𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 841
Suscriptores
-224 horas
-277 días
-7830 días
Archivo de publicaciones
2 841
#part359
از اونجایی که طرفای ظهر بود درهای ورودی راهروهارو بسته بودن پس ناچارا وارد پارکینگ شدم تا از اون طریق به ساختمون ورود کنم.
قبل از اینکه بخوام دکمه رو بزنم اسانسور شروع به حرکت کرد و کمی بعد در باز شد.
وارد شدم و نگاهی توی اینه انداختم که دختری نسبتا لاغر و قد بلند خیلی سریع بعد از من اومد تو و درحالی که شال مشکیش رو از دور گردنش خارج میکرد بهم نگاه کرد.
سر تا پاش رو از نظر گذروندم و روی تتوی سیم خاردار بین سینههاش قفل شدم.
کیف مشکیش رو توی دستش جابه جا کرد و با بیخیالی گفت؛
_طبقه دو.
یه ابروم رو بالا انداختم و نگاهم رو ازش گرفتم و دکمه طبقه دو رو فشردم.
نگاه طولانیای بهم انداخت و سرش رو توی گوشیش فرو برد و از اونجایی که پشت به اینه ایستاده بود متوجه شدم به انگلیسی تایپ میکنه.
خندم رو کنترل کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
خود امریکاییاش هم فارسی حرف میزدن، اونوقت این اسکل انگلیسی تایپ میکنه.
اسانسور که ایستاد رفتم سمت در و ازش خارج شدم.
هیچ حس خوبی بهش نداشتم.
راهم رو به سمت در مشکی رنگ کج کردم که صداش رو از پشت سرم شنیدم.
_ببخشید.
بدون حرف برگشتم سمتش که نگاه طولانی دیگهای بهم انداخت.
_توی این طبقه سالن تتو هست؟
یه ابروم رو بالا انداختم و درحالی که جوابم رو میدونستم گفتم؛
_اره، چطور؟
شونش رو بالا انداخت و گفت؛
_همینطوری.
اخه پارسال پریسال بود خواستم ببینم الانم همینجاست یا نه.
فکر کنم اسم یارو..
آ..
چندثانیه مکث کرد که با خونسردی گفتم؛
_آراز.
سرش رو تکون داد و شونهش رو بالا انداخت.
_اره.
هرچی.
لبخند کج کوتاهی زد و دوباره راهش رو به سمت اسانسور کج کرد که اخمام رو توی هم کشیدم.
این چرا اینطوری بود؟
مردم زده به سرشون یا من چون همچنان توی توهم هروئینم به همهچیز شک دارم؟
شونم رو بالا انداختم و به سمت انتهای راهرو رفتم و در رو مثل گاو باز کردم.
دختری که روی صندلی نشسته بود کمی هول شد و خیلی سریع پاچه شلوارکش رو کشید پایین و اراز سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
با اینکه کار خاصی نمیکرد و فقط داشت روی رونش تتو میزد اما احساس کردم که کمی حسودیم شد.
بعدا اگر دختره رو توی پارکینگ گیر میوردم پوست اون قسمت تتو شده از بدنش رو با تیزبر جدا میکردم و به عنوان قاب عکس میچسبوندم به دیوار اتاقم.
اراز که انگار اصلا انتظار دیدنم خیلی سریع دستگاهش رو خاموش کرد و گفت؛
_غزل!
نمیدونستم میای.
نگاهی به موهای مشکی و بعد تیشرت زرشکی رنگش انداختم و سعی کردم لبخندم رو کنترل کنم.
_اره چون خودمم نمیدونستم.
دستکشاش رو در اورد و از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم که نفس عمیقی کشیدم.
چشمهای سبزش رو که مثل همیشه دورشون رو سیاه کرده بود از نظر گذروندم و کل صحنه بوسیدنش و اتفاقات و بحث و دعوای چند شب پیش از جلوی چشمام گذشت.
اب دهنم رو قورت دادم که دستش رو دراز کرد سمتم.
میل عجیبم به بغل کردنش و فرو کردن زبونم توی چشماش رو کنترل کردم و مثل یه غریبه باهاش دست دادم.
خبری از بوس و لیس و سکس نبود.
دستم رو اروم فشرد و درحالی که لبخند کمرنگی روی لبش مینشست گفت؛
_خوب شد اومدی.
بنظرت بالهای این پری یه جای صورتی سبز نباشه؟
که با تتوی بعدی که طرح شب پر ستارست یکم ست بشه.
درحالی که هیچ ایده ای نداشتم شب پر ستاره چی هست نیم نگاهی به تتوی پری روی پای دختره انداختم.
_خب این پریه ملخ یا پشه نیست که بالهاش سبز باشه.
بنظر من همون مشکی بزن.
دختره خنده مسخرهای کرد و گفت؛
_خب سوسک هم که نیست بالهاش سیاه باشه.
_سوسک بالهاش قهوهایه.
بعدم زیاد فرقی با سوسک نداره بنظرم.
دختر موهای بلوند لختش رو که چندتا شاخه کوچیکش رو خیلی نامرتب و شل به حالت دوگوشی بافته بود کنار زد.
_این کجاش شبیه سوسکه؟
مثل تینکربله.
خودت اگر بودی چی میزدی؟
_نمیدونم.
شاید کیف پول.
یچیزی که معنی بده.
اراز_کیف پول چه معنیای میده دقیقا؟
_معنی اینکه پول دوست دارم.
لبخند قشنگی روی لبهای باریکش نشست و درحالی که روی صندلی مینشست و دستکشهای مشکیش رو دستش میکرد گفت؛
_من هم از خیلی چیزها خوشم میاد، ولی دلیل نمیشه که تتوشون کنم.
_اره چون احتمالا عکس من روی بدنت جا نمیشه.
2 841
ببخشید که زیاد میخوابم، خستگی اینهمه سال زندگی بدجوری به تنم مانده و خواب غیر ابدی برطرفش نمیکند.
2 841
فهماندن عشقم به تو، مثل این میماند که من بخواهم با یک نفر المانی فرانسوی صحبت کنم.
هرچقدر تلاش میکنم حرفم را به تو بفهمانم متوجه نمیشوی و هرچقدر بلندتر و سمج تر احساسم را شرح دهم عصبی خواهی شد که به چه اجازهای سرت داد میزنم.
2 841
#part358
غزل؛
سرم سبک بود و توی بدنم احساس درد میکردم.
دلم میخواست کمی جابه جا بشم اما تواناییش رو نداشتم.
صدای باز شدن در اتاق اومد و بعد صدای کسی رو شنیدم.
_اگر میدونستم انقدر خوب صدات بریده میشه زودتر از این روش استفاده میکردم.
اب دهنم رو قورت دادم و به زور چشمام رو باز کردم که نور خورشید اذیتم کرد.
دوست داشتم چیزی بگم اما تواناییش رو نداشتم.
ابوهادی لیوان اب رو روی میز گذاشت و روی صندلی کنار تخت نشست.
دستی به ریشهای جوگندمیش کشید و از توی کشوی چوبی قدیمی که انگار بیشتر قسمتهاش جویده شده بود ورق قرصی خارج کرد.
نگاهی به کپسول های سفید انداختم و به زور لب زدم؛
_داری معتادم میکنی؟
پوزخندی زد و درحالی که یکی از کپسول هارو از ورق المینیومی درمیورد گفت؛
_اونقدری پول ندارم که بخوام خرج متای تو یکی هم بدم.
اینو بخور که نمیری.
موهام رو از جلوی چشمم کنار زدم و نگاهش کردم.
_ارشیا رفت؟
نگاه طولانی و اخم الودی بهم انداخت و بی توجه به سوالم گفت؛
_چندوقته که میدونید؟
اب دهنم رو قورت دادم، اما گلوم همچنان خشک بود و نمیتونستم درست صحبت کنم.
