es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 829
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
-3730 días
Archivo de publicaciones
انگار که تو کاغذ باشی و من با بوسه هام روی تنت شعر بنویسم.

انگار که تو کاغذ باشی و من با بوسه هام روی لبت شعر بنویسم.

انگار که تو کاغذ باشی و من با لبام روی تنت شعر بنویسم.

#part193 چندتا شمع روشن کردم و نشستم روی مبل و بدون حرف به دیوار خیره شدم. حس کردم که از توی اتاق صدای پچ پچ میاد. اروم گفتم؛ _اینجا نباشید، برید. و بلافاصله صدای پچ پچ قط شد. ابروهام پرید بالا و کمی تعجب کردم. این جنا واقعا جنای من بودن‌؟ یعنی به حرف من گوش میکردن؟ خواستم چیزی بگم و صداشون بزنم اما تصمیم گرفتم اینکارو نکنم. اصلا دلم نمیخواست چهره هاشون رو ببینم و شب تا صبح خوابم نبره. امادگیش رو نداشتم. اما دیر یا زود برای نجات سامیار باید باهاشون روبه رو میشدم. حالا کمی استرس گرفته بودم و تاریکی و تنهایی میترسوندم. از بچگی از تاریکی بدم میومد و همیشه موقع خواب یه چراغ خواب کوچیک روشن میکردم‌. صدای پیچیدن کلید توی در اومد و بعد در باز شد‌. با دیدن دریا توی چهارچوب در نفس عمیقی کشیدم و خیالم راحت شد. کلیدش رو از توی قفل کشید بیرون و گفت؛ _چرا مثل دیوانه ها توی تاریکی نشستی؟ _چیکار کنم؟ اتیش روشن کنم دورش هو هو کنم؟ خندید و گفت؛ _اره، چرا که نه. ازت بعید نیست. چیزی نگفتم و پاهامو در اغوش گرفتم که گفت؛ _بوی عطر میاد. مسیحا اینجا بوده؟ ابروهام پرید بالا و گفتم؛ _از کجا فهمیدی‌؟ دریا_اخه فقط مسیحاست که همچین بوی گندی میده. خندیدم و گفتم؛ _خفه شو. درو بست و اومد سمت مبل و پهن شد روش. دریا_همه جام درد میکنه. _چرا؟ دریا_گفته بودم با این پسره سروش میرم کافه. _خب؟ دریا_بردم خونشون. ابروهام پرید بالا. _کاریم کردید‌؟ دریا_اره. _چی؟ خاک بر سرت کنن. خندید و گفت؛ _خیلی خوش گذشت. تازه بعدشم برام پیتزا گرفت. با کوسن مبل زدم تو سرش و گفتم؛ _دریا! احمق شدی؟ با کسی که یه روزه باهاش اشنا شدی رابطه داشتی؟ احمق اگه ایدز داشته باشه چی! تیشرتش رو از تنش در اورد و گفت؛ _قیافش که شبیه ایدزیا نبود. درحالی که سعی میکردم نگاهم به پوست سفیدش نخوره گفتم؛ _احمق، مگه ایدزیا قیافه خاصی دارن؟ دریا_اره دیگه. قیافشون مثل ویروس HIV میشه. پوفی کشیدم و گفتم؛ _خاک بر سرت کنن احمق. اگه کلیه هاتو در میورد چیکار میخواستی بکنی؟ یا اگه با دوستاش بهت تجاوز میکردن؟ دریا_بهتر. زدم توی پهلوش که دستشو گذاشت روش و نالید؛ _نکن بیصاحاب. دردم میاد. _خفه شو. به بابات که گفتم میفهمی. دریا_منم به بابات میگم به دخترا مردم میدی. _بابای من مرده. خندید و گفت؛ _نکتش همونه. چپ چپ نگاهش کردم و از روی مبل بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه. امیدوار بودم یکم از کیک صبح مونده باشه چون حسابی گشنم بود.

