es
Feedback
یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی

یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی

Ir al canal en Telegram

یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی این کانال زیر نظر دکتر قائم‌مقامی و توسط یکی از دانشجویان ایشان اداره می‌شود. نشانی صفحۀ اینستاگرام: www.instagram.com/ghaem.maghami_s.a.r/

Mostrar más
5 499
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
+630 días
Atraer Suscriptores
mayo '26
mayo '26
+19
en 2 canales
abril '26
+27
en 1 canales
Get PRO
marzo '26
+8
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+70
en 7 canales
Get PRO
enero '26
+47
en 47 canales
Get PRO
diciembre '25
+101
en 7 canales
Get PRO
noviembre '25
+109
en 13 canales
Get PRO
octubre '25
+245
en 25 canales
Get PRO
septiembre '25
+98
en 11 canales
Get PRO
agosto '25
+216
en 27 canales
Get PRO
julio '25
+71
en 10 canales
Get PRO
junio '25
+359
en 7 canales
Get PRO
mayo '25
+122
en 12 canales
Get PRO
abril '25
+260
en 19 canales
Get PRO
marzo '25
+183
en 21 canales
Get PRO
febrero '25
+188
en 38 canales
Get PRO
enero '25
+99
en 12 canales
Get PRO
diciembre '24
+116
en 15 canales
Get PRO
noviembre '24
+68
en 8 canales
Get PRO
octubre '24
+124
en 12 canales
Get PRO
septiembre '24
+70
en 9 canales
Get PRO
agosto '24
+220
en 12 canales
Get PRO
julio '24
+101
en 12 canales
Get PRO
junio '24
+100
en 6 canales
Get PRO
mayo '24
+146
en 11 canales
Get PRO
abril '24
+125
en 4 canales
Get PRO
marzo '24
+155
en 9 canales
Get PRO
febrero '24
+153
en 18 canales
Get PRO
enero '24
+225
en 7 canales
Get PRO
diciembre '23
+161
en 10 canales
Get PRO
noviembre '23
+109
en 6 canales
Get PRO
octubre '23
+160
en 45 canales
Get PRO
septiembre '23
+198
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+132
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+333
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+106
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+184
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+65
en 0 canales
Get PRO
marzo '23
+80
en 0 canales
Get PRO
febrero '23
+57
en 0 canales
Get PRO
enero '23
+195
en 0 canales
Get PRO
diciembre '22
+255
en 0 canales
Get PRO
noviembre '22
+98
en 0 canales
Get PRO
octubre '22
+103
en 0 canales
Get PRO
septiembre '22
+105
en 0 canales
Get PRO
agosto '22
+166
en 0 canales
Get PRO
julio '22
+125
en 0 canales
Get PRO
junio '22
+234
en 0 canales
Get PRO
mayo '22
+36
en 0 canales
Get PRO
abril '22
+52
en 0 canales
Get PRO
marzo '22
+56
en 0 canales
Get PRO
febrero '22
+34
en 0 canales
Get PRO
enero '22
+34
en 0 canales
Get PRO
diciembre '21
+84
en 0 canales
Get PRO
noviembre '21
+53
en 0 canales
Get PRO
octubre '21
+42
en 0 canales
Get PRO
septiembre '21
+53
en 0 canales
Get PRO
agosto '21
+52
en 0 canales
Get PRO
julio '21
+58
en 0 canales
Get PRO
junio '21
+20
en 0 canales
Get PRO
mayo '21
+22
en 0 canales
Get PRO
abril '21
+26
en 0 canales
Get PRO
marzo '21
+14
en 0 canales
Get PRO
febrero '21
+30
en 0 canales
Get PRO
enero '21
+36
en 0 canales
Get PRO
diciembre '20
+511
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
25 mayo0
24 mayo+2
23 mayo0
22 mayo+1
21 mayo0
20 mayo+1
19 mayo0
18 mayo+3
17 mayo0
16 mayo+1
15 mayo+3
14 mayo0
13 mayo+1
12 mayo+1
11 mayo+1
10 mayo0
09 mayo+1
08 mayo+1
07 mayo+1
06 mayo+1
05 mayo0
04 mayo0
03 mayo0
02 mayo+1
01 mayo0
Publicaciones del Canal
روح من بیشتر به تصویر و توصیف ساده مایل بود تا به طنز همراه با مبالغه و گرچه با تحقیق در امور خوب و سودمند سازگاری داشت، مع‌هذا خود را علی‌الخصوص به فلسفهٔ اخلاق و هنر شعر مشغول داشت ... اما تحقیق در تاریخ و فرهنگ دوران باستان را مخصوصاً از آن جهت برگزیدم که عصری را که در آن می‌زیستم چندان ناخوش می‌داشتم که اگر عشق عزیزانم مرا مانع نمی‌بود، آرزو می‌کردم در عصری دیگر به دنیا بیایم و عصر خویش را به دست فراموشی بسپارم. اما چون چنین آرزویی محال بود، باری کوشیدم ‌که تا آن جا که در مقدورم است خود را به اعصار دیگر ببرم. پترارکا، نامه به آیندگان

2
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار ایران گفت
6 385
3
✅ گلهای جاویدان : بی شماره ✅ خواننده : بنان ✅ آواز اول : ؟ (بدلیل ناقص بودن برنامه مشخص نیست) ✅ آواز دوم : هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان (خاقانی) ✅ دستگاه : شور-اصفهان-ماهور-دشتی-سه گاه ✅ نوازندگان : معروفی-عبادی-بدیعی-کسایی ✅ گوینده : روشنک-سلطانی-فرنگیس اردلان ✅ کیفیت : نوار 🌐 کانال موسیقی گلها https://t.me/MousighiGolha
7 473
4
کتاب بزرگوار، تحقیق عالی، کار یگانه.
کتاب بزرگوار، تحقیق عالی، کار یگانه.
2 794
5
و شاهنامه خود هیچ چیز نیست جز حدیث رستم؟ شاهنامه خود هیچ نیست جز حدیث کیخسرو و نوشیروان در کتاب مینوی خرد می‌گوید که شاهان پیشین که بر دین راستین نبودند، چرا بودند؟ پاسخ در مورد کاوس این است که سود از او آن بود که کیخسرو از او به جهان آید. این گفته به یک معنی معنای تمامی تاریخ ملّی ماست. کیخسرو، شاه آرمانی شاهنامه، که جهان را پر از داد کرد، برای آن که مانند جمشید گرفتار غرور نشود، شاهی را کنار گذاشت و آن را به پادشاهی پرهیزگار سپرد که او نیز پس از چند گاه از شاهی کناره کرد و در دیر نشست و تخت شاهی را به پسر غازیش سپرد که پهلوانانش شمشیر از بهر دینِ به می‌زدند و خود چنان در آز و نیاز فرو رفت که جان پسر را به بهانهٔ نگه داشتن دینِ به و پادشاهیِ نگه‌دارندهٔ آن دین بر باد داد. از همین زمان بود که زوال پادشاهی آغاز شد و سرانجام در دست مقدونی افتاد. زوال شاهی ایران برابر با زوال حماسهٔ ملّی ما نیز بود و گرچه پس از کیخسرو شاعرِ شاهنامه داستان بزرگ و بامهابت و شورانگیز رستم و اسفندیار را سرود، باز نمی‌توانست حماسه را به وضع پیشین خود بازگرداند: غایت و منتهای آن بهر از شاهنامه داستان کیخسرو بود و «هر چیز را پس از کمال زوالی است». امّا خاندان ساسان روحی تازه در تاریخ او دمیدند و گرچه این به معنای دمیدن روح تازه در حماسه نبود، باری چیزی از آن حرکت به سوی غایت مطلوب را به نمایش درآورد و آن غایت مطلوب همانا پادشاهی خسرو انوشیروان بود. این جا نیز، پس از مرگ آن شاه که از قضا هم‌نام خسرو کیان بود، با آنکه شاعر ما بار دیگر داستان باشکوه بهرام چوبین را سرود، البتّه مانع از آن «کار بودنی» نمی‌توانست شد، و آن زوال بلکه غروب تاریخ و حماسۀ او بود. اگر شاهنامه را به دو بهر بخش کنیم، غایت یکی پادشاهی خسروِ کیان است و غایت آن دیگر پادشاهی خسروِ خاندان ساسان. این به نظر نویسندهٔ این سطور یک معنای اساسی و بنیادین شاهنامه است: تاریخ ایرانشهر، با تمام جنگها و صلحهایش، عبارت است از حرکت به سمت آن دو غایت، آن دو akmē. با این همه، در لفظ و صورت چنین نیست که نقطهٔ اوج شاهنامه این دو داستان باشد. داستان کیخسرو، که داستان سياوش را نیز باید داخل در آن آورد، چند سرچشمه دارد و مدوّنان خداینامه یا شاهنامهٔ ابومنصوری یا منابع احتمالی دیگر آن را از یک منبع واحد نگرفته‌اند، گرچه در شاهنامه، یا پیشتر، وحدتی به آنها داده‌اند. داستان سياوش و فرود چیزی است، چیزی درخشان، و داستانهای بعد تا کناره جستن کیخسرو از شاهی چیزی دیگر: تفاوت در لفظ و صورت گاهی بسیار است و از پس داستان کاموس بیت ناتندرست آن قدر در شاهنامه هست که گاه خوانندۀ دوستدار او را آزرده می‌سازد. جزئی از این را موقّتاً شاید بتوان به گردن «ادبیّات» ساختهٔ خاندان گودرز انداخت (و به نظر ما می‌توان)، ولی علل و اسباب دیگر نیز بایست در کار باشد.