لیوان اب رو ازش گرفتم و دستش رو که برای بلند کردنم جلو اورده بود پس زدم.
دلم نمیخواست لمسم کنه.
_دو یا سه ماه.
نفس عمیقی کشید و بنظر رسید که تلاش میکنه خونسردی خودش رو حفظ کنه و با لیوان نزنه توی سرم.
کمی اب خوردم که گفت؛
_هنوز بعد از اینهمه سال نفهمیدی که نمیتونی از حرفای من سرپیچی کنی؟
هر راهیم که امتحان کنی تهش به بن بست میرسی.
چون من این رو خواستم.
چیزی نگفتم که قرص رو کف دستم گذاشت و ادامه داد؛
_نمیدونم اون زن چی بهت گفته که شیرت کرده.
اما فکر میکنی از زبون کسی که چشمهای خودش رو با چنگال به خاطر برده جنها شدن کور کرده حرف راست بیرون میاد؟
از تصور حرفی که زد بدنم مور مور شد.
ابوهادی_اون دیگه نمیتونه هیچکاری کنه.
درسته که درحال حاضر قدرتش از من بیشتره، اما همیشه قرار نیست اینطور بمونه.
بی توجه به حرفهای صد من مفتش قرص توی دستم رو ورانداز کردم تا حدس بزنم که به چه دردی میخوره اما نتونستم.
_متوجه نمیشم.
قرص رو خوردم و تموم اب توی لیوان رو سر کشیدم.
نگاه طولانی ای بهم انداخت و بعد از اینکه لیوان رو از دستم گرفت و روی میز کوبید روی تخت نشست.
ابوهادی_اون زن با یه جن وصلت کرد تا بتونه از طریق بچه دورگهش به قدرتی که میخواد برسه.
ابروهام رو توی هم کشیدم.
چه چرندیاتی.
ابوهادی_تو به راحتی میتونستی قدرت اون و حتی بیشتر رو داشته باشی.
اگر اونشب از خونه فرار نمیکردی و باعث خراب شدن همه چیز نمیشدی.
نگاهم رو ازش گرفتم و با بیخیالی گفتم؛
_نمیخوام حرفای مسخرهت رو بشنوم.
ابوهادی_میخواد تورو از من بگیره تا این بلارو سر توهم بیاره.
خندیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
_چه فرقی به حال من داره؟
من که درهرصورت این بلا سرم میاد.
ابوهادی_من بعد از اون اتفاق قرار نیست بکشمت.
این رو گفت و به سمت در رفت و بعد از خروج از اتاق بستش.
...
به سختی گوشیم رو از زیر تخت پیدا کردم و روشنش کردم.
دوتا میسکال از ارشیا داشتم که برای دیروز بعد از ظهر بودن.
نفس عمیقی کشیدم و برای اخرین بار نگاهی به شمارش انداختم.
حالا که ابوهادی فهمیده بود که ما از همهچیز خبر داریم نباید ریسک میکردم.
مخصوصا حالا که ارشیا راضی شده بود من رو تنها بزاره و بره!
سر فرصت همه چیز رو درست میکردم، اما الان وقتش نبود.
نمیتونستم جون اراز رو به خطر بندازم.
اراز انگار اصلا متوجه غیبت یک روزه من نشده بود.
با اینکه مطمئن نبودم سالن باشه اما لباسهام رو عوض کردم تا یه سر برم پیشش.
دلم خیلی براش تنگ شده بود و واقعا به دیدنش احتیاج داشتم.
از اونجایی که زیر چشمام خیلی گود شده بود یکم کرم زدم تا به ریخت بیام.
لباسام رو پوشیدم و بعد از اماده شدن بدون برداشتن چتر از خونه زدم بیرون.
هوا به نسبت این ساعت از ظهر خاکستری و تاریک بود.
همه جا بوی نم و رطوبت میداد و خیابونها مثل همیشه که بارون میومد پر از اب بودن.
خیال میکردم که حتی رنگ سبز درخت ها هم شفاف تر از همیشه دیده میشه.
قسمتی از مسیر رو پیاده طی کردم و بقیه راه رو یه تاکسی گرفتم.
2 841
#part357
ابوهادی_چرا؟
نگران خواهر کوچیکت شدی؟
چیزی نگفتم که اخماش رو توی هم کشید و ادامه داد؛
_بهت اینطور گفته که خواهرته.
اره؟
جوابش رو ندادم که با لحن محکمتری گفت؛
_اره؟
و تو هم انقدر احمق و زود باوری که قبول کردی.
یه ذره عقل توی اون کلهت نداری تو؟
به جایی رسیدی که حرف اون دخترهی دیوانهی تاقال رو باور میکنی؟
دندونام رو به هم فشردم و خیلی سریع از سر جام بلند شدم.
_خودتو خر کن.
ازمایش دیانای دادیم.
نگاه سریعی بهم انداخت و با خشم گفت؛
_چی!
_خسته نشدی از اینهمه دروغ؟
از اینکه هرچیزی خواستی بهش گفتی؟
از اینکه بیست سال از من قایمش کردی؟
ابوهادی_چرا باید میدیدیش؟
_اون خواهر منه!
بهم نزدیکتر شد و با صدای بلند گفت؛
_اون خواهر تو نیست!
تخم اون مرتیکه انگل و مادر هرزهت خواهر تو نیست.
دستم رو بلند کردم تا یه مشت بخوابونم توی صورتش که مچم رو محکم گرفت.
حالا صورتش از خشم قرمز شده بود و احساس میکردم هر ان ممکنه از شدت حرص سکته کنه.
دهنش رو باز کرد و غرید؛
_حالا به خاطر اون دخترهی هرجایی دست روی پدرت بلند میکنی؟
دندونام رو روی هم فشردم و درحالی که از عصبانیت نفس نفس میزدم غریدم؛
_راجب خواهر و مادر من درست صحبت کن.
ابوهادی_مگه دروغ میگم؟
نفس عمیقی کشیدم که دستم رو ول کرد و ازم فاصله گرفت.
به قدری عصبی بودم که میتونستم همینجا انقدر بزنمش تا بمیره.
ابوهادی_هیچ میدونی داری از کی دفاع میکنی؟
دختری که ابروی من رو توی کوچه محل برده.
دختری که با اینکه همهکار کردم تا مثل ادم بزرگش کنم تا کمبود ننهی مادر نبردهت و اون مرتیکه قرومساق رو حس نکنه.
ولی اخر چیکار کرد؟
میدونی چیکار کرد؟
کل محله پشت سرمون حرف میزنن.
هرشب مست از خونه اینو اون برمیگشت خونه.
اخمام رو توی هم کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم که ادامه داد؛
_یه شب اومده بود میگفت با یه نفر خوابیده!
کل محله این رو فهمیدن.
منم حسابش رو رسیدم.
چشمام رو تنگ کردم و با صدای گرفته گفتم؛
_چی؟
چیکارش کردی؟
ابوهادی_کاری که اگر پدر بی غیرتش زنده بود باهاش میکرد.
کاری که تو باید باهاش میکردی.
انقدر زدمش که دوروز بیمارستان بستری بود.
لبام رو به هم فشردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
کبودیهایی که اهورا ازشون حرف میزد به این خاطر بود؟
غزل واقعا با اهورا خوابیده بود؟
اگر چیزی به غیر از این بود چطور میخواست بفهمه؟
دندونام رو به هم فشردم که ادامه داد؛
_به خاطر اون میخواستی دست روی پدرت بلند کنی؟
به خاطر دختری که کم مونده یه شب بیاد خونه بگه حاملهم!
