محمّد طالبی, نویسنده, داستان نویس
Ir al canal en Telegram
885
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
داسـتـان کـوتـاه : مـوسـیـو آژدان
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
محلّه ی گلشن و عالم محدوده ای ست که از میدان فردوسی شروع می شود و تا خیابان کریم خان زند ادامه پیدا می کند. قدمت این جا به سال های عمر موسیو آژدان برمی گردد و زمان زیادی برده که شکل آدمیزاد پیدا کرده و خر و الاغ ها از خیابان ها جمع شده و مردم ناخوش احوال و خسته مُرده اند و جای خود را به نسل دیگری داده و از شرّ سرنوشتی که با بدسلیقگی سال ها بر پیشانی خیلی ها جاخوش کرده بود رها شده اند.
موسیو آژدان اصالتأ مالِ این طرف ها نبوده و خون خارجی جماعت در رگ هایش جریان دارد ولی از مردمی که نسل اندر نسل شان به گلشن و عالم برمی گردد خوشبخت تر بوده و زندگی بهتری را پشت سر گذاشته است. موسیو بر خلاف مردم بومی که از فقر و گرسنگی تبدیل به پوست و استخوان شده اند دارایی زیادی دارد. کسی به درستی نمی داند چه کاره بوده و حتی عده ای بیسواد احمق فکر می کرده اند قبلأ باغبان و خانه زاد حجره دارهای پایتخت نشین بوده و از صدقه سریِ ایشان به نان و نوایی رسیده و خانه و املاک و ثروتی در تهران به هم زده و این داستان خیالی بین جماعت فرومایه دهان بین جا افتاده که موسیو از راه باغبانی و گماشتگی مال و دارایی جمع کرده و قصری ساخته است، امّا وی آژدانی آلمانی الاصل و نظامی بوده و با اسنادی که محرمانه به دست آمده مشخص می شود تبعه کشور اتریش می باشد و مدّتی بعد از شهریور هزار و سیصد و بیست و اشغال ایران توسط متفقین، محلّه گلشن و عالم به ارتش واگذار و یک مرکز نظامی شده و همان موقع ها بوده که یکی مِثل موسیو آژدان خود را در این جا بین مردم جا انداخته و از آب گِل آلود ماهی های درشت و خوشمزه ای گرفته است !
برای جمع کردن ثروت، برخلاف مردم کودنِ دور و اطرافش آدم باهوشی بوده و زبان فارسی را هم زود یاد گرفته است. خوش ظاهر و بَد باطن بوده و با برخورد خوب سَر خیلی ها را شیره مالیده و اطّلاع داشته که چطور به ثروت و دارایی اش چیزی اضافه کند و با چم و خم کارها آنقدر مال و زمین به دست بیاورد که بعد از تمام شدن جنگ خیال برگشتن به جایی که به آن جا تعلق داشته را برای همیشه کنار بگذارد و بیرون خندق شمالی در مجاورت حصارهای میدان فردوسی در محدوده تهران هر روز به باغ و مِلک هایی که بادآورده و با قیمت ارزان صاحب شده اضافه نماید و به دورنمایی که به مخیّله هیچ کدام از مردم بومی منطقه نرسیده است فکر کند و بعدأ حتی به دلیل چنین موقعیت مالی ای، از محرّری سفارت اتریش استعفاء بدهد و به زندگی یومیّه رو بیاورد !
#محمد_طالبی#داستان_نویس#مازندران#موسیو_آژدان
#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C210jPDKP_Z/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : دیـروز
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
از این دنده به آن دنده غلتیدن و از فکر و خیال خوابم نمی برد و به دیروز فکر می کنم که وسط بازار دختر ابریشم باشی را اتّفاقی دیده بودم امّا در یک چشم به هم زدن در بین جمعیت ناپدید شده و در آن ساعت از روز هر کجا دنبالش گشتم نتوانستم دوباره پیدایش کنم.
چشمم به عکس هایی می افتد که نگاه کردن به آن ها مثل پنجره ای به گذشته اند و خاطرات هنوز فراموش نشده ای را جلویم می آورد.
دیروز که میوه فروش سیّاری که بار سیب و ترازویش را روی گاری گذاشته و دنبال مشتری می گشته، دختر ابریشمی خیال هایم سیب های قرمزی را انتخاب نموده و در کیف خود دنبال اسکناسی بوده، من چند مغازه آن طرف تر مشغول دبّاغی و تهیه چرم از پوست حیوانی بودم و از شدت گرما پیراهن تنم را در آورده بودم که با دیدن او از خود بیخود شده و تردیدی در آنچه دوباره تصادفی پیدا کرده بودم نداشتم.
موقع آمدن سمت او پایم به بادمجان و هندوانه هایی که یکی از کَسبه در سینی بزرگی بیرون دکّانش گذاشته و سَردر مغازه را با آویختن سیر و کدو تزئین نموده خورده و بار و کاسبی آن بنده خدا را واژگون کرده و بی اعتناء به خرابی و خسارتی که بالا آورده ام دوان دوان عبور کرده و از جلوی نعلچی گری، آنکه نعل کفش و میخ می ساخته و میخ یا نعل به کف کفش مردم می کوبد و عوضِ چند سال بدهکاری ای که به ایشان داشته ام، در عرض ادب و سلام کمر تا زانو خم نموده و سَر تعظیمی فرود آورده ام و شرمنده ی مبلغی هستم که توان پرداختش را با کَندن پوست هیچ حیوانی نداشته ام، با سرعت رد شده و نرسیده به تیمچه حاج محمّد تقی که در ردیف بالاتر تعداد زیادی کلّه قند وارداتی قرار داده شده و روی پاکت هایش اسم یک کارخانه قند لهستانی درج شده است، پاهایم پیچ می خورد و زمین می خورم و تا خودم را دوباره جمع و جور کنم، دختر ابریشمی آرزوها و خیال هایم از جایی که یک لحظه دیده بودمش رفته بود !
سکوت معنای خود را از دست داده و همهمه ی کهنه فروش ها و کوزه گرها و کبوتر فروشی ها، بازار پسند، مورد تأئید خریدار و مشتری ست.
فرصتی که دیروز چشم و گوش بسته و بی اطّلاع سراغم آمده بود، افسارم را شُل کرده و به من آزادی ای داده تا دوباره خودم را برای جنگیدن با سرنوشت و به دست آوردن کسی که دوستش داشتم آماده کنم ولی این احساس، نیازم را برطرف نمی کند و از طرفی دیروز دیگر دوباره بر نمی گردد و هر روز جمعیت مردم ناشناس افزوده شده و پیدا کردن گمشده ی آدم از قبل سخت تر و سخت تر می شود !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران
#ساری#دیروز#ادبیات#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C2krhsiKFHK/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : بـالاتـر از ابـرهـا
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
چند ساعت بعد، موقع پائین آمدن از اتاق بالایی، درست اگر یادم مانده باشد، اتاق بالایی و یا آن اتاقک طبقه ی بالاتر که زیر باران گیر فلزی اش لانه ی پرنده ی سیاهی درست شده بود و سرتاسر شب صدای خِش خِش نوک گیر مِنقاری، وسطِ جست و خیرهای من افتاده و در تلألوی عجیبی تضادِ وحشتناکی در فضای اتاق خلق کرده و شنیده می شد، از روی نرده های زنگ زده سکندری می خوردم و تلوتلو جلو می رفتم و در عالم خواب، مفتون و واله و مجذوب چیزی شده بودم که سال ها دنبالش می گشتم امّا در هیچ کدام از قسمت های نیمه کاره ی زندگی ام با چیزی که می دیدم، آشناییِ دیرینه ای پیدا نکرده بودم !
