es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 828
Suscriptores
+124 horas
-167 días
-6230 días
Archivo de publicaciones
photo content
+1

فرداروزی اگر مردم، نوشته‌هایم را از نو بخوان. انها هربار به تو یاداور میشوند که چقدر دوستت داشتم.

چقدر عالی میشد اگر کسی من رو به در و دبوار دلت جوش میداد.

#part103 هیچ ایده ای نداشتم که چرا اونطوری بود. احتمالا سگ بهش حمله کرده بود یا خورده بود به جایی؟ احتمال این دو مورد تقریبا کمتر از ده درصد بود. هرکسی میدیدشون میفهمید که جای کتک خوردن یا همچین چیزین.. نفس عمیقی کشیدم و پفکی توی دهنم گذاشتم. تینا سوییچ ماشین رو داد به اوا و رفت سمت اتاقم. تنها کسی که توی پذیرایی بود من و راز بودیم. نیم نگاهی بهش انداختم که گفت؛ _سارینارو دیدی؟ دستی به ریش و سیبیل پر پشتم کشیدم و گفتم؛ _اره. البته از زیر اونهمه لب زیاد نتونستم بهش ابراز ارادت کنم. پوزخندی زد و پیرهنشو از روی مبل برداشت. _میری؟ پوست لبش رو کند و گفت؛ _اره دیگه. تینا میرسونتم. سرم رو تکون دادم و‌ به اطرافم که ریخت و پاش و نامرتب بود خیره شدم. احتمالا تا صبح باید بیدار میموندم تا اینجارو مرتب کنم. سرمو تکیه دادم به مبل و چشمام رو بستم. نمیتونستم باز نگهشون دارم و به طرز عجیبی خوابم میومد. داشتم به اتفاقات امروز صبح فکر میکردم. نمیدونم با وجود اونهمه بدهکاری و قرض چرا باز هم حواسم به پولام نبود و درست و حسابی روشون برنامه ریزی نمیکردم. البته تا وقتی که با اون مادر فولادزره زندگی میکردم این موضوع شدنی نبود. صدای راز و تینارو شنیدم اما نفهمیدم چی گفتن و فقط با سر تایید کردم. صدای بسته شدن در خونه اومد و بعد از چندثانیه همه جا اروم و ساکت شد. توی افکار بین خواب و بیداری بودم که یهو صدای داد و شکستن چیزی اومد‌. از جا پریدم و نشستم روی مبل و اطرافم رو از نظر گذروندم. خمار خواب بودم و حالا سرم کمی گیج میرفت. صدای شکسته شدن از اتاق من اومده بود، ولی مگه همه همین چند دقیقه پیش نرفته بودن؟ شک داشتم که دزد باشه، احتمالا یکی از بچه ها مونده بود اینجا.. اما خب با این حال‌ پیچ گوشتی روی اپن رو برداشتم و رفتم سمت اتاقم. پشت در ایستادم و چشمام رو ریز کردم. حس میکردم که هوای داغ از زیر در به پاهام میخوره. اخمام رفت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم که صدای افتادن چیزی روی زمین اومد. خیلی سریع درو باز کردم که نگاهم به غزل خورد. ابروهام پرید بالا و با تعجب سر تا پاش رو از نظر گذروندم. به پیچ گوشتی توی دستم خیره شد و زد زیر خنده. غزل_اومدی پیچ شل شده ببندی؟ خیلی جدی نگاهش کردم و پیچ گوشتی رو گذاشتم روی میز. _صدای چی بود میومد؟ خنده روی لبش به لبخند و بعد دندون قروچه تبدیل شد. غزل_هیچی. من داشتم یکم از این اطراف چیز میدزدیدم. راستی.. اراز کجاست؟ حالا انگار حالش کمی بهتر بود اما خب همچنان گیج بنظر میومد. _فکر کنم با تینا و اوا رفت. و بعد به این فکر کردم که احتمالا یه خبرایی بینشون شده بود. هرچند که اخرین بار راز گفته بود ازش بدش میاد و به نظرش سبکه. با توجه به چیزهایی که من ازش دیده بودم، راست میگفت. یه مقدار نه، خیلی زیاد سبک بود. البته شاید میشد اسمش رو گذاشت راحت یا خیلی برونگرا.. با شنیدن حرفم اخماش رفت توی هم و گفت؛ _دروغ نگو. حالا موهای خیسش چسبیده بودن به هم و بنظر میرسید که درحال خشک شدنن. بوی ملیح و خنکی ازش به مشام میرسید که با بوی سیگاری که از موها و دستاش نشات میگرفت قاطی میشد. مژه هاش خشک شده، اما همچنان به هم چسبیده بودن. لباس سفیدم کمی براش گشاد بود، که البته طبیعی بود چون به تن خودم هم گشاد میومد. نمیخواستم ببینم شلوارکم بنظر چطور میاد چون دوست نداشتم سرم رو بندازم و پایین رو نگاه کنم. _دروغم کجا بود. من فکر کردم تو هم باهاشون رفتی‌. در نیمه باز اتاق رو باز تر کردم که اخماش رفت توی هم و سرش رو انداخت پایین. میخواستم بپرسم حالا چیکار اون داری اما خب بنظر میرسید بیان کردنش زیاد درست نباشه. نگاهش رو به زمین دوخت و چیزی نگفت. بنظر میرسید که داره لباش رو به هم فشار میده. چشمام رو ریز کردم و به اطرافم خیره شدم. اینکه باهاشون نرفت خیلی عجیب نبود؟ مخصوصا که امشب قرار بود خونه تینا بمونه. و مگه نمیدونست راز هم باهاشون میره؟ غزل_اهورا.. به چشمای قهوه‌ایش خیره شدم. _بله؟ خیلی سریع گفت؛ _میتونم یکم گل بکشم؟ رفتم سمت در و درحالی که میرفتم بیرون خیلی جدی گفتم؛ _نه. وارد پذیرایی شدم و ظرفای پفک روی میزهارو برداشتم. بردمشون سمت اشپزخونه و برگشتم تا بقیشون رو بردارم. غزل روی دسته مبل نشسته بود و بدون حرف نگاهم میکرد. شلوارک بلند قهوه ایم کمی خنده دارش کرده بود. خندم رو کنترل کردم و خیلی جدی به خرحمالیم ادامه دادم که صدای فندک اومد. برگشتم عقب و دیدم همون رول گلی که داده بودم به تینا تا برم از توی دستشویی بیارمش رو برداشته. نوچی کردم و درحالی که میرفتم سمتش گفتم؛ _تازه از مرگ نجات پیدا کردی، اینم میخوای بکشی؟ دستش رو کشید عقب و گفت؛ _خب میکشم که بمیرم دیگه. _نمیخوام به دست من بمیری، برو خودکشی کن. خواستم رول رو ازش بگیرم که دوباره رفت عقب. غزل_یه گله دیگه، شل کن. مفت باشه کوفت باشه.