چشمام رو بستم و به هم فشار دادم.
دوست داشتم بگم دهنش رو ببنده اما داشت حقیقت رو میگفت.
چیزهایی که خودم دیده و شنیده بودم.
وقتی مچ غزل رو با اون دختره گرفتم، وقتی اهورا اومده بود اینجا و امار غزل رو ازم میگرفت، حرفایی که شنیده بودم.
جاهایی که میرفت، کارهایی که میکرد.
ابوهادی_اینه خواهری که میگی؟
خواهرت الان کجاست؟
تو میدونی؟
چون من نمیدونم.
میخوای بریم زنگ همسایه هارو بزنیم ببینیم تو تخت خواب کدومشونه، نظرت چیه؟
اونوقت ببینم بازم وجودش رو داری بخاطرش تو روی من بایستی و بخوای دست روم بلند کنی.
چشمام رو باز کردم و نگاهم رو به زمین دوختم.
ابوهادی_عمت داره میاد اینجا میخواد ببرتت ابادان.
اونجا برات یه مغازهای چیزی میزنم کار میکنی.
یه مدت برو اونجا عقلت بیاد سر جاش..
دیگه هم نبینم بخوای برای من شاخ بازی دربیاری مگه نه میدونم چیکارت کنم.
پسرهی احمق.
این رو گفت و رفت توی خونه و در رو بست.
نفس عمیقی کشیدم و سرم رو توی دستام گرفتم.
چشمام رو به هم فشردم و سعی کردم به چیزهایی که شنیده بودم فکر نکنم.
باورم نمیشد.
دوست داشتم باور نکنم اما نمیتونستم.
همه چیز حقیقت داشت..
2 841
#part356
خندیدم و سرم رو تکون دادم.
_تو نمیتونی جلوش رو بگیری؟
ابوهادی_اکثر وقتها نه.
به این خاطر که نمیخوام طوری باهاش رفتار کنم که بعدا برام دردسر بشه.
چشمام رو تنگ کردم.
_چرا باید برات دردسر بشه؟
ابوهادی_تو غزل رو نمیشناسی.
خیلی کله شقه.
کافیه یکبار اونطوری که نمیخواد باهاش رفتار کنی تا برای همیشه ازت متنفر بشه.
چیزی نگفتم.
راست میگفت.
یعنی حالا از من هم متنفر بود؟
و اگر از بابام بدش میومد این یعنی کاری باهاش کرده بود که نمیخواست.
اگر حرف های اهورا درست بود چی؟
_تو چیکار کردی که ازت متنفره؟
تسیبحش رو توی دستش جابهجا کرد و نفس عمیقی کشید.
دقیقا طوری که من نگاهش میکردم نگاهم میکرد.
انگار اونهم مثل من چیزی رو میدونست که میخواست ازش مطمئن بشه.
ابوهادی_از اول عمرش ازم متنفر بود چون خواستم طوری بزرگش کنم که وضعیتش این نشه، ولی شد.
چیزی نگفتم و اخمام رو توی هم کشیدم.
ابوهادی_اگه انقدر نگرانی میتونم ادبش کنم!
خیلی سریع بهش نگاه کردم و درحالی که دستام رو توی جیبم فرو میبردم تا نوک انگشتام بیشتر از این یخ نزنه گفتم؛
_به من چه ربطی داره که نگران باشم؟
ابوهادی_نداره؟
حالا بدون حرف و با نگاهی خیره بهم زل زده بود.
احساس میکردم از چیزی خبر داره.
نکنه فهمیده بود که من و غزل میدونیم خواهر و برادریم؟
اصلا دلیل این مهمونی احمقانه چی بود؟
ما سال تا سال دور هم جمع نمیشدیم و حالا میخواستیم بشینیم مثل یه خانواده غذا بخوریم؟
نفس عمیقی کشیدم و به لباس های پهن شده روی بند نگاه کردم.
ابوهادی_تو میدونی دوستای غزل کیان؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و پاکت سیگارم رو از توی جیبم خارج کردم.
_نه.
چشماش رو تنگ کرد و ادامه داد؛
_پس اونشب که با هم از یه جایی برگشتید.
سیگارم رو لای لبهام گذاشتم و درحالی که تلاش میکردم نگاهش نکنم با فندک روشنش کردم.
نمیتونستم طوری باهاش رفتار کنم انگار که هیچی نشده.
اب دهنم رو قورت دادم و لبهام رو به هم فشردم.
_چرا غزل با تو زندگی میکنه؟
انگار از سوالم کمی جا خورد.
ابوهادی_اگر پیش من زندگی نمیکرد باید توی کوچه میخوابید.
_مامان..
خواستم بگم مامانم اما خیلی سریع جملم رو تصحیح کردم؛
_مامان یا باباش نمیتونستن خودشون نگهش دارن؟
ابوهادی_مگه نمیدونی که هردوشون مردهن؟
شونم رو بالا انداختم که نگاه مشکوکی بهم انداخت.
_من چرا باید برام مهم باشه که ننه باباش چیشدن؟
ابوهادی_اگر برات مهم نیست ننه باباش چیشدن پس لازم نیست بدونی چرا پیش من میمونه.
پکی به سیگارم زدم و درحالی که تلاش میکردم اخم نکنم گفتم؛
_فامیل دیگهای نداره؟
ابوهادی_نه!
پاکت سیگارم رو ازم گرفت و نخی از توش خارج کرد که نگاهم رو ازش گرفتم.
خونه زیادی خلوت و ساکت به نظر میرسید.
قرار بود چه اتفاقی بیوفته؟
خیال میکردم که بابام خودش عمدا غزل رو فرستاده بود تا بره.
ابوهادی_راجب چیزهایی که بهت مربوط نیست کنجکاوی نکن.
اب دهنم رو قورت دادم و با اخم گفتم؛
_اینجا خونه من هم هست.
پس منم حق دارم بدونم چی توش میگذره.
ابوهادی_اینجا خونه تو نیست.
سرم رو تکون دادم و بدون حرف روی پله ها نشستم.
_اره خب.
البته تا قبل اینکه اسمم رو کامل از توی شناسنامت خط بزنی خونه من هم بود.
چیزی نگفت که ادامه دادم؛
_چرا اسمم رو از شناسنامهت خط زدی؟
سرش رو کج کرد و فندکم رو انداخت روی پله ها.
پکی به سیگارش زد و بین انگشتاش گرفتش و بهش خیره شد.
ابوهادی_تو خودت بهتر از هر کس دیگهای این داستان رو میدونی.
من و مادرت..
پریدم توی حرفش و ادامه دادم؛
_بچه مامانم و شوهرش چرا مرد؟
ابوهادی_چرا؟
میخوای بدونی کجاست!؟
ابروهام رو توی کم کشیدم و با گیجی گفتم؛
_چی؟
ابوهادی_بیست ساله که توی همین خونهست.
خودتم میدونی.
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم اما نمیدونستم باید چی بگم.
داشت راجب غزل صحبت میکرد؟
میدونست که من همه چیز رو فهمیدم؟
سیگارم رو روی زمین انداختم و چشمهای جدیش رو از نظر گذروندم.
حالا توی اون تاریکی مثل دوتا چاله عمیق بی انتها بودن که انگار میخواست باهاشون من رو ببلعه.
_چی؟
تو از کجا فهمیدی..
ابوهادی_از کجا فهمیدم؟
خودم اینجا دفنش کردم توی انبار.
هنوز هم همونجاست.
میخوای ببینیش؟
دهنم رو بستم که نگاه جدی ای بهم انداخت و خیلی سریع گفت؛
_مگر اینکه منظورت فهمیدن چیز دیگهای باشه.
مگه نه ارشیا؟
لبهام رو به هم فشردم و چیزی نگفتم.