3 799
6
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود گمانم این قصیدهٔ رودکی اولین درس من و همدرسانم در نیمسال نخست دانشگاه بود. بعضی کلمات آن قصیده امروز هم گویی همان اندازه مبهم است که شارحان را به تنگنا انداخته یا مجبورشان کرده از روی ابیات بجهند. با این حال، از کنار هم نهادن چند شرح می‌توان به پاسخهایی بهتر از آنچه نزدیک سی سال پیش به ما می‌آموختند رسید. این چند سطر به جهت همدرسان آن سالها تحریر شد. ۱. سپید سیم زده بود و درّ و مرجان بود سیم زده درست است نه رده. زده یعنی مسکوک. ۲. یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت چه نحس بود؟ همانا که نحس کیوان بود همانا که یعنی گویا که، نه هرآینه. «چه نحس بود!» به علامت تعجّب که صورت مختار شارحان است ظاهراً چیزی بی‌مزه است. ظاهر این است که شاعر پرسشی کرده و سپس احتمالی داده. بیت بعد این را تأیید می‌کند: نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود ۳. جهان همیشه چنین است گرد گردان است گِردگردان را برتری داده‌اند. گَردگردان، مانند لرزلرزان، بهتر نیست؟ ۴. نشاط او بفزون بود و غم بنقصان بود ظاهراً فزون/افزون گاهی مانند فارسی میانه اسم است و نه صفت. بفزون به این اعتبار برابر می‌شود با pad abzōn متنهای پهلوی. ۵. همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود چابک یعنی زیبا و ظریف و نازک؛ تحرّک و جنبش که در بعضی شرحها هست مهمل است. اساساً چابک در اوایل فارسی دری بیشتر به معنای زیبا و آراسته و برازنده و متناسب و لطیف و ظریف به کار می‌رفته، چنانکه در فارسی میانه. اگر از این منظر به شواهد لغت‌نامۀ دهخدا نگاهی انداخته شود، احتمالاً معنای بعضی ابیات و عبارات روشنتر شود. شاید حتّی در تعبیری مانند چابک سوار هم اوّلاً سوار برازنده مقصود بوده است. اینکه چه شده چابک معنای تند و چالاک نیز دارد مسأله است. در واقع شاید جهت سؤال را باید عوض کرد. شاید خلط با یک کلمۀ ترکی (capiq در ترکی گویا چنین معنایی داشته) باعث بوده و شاید چابکِ چالاک و چابکِ آراسته و زیبا و برازنده و ظریف دو کلمۀ علی‌حدۀ فارسیند و مشترک لفظیند؛ شاید نیز از یک معنی معنای دیگر بیرون آمده: چُست نیز هم به معنای چالاک است هم به معنای متناسب. بیتهای ناروشن دیگر در این قصیده هست. بعضی ابیات آن نیز با ضبطهای فعلی نادرستند، مانند بیت «تو رودکی را ای ماه‌رو کنون بینی ...» که پیشتر بعضی استادان تصحیح کرده‌اند، ولی در چاپهای دیوان و گزیده‌های اشعار شاعر¹ هنوز همان ضبط غلط بر جاست. ۱. بدترین این چاپها و گزیده‌ها که باید همین روزها بدهم کسی آتشش بزند چاپ ... است.
3 582
7
دربارهٔ یک عبارت اوستایی تذکّر: این یادداشت ممکن است به کار کسی آید که با زبان اوستایی آشنا باشد. Yt. 13.50 kō nō stauuāt‌ kō yazāite kō ufiiāt‌ kō frīnāt‌ kō paiti.zanāt‌ ... kahe nō iδa nąma āγairiiāt‌ kahe vō uruua frāiieziiāt‌ kahmāi nō tat‌ dāϑrəm daiiāt‌ ... ترجمهٔ برتلمه-ولف چنین است (ولف ۱۹۱۰، ۲۳۷): که ما را خواهد ستود؟ که خواهد پرستید؟ که سرود ستایش خواهد خواند؟ که آفرین خواهد کرد (= که ما را خشنود خواهد کرد)؟ که درود خواهد گفت؟ ... از که نام ما ستوده خواهد شد؟ از کدام‌یک از شما روان (ما) بزرگ داشته خواهد شد؟ به کدام یک از ما این پاداش داده خواهد شد ...؟ استاد کریستین برتلمه (۱۹۰۴، ۵۹۲) هر دو kahe را، که ضمیر پرسشی در حالت مضاف‌الیه است، «عامل» تلقّی کرده (Genitiv des Agens) و این را بعضی محقّقان بعدی تکرار کرده‌اند، از جمله هارالد بیشلمایر (۲۰۱۱، ۳۳۱): „... Von wem wird hier nun unser Name gerühmt werden, von wem wird eure Seele verehrt werden?“ و آقای دکتر مولایی (۱۳۸۲، ۹۸ و ۲۱۱): که ... ما را خواهد ستود؟ که ستایش خواهد کرد؟ که آفرین خواهد کرد؟ که پذیرایی خواهد کرد؟ ... که اینک ما را خواهد ستود؟ که [فروهرهای] روان شما را ستایش خواهد کرد [تحت‌اللّفظی: به وسیلهٔ که اینک نام ما ستوده خواهد شد؟ به وسیلهٔ که [فروهرهای] روان شما ستایش خواهد شد]؟ به که این پاداشِ ما داده خواهد شد ...؟ اما این عبارت را به شکلی دیگر نیز می‌توان خواند. استاد الموت هینتسه (۲۰۰، ۳۵-۳۶؛ قس ۲۰۱۲، ۴۶۳) عبارت را چنین ترجمه کرده است:¹ که ما را خواهد ستود؟ که ما را خواهد پرستید؟ که ستایش خواهد کرد؟ که خشنود خواهد کرد؟ که درود و خوشامد خواهد گفت؟ ... حال نامِ چه کسی از ما ستوده خواهد شد؟ روانِ چه کسی از شما بزرگ داشته خواهد شد؟ به که پاداشِ ما داده خواهد شد؟/ به چه کسی از ما نثار داده خواهد شد ...؟ اشکال استاد هینتسه بر استاد برتلمه و آقای بیشلمایر این است که مضاف‌الیه در نقش عامل، جز همراه با صفات مفعولی، بنا بر تحقیق استاد استفانی جمیسون (۱۹۷۹، ۱۳۳-۱۳۷ و ۱۳۹) با افعال خاصی از نظر معنایی به کار رفته که فعلهای دال بر معنای بزرگ داشتن و ستودن و پرستیدن در آنها نیست. با این حال، اگر بتوان به احتمال ضعیف مضاف‌الیه در نقش عامل را، که شواهد آن در ویدی و اوستایی اندک است، در مورد این عبارات بپذیریم، آن گاه راهِ دیگر آن است که ضمایر متّصل را عامل بشمریم، به این معنی: ... نامِ که [= کدام یک از شما مردمان] از ما (= به توسّط ما که فروهرانیم) بلند خواهد شد؟ روانِ که از شما (= به توسّط شما که مردمانید) پرستیده خواهد شد؟ به چه کسی از طرف ما (که فروهرانیم) این پاداش داده خواهد شد؟ به عبارت دیگر، فروهرها مردمان را خطاب می‌کنند که شما ای مردمان، روانِ چه کسانی را خواهید پرستید؟ (روان برابر با فروهر است و معنای دیگر ندارد.) این معنی را یک بار در سطر اول و دوم با افعال معلوم گفته و یک بار در سطر چهارم با فعل مجهول (frāiieziiāt) و عامل (vō). آن گاه در عالم داد و ستد، که از لوازم عبادت تلقّی می‌شده، فروهرها نام مردمان و پرستندگان را بلند خواهند کرد، یعنی آنان را از آوازۀ نیک برخوردار می‌سازند. پس می‌گوید که نام چه کسانی از شما که مردمانید (kahe) به توسّط ما که فروهرانیم (nō) بزرگ داشته خواهد شد. همچنین این فروهرها در خطاب به مردمان می‌گویند که به چه کسی از طرف ما (nō) پاداش داده خواهد شد. بنابراین، در سطر آخر و سوم دهنده فروهرانند و پذیرنده مردمان و این در قبال عمل مردمان در سطر چهارم است که به توسّط آنان فروهرها پرستیده می‌شوند. این همه به آن شرط قابل قبول است، که از اساس بتوانیم به کاربرد مضاف‌الیه در نقش عامل در این عبارت قائل شویم. با این همه، چون از dāþra در دیگر عبارات اوستایی نثار و بخشش مردمان به ایزدان منظور است، همان راهی که استاد هینتسه سپرده هموارتر است. فروهران خطاب به مردمان می‌گویند: ... نام کدام‌یک از ما (که فروهرانیم) ستوده خواهد شد؟ روان کدام‌یک از شما (که مردمانید)² پرستیده خواهد شد؟ به کدام‌یک از ما (که فروهرانیم) آن نثار داده خواهد شد که ...؟ ——— ۱. نیز مقایسه شود با هینتسه، ۱۹۹۴، ۱۸۱. ۲. چون روان و فروهر یکی است، مقصود این است که ای مردمان، کدام‌یک از ما را خواهید پرستید؟ * جا برای ذکر نشان دقیق منابع تنگ بود. به ذکر سال و صفحه اکتفا شد.