آن قبل ترها، سال هایی خیلی دورتر، در بدبختی ها و یا دورانی که برایم به خوشی می گذشت، فرق چندانی نمی کند که تعمقم در اشاره و تمرکز بر روی کدام یک از این دو حالت باشد، همواره چیزهایی اعم از انسان یا شیء را وِل کرده بودم و فقط در دقایقی مِثل شب گذشته که اختیاری در بلند شدن از رختخواب خود نداشته ام و از بالای نرده ها سکندری خورده ام و تلوتلو پائین آمده ام، دلم نمی خواست از موجودی که مرا دنبال خودش کِشانده بود جدا بیافتم... !
هیچ شبی به اندازه شب گذشته سَرخوش نبوده ام امّا دلیل خوشی ام مستمسکی که با دستاویز به آن به این درجّه از سلامتیِ و آزادیِ احساسات رسیده ام نبود، آن نور بود که مرا از پائین آمدن از پلّه ها وادار نمود.
نور، تلفیقی از جسمی انسانی، خیال برانگیز و رویأگونه به زنی می ماند میانسال با لباسی چروک و دامنی سفید، موهایی افشان و سیاه، امّا صورتش معلوم نبود و یا اینکه شاید در سایه روشن گنگ و خاکستریِ اتاق تمایلی برای نشان دادن خود نداشت و یا آن نور اشتباهی سراغ جسمم آمده بود.
اتفاقأ، من نیاز مبرمی برای دیدن او نداشتم و فرض را بر این گرفتم که این نیز مانند تمام اشباح دیگری ست که تا به حال دیده ام و اگر کنجکاوی ای در دقایق بعدی برای شناختن او در من به وجود آمد، علّتش این بوده که می خواستم کسی را که در همه ی زندگیِ دوگانه ام مرا مفتونِ خود ساخته و دنبالِ خودش کِشانده بود از نزدیک ببینم و اگر در آن شب پائیزی دور و دراز مرا اشتباهی با فرد دیگری گرفته است، صادقانه او را از این سوء تفاهم کُشنده بیرون بیاورم و دوباره به رختخواب خود در اتاق بالایی و یا اگر اشتباه نکنم، اتاقک طبقه بالاتر که زیر باران گیر فلزی اش لانه پرنده ی سیاهی درست شده است برگردم... !
#محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#مازندران
#ساری#بالاتر_از_ابرها#ادبیات_داستانی#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C1-Y2i6qdpK/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : چـتـر بـاز
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
در کوچه ی دالان دراز، پشتِ نانوایی گلشن شِکن، زن و شوهر گردن کَجی زندگی می کنند به اسم افشین آقا و طناز خانم و سه تا دختر قدّ و نیم قدّ دارند که دست پرورده ی مادر خانه و در خاله وارسی و فضولی در قیاس با طناز خانم مو نمی زنند !
اسم آن ها به ترتیب از بزرگ به کوچک، خدیجه و رقیه و سمانه می باشد و علیرغم اینکه به نان شب محتاج هستند ولی به دلیل بی عاری ای که ذاتأ ریشه ی موروثی دارد روز به روز چاق تر و چاق تر می شوند.
سَبک زندگی شان با بیش تر مردم خیلی تفاوت دارد و به مهمان ناخوانده به وقت غذا معروف هستند و در چتر بازی تنوره می کِشند و در حال چرخیدن دورِ هر سفره ای به هوا می پرند و علاوه بر این نکته در بیشعوری و بی ادبی زبانزدند و دست چپ را از دست راست تشخیص نداده و تخم دو زرده ی کوچه دالان دراز در فرهنگ و تربیت و تمدّن به حساب می آیند !
در خانه شان روی حساب مُفت گردی و مُفت خوری افشین آقا، نه آن لوازم راحت و آسایش یافت می شود و به سبب شلختگی و بی سلیقگی طناز خانم، نه آن پاکی و تمیزی... !
بَنای آن مربع است و در یک طبقه هَم کف همه چیز خلاصه می شود. ارث پدری ای ست که از سلیمان خان پدرِ افشین آقا به آن ها رسیده و سالِ ساخت خانه به دوره ای بر می گردد که پدربزرگ بچّه ها در بازار تهران که محلّ داد و سِتد تجّار و کَسَبه ی دُم کلفت بوده، کارتن کاغذ روی زمین پهن می کرده و کفش مردم را واکس می زده و در ساعات پایانی شب چند متر آن طرف تر جلوی درب ادب خانه، مُستراح عمومی ای که به رفع حاجت پول دارها اختصاص داشته، خبردار می ایستاده و به کسانی که برای شاشیدن عجله داشته اند توالتِ خالی نشان می داده و ایشان را راهنمایی می کرده و عوض این پا جُفتی ها انعام ریز و درشت می گرفته و در طول سالیان متمادی آفتابه آب کُن، پَست ترین نوکر جماعتی بوده و با جمع کردن همان خُرده پول ها خانه ای خریده و بعد از دوره ای که امروزه تبدیل به خاطره شده به افشین آقایی رسیده که کار و کاسبی اصلی اش خیط کِشیدن و علامت زدن بر روی مهمانی هایی ست که صاحب مجلس یا او را آدم حساب نکرده و یا سِنخیتی با وی و زن و دخترهایش ندارد، امّا چترباز در هر مراسم عزا و عروسی دعوت نشده چهار زانو پائین سفره می نشیند و حقیرانه زنگار شِکم خود و خانواده اش را می زداید و لقمه ی اضافه ای که در سفره باقیمانده است را داخل ظرفی می کند و همراه خود به خانه می برد... !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران
#ساری#چترباز#ادبیات_داستانی#کتاب#قلم#هنر
#بازار_تهران#تمدن#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C1xuO8tqS9m/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : اجـل بـرگـشـتـه
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
ردپای بسیاری در محدوده بازار دیده می شود. داخل کوچه ای باریک عدّه ای مشغول جمع کردن کیسه های برنج هستند.
چند نفر باباغوریِ نابینای کور کنار تاپاله های سرگین خشک شده ی گاو که برای سوختن استفاده می شود پشت به دیوار مشبک اطراف بارانداز تکّیه داده و با خودشان صحبت می کنند. کیسه ها راه نفس محوطه را بسته اند. سقفی فلزی روی حیاط نقلی را پوشانده است.
مشخصه ای که سرای محیط دارد، دیوارهای مشبک آجری ست که در میان عبور ماشین ها و کامیون های پر سر و صدا و جا به جایی کیسه ها روی دوش کارگرها روایت روزهای دور را زمزمه می کند.
حاج ولی، خوش بیارترین آدم بازار، آنکه کار و روزگار بر وفق مرادش بوده، بر روی صندلی چوبی ای نشسته و نیم نگاهی به صفحات روزنامه ای که خریده می اندازد و زیر چشمی حواسش به کارگران بخت برگشته ای می باشد که کیسه های برنج را داخل انبار می برند و از سفیدی ماست تا سیاهی زغال، همه و همه چیز را زیر نظر دارد.
باباغوری ها، بی اُرس و پرس و بی مقدّمه منتظر خِیرات چند کاسه برنج هستند امّا بعد از اتمام جا به جایی کیسه ها درب آهنی انبار قفل شده و حاجی ارزانیِ گران فروش، صفحات ژورنال مجله ی ویژه ی چیزی را می بندد و فحش آب داری نثار سَرکارگر روده دراز و پرحرف و وراجی که دنبال احیای حق و حقوق آن روز حمّال هاست می کند و سمت دیگری راه می افتد !
از بازار خارج شده و در کوچه تنگی می ایستد و به کاغذی که آدرس رویش نوشته شده نگاه می کند. چند قدم جلوتر می رود. عوض طلبی که از یکی از بازاری ها دارد، قرار شده خانه ی قدیمی فرد بدهکار را بگیرد و حسابش با او صاف شود. به مِلک مورد نظر خیره شده و لبخندی بر روی صورتش می نشیند.
دلّالی که واسطه این امر بوده، کلید منزل خالی از سکنه را به وی داده است امّا دیوارها تخریب شده و به راحتی می تواند داخل برود.
