es
Feedback
محتوای دعواهای ذهنی نیک تو حموم

محتوای دعواهای ذهنی نیک تو حموم

Ir al canal en Telegram

این چنل دقیقا چیزیست که در عنوان آن نوشته شده. -Gender fluid http://t.me/HidenChat_Bot?start=1467699674

Mostrar más
Irán450 225La categoría no está especificada
304
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días

Carga de datos en curso...

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
dic '24
diciembre '24
+20
en 4 canales
noviembre '24
+18
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+83
en 7 canales
Get PRO
septiembre '24
+11
en 3 canales
Get PRO
agosto '240
en 4 canales
Get PRO
julio '24
+7
en 1 canales
Get PRO
junio '24
+73
en 17 canales
Get PRO
mayo '24
+66
en 10 canales
Get PRO
abril '240
en 9 canales
Get PRO
marzo '24
+55
en 13 canales
Get PRO
febrero '240
en 4 canales
Get PRO
enero '24
+140
en 8 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
21 diciembre0
20 diciembre+3
19 diciembre+3
18 diciembre+1
17 diciembre+1
16 diciembre+1
15 diciembre0
14 diciembre+1
13 diciembre+3
12 diciembre+1
11 diciembre+1
10 diciembre0
09 diciembre0
08 diciembre+2
07 diciembre0
06 diciembre+1
05 diciembre0
04 diciembre0
03 diciembre+1
02 diciembre0
01 diciembre+1
Publicaciones del Canal
(و نه. چالش رو یادم نرفته. درس رفته داخل-)