بهم یه دستی زده بود.
میدونست.
همه چیز رو میدونست.
و از کسی غیر از غزل نمیتونست فهمیده باشه.
غزل کجا بود؟
_تو میدونی!؟
چشماش رو تنگ کرد و دندوناش رو به هم فشرد.
برای لحظهای برقی از وجودم رد شد و کاملا ناخوداگاه زمزمه کردم؛
_با غزل چیکار کردی!؟
سوالم احمقانه بود.
چه کاری میخواست بکنه؟
حرفهای اهورا انقدر روم تاثیر گذاشته بودن که خیال میکردم با یه قاتل زنجیرهای طرفم.
البته مگه نبودم؟
همیشه اونقدری حقیقت رو انکار میکردم که فراموش کرده بودم با کی طرفم.
2 841
#part355
بغضم ترکید و به زور گفتم؛
_من به ارشیا نمیگم.
ابوهادی_خودتم میدونی که اینکارو میکنی.
تو مثل مار توی استین میمونی.
اگر نیشتو نکشم یه جا بند نمیشی.
اب دهنم رو قورت دادم و درحالی که از ترس نفس نفس میزدم نالیدم؛
_نه.
بهت قول میدم.
هرچی بگی گوش میدم.
میدونستم که اون مایع لعنتی نباید بهم تزریق بشه.
منخودم رو میشناختم.
اگر گیرش میوفتادم هیچوقت نجات پیدا نمیکردم.
همین الانشم کاملا مستعد اعتیاد بودم.
بدن و روحم شدیدا بهش نیاز داشت و اگر اینکار رو میکرد دیگه نمیتونستم بزارمش کنار.
برای فرار از تموم دغدغههای ذهنی و بلاهایی که قرار بود سرم بیاره بارها و بارها سمتش میرفتم و اونوقت دیگه برام مهم نبود که باهام چیکار میکنه.
حالا کل صورتم خیس بود و به شدت نفس نفس میزدم.
لبهام رو به هم فشردم که استینم رو بالا زد و دستم رو برانداز کرد تا جای زخم قبلی رو پیدا کنه.
دست دیگم رو زیر زانوش گذاشت و تموم وزنش رو انداخت روش طوری که حس کردم تموم استخونام خورد شد.
نالهای کردم و هق زدم که چندبار با انگشت محکم به پوستم کوبید تا رگم رو پیدا کنه.
_نکن..
خواهش میکنم.
اون فلز لعنتی که به اندازه یه نخ نازک سیقل داده شده بود زیر نور لامپ برق میزد.
انسه اومد سمتم و دست دیگم رو گرفت که تکونی خوردم و دهنم رو باز کردم تا جیغ بزنم.
سرنگ رو دست ابوهادی داد و دستش روی دهنم نشست.
تمام وجودم سر بود و میلرزید.
به ابوهادی نگاه کردم.
با خونسردی انگشتش رو روی پوستم میکشید تا رگم رو پیدا کنه.
سرش رو بلند کرد و برای چند ثانیه به چشمام زل زد.
ابوهادی_نترس.
فقط برای چند ساعت میخوابی.
سرنگ رو به دستم نزدیک کرد و کمی از مایع توش رو بیرون ریخت تا هوای توش گرفته بشه.
سرد بود و باعث شد از برخوردش با پوستم به خودم بلرزم.
سوزن رو اروم به دستم نزدیک کرد و به صورت مورب توی پوستم فرو برد که تونستم سوزش خفیفی رو زیر پوستم حس کنم.
تکونی خوردم و ناله ای کردم که گفت؛
_تکون نخور، سوزن توی دستت نشکنه.
اهرم رو به جهت مخالف من کشید که خون توی تمام سرنگ پخش شد و رنگ شفاف مایع توش رو تغییر داد.
با دیدن قرمزیش احساس کردم که سرم گیج رفت.
وقتی خونم رو با مواد توی سرنگ ترکیب کرد اروم هولش داد که تونستم خالی شدن مایع رو توی رگام و زیر پوستم حس کنم.
درد خیلی بدی داشت، انگار که پوستم داشت بالا میومد و منفجر میشد.
بدنم شل شد و احساس کردم سرم گیج رفت.
ناله ای کردم که انسه دستش رو از روی دهنم برداشت و دستام رو ول کردن.
چشمام اروم اروم سنگین شد و حتی بیرون کشیده شدن سوزن رو از پوستم حس نکردم.
حتی توانایی بستن دهنم رو نداشتم و به زور ازش نفس میکشیدم.
ابوهادی سوزن رو توی سطل اشغال کنار تخت انداخت و بهم خیره شد.
انسه از اتاق بیرون رفت که دستش لای موهام نشست.
از توی صورتم کنار زدشون و اروم خم شد روم.
ابوهادی_خیلی شبیه گندم منی.
فضای اتاق اروم اروم تیره شد و دیگه چیزی حس نکردم.
...
ارشیا؛
برای بار پنجم شماره غزل رو گرفتم تا باهاش صحبت کنم.
بابام گفته بود که خونه نیست و احتمالا باز فرار کرده پیش یکی از دوستاش.
میخواستم باهاش صحبت کنم، لازم بود که مطمئن بشم حرفای اهورا راجب بابام اشتباهه.
اصلا دلم نمیخواست برم در خونه اون دختره با اون خط چشمهای ترسناکش.
ازش خوشم نمیومد، یه جور عجیبی بود.
احساس میکردم که اصلا هم سن و سال غزل نباشه.
دم در خونه توقف کردم و نگاهی به اطرافم انداختم.
قرار بود بعد از یک سال و خورده ای عمم رو ببینم.
برام عجیب بود که میخواست بیاد به این خونه، تا جایی که من میدونستم ورودش تقریبا ممنوع بود.
پشت در ایستادم و زنگ رو فشردم.
هوا گرگ و میش بود و رفته رفته تاریک تر میشد.
صدای قدم های تند کسی که بنظر میرسید دمپایی پوشیده باشه اومد و در باز شد.
نگاهی به بابام که پیرهن مشکی ای به تن داشت و استیناش رو بالا زده بود انداختم.
نگاه جدی ای به سرتا پاش انداختم.
موهای مشکی رنگ دستش خیس بودن و مشخص بود تازه دست و صورتش رو شسته.
یه تسبیح گلی هم دستش بود که مدام با مهرههاش ور میرفت و چشماش کمی سرخ بنظر میرسید.
دندونام رو روی هم فشردم و سعی کردم توی چهرش دنبال چیزی بگردم.
چیزی که شاید چون برای سالهای طولانی بابا صداش کرده بودم هیچوقت ندیدم.
مثل همیشه نگاه خوبی به گردنبندا و موهام نمیکرد.
ابوهادی_بیا تو.
اب دهنم رو قورت دادم و بدون حرف وارد حیاط شدم.
یه قابلمه بزرگ روی گاز تک شعله قرار داشت و بوی قیمه میومد.
نفس عمیقی کشیدم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
_غزل خونه نیست؟
حالت چهرش تغییری نگرد و تسبیحش رو توی دستش جابه جا کرد.
ابوهادی_نه.
معلوم نیست کدوم جهنم دره ایه.
چشمام رو تنگ کردم و گفتم؛
_تو بهش اجازه دادی بره؟
ابوهادی_مگه منتظر اجازه من وایمیسته؟
کی میتونه جلوی اونو بگیره؟
2 841
#part354
چندبار دیگه کارم رو تکرار کردم اما مشخص بود که در قفل شده.
حالا دیگه مطمئن شده بودم که قرار نیست اتفاق خوبی بیوفته.
بابای من مرده بود، دقیقا روزی که مامانم و من رو ول کرد و رفت برای من مرد.
