𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 834
Suscriptores
+224 horas
+77 días
-3330 días
Archivo de publicaciones
2 834
مثل یک رویای خوش
پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه
قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت
داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده
خاک خشک بدنم
2 834
دستانی که از محبت دور گردنم انداختی؛ [به جای روح هایمان به هم بافته شدند و] به طناب دارم تبدیل شدند.
2 834
#part140
لبخندم رو جمع کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حالا کمی نسبت به خانوادم احساس دلتنگی میکردم.
تا حالا هیچوقت انقدر ازشون دور نبودم.
لیوان نوشیدنیم رو برداشتم و کمی ازش خوردم.
دایان_دقت کردی که خیار درختی با خیار بوته ای فرق میکنه؟
_هردوتاش خیاره دیگه.
دایان_اره ولی فرق میکنن.
خیاری گرفت جلوم و گفت؛
_ببین مثلا این خیار درختیه.
ببین چه کوچولو و جمع و جوره.
مثل توعه.
_من کجام کوچولوعه؟
با لبخند نگاهم کرد و چیزی نگفت.
خوبه از نصف مردم توی سالن قد بلند تر بودم.
دایان_تو خودت خیلی خجالتی ای اما انگار فلان جات نیست.
_چطور؟
خندید و گفت؛
_چون داره ابرومون رو میبره.
نگاهی به خشتکم انداختم و دیدم که بله واقعا ابروم در خطره.
البته من خودم متوجه شده بودم اما فکر میکردم زیاد جلب توجه نمیکنه.
پشت میز ایستادم و با اخم گفتم؛
_تقصیر خودته دیگه.
این چه وضع خیار خوردن بود؟
لبخندی زد و گفت؛
_تو حساس شدی، مگه نه من عادی داشتم میخوردم.
حتما فکر کردی جای خیار دارم یه چیز دیگه میخورم.
_من هیچ فکری نکردم.
شونش رو انداخت بالا و نوشیدنیش رو سر کشید.
اهنگ ملایمی که درحال پخش شدن بود قط شد و بلافاصله بعد از اون صدای صدرعامل سالن رو پر کرد.
به عربی و با لبخند یه چیزایی میگفت و به هرکدوم از ماشین ها اشاره میکرد.
از لحن حرف زدنش معلوم بود که داره راجب دستاورد هاش حرف میزنه.
_چی میگه؟
دایان_داره میگه من هرچی دارم از صدقه سری اقای مهرگان دارم.
واقعا پسر گلیه، دست منو گرفته و بهم کار داده.
سالها شاگرد و کار اموزش بودم و دستیاریش رو کردم.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_پس چرا من نشنیدم اسمتو بگه؟
دایان_چون عربی میگه.
میگه الدایان مهرگان.
خندیدم و گفتم؛
_الدایان ماء.
دایان_یعنی چی؟
_دایان ابکی.
زد زیر خنده و گفت؛
_بانمک شدیا، بیا بمالمت به خیارم.
لبخندی زدم و نگاهم رو به دورو برم دوختم.
لباس های زنایی که توی سالن حضور داشتن خیلی قشنگ بود.
هرچند که بعضیاشون خیلی شلوغ بودن و من از زرق و برق متنفر.
لیوان نوشیدنیم رو برداشتم و کمی ازش خوردم.
بلاخره سخنرانی عامل تموم شد.
اصلا نمیتونستم صداش رو تحمل کنم.
اومد سمت میز ما که دایان گفت؛
_واقعا حرف های تاثیر گذاری زدین، من به شخصه مو به تنم سیخ شد.
عامل خندید و گفت؛
_تو مگه مویی هم داری که سیخ بشه؟
دایان_اره یه چندتایی دارم خوشبختانه.
عامل با لبخند منو نگاه کرد.
نگاهم رو ازش گرفتم و به اطرافم دوختم.
موسیقی ارومی درحال پخش بود و چند نفری اون وسط میرقصیدن.
عامل کسی رو صدا کرد.
دختری با لباس قرمز که اتنا نام داشت اومد سمتمون.
ارایش چشم زیادی داشت و مژه هاش انقدر بلند بود که میتونست با پلک زدن بره هوا.
هرچند که ارایشش کاملا زنونه و غلیظ بود، اما چهره دخترونه و بانمکی داشت.
صدرعامل رو به دایان گفت؛
_اتنا رو که میشناسی، دختر بزرگم.