2
یک چیز عجیبی راجع بهش هست. به شدت پیشنهاد می‌کنم.
236
3
آویخته به گوشم جیغ می‌زنند. کی؟ چه شده؟ نمی‌دانم. صدای فریاد می‌آید. آن دور و بر ها گیتاریستی کلاسیک می‌نوازد و مرد تنهایی سرش را پشت سر هم به پیانو می‌کوبد. تو هم دیوانه شدی. من؟ مگر از عاقل بودن چه سودی عایدم شده؟ نت های پیانو خشن تر می‌شوند. منی که با هربار باز کردن چشمتان با تبر فرق سرم را شکافتید؟ سیم های گیتار یکی یکی در می‌روند. مگر من چه چیزی به شما بدهکار بودم؟ مگر سهم من از این همه شب بیداری و خون فشانی چه بود؟ صدای ناقوس کلیسا می‌آید و با هر ضربه کاردی به چشمانم فرو می‌رود. همان چشمانی که عمری بخیه‌های تحمیلیشان را شکافتم و تیمارشان کردم. مرد تنها از هوش رفته، فواره‌ی خون موهای مشکی کوتاهش را غسل می‌دهد و از صدای گیتارِ نوازنده، چیزی جز خورد شدن چوب به گوش نمی‌رسد. ناقوس کلیسا اره‌ای به دست می‌گیرد، روی گلویم می‌گذارد و تک‌نوازی ویالون را هنرمندانه و بی‌رحمانه شروع می‌کند. مردم رهگذر، تبر به دست و به امید رستگاری، کار ویالون‌نواز را راحت‌ تر می‌کنند و از او لطف و رحمت خداوند را می‌طلبند. راستی خدا کجاست؟ و با این شیطان‌پرست‌های خون‌خوار نفرین‌شده چه سر و کاری دارد؟ ویالون‌نواز آرشه را هنرمندانه حرکت می‌دهد اما با وجود تبر ها، ذهن متلاشی شده‌ی من همچنان کار می‌کند. چرا خفه نمی‌شوی؟ اگر من خفه شوم تک نوازی هم متوقف می‌شود. حیف است. راست می‌گوید. برخی نمایش ها قیمتشان مرگ است. می‌ارزد. بگذارید بنوازد. -aa
217
4
سرد است. گرم است. پوستم یخ زده است اما از درون آتشی دارد همه چیز را خاکستر می‌کند. قطره‌های عرق بر بدنم می‌نشینند. تب دارم. می‌لرزم. کالبدم شیشه‌ایست. ترک خواهم خورد. آنقدر در وجودم خواهند جنگید تا بشکنم؛ تا پوستم شکاف بردارد و گوشت تنم از هم پاره شود. صدای خشکیده‌ی استخوان‌هایم را می‌شنوم و صدای فریاد چیزهایی که در درونم می‌سوزند. و پوستی که تنها در انتظار تلنگری‌ست تا هزار تکه شود. چیزی می‌خواهد بیرون بجهد و پا به فرار بگذارد؛ چیزی می‌خواهد همه‌چیز را درونش نگه دارد، خودش مدام کوچک‌ و کوچک‌تر شود و دیوارهایش مدام ضخیم و ضخیم‌تر. چیزی می‌خواهد فرو بریزد؛ چیزی اجازه‌ی شکستن صادر نمی‌کند، سر باز می‌زند، کوه را مثال می‌زند. کسی فریاد می‌زند که اعتراض دارد. فریاد می‌زند که کوه هم روزی بالاخره ترک بر می‌دارد؛ کسی فریادش را خفه می‌کند. اینجا همه جنگ است. اینجا همه آتش و دود است؛ اینجا همه باغ است، همه سبز است. خودم را یاد یکی از آن عکس‌هایی می‌اندازم که در کودکی آنقدر سرگرمم می‌کردند؛ همان‌ها که از این زاویه یک تصویر بودند و از آن زاویه تصویری دیگر. این کشتی درگیر توفان است و اسیر دست موج‌ها. و دریا یک لحظه به این سو می‌گرداندش که در دوردست خشکی‌ست و آبادی و آسمانی بی‌ابر؛ و لحظه‌ای بعد همه چیز در زیر آب‌های سیاه فرو می‌رود. خفگی. می‌لرزم و خود را در پتو می‌پیچم، می‌سوزم، دوباره پتو را باز می‌کنم، تنم بی‌قراری می‌کند. دستی جلوی رویم بشکن می‌زند و کسی می‌پرسد: «خوبی؟» خوبم؟ سرم را بالا می‌کنم و خودم را نگاه می‌کنم که دل‌واپسانه تماشایم می‌کند. پشت دستش را به پیشانی‌ام می‌چسباند. خوبم. همه خوبیم. — هذیان؛ گاه به گاهی کلاغی می‌گرید.
215
5
سرد است. گرم است. پوستم یخ زده است اما از درون آتشی دارد همه چیز را خاکستر می‌کند. قطره‌های عرق بر بدنم می‌نشینند. تب دارم. می‌لرزم. کالبدم شیشه‌ایست. ترک خواهم خورد. آنقدر در وجودم خواهند جنگید تا بشکنم؛ تا پوستم شکاف بردارد و گوشت تنم از هم پاره شود. صدای خشکیده‌ی استخوان‌هایم را می‌شنوم و صدای فریاد چیزهایی که در درونم می‌سوزند. و پوستی که تنها در انتظار تلنگری‌ست تا هزار تکه شود. چیزی می‌خواهد بیرون بجهد و پا به فرار بگذارد؛ چیزی می‌خواهد همه‌چیز را در رونش نگه دارد، خودش مدام کوچک‌ و کوچک‌تر شود و دیوارهایش مدام ضخیم و ضخیم‌تر. چیزی می‌خواهد فرو بریزد؛ چیزی اجازه‌ی شکستن صادر نمی‌کند، سر باز می‌زند، کوه را مثال می‌زند. کسی فریاد می‌زند که اعتراض دارد. فریاد می‌زند که کوه هم روزی بالاخره ترک بر می‌دارد؛ کسی فریادش را خفه می‌کند. اینجا همه جنگ است. اینجا همه آتش و دود است؛ اینجا همه باغ است، همه سبز است. خودم را یاد یکی از آن عکس‌هایی می‌اندازم که در کودکی آنقدر سرگرمم می‌کردند؛ همان‌ها که از این زاویه یک تصویر بودند و از آن زاویه تصویری دیگر. این کشتی درگیر توفان است و اسیر دست موج‌ها. و دریا یک لحظه به این سو می‌گرداندش که در دوردست خشکی‌ست و آبادی و آسمانی بی‌ابر؛ و لحظه‌ای بعد همه چیز در زیر آب‌های سیاه فرو می‌رود. خفگی. می‌لرزم و خود را در پتو می‌پیچم، می‌سوزم، دوباره پتو را باز می‌کنم، تنم بی‌قراری می‌کند. دستی جلوی رویم بشکن می‌زند و کسی می‌پرسد: «خوبی؟» خوبم؟ سرم را بالا می‌کنم و خودم را نگاه می‌کنم که دل‌واپسانه تماشایم می‌کند. پشت دستش را به پیشانی‌ام می‌چسباند. خوبم. همه خوبیم. — هذیان؛ گاه به گاهی کلاغی می‌گرید.