قرار نبود دیدن ریخت نحسش مشکلی رو از من حل کنه، تازه اونم درصورتی بود که ابوهادی راست گفته باشه!
اونکه یه دنده راست توی شکمش نداشت و هرچی میگفت سراط غیر مستقیم بود.
چطور میتونستم به حرفش اعتماد کنم؟
اگر ارشیا میرفت زندگیم از اینی که بود نابود تر میشد.
تمام برنامه هایی که برای انتقام و زهرچشم گرفتن از ابوهادی ریخته بودم.
شانس فرارم از این خونه.
همش نابود میشد!
اگر ارشیا میرفت هربلایی که میخواست سرم میورد بدون اینکه بترسه لو بره.
اصلا من و اتفاقاتی که قرار بود برام بیوفته به درک.
اون برادر من بود.
تموم این سالها بدون اینکه اصلا بدونم وجود داره زندگی کردم.
حالا که بعد از بیست سال پیداش کرده بودم اجازه نمیدادم که ازم بگیرتش.
ارشیا تنها عضو خانواده من بود.
چند بار محکم به در کوبیدم و با صدای بلند گفتم؛
_در رو باز کن.
حالا به زور خودم رو کنترل میکردم تا بغضم نشکنه.
نمیخواستم وقتی داد میزنم ضعیف و شکننده به نظر برسم.
چند بار دیگه محکم به در کوبیدم.
_گفتم در رو باز کن.
حالا کف دستام از شدت محکم بودن ضربه هام درد گرفته بود.
در میلرزید و با پایین اومدن دستگیره کمی تکون میخورد اما باز نمیشد.
_نمیزارم اینکارو بکنی.
دیگه نمیتونی گولم بزنی.
اجازه نمیدم ارشیارو بفرستی بره.
تا وقتی که بیاد همینطوری داد میزنم.
لگد محکمی به در کوبیدم و با صدای بلندتری فریاد زدم؛
_میفهمی؟
حالا درد خیلی بدی توی پام پیچیده بود که باعث میشد نتونم سر پا بایستم و مجبور شم خم شم.
دستام گز گز میکردن و حنجرم میسوخت.
اشکام رو پاک کردم و اب دهنم رو قورت دادم که صدای قدم هاش رو شنیدم.
کلید توی قفل چرخید و تونستم ببینمش.
انسه درحالی که دستاش رو به هم گره زده بود پشت سرش ایستاده و بدون حرف نگاهم میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
ابوهادی قدمی به جلو برداشت که رفتم عقب و با بغض گفتم؛
_چه مرگتونه؟
میخواید چیکار کنید؟
یه چیزی عادی نبود.
هردوشون کاملا خونسرد، اروم و با ملاحظه جلو میومدن به طوری که انگار میخواستن خرگوش شکار کنن.
ابوهادی قدمی به سمتم برداشت و گفت؛
_میخواستم مثل ادم باهات رفتار کنم.
ابروهام رو توی هم کشیدم و با گیجی لب زدم؛
_چی؟
حالا چشماش کمی بیش از حد معمول باز بود و صورتش وقتی لبهاش رو به هم میفشرد حالت افتاده پیدا میکرد.
انزجار، استرس، خشم و سرزنش رو میشد توی مردمک چشمهاش به خوبی دید.
ابوهادی_مادرت مهمترین ادم زندگی من بود و هیچوقت نخواستم قولی که بهش دادم رو بشکنم.
لبام رو به هم فشردم و به خودم لرزیدم.
ابوهادی_اما وقتی پای پسرم وسط باشه نه با تو و نه هیچ زن هرزه دیگهای شوخی ندارم.
دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم اما نتونستم.
فقط دستام رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و بهش چسبیدم.
یه قدم دیگه نزدیکم شد و طی حرکتی خیلی سریع گرفتم و انداختم روی تخت که جیغی زدم.
قبل از اینکه بخوام اقدامی برای ازاد کردن خودم انجام بدم و چیزی بگم روی بدنم قرار گرفت به طوری که نتونم هیچ حرکتی بکنم.
دهنم رو باز کردم تا جیغ بزنم که دستش رو روی دهنم گذاشت و گفت؛
_اجازه نمیدم زندگیش رو بخاطر خودت خراب کنی.
نمیتونی با حیلههای احمقانت کاری بکنی که برعلیه من بشه.
پلکام رو محکم به هم فشردم که اشکم از لاشون لیز خورد.
انسه هنوز با ترس کنار دیوار ایستاده بود و بدون حرف ما رو تماشا میکرد.
انگار دلش نمیخواست توی چشمام نگاه کنه.
شاید اینطوری از عذاب وجدان و احساس گناه خودش کم میکرد.
تکونی خوردم و تلاش کردم داد بزنم تا نگاهم کنه اما جوری رفته بود توی دیوار انگار که من یه هیولای ترسناک باشم که با نگاه کردن به چشمام قرار بود سنگ بشه.
ابوهادی_از این به بعد به روش خودم باهات رفتار میکنم.
طوری که لیاقت حرومزاده تخم جنی مثل تو باشه.
حالا به خاطر گریه نمیتونستم از دماغم نفس بکشم و احساس میکردم دارم خفه میشم.
تمام تلاشم رو میکردم تا با تکون خوردن و زور زدن برای تنفس این رو بهش بفهمونم.
انگار متوجه این موضوع شد چون دستش رو از روی دهنم برداشت و روبه انسه گفت؛
_بیا اینجا.
انسه جلو اومد و دستش رو که پشت دیوار مخفی کرده بود بیرون اورد.
یه سرنگ فوق العاده نازک به همراه مقدار خیلی کمی مایع قهوهای رنگ دستش بود که حتی دیدن سوزن تیز و بلندش هم باعث میشد از ترس به خودم بلرزم.
جیغی کشیدم و سعی کردم تکون بخورم که دستام رو محکم گرفت و روی شکمم قفلشون کرد
زورم به هیچ عنوان بهش نمیرسید.
حالا با تقلای بیشتر فقط باعث خورد شدن استخونام میشدم.
2 841
#part353
_من شب خونه هیچ پسری نموندم.
چی راجب من فکر میکنی؟
فکر کردی اگر اینکاره بودم نمیتونستم تورو خر کنم و واست اینهمه ادا میومدم؟
فکر کردی اونوقت بازم انقدر سخت میگرفتم؟
نه.
اونوقت هیچکدوم از کارات دیگه برام مهم نبود.
سرش رو تکون داد و پرده هارو کنار زد.
ابوهادی_تو هر ادایی هم بیای نمیتونی من رو خر کنی.
من هم اگر بی غیرت بودم تاحالا سیصد بار بلا سرت اورده بودم.
فکر کردی نمیتونم؟
فکر کردی بلد نیستم؟
چی راجب من فکر کردی؟
تو خونه من زندگی میکنی.
هرجور میخوای میری هرجور میخوای میای.
اختیارت دست منه.
هرکسی بود تاحالا نشونده بودت سرجات.
دندونام رو روی هم فشردم و به زور گفتم؛
_چرا اصلا باید اینکار رو بکنی که بخاطر نکردنش منت سرم بزاری؟
ابوهادی_من که عاشق چشم و ابروی ننهت نیستم.
البته بودم که اونم شرایط داشت جبران میکرد.
اگر خرجت رو میدم و اینجا نگهت داشتم باید برام بصرفی.
مگه نه چرا بچه زنم و یه مرتیکه قرومساق رو باید 20 سال بزرگ کنم و خرجشو بدم؟
_مگه من مجبورت کردم؟
اگر تو نبودی پدرو مادرم الان زنده بودن و سه نفری زندگیمون رو میکردیم.