3 107
8
شاداب جزء دوم لغت شاداب در اشتقاق هیچ ارتباطی با آب، به هر معنی که باشد، ندارد. فهم این نکته دشوار نیست، به شرط آنکه دو سه چیز در نظر آید. ۱. در سغدی لغتی است به چند املا به معنای شاد: š't'wx, š'twxw, š'twx و جز اینها. اشتقاق لفظ معلوم است: šāta-axw یعنی آنکه روحیه و خُلق او شاد است؛ آنکه اَخو او شاد است. جزء دوم کلمه، یعنی axw، همان است که در کلماتی مانند گستاخ هم هست. ۲. یک تحوّل این axw این است که به واسطهٔ صورت ahw بدل به āw شود، مانند wahištāw در پهلوی اشکانی به معنای بهشت، از wahištahw/wahištaxw خود از vahišta- ahu-.¹ ۳. فارسی و فارسی میانه میانه‌ای با مصوّت مرکّب بلند āw ندارد و به چند شکل آن را تغییر می‌دهد: الف. حذف w از پایان آن، مانند تبدیل syāw به سیا. ب. تبدیل w آن به یک صامت کمی سختتر، مانند تبدیل tāw به تاو (tāv) و gāw به گاو (gāv) و nāw به ناو (nāv). ج. تبدیل w آن به صامت انسدادی، یعنی سختتر کردن آن، مانند تاب از tāw، گاب (عامیانه) از gāw، داراب از dārāw. د. تبدیل آن به مصوّت مرکّب‌ کوتاه. توجه شود مثلاً به صورتهای گویشیِ لو از لاو (در لو دادن؛ قس لا دادن در گویشهای دیگر)، دو از داو (نوبت بازی)، گو از گاو، و ... ه. تبدیل آن به āy در فارسی میانه، مانند nāy از nāw. حال مسألهٔ آسان می‌شود. در ایرانی میانهٔ غربی متقدّم نیز مانند سغدی لغتی به صورت šātaxw یا šātāxw، مشتق از šāta-ahwah، یعنی حالت مضاف‌الیهیِ کلمهٔ šāta-ahu، وجود داشته که بدل به šādāw شده، درست به همان صورت که wahištāw صورت متأخّر wahištaxw است. آن گاه این šādāw بدل به شاداب شده، درست چنانکه dārāw بدل به داراب شده و tāw بدل به تاب. آن گاه اهل زبان، به حساب آن که جزء دوم کلمه آب به معنای ماء است، صورت قدیم کلمه را از یاد برده‌اند. تذکّر: این یادداشت، در کنار چند اشتقاق دیگر، یکجا چاپ خواهد شد. مجله‌اش هم آماده است. ——— ۱. بعضی گمان برده‌اند āw در wahištāw پسوند است!
4 481
9
زم زم که نام جایی است بر دست چپ رود آموی و از آن در داستان کیخسرو در شاهنامه چند بار نام رفته (شواهد آن را در لغت‌نامه آسان می‌توان یافت) همان است که در متنهای مانویان نامش زَنب (Zamb) است و یکی از مراکز مانویان شرق بوده. زم ( از اصل zamb)در لغت به معنای ساحل است — ساحل رود. در سغدی لغت zamb به این معنی است و لغتی شبیه به این در شغنی نیز هست. جغرافیادانان مسلمان مانند ابن خردادبه و مسعودی از این شهر یاد کرده‌اند. چون ممکن است بعضی شارحان شاهنامه یا شاهنامه‌شناسان و کتاب‌نویسان در جغرافیای شاهنامه و علاقه‌مندان به آن کتاب از بعضی منابع دربارهٔ این شهر مطّلع نباشند، ذکر این چند منبع در این جا شاید بی‌فایده نباشد. ۱. ایرانشهر از استاد یوزف مارکوارت، ص ۸۱ (متن آلمانی، نه فارسی که قابل اعتماد نیست)؛ ۲. متون مانوی چاپ استادان آندرئاس و هنینگ، معروف به MirMan، شمارهٔ ۳، ۱۹۳۴، صص ۸۵۷ و ۸۵۸؛ ۳. مقالهٔ استاد هنینگ در ZDMG 90, p. 8; ۴. مقالهٔ هم او در BSOS, 1937, p. 82; ۵. تعلیقات مری بویس بر گزیدهٔ متون مانوی: Acta Iranica 9, p. 49. دَنب و دَم فارسی به معنای ساحل و کنار رود که استاد هنینگ گفته برای نویسندهٔ حاضر آشنا نیست.