دایان_بله.
هردو به اتنا سلام کردیم.
اتنا با لهجه ای غلیظ گفت؛
_من فکر کرد شمارو بشناسم.
صدر_اره اتنا جان، دایانه پسر کوچیک اقای مهرگان.
اتنا دستشو دراز کرد جلوی دایان که باهم دست دادن.
دایان خیلی جدی و سنگین برخورد میکرد.
صدرعامل دست اتنا رو گرفت و گذاشت دست دایان.
صدرعامل_برید یکم برقصید.
نفس عمیقی کشیدم و به دایان که خیلی جدی داشت نگاهم میکرد خیره شدم.
دایان_با اجازه.
صدرعامل لیوان نوشیدنیش رو برد بالا و لبخندی زد.
در سکوت به رفتنشون خیره شدم و سیگاری اتیش زدم.
مرد سفید پوش با لبخند نگاهم کرد و گفت؛
_گفتی اسمت چی بود پسر جان؟
_نگفته بودم اسممو.
صدرعامل_پس تازه قراره اشنا بشیم.
لبخند الکی ای زدم که سرشو کج کرد و منتظر بهم نگاه کرد.
_من سامیارم.
عامل_درسته، اقا سامیار عزیز.
اهل کدوم شهری؟
به دست دایان که دور کمر اتنا بود نگاهی انداختم و دود رو فرستادم توی ریه هام.
دروغ چرا، زیاد برام مهم نبود.
اینطور نبود که خیلی حسودیم بشه یا نگران باشم.
اما حس خوبی نداشتم.
انگار که یچیزی سر جاش نبود.
_رشت.
صدرعامل_اگر اشتباه نکنم توی شمال ایرانه، درسته؟
_بله، مرکز استان گیلان.
صدرعامل_خیلی خوبه، من اصالتا خوزستانی هستم.
وقتی 17 سالم بود از ایران خارج شدیم و الان اینجا زندگی میکنم.
مادر اتنا هم اصالتا اهل ابوظبی هست.
نگاهم رو از اتنا که دستش رو دور گردن دایان حلقه کرده بود گرفتم و به صدرعامل دوختم.
انتظار داشتم دایان درخواست صدرعامل رو رد کنه اما انتظار بیجایی بود.
مطمئنا هیچوقت اینکار رو نمیکرد!
پس اشکالی نداشت اگه من هم یکم از حدم عبور کنم.
_همسترتونن؟
خندید و گفت؛
_نه.
زن رسمیم نیست.
صیغمه.
من زن ندارم.
سرم رو تکون دادم و لیوان نوشیدنیم رو برداشتم و همشو سر کشیدم.
صدرعامل_اجازه بده برات نوشیدنی بگیرم.
این رو گفت و به عربی کسی رو صدا زد.
از توی سینی ای که پسر جوونی به دست داشت لیوانی برداشت و داد دستم.
تشکر کردم و به میز خیره شدم.
صدرعامل_دوست دختر داری؟
سرمو کج کردم.
_نه.
2 834
عشق هیچگاه زنده نخواهد بود، مگر اینکه مجنونی، ان را گوشه ای روی دفتر، درخت و یا فکرش بنویسد.
2 834
#part139
دم در مرد کت شلواری ای استاده بود که بنظر میرسید بادیگارد باشه.
دایان کارتی داد بهش که درو باز کرد و ما تونستیم وارد بشیم.
باد خنکی به صورتم برخورد کرد و بلافاصله بوی عطر شیرینی توی دماغم پیچید.
از بوش اصلا خوشم نیومد به همین دلیل صورتمو جمع کردم.
به اطرافم خیره شدم، سالن پر از ادم بود و چندتا ماشین خیلی لوکس هم دورتا دور سالن چیده شده بودن.
توی سالن میز چیده بودن و روی میز ها پر از خوراکی بود.
مرد ها لباس های سفید به تن داشتن و تعداد کسانی که کت و شلوار پوشیده بودن انگشت شمار بود.
زن ها با لباس های کوتاه و بلند و موهای مدل دار کنار و یا دور از مرد ها ایستاده بودن و صدای همهمه سالن رو پر کرده بود.
بازتاب لامپ های کوچیک سقف روی سرامیک های سفید و تمیز سالن میخورد و چشم رو اذیت میکرد.