#part102 لباسش به تنش چسبیده بود و هر لحظه حس میکردم الان از حال میره. چون هواکش و تهویه دستشویی روشن بود بوی سیگار و گل میومد و دود توی فضا جمع شده بود. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم؛ _خودت برو. تینا_من بدون دمپایی نمیتونم برم تو. اگه دستشویی خودمون بود یه چیزی. _الان عن تو با عن ما چه فرقی میکنه؟ اوا_اون عن اشناست. چیزی نگفتم و پکی به گلم زدم و دادمش دست تینا و رفتم تو. اخمام رفت توی هم و دودش رو فوت کردم بیرون. کنارش نشستم و شلنگ رو از دستش کشیدم که با اخم بهم خیره شد. به ابروهای پرپشت و مژه های بلندش که چشم‌های قهوه‌ایشو قاب گرفته بودن نگاهی انداختم و اروم گفتم؛ _بدش من. سر تا پام رو از نظر گذروند و لب های گوشتی صورتیش رو به هم فشرد و اب دهنش رو قورت داد. چشم‌هاش خمار بود و چون سرش سبک بود و به پایین متمایل میشد نگاهش بنظر خشمگین و وحشیانه میومد‌. شیلنگ‌ رو از دستش گرفتم و اب رو بستم که گفت؛ _چی تو سنگه؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم؛ _خانواده رازن، سلام میرسونن. صدای دادش رو شنیدم که گفت؛ _خفه شو. توجهی بهش نکردم و شلنگ رو گذاشتم سر جاش که پژواک صدای گرفته و خش دار غزل رو شنیدم؛ _اون.. موهای سیاه. اخمام رفت توی هم و رد نگاهش رو دنبال کردم که به ترک سرامیک توالت رسیدم. پوفی کشیدم و درحالی که دستش رو میگرفتم گفتم؛ _چیزی نیست، ترکه. توهم میزنی. نگاه خمار و اخم الودش رو بهم دوخت و از روی زمین بلند شد. درحالی که به سمت در هدایتش میکردم گفتم؛ _راز برو اون حوله زردم رو بیار. نگاهی به من و غزل انداخت و گفت؛ _حوصله ندارم. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _اینا جاش رو بلد نیستن. حالا اگر از اوردوز نمیره از سرما میمیره. نگاهی به غزل انداخت و از روی مبل بلند شد. بعد از چند ثانیه با یه حوله زرد از اتاق اومد بیرون. حوله رو انداخت دورش و درحالی که دست میکرد توی موهاش گفت؛ _خب جای لباساتم که بلد نیستن، من لباساشو عوض کنم؟ غزل_به شرطی که بزاری انگشتت کنم. تینا_این که تازه داشت میمرد. اوا_معجزه ممست. راز لبخندی زد و گفت؛ _اینجا فقط من همه رو انگشت میکنم. رنگ نگاهش تغییر کرد و گفت؛ _خودم عوض میکنم. چلاغ که نشدم. فقط جاشونو نشونم بده.. صداش میلرزید و گرفته بود و کلماتش رو همچنان میکشید. انگار حتی اب یخ هم مستیش رو نپرونده بود. سرم رو تکون دادم و رفتم سمت اتاق. حس عجیبی داشتم و خودم هم حالم چندان خوب نبود. از صبح چیزی نخورده بودم و از همشون بیشتر شات بالا داده بودم. در رو باز کردم و رفتم تو. پشت سرم وارد شد و اطرافش رو نگاه کرد. رفتم سمت کمد و درش رو باز کردم. اصلا خوشم نمیومد کسی لباسام رو بپوشه. مخصوصا یه ادم خیس. پوفی کشیدم و اخمام رفت توی هم و سرم رو خاروندم. غزل_ویلون میزنی؟ نگاهی به گیتار گوشه اتاق انداختم و اخمام بیشتر رفت توی هم. خیلی جدی گفتم؛ _اون ویلون نیست، پیانوعه. سرش رو کج کرد و خودشو انداخت روی تخت و پتومو کشید روی خودش که لبامو به هم فشردم. خواستم بگم لطفا همه جارو خیس نکن اما جلوی خودم رو گرفتم. تازه نه تنها خیس بود بلکه روی زمین نشسته بود. با یاداوری اینکه پابرهنه رفته بودم توی دستشویی و پاهامو نشسته بودم ضربه ای به پیشونیم کوبیدم. یه تیشرت سفید که زیاد دوستش نداشتم به همراه یه شلوارک از توی کمد در اوردم و رفتم سمت تخت. نگاهم خورد به پیرهنش که یه گوشه مچاله شده بود. لباسارو گذاشتم کنارش و گفتم؛ _تازه شستمشون، تمیزن. اگر شلوارک نمیپوشی شلوار بدم؟ پوست گندمی خیسش زیر نور نارنجی اتاق برق میزد. پتو رو زد کنار و سرجاش نشست که نگاهم به شونه های لختش خورد. با دیدن کبودی و زخم های روش چشمام از تعجب گشاد شدن. پایین گردنش و قسمتی از شونه هاش همه سبز و کبود بود و بنظر میرسید خون مرده شده باشه. غزل_نه. خوبه. چیزی نگفتم و اب دهنم رو قورت دادم که نگاهش خورد بهم. نیم نگاهی به پوست بازوش انداخت و بعد خیلی سریع تیشرت رو گرفت جلوش. غزل_کارت تموم نشد؟ به صورت جدیش نگاه کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. رفتم سمت در اتاق و بعد از خارج شدن ازش بستمش. تینا و اوا منتظر روی مبل نشسته بودن. کنار راز نشستم و به در نیمه باز خونه و بچه گربه ای که اومده بود تو خیره شدم. حالا لامپا روشن شده بود و کمی چشمام رو میزد. تینا_یچیزی میدادی باهاش بتونه بیاد بیرون. _لباس خونگی دادم. راز_از اون سوتین توریات میدادی بهش. _هر هر. خندید و گازی به ساندویچ نون پنیر سبزی ای که صبح واسه خودم گرفته بودم زد. من خودم غذا نداشتم بخورم اینم میومد همه چیمو میخورد. نفس عمیقی کشیدم و به قهوه، بچه گربه قهوه ای و لاغری که پرید روی پام خیره شدم. داشتم به اون زخما و کبودیا فکر میکردم..