3 342
10
یک تشبیه کهن در شاهنامه؟ در داستان جنگ یازده رخ، پس از آنکه دلیران ایران به فرماندهی گودرز بر جنگاوران توران پیروز می‌شوند، کیخسرو که از چندی پیش سپاهی بزرگ را برای نبرد فرجامین با افراسیاب تور آماده کرده بوده از راه می‌رسد و گودرز و سپاهش به پذیرهٔ او می‌شوند. پس از درود و نماز و خاکساریِ گودرز و سپاهیان، شاه پروردگار را می‌ستاید و سپاهیان را می‌نوازد و آن گاه سخنی می‌گوید که پایان آن در چند نسخه به چند شکل ضبط است. آن بیت (بیت چهارم) را استاد خالقی، بیشتر به پیروی نسخهٔ فلورانس، چنین آورده است (چاپ سخن، یکم، ص ۷۸۵، بیت ۲۳۷۹ تا ۲۳۸۱): نیایش همی کرد بر پای شاه ز سر برگرفته کیانی کلاه ز دادار بر پهلوان آفرین همی خواند و بر لشکرش هم چنین که ای نامداران فرخنده‌پی شما آتش و دشمنان پاک نی سپهدار گودرز باد دمان چه خواهی تو از باد و آتش زمان؟ اختلاف ضبط نسخه‌ها رسیدن به صورت درست را دشوار کرده، ولی احتمالاً صورت درست بیت آخر را بتوان همین ضبط مختار استاد خالقی دانست. اگر چنین باشد، این مضمون نظیری در رسالهٔ یادگار زریران دارد، آن جا که زریر به میدان می‌رود و همه را از دم تیغ می‌گذراند و گوینده او را به آتشی ماننده می‌کند که در نیستان افتاده و باد نیز یار او شده (از چاپ جاماسپ آسانه، ص ۹، شمارهٔ ۷۰): ud ān tahm spāhbad ī nēw¹ Zarēr kārezār ōwōn nēw¹ kunēd čiyōn ka  ādur yazad andar ō nayestān ōftēd u-š wād-iz ayār bawēd. و آن سپاهبدِ تهمِ نیو، زریر، کارزار چنان نیو (دلیرانه یا نیک) کند که گویی آذری است که در نیستان افتاده و بادش نیز یار است (لفظاً: چنانکه ایزد آذر در نیستان افتد و بادش نیز یار باشد).² ——— ۱. از خصوصیّات سبکی یادگار زریران همین علاقهٔ گويندهٔ آن به جناس است. در کتابها و رسالات پهلوی این اندک است. ۲. ایزد آذر گفته نه آذر. این را به دو شیوه می‌توان شرح کرد. یک آنکه کلمهٔ ایزد را کاتبی به شکل مکانیکی به بعد از کلمهٔ آذر افزوده باشد (مانند مهرایزد، سروش‌ایزد، ماه‌ایزد، و ...)، زیراکه آذر بیشتر دلالت بر ایزد دارد و نار را بیشتر آتش می‌گویند. دیگر آنکه چون میان مظاهر مادّی ایزدان و اصل مینوی آنان تمایزی که امروز ممکن است در ذهن ما باشد در ذهن آنان این اندازه نبوده، همان ضبط متن (آذرایزد) را بپذیریم و آن را با موارد مشابه مقایسه کنیم که در نوشته‌های زردشتی هست و مثلاً زمین را اسفندارمد و فلز را شهریور و آب را خرداد و خوردنی را مرداد خوانده‌اند. به عبارت دیگر، میان آنچه خود «ایزدان مینوی» و «ایزدان گیتی»، یعنی مظاهر مادّیِ ایزدان مینوی، می‌گویند در ذهن آنان مرزی استوار نیست و گذر از یکی به دیگری دشوار نیست (در این باره مخصوصاً به مباحث هانری کربن در مجلّد دوم اسلام ایرانی رجوع می‌توان کرد). پس به این اعتبار آذر مادّی را نیز می‌توان آذرایزد خواند.
3 224
11
پوریا(ی ولی) دربارهٔ این نام، که در دورهٔ ما از صورتی محرّف و مصحّف از نام یا لقب یک پهلوان معروف خوارزم در قرن هفتم هجری — پهلوان محمود خوارزمی — ساخته شده، محقّقانی مانند مرحوم دکتر زرین‌کوب (جستجو در تصوّف ایران، ۳۵۱ و بعد، مخصوصاً ۳۵۲) به درستی تردید کرده‌اند و یافتن صورت درست را از ضبطِ منابع مشتمل بر احوال و سوانح حیات او دشوار، بلکه ناممکن، یافته‌اند. این صورتهای مختلف این نام و لقب، که بوکیار و پوکیار و بکیار و پوریار و پوربار و بوربا از میان آنها قابل ذکر است، چندان مختلفند که تردیدهای پیشین را معنی‌دار می‌کند و به همین دلیل نیز نویسندهٔ حاضر چند سال قبل این نام را در ضمن نوشته‌ای در شمار نامهای دشواریاب آورد. اخیراً آقای مهران افشاری در مقدّمه بر کنز الحقائق منسوب به پوریای ولی (چاپ بنیاد موقوفات افشار) سعی کرده به راهنمایی محقّقی دیگر اصل کلمه را در یک لغت معروف ترکی به معنای کشتی‌گیر و پهلوان بجوید که در فرهنگ سنگلاخ میرزا مهدی استرآبادی (و منابع دیگر که ظاهراً آقای افشاری از آنها بی‌اطّلاع بوده) درج است و آن لغت بوکا یا بوکه یا بوگا یا بوگه است (ضبطها و تلفّظهای مختلف را می‌توان از جمله در فرهنگ گرهارد دورفر، ذیل بوکا، یافت). خلاصهٔ مطلب آقای افشاری را می‌توان از صفحهٔ ۴۵ کتاب او نقل کرد: پهلوان محمود پوکای ولی تغییر یافته است به پهلوان محمود پوکیار ولی و آن هم تغییر یافته است به پهلوان محمود پوریای ولی. اینکه ذهن منتقل به لفظی ترکی شده البته بی تأملی نبوده، ولی هر که نگاهی به منابع احوال پوریای ولی بیندازد این انتقال ذهنی برای او دشوار نیست. مع ذلک پذیرفتن این احتمال دشواریهایی دارد که اوّلینش این است که در منابع قدیمترِ ذکرِ نام او راء در پایان کلمه هست و این قبول تصوّر بسیط «تغییر پوکا به یک واسطه به پوریا» را، که خود چند شکل مشابه «ر»دار مانند پوریار و پوربار نیز دارد، بسیار دشوار می‌کند. آنچه ممکن است راهنمای اختیار یکی از آن صورتهای چندگانهٔ نام او باشد (و این تا حدی ناشی از نوشتن مصوّتهای ترکی به دو یا چند شکل است) این است که پهلوانان آش بُغرا را، که آن نیز کلمه‌ای ترکی است، به پوریای ولی منسوب می‌داشته‌اند و در این جا به ظنّ قوی به تشابه لفظی بُغرا و نام پهلوان نظر داشته‌اند. بنابراین، از میان آن صورتها به نظر ما بکیار را (به تلفّظ بُگیار یا بُگَیار)، که بیشترین قرابت را با بُغرا دارد، می‌توان بر دیگر صورتها برتری داد (نوشتن به ب یا پ و ک یا گ در خط فارسی هیچ نباید سبب تشویش خاطر شود. اگر جزء اوّل کلمه همان کلمهٔ ترکی باشد که ذکرش گذشت، آن صورتی از آن کلمهٔ ترکی باید در نظر آورده شود که گ داشته، یعنی bögä). این ما را به جوابی قطعی نمی‌رساند، مخصوصاً آنکه جزء دوم کلمه به این ترتیب به کلّی ناروشن می‌ماند، ولی نسبت به جستن راه حلّ آسان نیز هشداری می‌دهد.¹ دربارهٔ پوریای ولی اگر باید کاری کرد، باید کاری کرد. ——— ۱. چیزی که آقای افشاری در صفحهٔ ۴۴ به مرحوم دکتر زرین‌کوب نسبت داده که "با این حال، واژهٔ پوریا، که تغییریافتهٔ واژهٔ پوکیار یا بوکیار است، آن گونه که مرحوم استاد دکتر زرین‌کوب (متوفّی ۱۳۷۸ ش) گمان ورزیده‌اند، هیچ ارتباطی به مقام عرفانی وی ندارد" به این صورت در گفتهٔ آن استاد وجود ندارد و آقای افشاری "پیازداغش را زیاد کرده" که برای نظر خود جای گشادتری باز کند. آن استاد از خود "گمانی نورزیده"؛ گفته است اگر بتوان به روایت فلان منبع، که در این موضوع غالباً افسانه‌آمیز است، اعتماد کرد، ممکن است این نام فلان دلالت را داشته باشد. در واقع، در جایی که منابع مانع از رسیدن به نتیجهٔ درستند، آن مرحوم با لعلّ و لیت بسیار خواسته جایکی برای یکی از روایاتی باز کند که دربارهٔ نام و احوال او به ما رسیده‌.