10
6
زندگی بود اما، تمنای مرگ میکرد.. نفس می‌کشید و حال مردگان را درک میکرد.. یک لحظه از ساعت‌ها درد پر میشد.. کاش در همین لحظه، پ+1
زندگی بود اما، تمنای مرگ میکرد.. نفس می‌کشید و حال مردگان را درک میکرد.. یک لحظه از ساعت‌ها درد پر میشد.. کاش در همین لحظه، پیمانه اش از خالی پرمیشد.. حقیقت داشت چشمانش، اما دروغ می‌گفت.. فروغ چشمانش می‌رفت؛ با هر دروغی که او می‌گفت.. حالش خوب بود او، کلمات شاهدند.. خوب را کلمات کشتند ، شاهدان همان قاتلند..!
212
7
آرهه. فریدون جونیور آمده که تصورات شما از فریدون‌ها رو متحول کنه. (فریدون سمت راستیه اگر متوجه نشدید‌.)
46
8
ووویی خیلی گوگولیه که فریدون انگار یه مرد گنده با سیبیله که هر روز صبح می‌ره قهوه خونی و املت میزنه بر بدن ولی همچین موجود گوگولی اسمش فریدونههه ننننههههه😭😭😭✨
43
9
بیاید با کاوه و فریدون آشنا بشید.
بیاید با کاوه و فریدون آشنا بشید.
237
10
Mensaje de voz
213
11
Mensaje de voz
210
12
Mensaje de voz
221
13
من شاید تموم بشم، ولی این جزوه قبل از مصاحبه تموم نمی‌شه.
227
14
《دریا خانم》 دریا خانم، چطورید؟ روزهاست که یکدیگر را ندیده‌ایم. محبتتان نسبت به من کم نشده است؟ آخر دیر به دیر به سراغتان می‌آیم. زندگی وبالم شده. می‌دانم همیشه می‌گویید زندگی اعتباری به اندازه‌ی یک روز دارد، اما چه کنیم؟ روزها پشت سر هم می‌آیند و امان نمی‌دهند. دریا خانم، یادتان هست که می‌گفتید انسان‌ها ناشکراند؟ که می‌گفتید انسان‌ها فکر می‌کنند خدایان از دل تو نجاتشان خواهند داد؟ از کجا می‌دانستید خدایان به اندازه‌ی بال ملخی هم به ما اهمیت نمی‌دهند؟ راست می‌گفتید. انسان‌ها انسان‌اند تا خدایان بتوانند خدا باشند. ولی ما خودمان هم نفهمیدیم چه‌کار کرده‌ایم. اگر می‌دانستیم چیزی به جز دریا وجود ندارد، باز هم کشتی‌هایمان را به آب می‌انداختیم؟ اگر می‌دانستیم خودمان چه هستیم، دریا را می‌پرستیدیم یا به زیر پایمان می‌انداختیم؟ اصلا می‌شود یکی از این‌ها را بدون دیگری انجام داد؟ دریا خانم، من که تا فشارم بالا می‌زند می‌دوم و می‌آیم به سراغ شما. من پناهی جز شما ندارم. می‌شود من یکی را انسان نبینید؟ آخر دل من در گرو امواج شماست. نمی‌توانم نگاه سرد شما را تحمل کنم. شما که دریایید، موجودی آسمانی در قعر زمین.؛ شما نمی‌توانید فانی‌های بی‌مقدار را دل بدهید. من هم شکایتی ندارم، فقط می‌خواهم روزی که مرا در آغوش می‌گیرید فراموشم نکنید. منِ فراموش‌کار را با کار خودم تنبیه نکنید. می‌دانم زیبایی شما فراانسانی‌ست، ولی تنها خواسته‌ی من این است که کوچک‌ترین بخش آن باشم. دریا خانم، خانه‌ی من دیگر خانه‌ام نیست. هربار که به‌ دیدار شما می‌آمدم، بخشی از من زیر آبی‌های شما گم می‌شد. خانه هر روز سردتر و سردتر می‌شد، و نگاه‌ها دردناک‌تر. همه به حال من دل‌سوزی می‌کنند. دل دادنم خیانتی به شما بود و سرآغاز پایانم. او بود که کاری کرد آغوش دنیا برایم سردتر از هر اقیانوسی شود. باید به شما گوش می‌سپردم، دریا خانم. پری‌های اعماق این آب‌ها دل‌رحم‌ترند. دل دادنم یک دزدی بزرگ بود. روحم، باورم، خانه‌ام به یغما رفت. حالا من مانده‌ام یک گدا برای حقیقت، و می‌دانم حقیقت در اعماق پنهان شده است. دریا خانم، روزهاست که به شما فکر می‌کنم و می‌خواهم که چشمانم را ببندم و بگذارم شما من را تصاحب کنید. فکر نمی‌کنید وقتش رسیده باشد؟ -Croissante, 2024/Jun/22, 20:44. #maybe_worth_reading
207
15
دلم می‌خواد یه بار برای یکی از نقاشی‌های لارا متن بنویسم.
196
16
Sin texto...
203
17
Sin texto...
230
18
ببینید کی پول نداره (هزار تا کتاب نخوندم داره) اما باز داره کتاب میخره 🫵
1
19
سلام. عزیزانم، خدمتتون که عرض کرده بودم بعد از پنجشنبه "شروع می‌کنم" به گذاشتن؛ و گفتم نیاز به صبوری هست. با این حال متاسفم اگر باعث ناراحتی شدم. درگیر درس شدم و یکم سبک بشه یا امشب و یا فردا بقیش رو قرار می‌دم. ممنون از همراهی شما.
272
20
Alexey Kosenko - Melancholy.mp3
268