چنل vip, پارت182, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام
+1
چنل vip, پارت182, رمان مونارک. هزینه ورود:35T (فقط از طریق کارت به کارت.) برای گرفتن شماره کارت و ارسال رسید به ایدی زیر پیام بدید. @Vipadmind

اشتباهایت؟

اشتباهاتت؟

اشتباهانت؟

امروز روز عجیبی بود، از انهایی که مشکلات صدایت میزنند تا بیدار شوی. از ان کله ظهر‌هایی که اشتباهاتت پشت در اتاق ایستاده‌اند تا وقتی از رخت‌خواب جدا شدی دوباره جامه کدر و تیره‌شان را به خودت بپوشانی. میخواهند به تو بچسبند، کاش به قدری مرا میخواستی که انها میخواهند. میچسبند، میسوزانند و عضوی از تو میشوند، میخواهند با من به خواب بروند و نگذراند نوازش‌هایت را مجسم کنم. روز سردی نبود اما تمام مدت را میلرزیدم. درست از بعد از ان پایان بدون خداحافظی. دو دوست. خدا انهارا فرستاد. اینبار از کنار گلفروشی رد شدم، بدون اینکه گلدانی از تورا به دست داشته باشم، تا هرروز برای سیراب کردنش بیدار شوم. افسوس که کاکتوس‌ها زیاد اب نمیخورند، مگر نه برایشان میگرییدم.

خیالم را بکار. شاید روزی شکوفه‌اش را به هیزم نیمه‌سوخته‌ام پیوند زدی و من دوباره سبز شدم.

عزیزم، تو در تاریخ وجودم یادداشت شده‌ای و نبودت چیزی را تغییر نخواهد داد. مثل غرق شدن تایتانیک، سوختن ساختمان پلاسکو، ریختن تخت جمشید و فرار شاه. تورا تا خواهم زیست، تا وقتی که این اعداد لعنتی دوباره جفت شوند. 24.

به جان کندنش می‌ارزید؟

تورا خواهم نوشت، روزی که این گره را از دور دستانم باز کنیگ

تصنیف_و_دکلمه_زیبای_آتش_از_همایون_شجریان_و_هوشنگ_ابتهاج.mp35.41 MB

01:42

گفت؛ من و تو دست هم امانتیم‌.
+1
گفت؛ من و تو دست هم امانتیم‌.