3 831
12
ویر در لغت ویر که به معنای حافظه یا هوش در فرهنگها هست، و در متون پهلوی در کنار هوش و خرد به کار رفته و معنای قوّهٔ خیال دارد (آن دو دیگر به ترتیب به معنای حافظه و قوّهٔ مفکّره‌اند)، اشکالی هست که کمتر جلب نظر می‌کند و آن این است که صامت اوّل کلمه خلاف قواعد آوایی زبان فارسی است. توضیح مطلب این است که w ایرانیِ باستان در آغاز کلمه در چنین کلماتی بایست در فارسی بدل به b شود، چنانکه wīst پهلوی بیست شده نه ویست. چند استثنا هست که یافتن دلیل آن آسان نیست. مشتقّات ورزیدن و وزیدن مهمترین این استثنائاتند.¹ ویر نیز یکی از این استثنائات است که اگر بتوان به شواهد لغت‌نامهٔ دهخدا از لغتِ بیر اعتماد کرد، صورت فارسی درستش همین بیر بوده است. حال یا باید گفت که ویر لغت فارسی، به معنای دقیق کلمه، نیست (چنانکه در بعضی لهجات مملکت هنوز هم ویر می‌گویند) یا وجهی دیگر برای آن یافت. چون لغت در چند بیت شاهنامه هست، بعید است لغت خراسان نباشد و دخیل از مناطقی باشد که w اول را بدل به b نکرده بوده‌اند. بنابراین، فرض را بر این می‌گذاریم که لغت «فارسی» است. اگر بپذیریم لغت فارسی است، راهش ظاهراً این است که بگوییم چون این لغت بیشتر به عنوان جزء دوم کلمهٔ تیزویر استعمال داشته (و w اوّل کلمه در جزء دوم ترکیب لازم نبوده بدل به b شود)، اهل زبان صورت بسیط کلمه را هم به مانند صورت ترکیبی آن به کار برده‌اند. به عبارت دیگر، صورت ترکیبی مانع از تحوّل آوایی صورت بسیط شده و این فایده‌اش این بوده که اهل زبان مجبور نبوده‌اند یک کلمه را با دو تلفظ و به دو صورت به کار ببرند. در زبان «فارسی رسمی» لغت لغتی کم‌استعمال بوده و زود از دور خارج شده؛ در ادوار اخیرتر به تقلید از شاهنامه وارد اشعار شعرا شده. ویر دیگر به معنای غم و غصّه هم هست که کلمه‌ای کم‌استعمالتر بوده و آن نیز اگر متعلّق به فارسی خراسانی شهرهایی مانند طوس و نیشابور بود، به شکل بیر به کار می‌رفت. اما چنین نیست. گویندگان و نویسندگان کمی این لغت را در سخن خود آورده‌اند و آنان نیز اهل نواحی دیگرند. سنایی، آن چنانکه از لغت‌نامهٔ دهخدا به دست می‌آید، وای و ویر را به کار می‌برده و این جا نیز پیداست که عطف کلمه به وای مانع از تحوّل صامت اوّل آن شده. گویر، که باید آن را gwēr خواند و در نوشته‌های هروی هست و گاه در تصحیحات امروزی به کویر تصحیف شده، صورتی است لهجه‌ای از همین ویر اخیرالذّکر و حاصل تبدیل w به یک صامت نرمکامی لبی‌شده که مختصّ بعضی نواحی رواج زبان فارسی (ازجمله فارسی هروی در ادوار قدیم آن) است. ویر به معنای عامیانهٔ امروزیِ آن احتمالاً از یکی از لهجات مرکزی وارد زبان معیار گفتار شده و سخن مرحوم داود منشی‌زاده دربارهٔ آن را که در فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی آقای حسن‌دوست نقل شده نباید چندان به جد گرفت. ویر به معنای «نادان» که در همان فرهنگ ضبط است وجود خارجی ندارد، زیرا تصحیف وید به معنای «ابرص» است. باید آن را به کلّی کنار گذاشت. ویرا به معنای «یادگیرنده» که در بعضی فرهنگها به شاهدی از ابوالعبّاس مروزی هست و به فرهنگهای معاصر، مانند لغت‌نامهٔ دهخدا و فرهنگ آقای حسن‌دوست، نیز راه یافته از جعلیّات طايفهٔ لغت‌نویس است و باید دورش انداخت. امیدوارم این همه بار دیگر یادآوری کند که لغت‌نویس امروزی در مواجهه با فرهنگهای قدیم نباید عقل خود را تعطیل کند. ——— ۱. نامهای خاص مانند ویس و ویسه، چون نام خاصّند و تحوّلات آوایی نامهای خاص گاه با لغات عام زبان فرق دارد، از بحث بیرونند.
3 319
13
گونه (یادداشت لغوی) گونه جز معنای رنگ، معنای نوع و چهره نیز دارد. معنای نوع بسیار آشناست و تحوّل آن آشناتر. امّا آقای حسن‌دوست معنای اخیر، یعنی چهره، را مشتق از ریشه‌ای جدا تصوّر کرده که در اصل معنای خمیده و مقوّس داشته. مبنای این تصوّر این است که در بعضی زبانها لفظی که دلالت بر معنای چهره و صورت دارد مشتق از اصلی است که در آن کجی و خمیدگی هست. چنین فرضی در مورد گونهٔ فارسی هیچ لازم نیست. گونه در اصل معنای رنگ دارد و از آن جا معنای ظاهر و صورت و جانب بیرونی چیزی را گرفته، یعنی آنچه پدید است در برابر آنچه ناپدید است، چنانکه ورنه در زبان سنسکریت هم معنای رنگ دارد هم معنای جامه، که صورت و ظاهر و جانب بیرونی تن آدمی است. این تحوّل معنایی ظاهراً از غایت وضوح پنهان مانده. حال اگر به شواهدی که در لغت‌نامهٔ دهخدا در ذیل گونه در معنای چهره آمده اندک توجّهی شود، به سرعت معلوم می‌شود که گونهٔ چهره لغتی جدا از گونهٔ رنگ نیست: فردوسی: و زآن پس به روی سپه بنگريد / سپه را همه گونه پژمرده دید زمانی به پاسخ نیامد فرود / همه گونهٔ پهلوان شد کبود ناصر خسرو: گفتم که مرا نفس ضعیف است و نژند است/ منگر به درستی تن و این گونهٔ احمر سعدی: بیا و گونهٔ زردم ببین و نقش بخوان / که گر حدیث کنم قصّه‌ای دراز آید صرفِ خواندنِ این ابیات برای اثبات یکی بودن گونهٔ رنگ و گونهٔ چهره کافی است و نیازمند شرحی نیستیم. با این حال، به جهت تأکید می‌گوییم که وقتی می‌گویند رنگ کسی زرد یا کبود یا سپید است، یعنی رنگ چهرهٔ او چنین است و چنان است؛ یا وقتی که می‌گویند رنگ کسی پریده، یعنی رنگ چهرهٔ او پریده، نه رنگ اندامهای دیگر او، یعنی رنگ آن اندامی از او که در اوّل نظر آشکار است، دیده می‌شود و به چشم می‌آید. همین را دربارهٔ گونه باید گفت. به این شاهد از صفحهٔ ۳۶۲ جلد اوّل اغراض طبّیّهٔ جرجانی نیز بد نیست توجّه شود که باعث بر نوشتن این یادداشت آن شد: نوشدارو مفرّحی آزموده است. گونهٔ روی صافی کند و بوی دهان و بوی عرق خوش کند ... پیداست که وقتی گونه را به معنای چهره به کار می‌برده‌اند از رنگ رخ به خود رخ منتقل می‌شده‌اند. خواهند گفت که یک گونهٔ دیگر نیز از قبل وجود داشته که با گونهٔ رنگ مشترک لفظی بوده و بعد این دو یکی تلقّی شده‌اند و اهل زبان این دو را با هم آمیخته‌ بوده‌اند و تو متوجّه به این نیستی. پاسخ این است که بدبختانه هیچ گاه چنین لغتی وجود نداشته و سند و شاهدی از آن نمی‌توان یافت. در پایان چند شاهد هم از نوشته‌های پهلوی نقل می‌کنیم که در آنها نیز گونهٔ رنگ معنای چهره (یا معنایی بین‌بین) گرفته بوده: عبارتی از مینوی خرد (قس ترجمهٔ احمد تفضّلی، ص ۳۸) دربارهٔ می می‌گوید که به اندازه خوردن آن گونه را برافروزد، یعنی رنگ چهره را، و زیاده خوردن آن گونه را بگرداند، یعنی رنگ چهره را. عبارتی از ارداویزنامه (قس ترجمهٔ ژاله آموزگار، ص ۷۳) از مردمانی در دوزخ سخن می‌گوید که گونهٔ‌شان زرد است، یعنی رنگ رُخشان. در فقرهٔ ۹۶ از رسالهٔ خسرو قبادان و ریدک (قس ترجمهٔ سمرا آذرنوش، ص ) از اوصاف زن خوب این را نیز برمی‌شمرد که ناخنش برفین (سپید) باشد و گونه‌اش انارگون و چشمش بادام‌مانند و لبش بسّدین و ابرویش طاق. مدخل ۴۵۵۸ از فرهنگ آقای حسن‌دوست را باید حذف کرد.
3 493
14
مرا این سخن یاد باید گرفت¹ ز مه روشنایی نباشد شگفت ۱. یعنی لازم است یادآوری کنم که ...