پیش خودش به زمین ارزشمندی که می تواند چند طبقه ای بسازد فکر می کند.
از حصار مخروبه ها تو می رود.
یک سگ، ناگهان آن طرف تر با صدای بلند شروع به پارس کردن می کند.
یکّه می خورد و بند دلش آب می شود.
در ضلع جنوبی خانه، زیرِ سَردَری گِلی می ایستد و نگاهش در چشمان خیره ی سگ توقف می کند.
لحظاتی بعد، چند پاره آجر از بالای دیوار روی سَر او فرود می آید.
وسط سرش شکاف عمیقی بر می دارد.
بر روی زمین می افتد.
خون صورتش را می پوشاند.
ناله می کند. کسی صدای او را نمی شنود.
سگ، بالای جسدش می ایستد و شروع به لیسیدن وی می کند... !
#محمد_طالبی#داستان_نویس#نویسنده#مازندران#ساری
#اجل_برگشته#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C1rQ67dKXiN/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : کـِنـاره هـای گـنـبـد
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
مهمانخانه ینگی راه از منزل های معتبر اطراف کناره های گنبد به شمار می آمد و آدم های زیادی در این مکان رفت و آمد کرده اند امّا مدّتی قبل از سَر در آوردن من به این جا دچار آتش سوزی شده و متروک مانده است.
گنبد، نیم کُره ی توخالی ای ست که هر نقطه اش بایستم با چشمان خمار خود، امتداد زمان را در طرف آینده می بینم.
به دلیل کمیِ نزولات جوی و محروم بودن از آب شیرین اشخاصی که قبلأ این جا زندگی می کردند و من یکی دو بار اتّفاقی اسکلت و استخوان آن ها را همین دور و اطراف دیده ام ولی از تقویم مُردن شان چیزی متوجّه نشده ام، یک آب انبار نسبتأ بزرگ پیش بینی شده بود که آب باران را از روی پشت بام و صحن گنبد گرد آوری نموده و از راه یک مدخل چاه مانند به درون آب انبار هدایت می کند، درست همان جایی که من عصرها برای ارتباط برقرار کردن با یک نوع نور معنوی که شبیه انسان می باشد و بعد از نگاه کردن های متوالی پی برده ام که به طور حتم زنی زیبا بوده و گیسوانش آلوده به رنگ سیاه خاکستری ست و از اسکلت های مربوط به کسانی که آب باران را به داخل آب انبار تاریک آورده اند وحشت دارد و از موقعی که مرا دیده است در پوشش بخش ورودی این مکان با هنرمندی زنانه ای که پیش از این نزد هیچ زنِ دیگری سراغ نداشته ام با ایجاد سطوح مقعر و محدّب در به وجود آوردن تزئینات چشم نوازی توجّه مرا معطوف به خود کرده و علیرغم آنکه مدّت های مَدیدی از درگذشت این زنِ غریبه و بیگانه می گذرد ولی دلم می خواهد وسط تاریکی و سردیِ آب انبار ارتباط عاطفی و واقعی ای با او برقرار نمایم و به روزنه های نور و هوا که بیرون این جا وجود دارد دیگر برنگردم و این روحِ زنانه ی زیبا را که جلوه ی ملکوتی ای نیز دارد تنها نگذارم و تا ابد در کناره های این گنبد متروکه زندگی کنم و پی گیر علّت عبور کردنم از این حوالی نشوم و حتّی شده بعدها اگر هم نکته ای یادم آمد، آن را به فراموشی بسپارم و خودم را درباره ی ماندگار شدنم در کناره های این گنبد بعد از طعمه حریق شدنِ همه چیز در این مکان، خسته نکنم و در صورت امکان صحبت کردن و هم فکری با این روحِ زنانه عجیب، در دو سویِ دالانِ ورودی، پلّه هایی برای صعود به مکان هایی بالاتر درست کرده و بعد از متقاعد کردن او برای نقل مکان به جای بهتری، بالاتر از سیاهی آب انبار و فضای سرد و کرخت که به مرور هر کسی را از بین می برد از این جا بیرون برویم !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#ادبیات
#کناره_های_گنبد#اکسپلور_اینستاگرام#مازندران#ساری
#کتاب#قلم#اثرادبی
https://www.instagram.com/p/C1kpBpsKUrW/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : طـاق آهـنـگ
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
نمی خواهم خودستایی کنم، فقط به تو می گویم بعد از رفتنم از محلّه طاق آهنگ نه تنها از من و زحمات و تمام مشقّاتم اسمی نبود، کسانی که می شناختم آن قدر با من دودوزه بازی درآوردند که صدمه این رفتارها صدبار بَدتر از شروع جنگ و آواره شدن مَردم و خانه خراب شدن نسلی بوده که با من متولّد و بزرگ شده اند امّا هر کدام از ما در گوری مجزا دفن می شود و کارنامه اعمالش پای خودش نوشته خواهد شد.
برای یادآوری گذشته خیلی کم وقت گذاشته شده است و فکر مَردم این بوده که هر آنچه در دفتر خاطرات رقم خورده است را از بین ببرید و دیگر دنبال واقعیت ها نباشید.
در وقت های خالیِ خود جلو روی اتاق ها و خانه های روبه رویی که مرا یاد محلّه طاق آهنگ می اندازد در ولایت غربت در روزهای سرد کاسه جیره ی غذا به دست می گیرم و کنار آن هایی که نمی شناسم و با لهجه ی بیگانه ای صحبت می کنند در صف می ایستم و در بخش دیگری از زندگی ام در کورانِ جنگ به آدم هایی فکر می کنم که در حرف زدن و ناسزا گفتن به یکدیگر شیر هستند، ولی در سال هایی که هیچ نشانه ای از پایان جنگ وجود ندارد درب خانه ی خود را به روی همه بسته اند و با چشم و هم چشمی زندگی می کنند و انتظارشان بالا رفته و دل شان می خواهد تمام کارها برای آن ها راحت باشد و همه ی مسیرهای آسان را بروند و در تنبلی و کودنی زندگی کنند امّا خطری تهدیدشان نکند.
اکثر اوقات به برگشتن و پیدا کردن جسد نامزدم فکر می کنم، امّا از رادیو شنیده ام احتمال تخریب کامل طاق آهنگ زیر بمباران هواپیماها بسیار زیاد است و با اینکه مدارکی دال بر این موضوع به طور قطع احساس نمی شود و نیروهای جبهه خودی پیشروی های قابل توجه ای کرده اند ولی فرم طاق قطاع دایره در تویزه های شترخان و طاق های تیزه دار باقی مانده در اسکلت بندی بناها این احتمال را تقویت می کند که با هر گرد و غباری همه ی چیزهایی که آن جا خاطره داشته ام تمام شود و مِثل پیکر بی جان نامزدم ستاره زیر خروارها خاک مدفون شده و من علیرغم آنکه جزء بی وفایی از جماعت دور و برم چیزی ندیده ام شاهد و ناظر چنین فجایای انسانی ای باشم.
در خانه های سازمانی ای که مختص آواره های جنگی می باشد ماه هاست در خفت و خواری زندگی می کنم و به خوشبختی ای که همه ی عمر آرزوی رسیدن به آن را داشتم فکر کرده و هنوز تکه ای از لباس زنانه ای که برای ستاره حوالی بازار مهمانخانه ی فرنگی ها خریده بودم را نگه داشته ام و غبطه می خورم !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_نویس#مازندران#ساری
#طاق_آهنگ#ادبیات#جنگ#اکسپلور_اینستاگرام
https://www.instagram.com/p/C1K42uiq2hN/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : خـلـق الـسـاعـه
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
چند حُجره خِشت و گِلی در اطراف محوطه توجّه هر رهگذری را جلب می کند. با عبور ارابه ها و ماشین ها گرد و خاک زیادی پراکنده می شود. تا چشم کار می کند، دور تا دور را بساط های کُهنه خریدارها احاطه کرده اند.