#part101 سرفه ای کردم و اخرین محتویات ته معدم رو توی روشویی تف کردم. چند تقه به در خورد و بعد صدای تینارو شنیدم که گفت؛ _غزل؟ خوبی؟ اب دهنم رو قورت دادم و با تعجب به رگه‌های خون توی استفراغم خیره شدم. سرم رو بلند کردم که یه لحظه حس کردم چهره ابوهادی رو توی اینه دیدم. نفسم حبس شد و خیلی سریع رفتم عقب که پام لیز خورد و به سیفون برخورد کردم. درحالی که از ترس نفس نفس میزدم به اینه که طرح سرامیک های گل گلی دیوار پشتی رو نشون میداد خیره شدم. چشمام رو بستم و صورتم جمع شد و حالت گریه گرفت. تینا_زنده‌ای؟ اب دهنم رو قورت دادم و به زور گفتم؛ _زندم.. تینا_ما داریم میریم، منتظرت بمونیم؟ خواستم بگم اره که برق دستشویی قطع و وصل شد. لامپ که روشن شد یه لحظه حس کردم چهره کریهش دوباره جلوی چشمام نقش بست. از موهام بوی سوختگی بلند میشد و میتونستم صدای جلز ولز و کز خوردنشون رو بشنوم. سرم داغ بود و حس میکردم کسی داره دستای اتشینش رو روی پوست سرم میکشه. اب دهنم رو قورت دادم و دستمو روی موهام کشیدم که چند تیکه موی سوخته شده اومد توی دستام. دهنم از تعجب باز شد و سر جام خشک شدم. موهارو انداختم توی سنگ و دوباره دستم رو کشیدم روی سرم. بوی گند جگر کباب شده میومد و پوست سرم میسوخت. از شدت ترس و استرس نفس نفس میزدم و قلبم محکم به سینم میکوبید. حس میکردم که فضای دستشویی پر از دود مشکی شد و انگار نمیتونستم نفس بکشم. با حس سوزش شدیدی توی فرق سرم خیلی سریع رفتم سمت شیر اب و تا اخر بازش کردم و شیلنگ‌ رو گرفتم روی سرم. سرما و سوز غیر قابل تحملش به بدنم لرز انداخت.. دستم رو کردم لای موهام و تکونشون دادم تا هرچی موی سوخته لاش هست بریزه. میتونستم پودر و دسته های کز خورده مشکی و قهوه ای که روی زمین میوفتادن و میرفتن توی سنگ رو ببینم. چه اتفاقی داشت میوفتاد؟ اینا چی بودن؟ اگر همینطوری پیش میرفت تا چند ثانیه دیگه کچل میشدم! این دود تیره، سوزش طاقت فرسای سرم و سوختگی موهام توهم الکل و مواد بود یا واقعا ابوهادی جناشو فرستاده بود سراغم؟ اگر منو پیدا میکرد چی؟ اگر میومد اینجا و جلوی همه با کتک میبردم خونه چی؟ اگر همین فردا اون اتفاق با اون جن میوفتاد چی؟ اونوقت باید چیکار میکردم؟ چه بلایی سرم میومد! قطعا دیوانه میشدم، ابوهادی بعد از اون اتفاق من رو میکشت. الکل خوردم، مواد مصرف کردم، دیگه به چه دردش میخوردم؟ برای یه لحظه، فقط چندثانیه، یه جرقه کوچیک توی سرم روشن شد. قطعا اگر مویی توی سرم باقی مونده بود، با شعله ور شدن این اتیش پودر و خاکستر میشد! ... اهورا؛ با شنیدن حرفم انگار هول کرد چون نگاهش رو ازم گرفت و عرق پرید توی گلوش. زد زیر سرفه و انگار حالش بد شد چون نزدیک بود بیاره بالا. لیوان رو انداخت روی زمین و خیلی سریع رفت سمت در حموم. با تعجب دنبالش کردم که اوا گفت؛ _چیکارش داری احمق؟ _میخواستم شوخی کنم. نگاه چپی بهم انداخت و گفت؛ _لازم نکرده تو شوخی کنی. نوچی کردم و رفتم سمت در و پرسیدم ابلیمو میخوره یا نه اما در رو بست و قفلش کرد. پوفی کشیدم و به در بسته شده قهوه ای رنگ خیره شدم. عجب دردسری داریم ما با اینا. تینا از اتاق اومد بیرون و وقتی دید پشت دستشویی جمع شدیم گفت؛ _چه خبر شده؟ _زیاد می نوشیده تگری زده. خواست چیزی بگه که صدای راز رو از پشت سرم شنیدم؛ _وقتی دست هرکسی که جنبه‌شو نمیدونید عرق میدید همین میشه. اگه سنگ کوب کرد شما جواب خانوادشو میدی اقا اهورا؟ تینا رفت سمت در و چندبار در زد. برگشتم سمتش و درحالی که برای اروم کردن خودم رولی روشن میکردم گفتم؛ _اوه. ببخشید خانم هاویشام. نهایتا میگیم عرقامونو خورد مرد دیگه، تهش چی میشه؟ اوا رو میندازن زندان. تینا_بچه ها این یه چیزیش شده صداش میزنم جواب نمیده. چشمام رو ریز کردم و به صدای ابی که از توی دستشویی میومد گوش سپردم. دودم رو فوت کردم بیرون و درحالی که پیچ گوشتی ای از توی جعبه روی میز درمیوردم رفتم سمت در. _برید کنار ببینم چی شده. قفل در رو با پیچ گوشتی چرخوندم و درو باز کردم که نگاهم خورد بهش. گوشه دستشویی نشسته بود و با شلنگ روی سرش اب میریخت. خندم رو با صدای خرخر دادم بیرون و لپام باد شد. _مزاحم تیک شاور کردنشون توی حمام مستر با دیزاین اروپایی اهوازی شدیم. اوا سرش رو برد داخل دستشویی و زد زیر خنده. _خب میگفتی وان و جکوزی رو برات پر میکردیم غزل خاتون این چه کاریه. نگاه چپی بهم انداخت و با صدای خمار و ناله مانند گفت؛ _دهنتو ببند بیمزه. مملکت رو ساقی هایی مثل تو خراب کردن. _اخه دختر عاقل عرق و میریزن توی لیوان فلزی یه سره میخورن‌؟ مگه اومدی چایی خونه دیزی بزنی. تینا_برو بیارش بیرون الان سرما میخوره. با چشم های ریز شده مژه های به هم چسبیده و ابروهای نامرتبش رو نگاه کردم. موهاش حالا به خاطر خیسی تیره تر شده بودن و ریخته بودن توی صورتش.