دایان به مردی اشاره کرد و گفت؛
_این مرده رو ببین.
به مرد سفید پوشی که بین چند نفر ایستاده بود خیره شدم که ادامه داد؛
_این صاحب اینجاست.
توی بیشتر شهر های امارات شعبه داره.
انقدر پولداره که حتی فکرش هم نمیکنی.
_خوشبحالش.
دایان_میخوام برم زنش بشم.
بهش نگاه کردم و گفتم؛
_اگه باهاش مثل من رفتار کنی مطمئنا کتکت میزنه و بهت تجاوز میکنه.
خندید و گفت؛
_چطور؟
_ادمو توی خماری میزاری.
دایان_از خودت یاد گرفتم.
این رو گفت و رفت سمت مردی که وسط سالن بین چند نفر ایستاده بود.
دایان_سلام علیکم.
اهلا و سهلا.
خندم گرفت.
داشت به مرده خوش امد میگفت؟
مرد سفید پوش با لبخند گنده ای گفت؛
_به اقای مهرگان.
از اینکه میتونست فارسی صحبت کنه تعجب کردم.
اصلا بهش نمیخورد ایرانی باشه.
دایان باهاش دست داد.
مرد میانسال نگاهی به من انداخت که بهش سلام کردم.
سرشو تکون داد و سرتا پام رو بررسی کرد.
مرد_برادرته؟
دایان خندید و گفت؛
_نه.
دوستمه.
از اینکه گفت دوستمه حس بدی گرفتم.
اینکه دوست دایان باشم اصلا جالب نبود.
من میخواستم یچیز بیشتر باشم.
جایگاهی که تاحالا هیچکس نتونسته بود داشته باشه..
اما حیف که نمیتونستم، من یه پسر بودم.
مرد_همچین پسر خوشگلی حیفه که فقط دوستت باشه.
ابروهام از تعجب پرید بالا.
دایان خندید و گفت؛
_ما مثل شما اینکاره نیستیم جناب صدرعامل.
عامل خندید و گفت؛
_بفرمایید سر میز، از خودتون پذیرایی کنید.
کنار میز ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
به دایان که خیاری به دست داشت خیره شدم و گفتم؛
_منظورت از اینکاره بودن چی بود؟
دایان_گفته بودم شیخای امارات پسر خرید و فروش میکنن.
با تعجب گفتم؛
_خب.
دایان_اینم یکی از اوناست.
یه لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد، انقدر که حالم از جایی که توش قرار داشتم به هم خورد.
_و ما الان جایی قرار داریم که مردم توش قاچاق انسان میکنن؟
خندید و گفت؛
_اونطوری که تو فکر میکنی نیست.
اونا بیشتر توی رماناست که کسانی که فروخته میشن دزدیده میشن و راضی نیستن.
اینجا این کار با رضایت خودشون انجام میشه.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_ینفر با رضایت خودش فروخته میشه؟
مگه میشه؟
دایان_ببین سه دستهن.
اونایی که دلشون میخواد در ازای خدمت کردن به شیخا پول دریافت کنن و میرن خودشون رو به اونایی که اینکارن معرفی میکنن.
معرف ها بابت معرفی اون پسر و دختر ها به خریدار پول دریافت میکنن.
اون ادمایی که فروخته میشن هم سهم زیادی میگیرن.
درواقع این یه شغل محسوب میشه اینجا.
نفس عمیقی کشیدم.
_چقدر الکی.
دایان_این صدرعامل اسکل به منم پیشنهاد پول داده بود.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_چه غلطا.
دایان_اره کلا، همش دنبال اینکه بچسبه به یکی و بمالتش.
اول نمیخواستم بیام چون مطمئنا از تو هم خوشش میاد.
_مثلا چه غلطی میخواد بکنه.
دایان_هیچ کاری که نمیتونه بکنه، اما اعصابت خراب میشه.
چیزی نگفتم و شیرینی ای برداشتم و خوردم.
دایان خیلی قشنگ خیار میخورد، توجهم رو جلب میکرد.
نمیدونم همه چیز رو انقدر قشنگ میخوره یا این خصوصیت فقط راجب خیار صدق میکنه.
نفس عمیقی کشیدم و لبم رو با زبونم تر کردم.
اینطور خوردنش باعث میشد ذهنم سمت چیزای نادرستی بره.