این جا را هنوز به اسم منطقه احمدوند می شناسند که روزگاری نه چندان دور با رفت و آمد شتر و حضور تجّار، محلّی پر رونق بوده امّا از آن همه هیاهو و سر زندگی فقط چند حُجره متروکه باقی مانده است.
جایی که هستم، دری چوبی از طرف یک سه راهی و یک ورودی هم از سمت مصلّا به بیرون باز می شود.
دور تا دورش وسط آن گودال، محلی برای اتراق رهگذران بوده که به مرور زمان از بین رفته است.
در زمان تمرکز می کنم ولی چیزی از گذشتن آن به یاد نمی آورم به جز کتابدار خلق الساعه ای که این جا زندگی می کرده و کسی از گذشته او چیز چندانی نمی دانسته و از سرنوشت وی اطلاعی ندارد.
صدای کاروانی از شتر که بار خرما و کُنده دارد شنیده می شود که فکر کنم با من فاصله زیادی دارد !
زنگوله شترها صبح زود در کوچه می پیچید. تجّار با الاغ وارد این جا می شدند و اجناسی مثل پشم و کُنده چوب میفروختند و ارزاق عمومی می خریدند.
دور تا دور این جا حجره برای کاروانیان بوده و حیوان ها را وسط ساختمان که گودتر بود میبستند.
حالا از بیرون که می ایستی، بناهای مخروبه ای رخ نشان می دهد و به سختی نفس میکشد و خشت خشت آن در زمان فراموش شده است.
راهرویی راه به صحن کاروانسرا دارد و تِرک های عمیقی روی دیوار فرو ریخته ی درهای آهنی اطراف به من نگاه می کنند.
چیزی از کتابدار یادم می آید، حتمأ سال ها پیش مُرده است. مدّت ها قبل آن اطراف حجره ای داشته.
می گفت :
همیشه به یاد داشته باشید، اگر کسی بدون احترام گذاشتن درباره دیگران صحبت می کند و با بازی کردن با کلمات به بَدگویی اشخاص دیگری می پردازد و با جعل واقعیت و وارونه جلوه دادن، قصد دارد ذهنیت خود را در ذهن سایرین بگنجاند، شک نکنید تفکری شیطانی در سر دارد !
یک لحظه فکر کن، چرا کسی باید همیشه درباره سایر آدم ها این طور حرف بزند و خود را جوری معرفی کند که منزه ترین آدم روی زمین است !
کتابدار عقیده داشت، انشااللّه روزی اشتیاق مطالعه کردن در بین مردم زیاد شود تا بدانند چه کسی را چطور مطالعه و درباره اش فکر کنند و راجع به اطلاعاتی که درباره کسی میشنوند، چگونه تجزیه و تحلیل درستی داشته باشند و از کسانی که ذهن آن ها را به سمت پرتگاه هدایت می کنند فاصله بگیرند !
#محمد_طالبی#داستان_نویس#نویسنده#مازندران
#خلق_الساعه#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C1CtwnrKMBr/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : آویـخـتـگـی
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
از خانه شاه پسندی ها که نزد اهالی محلّه در طول سالیان دراز بزرگواران ثروتمندی اتلاق شده اند ولی حقیرترین و پست ترین آدم هایی هستند که تا به حال شناخته ام، علی الخصوص آقا ربیعی تنها وارث آن همه ثروت و سرمایه که آخر معلوم نشده جدّ و آباء او از کدام سطر و ورق از کتابچه ی تاریخِ این محلّه آورده، صدای دایره و تنبک و دلقک شنیده می شود و عروسی ششم ایشان بوده و با معشوقه رفیق مان آقا رضا که یک سال خاطر خواه نازنین زهرا دختر آقا خلیل گرانمایه می باشد عروسی کرده و بعد از آن همه قول و قرار برای عروسی کردن با پالون دوز محله سَر پل خر بگیری درست روزی که قرار بوده تاریخ عقد و خواستگاری رفیق مان معلوم شود و خودم دیده بودم که آقا رضا کت و شلوار تر و تمیز برای مراسم خریده بوده و آن روز در پوست خود نمی گنجیده است، آقا خلیل گرانمایه دخترش را به عقد آقا ربیعی درآورده که پولش از پارو بالا می رود و از عهده مخارج و هزینه های چند زنِ دیگر هم برمی آید و موقعی که من ماجرا را فهمیده بودم، گوشه کناری درباره آقا رضا با پدر دخترک حرف زده و از لحاظ اخلاقی چنین حرکتی را بَد و ناپسند دانسته ام، این آقای گرانمایه که سابقه قبلی ای نیز در مورد شوهر دادن سایر دخترهایش به آدم های چند زنِه و اسم و رأس دار دارد، هیکل آقا رضا را آفتابه گرفته و یک سالی که نازنین زهرا معشوقه او بوده را تقدیر کَجکی ای قلمداد نموده و سرنوشت را برای دخترکش طور دیگری رقم زده است.
صدای دایره و تنبک و آواز و رقصِ دلقک مَلقک تمامی ندارد و آن طور که پیداست تا آخر شب ادامه دارد.
شاه پسندی ها شخصیت های ثروتمندی هستند و همین آقا ربیعی چند خانه در شهر دارد و درب خانه اش همیشه به روی نیازمندان بسته است، به همین دلیل در مراسم جشن و سُرورش من و امثالم را دعوت نکرده و هر که آن جا حضور دارد افرادی مِثل خودش می باشند.
به نظرم نکته ای که درباره او باید توجّه بیش تری شود عروسی چندم وی نمی باشد بلکه دست رد به سینه قشر ضعیف و محروم از لذت های دنیوی زدن و انجام ندادن کارهای پُر ثواب است.
همین ماه قبل قرار بود برای ساختن مدرسه و مسجد مبلغی از او بگیرند، امّا مَردک ثروتمند زیر قولش زده و پولی که قرار بوده صرف ساختن امور خیریه در محلّه شود، هزینه عروسی ششم وی شده و برای گرفتن نازنین زهرا نقدأ به آقای گرانمایه وجه ای پرداخت کرده و اسباب تنبک و دایره و دلقک هایی شده که صدای آن ها تا بُق سگ شنیده می شود !
#محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#ساری
#مازندران#آویختگی#ادبیات#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C09i59vq1xB/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : لازم الاجـراء
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
حتّی در طول همین مدّت هم تغییر نکرده ام. بعد از رفتن از پیشِ زن ام آسیه و پدرم میرزا نویس و مادر و خواهر و برادرهایم چیزی در شرف وقوع بوده امّا کجا و کِی مهّم نیست !
از روزی که طبقه عامّه ی متوسط کارگری را به بهانه سرباز زدن از قوانین لازم الاجراء ترک کرده و وسط تونل از داخل یکی از واگن های قطار خود را بیرون پرت کرده ام لااقل برای خودم به موازنه ی نِسبی ای رسیدم که بین آدم هایی که تا آن موقع می شناختم و کنار آن ها زندگی کرده بودم کسی به این درجه نرسیده و بلعکس تمام عمر خود را در ترس و توهّم و کابوس گذرانده بوده اند.
بعد از آن حادثه تصمیم گرفتم خودم را به خواب بزنم و تا زمان نامعلومی بیدار نشوم.
در طول این مدّت پدرم آن میرزا نِویس طبقاتی با کُلاه گشادی که تنها دستاوردش از سال های کارگری در جامعه ریلی و راه آهن و چارچوب های مبهّم تودرتویش بود، چند مرتبه سَر و سراغ مرا در آلونک های سرد و خاکستری حومه ی ریل ها که مملو از اشیاء خفته و فراموش شده ای بوده گرفته امّا مثل همه سال هایی که زندگی خود را وقف جستجوی بی نتیجه ای کرده بود نه مرا پیدا کرده و نه امیدی برای برگشتن ام دارد.