3 794
15
فایدهٔ لغت فرس در تصحیح ابیات شاهنامه در کتاب خوبی که آقای دکتر علی غلامی به نام ابیات پراکندهٔ شاهنامه در منابع کهن فارسی به تازگی نشر فرموده‌اند فصلی نیز دربارهٔ ابیات منسوب به فردوسی در لغت فرس، یا به تعبیر اصح در بعضی نسخه‌های لغت فرس، پرداخته شده. اگر از روی آن فصل کتاب بخواهیم داوریی مقدمّاتی کنیم، نتیجهٔ موقّت این است که لغت فرس هیچ به کار تصحیح شاهنامه نمی‌آید. در ضبط غالب ابیات منسوب به فردوسی در نسخه‌های این فرهنگ باید تردید کرد و چنانکه آقای غلامی معلوم کرده‌اند، بعضی از ابیات اصلاً از شاهنامه نیست و در بسیاری تصرّفی شده (و بدبختانه این تصرّف گاه آگاهانه و به قصد جعل بوده) که ممکن است خواننده را میان اختیار ضبط نسخه‌های شاهنامه و ضبط نسخه‌های لغت فرس مردّد سازد. نتیجهٔ مرور مقدّماتی نویسندهٔ این سطور این است که دست بالا را در این موارد باید به نسخه‌های شاهنامه داد. در فواید لغت فرس به طور کلّی البتّه تردید نیست، ولی به این نکته نیز باید توجّه داشت که طلیعهٔ جعل و تحریف لغت (و گاه جعل و تحریف عمدی) و بدفهمی معانی کلمات و وارد کردن لغات محلی در فرهنگهای فارسی نیز در همین کتاب است یا به تعبیر بهتر در نسخه‌های کتابی که مجموع آن را نام لغت فرس یا فرهنگ اسدی داده‌اند. این جا احتمال دیگری را هم باید طرح کرد: ممکن است ضبط بعضی ابیات به این صورت که اکنون در چاپهای امروزین شاهنامه هست حاصل اتّکای مصحّحان به ضبطهای لغت فرس، به عنوان منبع کمکی، باشد (و گاه چنین هست) یا آن که از همان قدیم الایّام لغاتی به دست کاتبان آشنا با لغت فرس وارد متن شاهنامه شده باشد. اینکه بعضی لغات منسوب به فردوسی در لغت فرس در متن شاهنامه در شمار شواذّ لغویند، خواننده را در این مسأله بیشتر به شک می‌اندازد. لغاتی مانند لفچ/لفج و خوچ/خوج و ستیخ و اورند (در قبال اورنگ که لغت پرکاربردتر شاهنامه است) و پروز و ستیر و مخصوصاً ساد، که به نظر نویسندهٔ حاضر لغتی به کلّی مجعول می‌آید، از این شمارند. داوری فعلی نویسنده این است که تمامی این لغات را باید از شاهنامه، یا لااقل از آن ابیات که از فردوسیند و الحاقی نیستند و از شاعران دیگر نیستند، بیرون ریخت، ولی پیداست که در این داوری قسمی دلیری هست. کاری که امیدواریم آقای غلامی، در گرماگرم کار بزرگ خود، به آن اقدام کنند این است که در مقاله یا رساله‌ای جداگانه دربارهٔ منسوبات به فردوسی در نسخه‌های لغت فرس، تحقیقی نو بفرمایند و ضمن اینکه معلوم می‌فرمایند کدام لغت در کدام نسخه‌ها نیست و در کدام هست و بعد از دسته‌بندی نسخه‌های آن کتاب از این جهت، روشن سازند که کدام لغتها به واسطهٔ لغت فرس به کدام فرهنگها راه یافته یا از فرهنگهای دیگر به بعضی نسخه‌های لغت فرس رخنه کرده و آن گاه این لغتها در فرهنگ‌نویسی فارسی تا به امروز چه «تاریخی» پیدا کرده‌‌اند و چطور دوباره به واسطهٔ مصحّحان امروزی احیاناً سر از شاهنامه‌های چاپی درآورده‌اند، و کدام حاصل تصرّف عمدی در ابیات شاهنامه‌اند و کدام حاصل سهو کاتبان و لغت‌نویسان، و پرسشهای احتمالی دیگر که از دل کار خود به خود یا با تأنّی و تأمّل بیرون می‌آیند. تا آن زمان به نظر ما باید لغت فرس را از تحقیقات شاهنامه یا کنار گذاشت یا با کمال احتیاط از آن استفاده کرد.
4 062
16
۲. دربار با آنکه درِ بار در شاهنامه به کار رفته ("در بار بستن)، بعید است دربار همان تعبیر باشد با افتادن اضافه. دربار لابد همان است که اوّل بار به ذهن متبادر می‌شود: باری که در در است، و در یعنی کاخ. ۳. بارخدای آن خدای است که بار می‌دهد و خداوند جهان شاهی است که بندگان را به درگاهش اذن ورود می‌دهد. ۴. آقای دکتر خالقی در آن مقاله (ص ۲۱۵) از کتاب صابی (رسوم دار الخلافه) نقل کرده‌اند که بار عام را اذن عام خوانده و در جایی دیگر (ص ۲۱۱) گفته‌اند که صورت پهلوی بار عام و خاص معلوم نیست و ذهنشان متوجّه کلمات ویژگان و رمه و گروه شده. ویژگان ممکن نیست در پیش از اسلام چنین معنایی داشته باشد و آن کلمات دیگر گرچه نامتناسب نیستند، ولی بیشتر باید کلمات amaragānīg و wāspuhragānīg را به یاد آورد به معنای خاص و عام و عمومی و خصوصی. کلّی و جزئی منطقی را نیز با همین الفاظ بیان می‌کرده‌اند. ۴. در هنگام بارِ بزرگان و امیران تختی را فروتر از تخت شاه می‌نهاده‌اند. آن تخت را شاهنامه زیرگاه می‌نامد (گل رنجهای کهن، صص ۲۱۰، ۲۶۶، ۲۶۷)، مثلاً: چو آواز بهرام بشنید شاه / بفرمود زرّین یکی زیرگاه این لغت همان زیردست است که در معنای مجازی تا امروز باقی است.. می‌دانیم که یک معنای دست تخت بوده است (نیم‌دست تختی کوچکتر بوده، مانند نیم‌کت). در مورد اشتقاق دست به معنای تخت اشتقاقی به نظر نویسنده نمی‌رسد جز آنکه آن را بر دست راست و چپ شاه می‌نهاده‌اند. شاهنامه گاهی از راست و چپ هم چیزی نمی‌گوید و صرفاً دست می‌گوید، مانند خجسته منوچهر بر دست شاه / نشسته نهاده به سر بر کلاه (چاپ سخن، یکم، ص ۷۷) همین را در چند بیت بعدتر (ص ۸۰) چنین بیان می‌کند: منوچهر چون زادسرو بلند / به کردار طهمورت (/طهمورث؟) دیوبند // نشسته بر شاه بر دست راست / تو گفتی زوان (/زبان؟) و دل پادشاست
3 897
17
چند نکته دربارهٔ لغت بار ۱. بار که به معنای اذن ورود به دربار شاهان بوده آن قدر در دستگاه شاهان اهمّیّت داشته که کاخ شاه را دربار گفته‌اند. آقای دکتر خالقی در مقاله‌ای ممتّع که دربارهٔ بار و آیینهای آن نوشته‌اند (رجوع شود به ذیل بار در دانشنامهٔ ایرانی و کتاب گل رنجهای کهن) در آنچه به ایران عهد ساسانی مربوط است به شواهد متعدّد از شاهنامه استشهاد جسته‌اند و در ضمن آن آداب بار دادن و بار خواستن را برشمرده‌اند. امّا آنچه از قدیم ذهن محقّقان را به خود مشغول کرده این است که بار چگونه لغتی است. شاهنامه ناظر و متصدّی بار را سالار بار می‌نامد. شواهد آن در شاهنامه‌ اندک نیست (مثلاً رجوع شود به گل رنجهای کهن، صص ۲۶۱، ۲۶۷، ۲۶۸، ۲۷۱، ۲۷۲). امّا در دو سه جای دیگر تعبیری دیگر نیز به کار می‌برد، دو بار در داستان بیژن و منیژه و یک بار در جنگ بزرگ. در داستان بیژن و منیژه، کیخسرو پس از پرسیدنِ رستم می‌گوید (چاپ سخن، یکم، ۶۶۸):¹ به سالار نوبت بفرمود شاه / که گودرز و طوس و گوان را بخواه // در باغ بگشاد سالار بار / نشستنگهی ساختش شاهوار بعید است سالار بار و سالار نوبت دو تن باشند. چند بیت بعد بار دیگر این تعبیر به کار می‌رود (یکم، ص ۶۷۲): بفرمود رستم به سالار بار / که بگزین ز گردان لشگر هزار و پس از آنکه نام هفت گرد اصلی را می‌برد، می‌گوید: چو سالار نوبت بیامد به در / به شبگیر بستند یکسر کمر جز داستان بیژن و منیژه، که به دلایلی که می‌دانیم ممکن است خاطر را اطمینان نبخشد، همین تعبیر