#part192 سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. شکمم رو نوازش کرد و از روی تخت بلند شد. بهش خیره شدم و اروم گفتم؛ _کجا؟ مسیحا_یکم کار دارم، برم اونارو انجام بدم. نشستم سرجام و گفتم؛ _نمیشه بزاریشون برای بعد؟ مسیحا_دوست دارم اما خب نمیتونم. از روی تخت بلند شدم و رفتم سمتش. روبه روش ایستادم و موهاشو زدم بالا و نوازششون کردم. بدون حرف زل زده بود بهم و اروم نفس میکشید. کشیدمش توی بغلم و سرمو گذاشتم روی شونش. حالا بدن ظریفش رو در اغوش داشتم و میتونستم گرمای تنش رو از زیر هودی مشکی رنگش حس کنم. مثل یه حصار به دور گندم های طلایی تنش.. دستش رو گذاشت پشت کمرم و به خودش فشارم داد. چشمام رو بستم و بوی عطرش و با تموم وجودم استشمام کردم. دلم براش خیلی تنگ‌ شده بود. خیلی وقت بود که باهم درست و حسابی وقت نگذرونده بودیم و حالا کمی فاصله گرفته بودیم. خیلی دوست داشتم دوباره همه چیز مثل قبل بشه و بتونیم خالصانه کنار هم باشیم. دلم برای نوازش های نرمش روی بدنم تنگ شده بود. وقتایی که کل بدنم رو میبوسید و من بی تابانه خودمو بهش میسپردم. وقتایی که به دستاش به اوج لذت میرسیدم و از مهرش برخوردار میشدم. دلم برای کبودی هایی که هرسری روی تنم میموند تنگ بود. حالا نفسامون با هم هماهنگ شده بود. اروم کنار گوشش گفتم؛ _مسیحا. مسیجا_جانم کدیم. نفس گرمش به گردنم برخورد کرد و باعث شد که مور مورم بشه. صدای بارون بیشتر شده بود و هرازگاهی رعدو برق میزد و نورش باعث روشن شدن اتاق میشد. حالا هوا تقریبا تاریک شده بود و چشمام رو که باز میکردم چیز درستی نمیدیدم. اب دهنم رو قورت دادم و با صدای گرفته گفتم؛ _خیلی دوستت دارم. بیشتر از هرچیزی که فکرشو بکنی. تو توی قلبم نیستی.. مکثی کردم و ادامه دادم؛ _خود قلبمی. اروم خندید که شونه هاش تکون خورد. _به چی میخندی؟ دستشو کشید پشت کمرم و گفت؛ _به تو. _به فلان جای عمت بخند اسکل. مسیحا_داری گولم میزنی که یادم بره نزاشتی بکنمت. چیزی نگفتم و سرمو به گردنش فشار دادم. _نه. گردنمو اروم بوسید و گفت؛ _من خیلی بیشتر دوستت دارم بچه جون. لبخندی زدم و ازش جدا شدم. چند ثانیه بدون حرف بهم خیره شد. حالا میتونستم برق چشماش رو توی اون تاریکی ببینم. نفس عمیقی کشید و رفت سمت در و از اتاق خارج شد. تا دم در همراهیش کردم و چترو دادم بهش. _پیاده نریا، سرما میخوری. اگرم وقت کردی یه دکتر برو حالت بدتر نشه. انفولانزا اومده. فلش گوشیش رو روشن کرد و درحالی که کفشاشو میپوشید گفت؛ _تو هم اگه میخوای باهام بیا. توی خونه تنها نمون، خطرناکه. _کجا میخوای بری؟ مسیحا_وام گرفتم، دایان میخواد ضامنم شه. یه چندتا فرم هست باید ببرم پیشش پر کنه. بعدشم باید برم مشاور املاک ببینم خونمو چند میخرن. ابروهام پرید بالا و گفتم؛ _میخوای خونتو بفروشی!‌؟ مسیحا_اره. _نکنیا مسیحا! بیچاره میشی. بازار ملک الان خیلی کساده، هیچ سود نمیکنی. حتی ممکنه بکشه بالا دیگه نتونی خونه بخری. مسیحا_مجبورم. پول ندارم‌. ماشینمم چون دورنگ بود نصف قیمت خریدنش. اگه خونمو نفروشم نمیتونم ساختمونو بسازم و نصفه کاره میمونه. _خب، نمیتونی چندتا از واحدارو پیش فروش کنی؟ خندید و گفت؛ _هنوز خونه ساخته نشده کی اخه پیش خریدش میکنه. چیزی نگفتم و با غم‌ نگاهش کردم. مطمئن بودم که توی وضعیت خیلی بدیه و فکرش خیلی درگیره. مسیحا واقعا بیشتر از سنش درد کشیده بود و دغدغه هاش از یه ادم چهل ساله هم بیشتر بود. با وجود همه اینا وقتی میومد پیش من فقط سعی میکرد ارومم کنه و باعث بهتر شدن حالم بشه اما من پسش میزدم. باید با خودم کنار میومدم، هرچقدر هم دوستم میداشت بلاخره روزی از این رفتارم خسته میشد. نکنه بخاطر احساسات مسخرم از دستش میدادم؟ من بدون مسیحام باید چیکار میکردم؟ به چشماش خیره شدم و برای اینکه صدام توی راهپله اکو نشه اروم گفتم؛ _خونتو بفروشی کجا میمونی؟ مسیحا_دایان گفت بیا پیش من اما نمیتونم. اونوقت باید وسایلامو بفروشم. جلو بقیه هم خیلی زشته. اقای مهرگان گفت یه خونه کوچیک داره که خالیه و اجازه میده توش بمونم. البته من ازش خواهش کردم بزاره اجاره بدم اما قبول نکرد. _خوبه، بازم به معرفت دایان و باباش. مسیحا_اره، باباش خیلی ادم خوبیه. دایانم به باباش رفته. پوزخندی زدم. _اره دایانم خیلی خوبه.. در خونه روبه رویی باز شد و تونستم چهره کریه مصطفوی رو ببینم. اخمام رفت توی هم و دست به سینه نگاهش کردم که به حرف اومد. _سلام. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم که گفت؛ _برقای شماهم قط شده؟ مسیحا خندید و گفت؛ _نه اخه برقای این خونه به پایگاه واشنگتن دیسی وصله برقش نمیره. مصطفوی خندید و کله کچلش رو مالید. مسیحا بهم نگاه کرد و گفت؛ _من برم، خدافظ. سرمو تکون دادم و در سکوت به رفتنش خیره شدم. کم کم از جلوی چشمام ناپدید شد اما میتونستم صدای پاهاش رو بشنوم. نیم نگاهی به مصطفوی انداختم و رفتم توی خونه و درو بستم.