تونل سیاه شباهت های زیادی به ماهیّت زندگی کارگری آدم های راه آهن دارد و خلاء و تاریکیِ وسطش انسان را نه می کُشد و نه راه دیگری نشان می دهد.
ذیلِ این مسئله بعد از بیرون آمدن از سیاهی و تاریکی، نمُرده بودم و به طبقه عامّه کارگری نیز دل ام نمی خواست برگردم !
خودم را در آلونک سوزن بانیِ متروکه ای که هنوز جسد سوزن بان قبلی را کسی از این مکان نبرده و اسکلت و استخوان وی میانِ اشیاء ای مملو از آهن سخت و چوب خشک این جا حضور دارد قایم نموده و به زندگی با این اجسام بی جان و غبار گرفته عادت کرده ام. دیگر خودم را محدود نمی کنم و مسائل حل نشده اهمّیتی ندارد.
هر چند وقت یک بار از تنهایی بیرون می آیم و سوزن بان هایی از چند کیلومتر بالاتر که صورت شان به اشباح می ماند و تفکّرشان بر مواضع مخالفت با دستورات لازم الاجراء و عمر تلف کنی که در قانون راه آهن آمده به بهانه بافور و ارشاد شدن روح و جسم یک شب با من می مانند و بدون آنکه تمایلی برای برّرسی و پرس و جو درباره آدمی که سراغ مرا از آن ها گرفته نشان دهم از کسی حرف می زنند که سئوالاتی درباره ام پرسیده و از دل نگرانی زن ام آسیه و میرزا نِویس و خانواده ام پیغام آورده ولی ردّی از من پیدا نکرده و اطّلاعی از مُرده و زنده ی من ندارد !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#ساری
#لازم_الاجرا#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C02RY9VqaJR/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : لـقـمـه ی مـُفـتـکـی
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
تا جایی که یادم می آید در محلّه ی ما این مَردم کم درآمد که هفت سر عایله دارند و در مستأجری و پادویی و شاگردی زندگی می کنند بنیّه مالی درست حسابی ای برای خریدن و خوردن غذاهایی که بعضی از این همسایه های بی دین و مروّت هر روز صلات ظهر روی اجاق بار می گذارند و بوی آن یک محلّه را بر می دارد و در صِنف بازار سیاه کاران مغازه چلویی کبابی ای دارند و تنهایی می خورند که نداشته و به خاطر همین مَردم بی بضاعت همیشه اینجا و آنجا دنبال گشتن لقمه مُفتکی و مُفت خوری بوده اند و از تاریخی که دیگر حقّ همسایگی زنده به گور شده و کسی دیگر به فکر همسایه اش نمی باشد و رسم تکّه همسایگی که سبب می شد هوس غذای تِک و بودار به دل هیچ بنده خدایی نماند و بتواند چند لقمه از صدقه سَری کنار دستی اش بخورد، با عطر و بویی که خارج از حصارهای خانه به مشام می رسد، هر کسی برای خوردن حتّی یک تکّه لقمه از آن غذا بیمار و افسرده می شود.
همین شده که دنبال لقمه ی مُفتکی رفتن سال هاست بین این مَردم کوچه و محلّه عادت دسته جمعی ای گشته و خیلی ها در مراسماتی که میزبان عقیده اش به رسم دهن چشان و ته ظرف هنوز فراموش نشده و آن را برپا می کند، خود را آن جا می رسانند و تلافی غذایی که بویش هر روز از خانه بعضی همسایه ها می آید را در می آورند و پشت سر این لقمه ی مُفتکی ناخوانده نیز حرف زده و بر صاحب مالی که آن را به بهانه ای خیرات کرده به چشم بدبینی نگاه نموده و درباره کس دیگری که ممکن است سفره ی مُفت خوری ای شبیه به این را از این سر تا آن سر خانه ای بر پا نماید غیبت می کنند.
برخی مواقع به دنبال جار زدن افرادی، یک یا چند نفر پایه پیدا می شوند و وقتی می بینند غذا برای عدّه ای زیاد است، دستش در خون و کفن هم باشد، باز فکر می کند سرش کلاه رفته و اگر خود را نرساند کسانی همیشه حاضر یراق ترین اهالی محلّه اند که روزی اگر دور چنین سفره هایی ننشینند بی درنگ همه به این یقین می رسند که آن شخص احتمالأ یا مُرده و یا در حال نزار می باشد که نتوانسته است خود را به نشستن پای سفره مُفت خوری و لقمه ی مُفتکی برساند.
دست بر قضا آن همسایه ای که دیگر تکّه همسایگی را فراموش کرده و خودش به تنهایی غذایی که بویش یک محلّه را بر می دارد در کاسه می ریزد و می خورد نیز چنین مواقعی بالای سفره لقمه مُفتکی می نشیند و بیش تر از همه می خورد و یکی نیست به این لامروّت شکم سیر چیزی بگوید... !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران
#ساری#اکسپلور_اینستاگرام#ادبیات#لقمه_مفتکی
https://www.instagram.com/p/C0xFP64KovS/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : جـمـاعـت بـی اعـتـبـار
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
اسمال آقا این اواخر شکم گنده شده و کار و بارش سکّه و اوضاع کاسبی وی رونق پیدا کرده است.
مَردک بادوک، ملقّب به اسمال ساس است و یک روده راست توی شکمش پیدا نمی شود و در دروغگویی دست شیطان را از پشت بسته است.
حتمأ می پرسید، اسمال ساس دیگر کیست !
دویست متر پائین تر از میدان ژاله قهوه خانه وقفی دو دهنه دارد و علاوه بر چای و دیزی و قلیان، بازار دروغ بافی و دوز و کلک بار کردنش هم گرفته و نان او را سکّه کرده و برو و بیایی به هم زده و آوازه کمتر مکانی در تهران به این جا می رسد.
لب و لوچه اش از فرط شکم بارگی شبیه سیرابی و شیردان شده. هر کسی را به این نان و ماستی ها راه نمی دهد و شرط ورود به این مکان عجیب و غریب این است که مردم گالش به پایی که کُت کرباسی بافت عهد بوق روی دوش می اندازند و اکثرشان از طبقه متوسط جامعه اند، سئوالی درباره چیزهایی که او می گوید نپرسند !
اسمش را گذاشته اند اسمال ساس، به این دلیل که از در و دیوارش ساس می بارد و موقع خوردن چای قند پهلو و دود هوا دادن قلیان، حشرات مرموز و مشمئز کننده که انسان از علّت خلقت شان سردرگم می ماند، از سر و کول آدم بالا می روند.
این جا پاتوق مردمی ست که گرداننده اش دروغگوترین آدم تهران است. دخل و خرجش آن اوایل با کسادی بازار همخوانی نداشته و از آن جایی که جدّ اندر جدّ بیسواد بوده و آدم مدرسه نرفته ای می باشد، طبعأ هنر نقّالی و شاهنامه خوانی و افسانه سرایی نیز نداشته امّا با آسمان و ریسمان بافتن و سر هم کردن دروغ، مشتری جمع کرده و هر روز گوش مُفت جماعت را که گیر می آورد، درباره اقتصاد و پیشرفت فرهنگ حرف می زند و مردم نادان تر از او، می نشینند و گوش تیز می کنند و موقع خوردن چای از خضعبلاتی که به خوردشان می دهد با حالت متعجّب و دهانِ باز به او توجّه می کنند و بعضأ از مزاح های خاله گول زنکَش، مثل اسب کُرنش کرده و برای دروغی که به آن ها حواله می دهد واکنش نشان می دهند و ساعت ها پای دروغ هایش می نشینند و کسی نیست به این جماعت بدون آینده و هرز رفته بگوید که ای بدبخت بیچاره ها لااقل از او بپرسید، منبع این چرند و پرندها را از کجا آورده است !