از اون لحظه ای که کشید عقب تا همین الان که اینجا ایستاده بودیم حالم خوب نبود و حالا داشت بدترش میکرد.
_میشه درست بخوری؟
دایان_دارم درست میخورم.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_کاملا مشخصه.
خندید و زبونش رو کشید روی خیار که با تعجب نگاهش کردم.
_حالت خوب نیستا.
پوزخندی زد و روشو کرد اونور.
دستم رو پشت گردنم مالیدم و سعی کردم اون حرکتش رو فراموش کنم اما نتونستم.
واقعا حالم خوب نبود.
تشنم بود پس کمی نوشیدنی خوردم.
حالا احساس میکردم که پوخ خاصیم که توی همچین مهمونی باکلاسی حضور دارم.
اگه رستا اینجا بود میگفت دولت پله های ترقی رو طی کرده و ادم دولفقی شدی.
لبخندی روی لبم نشست و موهامو از جلوی صورتم زدم کنار که متوجه شدم دارم صدرعامل رو نگاه میکنم و لبخند میزنم.
اونم با خنده زشتی نگاهم میکرد.
2 834
تو مثل چرک نویس های نویسندگان پر از دیوانگی، مثل گلایول آشفته حال و گاه مثل آفتاب گردان پر از شور و سربلندی
گاه مثل قناری در قفس مغازه ای زنگ زده و فرسوده و گاه مثل پرستویی مهاجر، آزاد
گاهی کتابخانه ای پر از کتاب و گاهی میخانه ای پر از عاشقانِ بی معشوق،
تو همه کس و همه چیزی، اما تو برای من،
همان دیوارِ هنگام مستی هایم هستی که نمیگذارد زمین بخورم.
ناشناس"
2 834
انسان، مجموعه ای از بیماریهای جسمی و روحیه که توی وجودش رخنه کردن.
درد، مثل خون توی رگ ها و مثل روح توی وجودش در جریانه و ریشه در ماهیتش داره.
2 834
زندگی یه پارادوکس خسته کنندست که هرروز تکرار میشه. وقتی 7 و خورده ای صبح با صدای نفرت انگیز الارمت بیدار میشی و با خودت میگی ای بابا باید این زنگو عوض کنم درحالی که خودتم میدونی هیچوقت قرار نیست اینکارو بکنی.
اون چند دقیقه ای که نشسته، روی رخت خواب گرم و نرمت که مجبوری ازش جدا شی چرت میزنی و به این فکر میکنی که از امشب زودتر میخوابم درحالی که هیچوقت قرار نیست اینکارو بکنی.
صدای شاشیدنت توی دستشویی پخش میشه و تو درحالی که خمار خوابی و چشمات بستست، احساس سقوط بهت دست میده.
بخار اب جوش از کتری قدیمی که حالا سیاه شده بیرون میزنه و تورو به فکر فرو میبره.
اینکه ایا فلان برادرم که مُرد هم اون دنیا چای دم میکنه یا برای صبحونه فقط کرم خشک و خالی میخوره؟
البته که خوردن کرم از حسرت خوردن خیلی بهتره.
چای بیش از حد کمرنگه، منو یاد سرم میندازه.
سوزش ظریف و خارشی که توی پوستم ایجاد میشد و اون حس سرمایی که به بدنم تزریق.
حس بد و غریب یماری ای که توی بدن و روحم رخنه میکرد و توی وجودم کهنه میشد.
انسان یه مجموعه کامل از بیماری های کهنست که ریشه در رگها و ماهیتش دارن.
صدای سوت کتری منو به خودم میاره.
اره، درسته. زندگی تکراری هرروز منتظرمه و باید عجله کنم.
"و به این نتیجه میرسم که هیچوقت نباید اینکارو بکنم."
2 834
برای فرار از زندگی، مجبور بود بیشتر درونش غرق شود. اینگونه لااقل خودش و چیزایی که اذیتش میکردند را فراموش میکرد.
2 834
من نه حرف زدن درست و حسابی بلدم و نه خوب شنیدن، ولی حداقل دیدن و فکر کردن رو خوب بلدم.
درسته که با کلمات نمیکشمت، اما توی فکرم میکارمت تا ثمر بدی.
2 834
بعضی وقتا غصه اینو میخورم که حرفامو نمیتونم به کسی بزنم و دردودل کنم.
بعد یادم میاد اینجارو دارم و میتونم بنویسمشون و تخلیه بشم.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