لااقل یک بار دیگر هم، در داستان جنگ بزرگ، به کار رفته (یکم، ۸۸۸): به سالار نوبت بفرمود شاه / که هر کس که آید بدین به این (؟) بارگاه // سبک بازگردان به نیکو سخن / همه مردمی جوی و تندی مکن و این آن زمان است که کیخسرو می‌خواهد از پادشاهی کناره کند. از این جا می‌خواهم اجازه بگیرم و بگویم که بار و نوبت به یک معنی است و بار را به آن اعتبار بار می‌گفته‌اند که به کسانی نوبت می‌داده‌اند که به حضور شاه روند. از این منظر، دنبال هیچ اشتقاق دیگری برای کلمهٔ بار نباید گشت. اینکه بار را به اذن و بار عام را به اذن عام نیز ترجمه کرده‌اند (رجوع شود به یادداشت دوم دربارهٔ بار 👇) دلیل بر ردّ این مدّعا نیست؛ کلمه را به دو صورت (یا بیشتر) ترجمه کرده بوده‌اند. ممکن است اشکال کنند که نوبت معنای دیگر دارد و آن آن چند موعد (سه یا پنج) است که بر در شاهان طبل و بوق می‌زده‌‌اند و با دفعات پاسها برابر بوده. این نیز اشکالی جدّی نیست. از این می‌توان نتیجه گرفت که رسم نوبت و نوبت زدن را نیز در پیش از اسلام همان بار می‌گفته‌اند. این نیز که در ادوار بعد حاجب نوبت منصبی دیگر بوده (لااقل در تاریخ بیهقی چنین است؛ به لغت‌نامه ذیل نوبت و حاجب رجوع شود) باز خلاف مدّعای ما نیست: در این جا نوبت آن معنای دیگر خود را دارد. پس از نظر ما بار همان لغت معروف به معنای «دفعه» است، مگر آنکه کسی که چیزی در این مسائل می‌داند چیزی بهتر بیاورد. اینکه لغت بار از میان نرفته به واسطهٔ سیطرهٔ بعضی آداب دربار ساسانی در دربارهای خلفا و امرای بعد از اسلام است. ——— ۱. پیش از آن بیتی است که به این شکل ضبط است: فرو بود رستم ببوسید تخت / که ای نامور شاه پیروزبخت ... فرو بود ظاهراً بی‌معنی است و صورت درست فروبرد است. مفعول فعل که سر یا یال باشد، محذوف است.
2 666
18
خزانهٔ سلاح (دربارهٔ چند بیت از شاهنامه) گنج یعنی خزانه، مخصوصاً خزانهٔ دارایی و خواسته و گوهر و تاج و جز آنها. اردشیر وقتی می‌خواست از دست اردوان بگریزد، بنا بر متن کارنامه، از گنج او درم و دینار و شمشیر و کمر زره و زین‌افزار و جام برداشت و گریخت. ولی خزانة الکتاب را نیز، مثلاً، گنج می‌گفته‌اند. دارنده یا متصدّی گنج (خزانه) را، مخصوصاً گنج خدایان یا گنج شاهان (گنج شایگان¹) را، گنجور می‌گفته‌اند (و کتابدار را نیز، مانند ابوعلی مسکویه) و این منصبی بوده است کهن، از عهد هخامنشیان. در آن زبان آن را بیشتر ganza-bara می‌نامیده‌اند. خزانهٔ شاهیِ حاوی پول و خواسته و گوهر را شاهنامه معمولاً گنج درم یا گنج دینار می‌گوید. شواهد آن در شاهنامه اندک نیست، مثلاً: در گنج دینار بگشاد و گفت که گنج بزرگان نشاید نهفت که هنگام کینه بر شهریار شود گنج دینار بر چشم خوار (چاپ سخن، یکم، ۴۷۵) امّا گنج یعنی خزانهٔ دیگری هم در شاهنامه هست که خزانهٔ سلاحهاست: در گنج کوپال و برگستوان همان تیغ و تیر و کمان گوان همان گنج دینار و زرّ و گهر همان افسر و طوق و زرّین کمر ز گنجور دستور بستد کلید همه کاخ و میدان درم گسترید (یکم، ۴۰۸) یکی گنج آگنده دینار بود (؟) گهر بود و یاقوت بسیار بود همان گنج کوپال و برگستوان همان خنجر و گرز و تیغ گوان (یکم، ۴۲۹) بنابراین، احتمالاً در این دو بیت نیز از گنج درم در کنار گنجِ سلیح یاد شده و گنج و سلیح که در چاپ استاد خالقی است گویا نادرست است: ز گستردنیها و از بیش و کم ز پوشیدنیها و گنج درم ز گنج سلیح و ز تاج و ز تخت به ایران کشیدند بربسته رخت (یکم، ۴۱۹)² حال این خزانهٔ اسلحه یا قورخانه را در پیش از اسلام چه می‌نامیده‌اند؟ پاسخش این است که همان گنج. در یک باب کتاب هشتم دینکرد که دربارهٔ سپاه است و خلاصه‌ای است از کتابی بزرگتر (کتاب هشتم دینکرد تلخیص بابهای نسکهای مفقود است)، از عنوان فصلی نام می‌برد که مرحوم دکتر تفضّلی آن را چنین خوانده: abar brīnag ī bizešk ud stōr-bizešk ud ganj ud zēn-abzār ud abārīg ī abāyišnīg abāg laškar. یعنی: فصلی دربارهٔ پزشک و ستورپزشک و گنج و زین‌ابزار و دیگر لوازم لشکر. خانم دکتر سمرا آذرنوش، که این باب از دینکرد هشتم را مبسوطتر بررسی کرده است، جز در خواندن کلمهٔ بزشک اختلاف چندانی با مرحوم دکتر تفضلی ندارد و آقای دکتر نظری فارسانی نیز که در ترجمهٔ متن دینکرد هشتم زحمت بسیار کشیده در ترجمه با آن دو محقّق هم‌نظر است، الّا اینکه میان دو کلمهٔ گنج و زین‌ابزار (یعنی سلاح) در متن حرف عطف نگذاشته است (الفک بعد از کلمهٔ گنج را هم می‌توان حرف عطف دانست هم می‌توان حرف آخر کلمهٔ گنج به حساب آورد)؛ در ترجمه حرف عطف را افزوده. بر این ترجمه اشکال چندانی نمی‌توان کرد، ولی چون در سطور قبل از روزی (یعنی رزق³، یعنی مواجب) سپاهیان یاد کرده، شاید این جا بتوان گنج و زین‌ابزار را به اضافه خواند: گنجِ زین‌ابزار. در این صورت معنای آن خزانهٔ سلاح خواهد بود. با این حال، روزی مساوی با بخشش دینار و درم از طرف شاه نیست. قرینهٔ بهتر در چند سطر بعد است که متن از بازگرداندن سلاحها به گنج یاد می‌کند: zēn-abzār ō ganj abespārdan یعنی «سپردن سلاحها به گنج». هیچ یک از دو نظر بر دیگری رجحان واضح ندارد، ولی طرح این نظر دوم، چون ظاهراً محقّقان پیشین متوجّه به آن نبوده‌اند، بی‌ فایده‌ای نیست. مخصوصاً به کار شارحان شاهنامه خواهد آمد. در مورد منابع رجوع شود به مقالهٔ مرحوم دکتر تفضّلی در جشن‌نامهٔ فیلیپ ژینیو در Res Orientales 7; مقالهٔ خانم دکتر آذرنوش در Revue internationale d’hIstoire militaire ancienne, 2022; ترجمه و شرح دینکرد هشتم از آقای نظری فارسانی، نشر فروهر؛ ایران در زمان ساسانیان از آرتور کریستنسن، چاپ دنیای کتاب، ۳۰۵-۳۰۶، که مطالب مهم را ناگفته نگذاشته است. دربارهٔ گنج پیشتر یک مطلب بالنّسبه مفصّل در همین یادداشتها آورده‌ایم و آن خلاصه‌ای بود از مقالهٔ آقای لیپینسکی. ——— ۱. شایگان به معنای کاخ هم هست (قس شایکان سغدی) و گنج شایگان ممکن است به معنای خزانهٔ دربار هم باشد (قس آغاز متن یادگار بزرگمهر که می‌گوید این یادگار، یعنی رساله، را در گنج شاهیگان نهاده). آتشکده‌های بزرگ نیز گنجی، یعنی خزانه‌ای، داشته‌اند (رسالهٔ شهرستانهای ایرانشهر، ذیل نام سمرقند دیده شود که می‌گوید کتاب اوستا بر روی تخته‌ها (الواح) نوشته شده بود و در گنج آتشکدهٔ سمرقند نگهداری می‌شد). ۲. مقایسه می‌توان کرد با عطف درم و سلیح در این بیت: ز هر مرز مردان جنگی بخواند سلیح و درم داد و لشکر براند (یکم، ۴۹۶) فردوسی گنج و سلیح را ظاهراً در جای دیگر به هم عطف کرده، ولی در بیت بالا ظاهراً غرضش ذکر گنجِ درم در کنار گنجِ سلیح است. ۳. رزق معرّب روزیگ است و این مشهور است. یک معنای هر دو کلمه مواجب لشکر است؛ رجوع شود به ذیل risk در همین یادداشتها.