این جا دروغ رونق بیشتری گرفته و او می داند اگر فقط به چای قند پهلو و دیزی اکتفا کند، هیچ وقت به نان و نوا نمی رسد و تنها با دادن آدرس اشتباهی است که جماعت هر روز نوبتی داخل می آیند و ساعت ها از وقت خود را به شنیدن دروغ های او اختصاص می دهند !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_نویس#ساری
#مازندران#جماعت_بی_اعتبار#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C0n9eqhqTp6/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : تـوهـّم
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
باید به طرق مختلف با مَردم ارتباط برقرار کنم امّا لابه لای این ها ابلهانی وجود دارند که امتیازی به آن ها داده شده تا بتوانند بدون درگیری و با صراحت لهجه با توده ها ارتباط برقرار کنند و از حقّ دیگر بودن در جهان و حقّ یکی نشدن با هیچ یک از آدم ها و در عین حال منفعت بردن از این مسئله، خود را معزز و صاحب حُرمت جا بیندازند و عامّه به چشم دیگری به آن ها نگاه کرده و سَر تعظیم برابر آن ها فرود بیاورد و حتّی از حقّ خود بگذرند و همه ی چیزهای مادّی و معنوی زندگی را متعلّق به آن متقلّبان ریاکار صد چهره بدانند !
نوعی ادراک در غیاب محرّک خارجی که ویژگی های یک ادراک حقیقی را دارد، از شب شروع می شود و تا صبح برای من ادامه پیدا می کند و توهّم هایی که می بینم، شفاف و پُرمایه بوده و جوری درک می شود که انگار در فضای عینی خارج از خودم وجود دارد. شِبه توهّمم از درک حقیقی تقلید نمی کند و ادراک واقعی معوج و سوء تفسیر درک می شود.
تنها دل خوشی ام در این زندگی نِکبت بار اجتماعی در بین مَردم، اگر منصفانه گفته باشم، قلمرو اتوپیایی ست به رهبری اجراگرانی فرهیخته در نزدیکی محلّه ای که زندگی می کنم.
فضایی به وجود می آورند، فارغ از طبقه اجتماعی که مَردم می توانند گِرد هم بیایند و برای رهایی و آزادی از قید همه ی شرایط های دشوار حاکم که بر زندگی خیلی ها حکم فرماست، چند ساعت چیزی ببینند.
نمایش هایی که بین مَردم و برای آن ها اجراء می شود و از طریق شخصیت هایی که وجود دارند به انتقاد از زندگی نِکبت بار مَردم می پردازند و من هر بار که آن جا می نشینم، نماینده ای از خودم را می بینم که صحبت های زیادی برای گفتن دارد امّا جایی برای بیان حرف هایش ندارد و اگر هم این موقعیت را پیدا کند شیوه گفتنش را نمی داند !
بعد از برگشتن از نمایش، توهّم از احساساتم نشأت می گیرد و حس می کنم در واقعیت وجود ندارد.
دایم صدای فردی غیر از خودم را می شنوم که در حال حرف زدن درباره زندگی و افکارم می باشد.
در حالت عام، رنگ و شکل و یا آدم هایی را می بینم که وجود خارجی ای ندارند و یا سال ها قبل مُرده اند و من حتّی از مُردن شان نیز اطّلاعی نداشته ام.
هر کس جز خودم این کلمات را به زبان بیاورد و یا درباره اش فکر کند، در تضاد با واقعیت پیرامونم تصوّر می شود و نمی توانم جمله ای از آن ها را باور کنم، ولی موضوع مهّم تری که وجود دارد تصوّرات و احساسات دوگانه ای ست که رفته رفته تمام پیکره ام را در بر می گیرد !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_نویس#مازندران
#توهّم#ادبیات#اتوپیا#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C0j4BoBq6rC/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : بـرج زهـرمـار
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
صاحب باغ صورت مَدعوین را تهیّه کرده و به وسیله مستخدمین خود به آن ها اطّلاع داده و یک روز قبل آشپز و نوکرها را به همراه سور و ساتی از جمله انواع عرق که با شاش سگ های هار منزلش قاطی کرده و اسباب پذیرایی به باغ فرستاده و یک رأس گوسفند چاق هم از بازار خریده و تحویل آشپز داده و خودِ برج زهرمارش نیز بعد از خوردن صبحانه در باغ حاضر بوده و به ردیف کردن امور می پردازد.
اکثر میهمانانش در تهران مأموریت سیاسی دارند و اتفاقأ درباره ی این صاحب باغ برج زهرمار گزارش های نسبتأ مفصلی از مشاهدات خود را بر علیه او به نگارش در آورده اند و پشت ماسک رفاقت به مهمان نوازی وی لبخند زده و دست دوستی به سوی او دراز کرده امّا در مورد سرویس های ظروف چینی گران قیمت شاملِ، بشقاب و لیوان که تاج همه آن ها شِش بطری شامپانی با سرپوش های نقره ای و شراب های فرانسوی و اسپانیایی و عرق سگی بوده اخباری به بیرون باغ مخابره کرده اند.
من هر چه باشم، وسط این ها اجنبی ام و در محلّه ی تیر دو قلو، شوش و شهباز، قیّم باباخان هستم و به دلیل وصلت ام با پریا دختر علیقلی توانسته ام در میهمانی این ها حضور پیدا کنم، وگرنه هیچ سنخیتی با این قماش ندارم و در این راستا حتّی در حین خوردن غذای پر ادویه و زعفران دور سُفره طویل و دراز شام با حاجی نمکی که یکی از منتقدان مزدور می باشد و سال هاست در کار ژورنالیستی مافیایی درست کرده و در یکی از روزنامه های پُر تیراژ تهران سَر تیترهای خوشمزه ای می نویسد، گفتگو کرده ام و درباره ی اصطلاحات پرطمطراق و عوّام خَرکن نظرم را با ترس و لرز اذعان کرده و پا را از گلیمم درازتر نموده و از اربابان مبادی آداب که با اخذ پول مالیات، شراب عالی می نوشند و دِسِر گران قیمت کوفت می کنند و مِثل همین هایی که در مهمانی باغ برج زهرمار از جیب میزبان می خورند و بعدأ خایه مالی اش را هم می کنند، و به مردم که می رسند نان قرض می دهند و خیارِ خام خِیرات می کنند و کلماتی به ارزش سِه فنجان چای تحویل این و آن می دهند، انتقاد کرده ام و سپس تعظیمی مؤدبانه نموده و تا آخر میهمانی در سکوت فرو رفته و مواظب بقیّه حرف هایم بوده ام و در عین حال به آن مَردک شِکم گنده ی لندهور که همه ی خصوصیات فردی اش از منظر اخلاق و صحبت کردن به برج زهرمار می ماند، نگاه می کردم که چطور در آخرین روزهای کهنسالیِ عُمر نامیمونِ خود، دو زانو روی زمین نشسته و جویای سلامت مزاج مهمانان می گردد !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران
#ساری#برج_زهرمار#اکسپلور#قلم
https://www.instagram.com/p/C0Z2AwHKhEV/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : کـالـبـد خـفـتـه
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
هیچ ویژگی از شخصیت درونی ام نیست که در نقش اجتماعی ای که ایفا می کنم وارونه نشده باشد.
مثلأ شکل ظاهری. هر وقت در تصوّرم قصد عروسی کردن با ناتاشا شجره دختر تحصیل کرده ی خانواده اثنی عشری را داشته ام، طرف ام سلیطه ی وحشتناکی از آب در می آید که مرا می ترساند و جیب ام را خالی می کند، ولی دل ام می خواهد مِثل ارباب ام آقا بیک که بر گردن من حقّ آب و گِلی دارد و سَر سفره اش نان و نمک خورده ام و در این دنیای درنده مرا در لانه سگ های خود نگهداری کرده و اجازه نداده دست گرگ های این دوره و روزگار بیافتم، انسانی باشم که به کسی وفادار نمانم و آن ها را به تسلیم وا دارم !