مثل یه دادگاه شده لحظه ای که قاضی میگه از این لحظه جلسه رسمیه

نه جدی میگم واقعا

از روزهایی که توی این چنل حرف میزدم سالها گذشته.

پنجره باز است و هرچیز سردو سوز اوری که بیرون از اتاق وجود دارد به فضای اکنده از پوچی اطرافم وارد میشود و به جای تن گرم تو مرا بغل میزند. من و سرما با هم یخ میبندیم و حتی خیالت هم نجاتمان نمیدهد.

photo content

هیچ بلندی بادگیری وجود ندارد خانم امیلی برونته. باد در قعر زمین میوزد، طوفان میکند و همه‌چیز در یک چشم به هم زدن نابود میشود.

Shervin - Bimeye Omr.mp37.88 MB

#part191 پرده هارو کشید و پنجره رو کمی باز کرد. میتونستم اسمون کبود و بارونی رو ببینم. نشست روی تخت و خیره به گیتارم گفت؛ _یه اهنگ برام میزنی؟ سرمو تکون دادم و گیتارم رو برداشتم و نشستم روی تخت. منتظر نگاهم کرد و سرفه ای کرد که گفتم؛ _بزار یه قرص برات بیارم. مسیحا_داروی من اینه، نه قرص. و به گیتار اشاره کرد. خندیدم و دستم رو کشیدم روی تار ها که صدای ناموزونی ازش خارج شد. صدام رو صاف کردم و شروع کردم به خوندن؛ _نری بپره از سرت فکر خونه نری عطرت تو اتاقم جا بمونه نری خاطراتم با تو آرزو شه نری رنگ موهات بشه قلب و روحت نری قدرتو ندونن اندازه من نرو درداتو بزار همش مال من نری برگردی بگردی دنبال من ببینی دیره دیگه نیستم مث قبل نرو دنیامو میدم واس دنیای تو نده واسه دینارو درهم دلتو نرو عزیزم من دارم بیمه ی عمر نرو میپرم فردا صبح از روی برج نرو بمون نرو بمون برام تو جون بخواه بدم برات یه روز میبرم یه جا که توش نشینه بغضی تو گلوت یه روزم توی کوچه ها عروسی میشه من برات میکنم شهرو جشن و سور نرو بمون نرو بمون.. رعدو برقی زد و برای یه لحظه کل اتاق روشن شد. به مسیحا که داشت با لبخند نگاهم میکرد خیره شدم. دراز کشید و بهم اشاره کرد که برم پیشش. گیتارم رو تکیه دادم به تخت و کنارش دراز خوابیدم که دستشو گذاشت روی شکمم و سرشو برد توی گردنم. نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطر خنکش رو حس کنم. مسیحا_تو مثل یه گربه کوچولوی سفید میمونی که تازه از حموم اومده بیرون. لبخند کمرنگی روی لبم نشست و دستمو گذاشتم روی دستش. مسیحا_نرم و کوچولو.. دستش رو برد زیر لباسم و روی شکمم گذاشت که تونستم یخ بودنش رو حس کنم و شکممو بردم تو. مسیحا_چقدر گرمی. چیزی نگفتم و به سقف خیره شدم. چون پنجره باز بود هر از گاهی چندتا قطره ریز بارون میریخت رومون. دستش رو اروم برد بالا که گرفتمش و اروم گفتم؛ _نکن. پوفی کشید و دستشو از زیر لباسم خارج کرد. مسیحا_بعد میگه حق نداری به کسی دست بزنی. _اگه خیلی اذیتی میتونی اینکارو کنی. با اخم نگاهم کرد و چیزی نگفت. واقعا مشکلی با اینکارش نداشتم. من نمیتونستم نیازهاشو برطرف کنم و عیب نداشت اگه میرفت سمت یکی دیگه. هرچند که ممکن بود از فکر اینکه دستش به کس دیگه ای بخوره خودم رو بکشم. مسیحا_چرا پس قبلا مشکل داشتی؟ _قبلا با هم رابطه داشتیم و اینکه با وجود اون بهم خیانت کنی برام سخت بود. الان نداریم. مسیحا_یه درصد فکر کن اینکارو کنم. چیزی نگفتم و شصتمو ‌کشیدم روی دستش. چند ثانیه سکوت کرد و یهو گفت؛ _راستی. نمیتونی از جنا کمک بخوای؟ _چه کمکی؟ مسیحا_مثلا باهاشون حرف بزنی تا برن اهین رو بترسونن تا رضایت بده. به پهلو خوابیدم و بهش خیره شدم. حالا توی اون نور کم نمیتونستم چهرشو به خوبی ببینم. رنگ پوستش از همیشه تیره تر شده بود. _اهین با جنا بزرگ شده، چرا باید ازشون بترسه؟ مسیحا_درسته. ولی تو فکر کن یه سگ وحشی رو از بچگی بزرگ کرده باشی و بعد یه مدتی اون سگ بخواد تیکه پارت کنه و بخورتت. ازش نمیترسی؟ پوست لبم رو کندم و سرمو تکون دادم. _راست میگی. مسیحا_اگه ارسو به خاطر اینگه جناش بهت نرسن میخواسته بکشتت پس حتما موضوع مهمی وسط بوده. بنظرم از این فرصت استفاده کن. _چطوری؟ خیره به لب هام گفت؛ _نمیدونم، بلاخره یه راهی پیدا میشه. سعی کن باهاشون حرف بزنی، ببین جوابتو میدن یا نه. اول مطمئن شو ببین حدست درسته یا نه.