ابوهادی_سه نفری؟
پدرت زندست خودش صدسال سیاه نمیخواد تورو ببینه.
اون مرتیکه ترسو حتی براش مهم نیست که تو کجا و زیر دست کی ای.
همونطور که زنش براش مهم نبود.
ننهتم بخاطر من نمرد به خاطر تو مرد.
از بس نحسی بعد تولدت مریض شد افتاد گوشه خونه.
کمی بهم نزدیک شد که با گیجی لب زدم؛
_بابام زندست؟
ابوهادی_فکرشو از سرت بنداز بیرون.
نگفتم که باز هوایی بشی.
بغضم که کم کم داشت از بین میرفت دوباره شعله ور شد.
باورم نمیشد که یه بابا داشته باشم.
باورم نمیشد که زنده باشه.
به زور لب زدم؛
_کجاست؟
ابوهادی_گفتم فکرش رو از سرت بنداز بیرون.
لبام رو به هم فشار دادم.
_بزار ببینمش.
خواهش میکنم.
فقط یبار.
ابوهادی_غزل دهنت رو ببند.
گفتم فکرش رو از سرت بنداز بیرون.
اون میدونه تو زندهای و نمیاد سراغت.
پس یعنی نمیخواد ببینتت و براش مهم نیستی.
دندونام رو به هم فشردم و جلوی خودم رو گرفتم تا هق نزنم.
_دروغ میگی.
ابوهادی_قبل از اینکه بمیری یکبار میزارم ببینیش.
اما الان وقتش نیست.
با شنیدن این جملش احساس کردم مو به تنم سیخ شد.
_بمیرم؟
ابوهادی_اره.
هرموقع که صلاح بدونم.
حتی شاید بیست سال دیگه.
_خواهش میکنم.
نگاه طولانی ای بهم انداخت و با حرص گفت؛
_گریه نکن.
بغضم شکست و با التماس گفتم؛
_تورو مرگ ارشیا بزار ببینمش.
پوزخندی زد و گفت؛
_مرگ برادرتو قسم میخوری تا اون مرتیکه بی غیرت رو ببینی؟
هرچی به سرت بیاد حقته.
خواستم چیزی بگم که ادامه داد؛
_عمه ارشیا داره میاد اینجا.
امشب میفرستمش میره و تو از اینجا جم نمیخوری.
اگر سروصدا کنی یا کاری کنی که بفهمه اینجایی دیگه هیچوقت نه ارشیارو میبینی نه باباتو.
این رو گفت و در اتاق رو باز کرد و ازش خارج شد که دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر گریه.
حالم خیلی بد بود.
احساس میکردم کل زندگیم رو از دست دادم.
بخاطر حرفی که زده بودم به خودم لعنت میفرستادم.
باید ارشیارو میدیدم و بهش میگفتم که راجب اینکه میدونه خواهر و برادریم هیچی به پدرش نگه.
اگر قبول میکرد و میرفت زندگیم از این هم بدتر میشد.
میدونستم که همه چیز رو لو میده.
نباید میزاشتم بره.
این یه تله بود.
اگر پدرم یک درصد زنده بود و یا دیدنش مشکلی رو حل میکرد ابوهادی هیچوقت بهم نمیگفت که زندست.
میخواست دهنم رو ببنده.
میخواست گولم بزنه تا بزارم ارشیا بره و بعد رفتنش هرکاری دلش خواست بکنه.
هم اهورارو پیدا میکرد و هم اراز رو.
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین اما هرکاری کردم باز نشد.
2 841
#part352
سرفهای کردم و درحالی که تلاش میکردم فشار دستش رو کم کنم نالیدم؛
_تا وقتی تو بامن کاری نداشته باشی منم کاری با تو..
بقیه حرفم رو نتونستم بزنم چون فشار دستش رو بیشتر کرد و خم شد روم.
ابوهادی_من رو تهدید نکن.
من رو تهدید نکن تا همینجا نفستو نبریدم.
تو اگر مثل ادم رفتار کنی و همش اینور اونور ولو نباشی من کاری با تو ندارم.
تو خودت میخاری.
ابرو برام نزاشتی.
تو کوچه خیابون نمیتونم سرم رو بالا بگیرم.
کاری نکن طوری بخارونمت که دیگه جرعت نکنی از این غلطا بکنی.
احساس میکردم استخون گردنم درحال شکستنه.
فشار اخرش باعث شد برای لحظه ای نفسم بره و دیگه چیزی نبینم.
دستش رو از روی گردنم برداشت که خیلی سریع زدم زیر سرفه.
سر جام نشستم و با دست گردنم رو مالیدم.
اشکم روی پوستم خشک شده و دهنم شور بود.
از روی تخت بلند شد و گفت؛
_حیف امشب مهمون دارم مگه نه همینجا حالیت میکردم.
به چشمای سبزش خیره شدم و درحالی که نفس نفس میزدم بی جون نالیدم؛
_خودتم میدونی نه از کتک خوردن میترسم، نه از تزریقی شدن و نه تجاوز و مرگ.
اما مطمئنم تو از اینکه ارشیا همه چیز رو بفهمه میترسی.
نباید پی اون ماجرا رو بگیری، به هیچکس کاری نداشته باش.
دندوناش رو به هم فشار داد و درحالی که دستش به کمربندش میرفت بهم نزدیک شد که به تخت چسبیدم و بعد از پاک کردن اشکم موهام رو از توی صورتم کنار زدم.
ابوهادی_چرا وقتی مثل سگ ازم میترسی حرف گنده تر از دهنت میزنی؟
چرا یه جوری رفتار میکنی که بخوام قولی که دادم رو بشکنم؟
چیزی نگفتم که ادامه داد؛
_من تورو از مادرت گرفتم و تنها شرطش برای دادنت به من این بود که هیچوقت دست بهت نزنم.
منم تا امروز به حرفش گوش دادم.
اما غزل!
اگر بخوای موی دماغم بشی یا برام دردسر درست کنی کاری باهات میکنم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن.
تو بخاطر منه که الان زندهای مگه نه اون ننه مادر نبردت سقطت کرده بود.
هر نفسی که میکشی باید از من ممنون باشی چون خودم بهت دادمش.
کاری نکن ازت بگیرمشون و زندگیت رو برات جهنم کنم.
لبهام رو به هم فشردم و با بغض گفتم؛
_زندگیم همین الانم جهنمه.
اگر این بلاها سر دختر خودت میومد چه حسی داشتی؟
دستش رو از کمربندش که احتمالا میخواست بازش کنه تا باهاش بزنتم گرفت و نگاه طولانی ای بهم انداخت.
انگار برای لحظهای دلش برام سوخت چون اخماش رو توی هم کشید و گفت؛
_ابغوره نگیر.
نگاهم رو ازش گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
این حرفش باعث شد بیشتر به گریه کردن احتیاج پیدا کنم.
ابوهادی_گفتم ابغوره نگیر!
دست لرزونم رو بلند کردم و اشکام رو پاک کردم که با اخم گفت؛
_زندگیت خیلی بدتر از اینها میتونست باشه.
فکر کردی چرا اوضاع مالی من اینطوریه؟
فکر کردی چرا مثل بقیه کسانی که مثل منن ثروتمند نیستم و گنجای عتیقه ندارم؟
دوست داشتم بگم چون لیاقت نداری اما دهنم رو بستم.
بنظر میرسید که عذاب وجدان گرفته باشه.
بنظر میرسید دلش برام سوخته باشه.
نمیخواستم دوباره کرم بریزم تا یه کتک هم با کمربند بخورم.
هرچند که واقعا حقم بود تا دیگه دهنم رو بیجا باز نکنم.
ابوهادی_من خیلی از جنگیریا و دعا و طلسما رو بخاطر تو قبول نمیکنم.