ناخواسته آدمی شده ام تطابق نیافته با اجتماع و برخلاف عموهای تنی ام، فتحعلی بیگی ها که با تطابق بیش از اندازه در کوچه و خیابان گُل مکانی ها جا افتاده و کاسبی کرده اند و خلاف کاران جذابی اند که مَردم به چشم پدری به آن ها نگاه می کنند و بعد از سال ها هنوز محتاج دکّان و ترازوی آن ها هستند !
اثرات این واقعیت ها را گریز پا و شوم می شمارم و اثرش فقط در خفا وجود دارد، همین و بس... !
خفایی که هیچکس چیزی درباره اش نمی داند، تک تک حس های مرا دستکاری می کند، امّا هر وقت می خواستم آن را مستقیمأ ادراک کنم، به پشت صحنه ی من می خزد و یا تغییر شکل می دهد و کاری با ذهن ام می کند، ناهمخوان و مرموز !
می توانم توهّم هایم را بی غرض مشاهده کنم. برخلاف اراده ام که فکر می کنم چیز زیادی از آن باقی نمانده است، در مِه مَسمومی از حس ها غوطه ور شده ام و همه چیز این زندگی و آدم هایی که دایم توی ذهن ام قرار دارند مُنزجرم می کند.
علیرغم آنکه بینِ این آدم ها زندگی کرده ام و در لانه ی سگ ارباب بزرگ شده ام، ولی همیشه عاشق، انسان دوست، خوش مَشرب و نسبت به عقیده و خوب و بَد آن ها مَشکوک بوده ام.
در کالبدم به اجرام موذی ای تبدیل شده اند و هر دفعه نگاه دقیق تری به واقعیت می اندازم با خطر یک غافل گیری مواجه می شوم.
تخیّل و پیش بینی ام در قبال هر آنچه ممکن است در کوچه گُل مکانی ها بین خانه های حلبی و دیوارهای آجری اتّفاق بیافتد، در واقعیت رخنه کرده و یک الهام مادّی و انسان شناختی مرا کمک می کند و پرده ی ظواهر را می دَرد تا قوّه باطنی زندگی را روشن بنماید و تا جایی که امکانش برایم فراهم باشد بتوانم در خفا و در تخیّلات خصوصی ام به زندگی ادامه بدهم... !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#هنرمند
#ادبیات#کالبد_خفته#مازندران#ساری#کتاب#قلم
#اکسپلور_اینستاگرام#تخیلات
https://www.instagram.com/p/C0XiLizqEgr/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : خـوش ریـخـت
نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی
قسمت این بوده که زندگی ما این جا در خانه موروثی آباء و اجدادی آقا میرزا خان و گوهر خاتون در شوخی و مزاح و استهزا ختم شود و طی سال ها به درجّات و اشکال مختلف رشد کرده و مرگ خیلی ها را از جمله همین دو نفر آدم را دیده و خودمان نیز هر روز بدون هیچ دستاوردی به جهان آخرتی که آقا میرزا خان موقع نشستن پای چای و سماور درباره اش چیزهایی را با ذکر جزئیات تعریف می کرد نزدیک و نزدیک تر شویم و در اغراض شخصی و فرو نشاندن آتش کینه و نفرت و انتقام از دیگران که مسبّب اش همین بزرگ تر نماها و ریش سفیدهای فامیلی مان بوده اند، بین همه کج خلقی ها و بگیر و بیارها، به مرور داستان زندگیِ بیهوده مان نِوشته بشود و از واکنش های فلسفی و هنری و اجتماعی و سیاسی ای که فکر کنم آینده همه ی ما در گِرو درک این چیزها بوده و اتّفاقأ تا نیمه های راه همراه مان بود، دست بکِشیم و همین جا خانه نشین شویم و بازتاب تخیّلات ذهنی و مسائل شخصیِ خود را به موازات ارعاب و زورگویی ها و کُرنش برخی از این خوش ریخت های تُرش طبع، دقیقأ شبیه صورتِ خندان و جذاب گوهر خاتون و سِبیل بلند آقا میرزا خان که تا جایی که یادم می آید از زمان بلوغ و نوجوانی وکیل و وصی بَنده زاده و امثالهم بوده اند و در خانه ی فامیلی ای که همان اوّل به اسم ما شناسنامه خورده، ولی از طفولیت در این مکان با مَردم زندگی کرده ایم، عَمَله عذاب بوده و حکایت ما علیرغم همه ی استعداد بالقوه ای که برای خوشبخت شدن در زندگی داشته ایم، حکایت صَد پَند و ریش نامه ای گشته و از مستثنیات که بگذریم، مابقی اش درسی ست که سایرین از هم سنّ و سالان ما در پشتِ دیوار خانه های پراکنده ی ایلات و ایالات بگیرند و قرارداد و ضابطه و وراثت و لیاقت و علم هیچ کدام مِلاک استواری برای تعیین موقعیت و زندگی ما در مریض خانه پدران ما نبوده است.
هنوز بعد از این همه سال در فصل سرما باید آب دماغ مان را بالا بکِشیم و پائیز و زمستان خودمان را زیر کُرسی هایی که زنِ حاج نصیرالملوک، موکّل بعدی خانوادگی ما که ریشه در تخم و تیم همین خاندان محافظه کار داشته و بودنش در این جا برای ما مُهر وصیّت گوهر خاتون را به همراه دارد، در کورسو نوری برای نمردن مان از سرما، روشن نگه می دارد، گرم کرده و در سَهل و ممتنع ترین حالت ممکن در لغات و بدایع متروک و مَهجور و دور از ذهن با هم درباره چند روز باقی مانده زندگی های خود صحبت کنیم... !
#محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#هنرمند
#ایران#مازندران#ساری#ادبیات_فارسی#اکسپلور
#خوش_ریخت#کتاب#اثر_ادبی#قلم
https://www.instagram.com/p/C0UWmfnqO_n/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : خـانـه زاد
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
خدمتگزار های جورواجوری اند و هر کدام در این خانه خراب شده ی سلطان زنگوله به پا مسئولیتی دارند که یکی اش آشپز باشی مشهدی الاصلی ست و از ترس بی نمک شدن یا ترش بودن غذا هیچ وقت جلوی الیزابت دُم بریده، زنِ سلطان که اسم اش در شناسنامه گزل است، آفتابی نمی شود. تمام عُمر کارش پخت و پز بوده و تمام وقت با اجاق و دود و آتش مطبخ سر و کار دارد.
خانه زاد شکم گِرد تنها منوط به وی نمی باشد و آدم های دیگری نیز در خانه سلطان زنگوله به پا خدمت می کنند و نان نوکری می خورند.
چند تا دختر هفده هجده ساله ی ترکمن هم هستند که حکم پیشخدمت را دارند و به بهانه تهیّه اسباب چای، شب و روز می خورند و می خوابند و پدران شان طبق سنّت خانه زادی بعد از مرگ خود آن ها را به گزل واگذار کرده و ریش و قیچی سرنوشت شان را به سلطان محوّل نموده و همین که جا و لای دخترکان خود را در این تهران دَرندَشت در خانه سلطان محکم دیده اند با خیال راحت چشم از دنیا بسته و در نوشته های پایانی عُمر خود در لوای وصیّت سفارش زیادی درباره تحفه های نطنزشان که نه بَر و رو دارند و نه هیکل و سینه و زبان، نکرده و همه چیز را بعد از خود به نان و جا و لایِ خانه زادی سپرده اند.