2 674
19
خوابیدن (لغت دیگر از شاهنامه و ذیل دیگر بر فرهنگهای ریشه‌شناسی زبانهای ایرانی) خواب را می‌توان مشتق از hvāpa در ایرانی باستان دانست. این سخن فرهنگها را می‌توان پذیرفت. خوابیدن نیز فعل جعلی است از آن. این را نیز می‌توان پذیرفت. از خوابیدنِ جعلی خواباندن و خوابانیدن و خوابنیدنِ سببی را ساخته‌اند و این نیز پذیرفتنی است. صورت غیر جعلی اصیل این فعل خفتن و خفسیدن است و به واسطهٔ قلب خسفیدن و خسپیدن. چون دمش پ پس از صفیریها از بین می‌رود و پ را نیز در قدیم ب می‌‌نوشته‌اند، این کلمه یک املای ناقص خسبیدن هم دارد. اینها (جز جملهٔ آخر) از شمار اطّلاعات عمومی بازاریان است. امّا فرهنگهای ریشه‌شناسی یک چیز را سهل گرفته‌اند و آن خوابیدنِ متعدّی است که لااقل در در شاهنامه شواهدی دارد (مخصوصاً در تعبیر چشم خوابیدن). این شواهد را می‌توان در فرهنگ شاهنامهٔ آقای دکتر رواقی (ص ۹۱۶) و در واژه‌نامهٔ شاهنامهٔ آقای دکتر خالقی (ص ۱۶۸) دید. دو شاهد را نقل می‌کنیم: جوان را بر آن جامه آن جایگاه / بخوابید و آمد به نزدیک شاه از او نامور دست بستد به خشم / به تندی ز مزدک بخوابید چشم این را نمی‌توان فعل جعلی از خواب شمرد. این فعل متعدّی بازمانده از صورت سببیِ hvāpaya در ایرانی باستان است که هم xvabdaya اوستایی آن را تأیید می‌کند هم svāpaya هندی باستان و هم تقابل آن (و ما ادریک ما التّقابل؟) با مادهٔ باصطلاح آغازی xvafsa. به عبارت دیگر، متعدّی بودن این فعل سابقهٔ قدیم دارد. بعضی دیگر از زبانهای ایرانی نیز آن تأیید می‌کند، ولی ذکر آنها این جا ضرورت ندارد. تدکّر: صورت منظّمتر این چند سطر در ضمن چند یادداشت دیگر در روزهای آینده چاپ خواهد شد. کسانی که باید بشتابند بشتابند. ضمیر مرجع خودش را پیدا می‌کند.
3 763
20
دربارهٔ ساخت کُنایی (عامل‌دار) در شاهنامه چند سال قبل در یک گفت‌وگوی مجازی بعضی خصوصیّات زبان دقیقی در گشتاسپ‌نامه را برشمردم. دیگران نیز پیش از بنده بعضی دیگر را برشمرده بودند. از جمله در آن گفت‌وگو گفته شد که آنچه در دستورها شین فاعلی می‌گویند، و در واقع عامل فعل است نه فاعل آن، در گشتاسپ‌نامه یک خصوصیّت سبکی است و پرکاربرد است؛ مثلاً (چاپ استاد خالقی، ۵، ۸۲) نبشتش بر آن زاد سرو سهی .. یا دو ایوان برآوردش از زرّ پاک در جای دیگر (در یکی از سلسلهٔ «یادداشتهای شاهنامه» در مجلهٔ آینهٔ پژوهش) نیز گفته شد که آنچه بعضی ساخت عامل‌دار در شاهنامه تصوّر کرده‌اند در واقع ساخت تمنّایی (optative) است و ربطی به ساخت عامل‌دار ندارد. اکنون هم می‌گوییم که فردوسی چیزی به اسم ساخت عامل‌دار نمی‌شناخته. یک دو بیت که «کم شنود»، یعنی «که من شنودم»، دارد و آقای دکتر مولایی در مقاله‌ای که به همین ساخت دستوری در شاهنامه اختصاص داده از آنها یاد کرده (در سال چهل و پنجم مجلۀ مشهد) از زبان قصّه‌گویی به شاهنامه راه یافته و خصوصیّت زبانی فردوسی نیست. یک «کم‌ شنید» هم در صفحهٔ ۵۵ جلد چهارم شاهنامه هست که احتمالاً تصرّف بیجای کاتب نسخهٔ فلورانس است. باری در همان زمانها مرحوم دکتر خطیبی به بنده گفت فلانی، تو چند شاهد در گشتاسپ‌نامه دیده‌ای؟ گفتم بیشترش آنهاست که شین معروف به فاعلی دارند، ولی چند بیت دیگر هم هست که تقدیم می‌کنم. اینک آن چند بیت: چو آگاهی تو سوی من رسید به روز سپیدم ستاره بدید (ج ۵، ص ۹۰) چو دانند کم کوس بر پیل بست سم اسپ ایشان کند کوه پست (ص ۱۰۱) خداوند را دیدم اندر بهشت من این زند و استا همه زو نبشت (ص ۸۶) به دین خدا ای گو اسفندیار به جان زریر آن گرامی سوار که اکنون فرود آمد اندر بهشت که من سوی لهراسپ نامه نبشت (ص ۱۳۶) همان گاه اندر گریغ اوفتاد بشد رویش اندر بیابان نهاد (ص ؟) باز هم می‌توان از گشتاسپ‌نامه شاهد یافت، ولی فقط اینها را آن زمان یادداشت کرده بودم. یاد مرحوم دکتر خطیبی به خیر. دو شاهد از شواهد گشتاسپ‌نامه در مقالهٔ آقای دکتر مولایی هم آمده، ولی بیت که من خواستی کایزد دادگر ندادی مرا این خرد وین هنر نه ربطی به ساخت عامل‌دار دارد نه احتمالاً بیت درست تصحیح شده. باری، چون بناست هر چند وقت به پرسشی مانند این که از طریق تلگرام می‌رسد پاسخ دهم، همین جا خیال خوانندگان شاهنامه را راحت کنم: بی‌جهت دنبال نخود سیاه نگردند و وقت خود و دیگران را تلف نکنند؛ نوآوری با دنبال نخود سیاه گشتن فرق دارد. فردوسی چنین ساختی ندارد، جز در مورد فعل شنودن که از زبان قصّه‌گویی وارد شاهنامه شده. باقی از دقیقی است. تکلیف آن شواهد را هم که به نادرست عامل‌دار تلقّی شده در همان مجلهٔ آینهٔ پژوهش معلوم کرده‌ایم. فعل مفرد با فاعل جمع و مخصوصاً مثنّی هم که در شاهنامه شایع است بعید است ربطی به ساخت عامل‌دار داشته باشد. حال اگر از قضای آسمان دو سه شاهد دیگر هم پیدا شد، بهتر است حین خواندن شاهنامه خودش پیدا شود، نه اینکه با پیکره و هوش مصنوعی به جان این کتاب بیفتیم.
3 674