چون نمیخوام بهت سخت بگیرم.
چون به مادرت قول دادم.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به ملحفه روی تخت دوختم.
_قول دادی؟
مادرم بهت اجازه داد این بلاهارو سرم بیاری؟
دوسه تا جنگیری بیشتر چی بود که منتشو سرم میزاری؟
ابوهادی_بعضیاش جنگیری نیست.
برات یه مثال میزنم.
یادته زن اخر حاج فرهاد اومد پیشم چون نازا بود؟
_نه.
ابوهادی_خانوادش بهم گفتن هرچقدر بخوام بهم پول میدن تا مشکلشون رو براشون حل کنم.
اما من اینکار رو نکردم و به جاش بردنش پیش دشمن من.
نفس عمیقی کشیدم که گفت؛
_میدونی مشکلشو چطور حل کرد؟
_نمیخوام بدونم.
ابوهادی_یه کسی مثل تو واسطش شد برای جنا.
منم اگر تورو میدادم دستشون یه بچه میکاشتن توی شکمت الان میلیونی پول داشتم.
ولی غیرتم اجازه نداد.
قولی که دادم اجازه نداد.
مگر نه الان طوری زندگی نمیکردی که زبونت انقدر برام دراز باشه.
از سایه من که هیچی حتی از سایه خودت هم میترسیدی.
خندیدم و اشکام رو با استینم پاک کردم.
_غیرت؟
کدوم غیرت؟
راجب چیزی که نداریش صحبت نکن.
تو خودت از صدتا نر تو خیابون بدتری.
بعد برای من حرف از غیرت میزنی؟
دستت که به کمربندت رفت بی غیرتی.
چه بخوای شلوارتو دربیاری چه بخوای کتک بزنی.
سرش رو تکون داد و رفت سمت میز گوشه اتاق و یه لیوان اب برای خودش ریخت و همشو سر کشید.
حالا میتونستم ببینم که با وجود سرمای بیش از حد اتاق عرق کرده.
ریشاش رو که بخاطر سریع خوردن اب و ریختن مقداریش روی زمین خیس شده بودن با استین پاک کرد و خیره بهم گفت؛
_برای تو که فرق نمیکنه.
حتی شاید اولی رو به دومی ترجیح میدی که انقدر ناراضی ای.
اگر من بی غیرتم حتما اون ادمای دورت مردن؟
همونایی که از خونه من فرار میکنی شب پیششون میمونی.
2 841
#part351
ابوهادی_ام سحور بهت اینو گفته؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم.
اگر میگفتم خودم از روی شناسنامه ارشیا فهمیدم احتمالا همینجا تیکه تیکم میکرد.
اما اگر به ام سحور شک میکرد دیگه من رو نمیبرد پیشش و در اون صورت تنها راه نجاتم از این جهنم دره از بین میرفت.
حتی ممکن بود از ترسش هرچه زودتر افکار شومش رو عملی کنه.
بهم نزدیک تر شد که اشکم رو پاک کردم و با بغض گفتم؛
_مگه اونم میدونه؟
ابوهادی_جواب منو بده دختره احمق.
از کجا فهمیدی؟
_شناسنامشو دیدم.
توی کمدت..
اسم مامانامون یکی بود.
خم شد روم و چسبوندم به تخت و با صدای بلند گفت؛
_اسمش فرق میکرد.
درحالی که چشمام رو میبستم تا به خاطر رد اشک نسوزن نالیدم؛
_هادی اسم پسر توعه.
برای همین اینجوری صدات میکنن.
همه فکر میکنن مرده.
از اونجا فهمیدم.
اسم مامانش با اسم مامان من یکیه.
میدونم که با مامانم..
دستشو بلند کرد تا بزنه تو گوشم که چشمام رو بستم و سرم رو کج کردم.
هرچی انتظار کشیدم دستش با صورتم برخورد نکرد.
حالا بغضم کم کم داشت میترکید و اشکام از چشمام پایین میریخت.
باورم نمیشد همه چیز رو خراب کرده بودم.
چشمام رو باز کردم و از پشت هاله تار اشکام بهش خیره شدم.
دستش رو مشت کرده بود و با حرص درحالی که از فرط خشم نفس نفس میزد نگاهم میکرد.
ابوهادی_به ارشیاهم گفتی؟
سرم رو خیلی سریع به علامت نه تکون دادم.
_نه.
اون نمیدونه.
بهم نزدیک تر شد و داد زد؛
_راستش رو بگو!
_به جون مادرم قسم اون چیزی نمیدونه.
هیچی بهش نگفتم.
ابوهادی_غزل اگر بفهمم یه کلمه راجب این موضوع باهاش حرف زدی قسم میخورم کنار مادرت چالت میکنم.
_بهش نگفتم.
نمیگم.
هیچوقت نمیگم.
نفس عمیقی کشید و دستش رو از روی لباسم برداشت و روی گردنم گذاشت که چشمام رو بستم.
ابوهادی_کی بهت اجازه داده بری سر وسایل من.
ها؟
_من..
حتی یادم نمیومد اونروز به چه بهونهای اینکارو کرده بودم.
انقدر از چیزی که دیدم شوکه شده بودم که هیچی یادم نبود.
ابوهادی_دیگه چی دیدی؟
بغضم رو قورت دادم و دستم رو روی دستش گذاشتم.
_هیچی ندیدم.
فقط شناسنامه ارشیا اونجا بود.
گردنم رو کمی فشار داد و غرید؛
_به من دروغ نگو.
_دروغ نمیگم.
نمیدونستم منظورش دقیقا چی بود و دیگه چی رو ازم مخفی میکرد.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم دستاش رو از روی گردنم بردارم.
ابوهادی_ارشیارو میفرستم میره ابادان.
برای تو یکی هم دارم.
_من که کاری نکردم!
فشار دستش رو دور گردنم محکمتر کرد که احساس خفگی بهم دست داد.
ابوهادی_من رو با ارشیا تهدید میکنی احمق؟
خیال کردی میتونی تو روی من بایستی؟
بلایی سرت میارم که روزی سیصد بار ارزوی مرگ کنی دختره یشایی.
فکر کردی سر مادرت کم بلا اوردم؟
صد برابر بدترشو سر تو میارم.
2 841
#part350
روبه روم ایستاد و نگاهش رو بهم دوخت که لبامو به هم فشردم.
ابوهادی_این اون نیست؟
بدون اینکه نگاهش کنم با احساس بدی گفتم؛
_نه.
سرش رو تکون داد و نفس عمیقی کشید.
ابوهادی_خوبه.
چون اگر این رو میکشتم دیگه کسی رو نداشتیم ازش خرید کنیم.
چیزی نگفتم که سرتاپام رو از نظر گذروند و ادامه داد؛
_فکر کردی خبریه؟
اخمام رو توی هم کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم ادامه دادم؛
_نمیفهمم چی میگی.
ابوهادی_چون گفتم کسی جز من تورو نمیگیره رفتی یکی رو پیدا کردی که به خیال خودت از شرم راحت شی؟
_نه.
من اگر بخوام از شر تو راحت شم خودکشی میکنم نه اینکه برم خودم رو گیر یه از تو بدتر بندازم.
سرش رو تکون داد و کمی بهم نزدیک تر شد که بیشتر سرم رو کج کردم تا باهاش چشم تو چشم نشم.
نمیتونستم بهش نگاه کنم.
مدام یاد اونشب و رد دستاش روی بدنم میوفتادم و حالم بد میشد.
ابوهادی_تنها لباس سفیدی که باهاش از در این خونه میری بیرون کفنته.
پس الکی به دلت صابون نزن.
_از خدامه!