سلطان سال هاست بالای تالار بر روی مخدّه ترمه نشسته و همهی آداب و رسوم نسل اندر نسل خود را حفظ کرده و همیشه ترجیح داده زیر چلچراغ بزرگ سقف اتاق ها موقع خوردن شیرینی خانگی و آجیل در مواجهه با مهمان های ناخوانده به خانه زادها که قدم به قدم مختصر تعظیمی می کنند و جلویش می ایستند، سیاست به خرج دهد و ظاهر خود را همان مَرد مذهبی نما معرّفی نماید که در روزهای خاص سال به جای ساز زن و آوازه خوان، مولودی خوان های عرب و عجم به خانه می آورد و شبیه در می آورد و به محض رفتن آن ها پا دراز می کند و کلّه ی الیزابت را با شام و ناهار و آفتابه لگن در جای دیگری غیر از خانه گرم کند و با همین دختران ترکمن صحرایی حتّی در همان ایّام خاص سال چند ساعت بعد از مولودی خوانی و رفتن مهمان ها دل بدهد و قلوه بگیرد و با سِرشت و سرنوشتی که یکی مِثل او در عین غوطه ور شدن در ثروت و مقام، امّا فکر می کند بَد از آب درآمده است، هنوز دشمنی بورزد و به چیزهایی که در زندگی برای خود و خانه زادهایی که نانِ او را می خورند ساخته است به چشم کینه ورزی نگاه کند و به لَلِه و دَدِه هایی که روزگاری معلّم سَرخانه اش بوده ولی ذرّه ای از معنای زندگی را به او یاد نداده اند لعنت بفرستد !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_نویس#ایران
#مازندران#خانه_زاد#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/C0KK5_qKiji/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : مـغـزهـای مـَردم
نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی
زندگی بین این مَردم، از زشت و زیبا، زن و مَرد، پیر و جوان در کوچه ی تهی دستان، انتهای خیابان شباویز، بالاتر از بازار نارمک، سال هاست کُند جلو می رود، امّا کلوزآپ ها آدم را تا آخر نگه می دارد و کنار حوضچه ی خالی از مغز مَردم که بسان عقب گردی و واماندگی تکراری ای می ماند و در مغز مَردم، مُشتی افکار طوطی وار بی فکر که مثلأ دلّالان و بازاری های بی صفّت سودجو از آن برای منافع خود استفاده کرده اند، عبور دهد و سرانجام ولو به قیمت پایان عُمر هر آدمی تمام شود... !
از آن جماعتی اند که هر کسی نمی تواند از آن ها چیزی بفهمد، امّا آن کسانی که از این ها چیزی می فهمند، باید این نکته را بدانند که در آینده ای نه چندان دور و به بهای پشت سَر گذاشتن زندگیِ خود، خیلی از حقایق زندگی های مَردم دور و بَر خود را کشف خواهند کرد !
حقیقت، مسئله ی اصلی ای ست که با آن می توانم وارد مغزهای مَردم محیط پیرامونم بشوم و گرسنگی و بدبختی و در جزئیاتی مُشابه این مفاهیم غوطه ور شده و در نمایی مدیوم کلوزآپ در کوچه و خیابان شباویز حوالی نارمک به بُطری هایی نگاه بیندازم که این ور و آن ور روی زمین افتاده و از آب باران پُر نمی شود و این بُطری خالی ها را نماد همان مَردمی بدانم که دانستن یا ندانستن حقیقت فرقی به حال شان نمی کند و در این گیر و دار به خاطرات سیاه سفید خانوادگی مَردمی فِلش بک بزنم که چند سال از عُمرشان را در خانه های خود سپری کرده و در انزوا به بخشی از حقیقت رسیده اند و در اتاق های نیمه مُسقفش جمعِ یک بعلاوه یک را می دانند و در واقع دانستن عمل را با حرف یکی فرض کرده، امّا شاید آرزوی یکی شدن مَردم در یک فکر جامع را برای همیشه به گور ببرند و اصلأ خودِ همین مَردم مانع اصلیِ تحقّق چنین تفکّری در همه ی سال هایی که تمام شده است، در کوچه ی تهی دستان بالاتر از بازار نارمک شده اند و این جاست که از پشت نمایی از نور و منعکس در آب که از روشنایی ساختمان های کوتاه و بلند نشأت می گیرد پی می برم، تمام آن مکان ها و مَردمش در عمل درمانده اند و سفیدی ساختمان های منعکس شده در آب به ما این القاء را می کند که آن ها به تدریج به کسانی که در ابتدا تصویر ثابتی از خود و یا هر کَس دیگری داشته اند پیوسته اند و خودکشیِ تدریجی آن ها در حَبس و یا انزوای خانگی به خاطر جَهل همین مَردم بوده تا چیزهای دیگری که فکر می کردیم !
#محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران
#ساری#مغزهای_مردم#ادبیات#هنر#کلوزآپ#حقیقت
#گرسنگی#تفکر#جهل#خودکشی#اکسپلور_اینستاگرام
https://www.instagram.com/p/C0B4BOIKewh/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
داسـتـان کـوتـاه : دود چـراغ
نـویـسـنـده: مـحـمـّد طـالـبـی
مُراد، از وقتی زیر دود چراغ واقعیتی را فهمیده، تنبل شده و دیگر دستورهای اربابش را اجراء نمی کند و یا عمدأ اشتباهی انجام شان می دهد.
ارباب، سبیل چخماقی ای دارد، سبیلی پُر که دو طرفش را تابیده و به طرف گوش ها بالا رفته است.
هیکل تنومندی دارد و هر روز تا لنگ ظهر صدای خروپف اش شنیده می شود.
به همین دلیل در خانه آن ها دعواهای رایجی میان ارباب و نوکر شکل گرفته که میان عوام، طبقه ی بالادست را مورد تمسخر قرار داده و ارباب سبیل چخماقی را مضحکه ی عام و خاص کرده است، امّا با همه این ها، مردم فکر می کنند ارباب ثروتمند، زور دارد و به زودی مُراد را سَر خانه اوّلش بر می گرداند !
مُراد مدّتی ست زبان در آورده و با حرف های نیشدار و متلک پرانی و سرباز زدن از اوامر با استفاده از تحامق، خود را به نادانی و کودنی می زند و تقلیب می کند و حرف را به حرف دیگر بدل نموده و معنی ای که سال هاست به خاطرش در خانه ارباب نان خورده را دگرگون کرده و سَر بعضی چیزها تحسین به ذم دارد و ستایش اغراق آمیز و ارباب خر کن و نامعقول می کند و تعریض کرده و به کنایه صحبت و گوشه می زند !
گذشته از این ها از بردن و آوردن خر ارباب در مسیر جادّه خاکی خارج شهر به خانه که هر دفعه چند کیلو بار بالای کوله دارد و باید دَم به ساعت مراقب جُفتک پرانی حیوان احمق باشد، خسته شده و دلش می خواهد زیر دود چراغ وقت خود را به کتاب خواندن بگذراند و معلوماتی یاد بگیرد که یک عمر از جانب ارباب ممنوع و محروم شده و بعد از رسیدن به این آرزو سراغ عمّه اش برود که آخرین بازمانده خانوادگی وی بوده و آستینی برای برادر زاده خود بالا بزند و دختر یکی از حمال های پاپتی را برای او درست کند و پس از چهل سال آزگار زن بستاند و یواش یواش از دنیای ارباب و رعیتی جدا شده و در محلّه ای که آن جا متولّد شده آلونکی بگیرد و کاری شروع کند و خر ارباب را به خودِ او محوّل نموده و از گردن کج کردن جلوی او و قدرتش نجات پیدا کند.
همه ی این فکرها از روزی شروع شده که ارباب خانه نبوده و او اتّفاقی کتابی به دست می گیرد و زیر دود چراغ درباره ماجرای ترقّی عدّه ای دیو صفت، با صریح ترین و بی پرده ترین کلمات آشنا شده و در مورد گذشته ترسناک ارباب اطلاعی به دست آورده که چگونه منزلت مردم بیچاره را پائین کشیده و خوار نموده و انداختن پالان بالای خر را وظیفه اجتماعی مُراد دانسته و نان بخور نمیری برای عملّه گری های او می دهد !
#محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس_مستقل#نویسنده
#مازندران#ساری#ادبیات#دود_چراغ#اکسپلور
https://www.instagram.com/p/CzmjrQ5KJ1t/?igshid=MTc4MmM1YmI2Ng==