photo content

#part190 نزدیک خونه بودیم که رعدو برقی زد و بارون شدت گرفت. ناخوداگاه یاد اون روزی افتادم که روح بابابزرگ رو توی خونه دیده بودم و با همون لباسای خونه پریده بودم توی خیابونا و به زور به مسیحا زنگ زدم. چقدر رابطه بینمون اون زمان عجیب و قشنگ بود. مسیحا_رستا. _جانم. دستم رو فشار داد و گفت؛ _چطور یه نفر میتونه انقدر کوچولو باشه؟ _کی کوچولوعه؟ خندید و گفت؛ _تو. با لبخند نیمرخشو نگاه کردم و اروم گفتم؛ _تو کوچولوتری. مسیحا_نه، منظورم از نظر قد نیست. میدونی، خیلی کوچولو بنظر میای. ظریفی، همه جات کوچیکه. شکمت، دستات. خندید و ادامه داد؛ _ممه هات. لبخندم پررنگ تر شد و دستشو فشردم که گفت؛ _دلم براشون تنگ شده. لبخندم کمرنگ شد و چیزی نگفتم. با اینکه به مسیحا حق میدادم که بخواد باهام باشه، اما اصلا امادگیش رو نداشتم. بعد از اون اتفاق واقعا از بدنم بدم میومد. حس میکردم که الوده و زشت شدم. انگار دیگه اون رستای قدیم نبودم، حالا نمادی از گناه و پوچی و هر چیز زشتی بودم که توی دنیا وجود داشت. دستم رو که شل شده بود محکمتر گرفت و بهم نگاه کرد. مسیحا_چرا انقدر اذیتم میکنی؟ به دستای به هم گره خوردمون نگاه کردم و سعی کردم از توی اب ها رد نشم. _من نمیخوام اذیتت کنم. نفس عمیقی کشید و سرفه ای کرد. دستمو از توی دستش خارج کردم و چترو باز کردم و گرفتم بالای سرش. قدمامو تند کردم و گفتم؛ _زود بیا الان سرما میخوری. بی توجه به حرفم با لحنی مظلومانه گفت؛ _ولی خودتو ازم دریغ میکنی. نیم نگاهی بهش انداختم و دست سردمو کردم توی جیب هودیم. هرچند که ترجیح میدادم دستشو بگیرم تا گرم بشم. _من.. نمیتونم. مسیحا_چرا؟ مگه چیشده؟ نفس عمیقی کشیدم و چترو توی دستم جابه جا کردم که ازم گرفتش. اونیکی دستم هم فرو بردم توی جیبم و مشتش کردم. به چشمای همیشه خمارش نگاه کردم و گفتم؛ _خودت نمیدونی!؟ مسیحا_نه. تو هیچوقت بهم چیزی نگفتی در این مورد. من اذیتت کردم‌؟ کار اشتباهی کردم؟ حالا داشتیم به خونه نزدیک میشدیم و از دور میتونستم پرچم مدرسه غیر انتفاعی که جفت ساختمون بود رو ببینم. خیابون خیس خیس بود و هوا کم کم داشت تاریک میشد. درختا از همیشه سبز تر بودن و معلوم بود که بارون گرد و غبار روشون رو زدوده. کاش کسی هم بود که الودگی هارو از من پاک کنه و وجودم رو بشوره. شاید سبز و تازه میشدم، شاید جوونه میزدم. _مسیحا.. ایستادم و بهش نگاه کردم. حالا توی اون لباس و شلوار مشکی بی رنگ و رو بنظر میرسید و انگار از همیشه کمی لاغر تر شده بود. _من.. خجالت میکشم. اخماش به هم گره خورد و با صدای گرفته ای که رنگ و بویی از سرماخوردگی داشت گفت؛ _از من!؟ _نه. از خودم. اعتماد بنفسم خیلی کم شده. از خودم بدم میاد. نفس عمیقی کشید و گفت؛ _بخاطر اون بچه؟ سرمو تکون دادم و دسته موی تاب داری که جلوی چشمام بود رو زدم کنار. مسیحا_اما اون اصلا برای من مهم نیست. تو هنوزم مثل قبلی! هیچ فرقی نکردی. بدنت همونقدر بکر و گرمه. من دوستش دارم. این حرفش باعث شد کمی از حس بدم کم بشه. _اما تو که دوست نداری به بدنی دست بزنی که یه بچه جن زشت و چندش ازش خارج شده! مسیحا_همچین چیزی نیست! من همه جوره دوستت دارم. باور کن بدنت خیلی قشنگه. چیزی نگفتم و سرمو تکون دادم. برای فرار کردن از بحث گفتم؛ _بریم، سرما میخوری. بعد از اینکه با کلید درو باز کردم وارد خونه شدیم که تونستم گرمای مطبوعی رو حس کنم. خونه بوی کیک و وانیل میداد. درو بستم و چترو گذاشتم گوشه در که مسیحا گفت؛ _چه بوی خوبی میاد. _کیک شکلاتیه. خواستم لامپو روشن کنم اما روشن نشد. _برق رفته. مسیحا_بهتر. خندیدم و رفتم سمت اتاق. مسیحا هم پشت سرم وارد شد و دست به سینه به دیوار تکیه داد. کلاهمو در اوردم و انداختم روی میز. موهامو که چسبیده بودن به هم تکون دادم و پخششون کردم. مسیحا هنوز داشت با لبخند نگاهم میکرد. مسیحا_بریم حموم؟ _من صبح حموم بودم. چیزی نگفت و سرشو تکون داد. هودیمو با یه لباس استین بلند نسبنا کلفت عوض کردم و نشستم روی تخت. مسیحا_شمع داری؟ _هوا که روشنه. مسیحا_لازم دارم. _دوتا توی کشو اولیه هست. رفت سمت کشو و درشو باز کرد و گفت؛ _چه شورت قشنگی. و شورت توری سفید رنگی از توش در اورد. خندیدم و گفتم؛ _اینو دریا خریده بود برا سامیار بپوشه ولی سامیار رفت زندان فرصت نشد. داد به من گفت بپوش واسه مسیحا. خندید و گفت؛ _نمیپوشیش برام؟ _نه. نفس عمیقی کشید و گذاشتش سر جاش و دوتا لیوانی که شمع توشون بود رو از توی کشو خارج کرد. با فندک روشنشون کرد که تونستم بوی وانیلیشون رو حس کنم. به نور کم سو و نارنجی رنگشون خیره شدم و خواستم چیزی بگم که همون لحظه رعدو برقی زد و بارون شدت گرفت. قطرات با بی رحمی خودشون رو به شیشه میکوبیدن و میشد صدای برخوردشون رو شنید.

نداشتن تو مثل وقتاییه که یه متن یا نوشته قشنگ میبینم و حسرت میخورم که چرا به فکر خودم نرسید.

تو میتونی بخری، حتی فقرو.

Shervin - Ba de Ma.mp37.33 MB

لعنت به دینی که تورو توش نمیپرستن.

photo content
+1