ابوهادی_خیال کردی اینهمه زهرمار ریختم توی اون شکمت که خوش و خرم شوهر کنی از اینجا بری؟
_نه.
جرعت نداشتم باهاش دهن به دهن بشم.
نمیخواستم عصبانیش کنم تا بگرده و اراز رو پیدا کنه.
نمیخواستم از اینی که هستم بیچاره تر بشم و مجبور شم صیغش بشم.
باید دهن گشادم رو میبستم و تا جای ممکن نگاهش نمیکردم.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم بغض نکنم.
واقعا احمقانه بود اما هیچوقت نمیتونستم بدون این بغض لعنتی باهاش صحبت کنم.
دستش رو بالا اورد و دسته مویی که جلوی صورتم افتاده بود رو کنار زد که بیشتر به دیوار چسبیدم و لبام رو به هم فشار دادم.
از ترس حتی نمیتونستم نفس بکشم.
ابوهادی_ارشیا چی میگفت؟
_چی میگفت؟
دندوناش رو به هم فشرد و موهام رو دور انگشتش تاب داد و با خونسردی گفت؛
_من رو نپیچون.
اون دوستت که میگفت شب خونش موندی.
لبام رو بیشتر به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
اگر بلایی سر اراز میومد ارشیارو تیکه تیکه میکردم.
اگر ابوهادی با اراز تهدیدم میکرد کاری میکردم که ارشیا دیگه هیچوقت نگاهش نکنه.
بلاخره کرمم رو بهش میریختم.
ابوهادی_جواب منو بده.
پسره یا دختر؟
موهام رو بیشتر دور دستش پیچوند و با همون نگاه خیره زل زد بهم.
_دختره.
ابوهادی_من رو خر نکن.
هیچکس جز پسرا تورو شب خونشون راه نمیدن.
کدوم مادر قهوه ایه؟
اب دهنم رو قورت دادم و با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم؛
_دختره.
ابوهادی_همونیه که گند زد به کل برنامه هایی که من چیده بودم، اره؟
_نه.
اون نیست.
ابوهادی_تیکه تیکهش میکنم.
بیشتر بهم نزدیک شد و موهام رو کشید که نگاهم رو از فرش گرفتم و به چشماش دوختم.
_دستت به دوستای من بخوره، کاری میکنم ارشیا حتی دلش نخواد دیگه ریخت نحست رو ببینه!
وقتی جملم رو تموم کردم ترس شدیدی از شدت گستاخیم توی دلم نشست اما با اینحال ادامه دادم؛
_هرکاری میخوای بکنی با من بکن.
پوزخندی زد و کمی بهم نزدیک شد و دم گوشم گفت؛
_این کدوم دوستته که بخاطرش من رو با پسرم تهدید میکنی؟
خودش جرعت نداشت زنگ بزنه خواستگاری کنه یکی دیگه رو پیدا کردی؟
لبام رو به هم فشردم تا بغضم نشکنه و اخمام رو بیشتر توی هم کشیدم.
_گفتم که اون رو من نفرستادم.
خودتم میدونی کسی نمیخواد بامن ازدواج کنه.
ابوهادی_اره.
هیچکس یه زن هرجایی نمیخواد.
همه فقط برای یه شب میخوانت.
سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم که اب دهنش رو قورت داد.
ابوهادی_اون پسرو میکشم چون چیزی که من برای چندین سال منتظرش بودم رو ازم گرفت.
با اینکه اهورا اصلا برام مهم نبود اما توی این ماجرا هیچ تقصیری نداشت.
از سمتی اگر دنبال اهورا میگشت مطمئنا اراز رو هم پیدا میکرد.
اگر جای اهورا اراز رو میکشت چی؟
بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛
_اگر دنبالش بگردی و دستت بهش بخوره همه چیز رو به ارشیا میگم.
لبخند چندشش خشک شد و لب زد؛
_ارشیا به تو گوش نمیکنه.
_من میدونم ارشیا داداشمه!
برای لحظه ای ابروهاش بالا پرید که تازه متوجه شدم چه حرف اضافه ای زدم.
به خاطر محافظت از اراز ارشیارو فروخته بودم!
البته که ابوهادی هیچ اسیبی به پسر خودش نمیزد، اما این خودش به تنهایی به معنی پایان ماجرا بود.
ابوهادی دیگه هرگز اجازه نمیداد ارشیارو ببینم.
البته که اگر این موضوع به قیمت جون اراز تموم میشد مشکلی باهاش نداشتم.
حاضر بودم دیگه هیچوقت ارشیارو نبینم، به جاش کوچکترین اسیبی به اراز نرسه.
ابوهادی اب دهنش رو قورت داد و با اخم گفت؛
_چی بلغور کردی؟
_همین که شنیدی!
دستش رو از لای موهام بیرون کشید و هولم داد کنار و در رو قفل کرد.
لب هام رو به هم فشردم و فاتحه خودم رو خوندم.
اومد سمتم و با صدای بلند تر گفت؛
_کی همچین چرت و پرتی رو بهت گفته؟
بغضم رو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم؛
_ه.. هیچکس.
خودم فهمیدم.
عقب تر رفتم که پام خورد به تخت و ناچار شدم روش بشینم.
2 841
#part349
غزل؛
دونه دونه لباسهارو میتکوندم و روی بند پهن میکردم.
تنها مرغ باقی مونده توی حیاط مدام اینور اونور میدوید و کم کم داشت اعصابم رو خورد میکرد.
ابوهادی امروز اعصاب درست و حسابی نداشت و انگار قرار بود برامون مهمون بیاد.
انسه درحالی که از صبح توی اشپزخونه بود من رو مجبور کرد تا بیام اینجا و لباس های خودش و شوهر احمقش رو پهن کنم.
پیرهن مشکی رنگ توی دستم رو تکوندم و سعی کردم به مکالمشون از توی خونه گوش بدم.
مهمون از بچگی معنی ترسناکی برای من داشت.
چرا که مهمونای ما هیچوقت دوست و اشنا یا فامیل نبودن و همه برای جنگیری و یا دعانویسی به خونمون میومدن.
خیال میکردم قراره برای مدتی از شر جن و مراسمات الکی در امان باشم اما اشتباه میکردم.
اخرین لباس رو هم پهن کردم روی بند و درحالی که دستام رو زیر استینام قایم میکردم تا از سرما یخ نزنن سبد خالی رو از روی زمین برداشتم و رفتم توی خونه.
بدنم به شدت درد میکرد و به زور تلاش میکردم جلوی خودم رو بگیرم تا نرم طبقه بالا و از ترامادول های ماوا ندزدم.
دوتا استامینوفن کدئین خورده بودم و هیچکدوم روم تاثیر نکرده بود و فقط خواب الود تر شده بودم.
ابوهادی روی مبل نشسته بود و بدون حرف توی صندوقچه چوبی بزرگ روی میز که پر از خرت و پرت بود دنبال چیزی میگشت.
سبد رو گذاشتم روی اپن که همون لحظه تلفن زنگ زد.
برای لحظه ای احساس کردم که استرس گرفتم.
تلفن این خونه فقط وقتهایی که ابوهادی خونه نبود و انسه به رحمان زنگ میزد کار میکرد.
خیلی سریع رفتم سمت تلفن تا برش دارم که ابوهادی نگاه جدی ای بهم انداخت.
ابوهادی_تو نه!
زن بیا ببین چی میخوان.
اب دهنم رو قورت دادم و بدون حرف روی مبل نشستم.
انسه اومد سمت تلفن و برش داشت.
سرم رو پایین انداختم و سعی کردم به مکالمهشون گوش بدم.
میخواستم مطمئن بشم که امشب بساط جنگیری درکار نیست!
اصلا تواناییش رو نداشتم و مطمئن بودم که میمیرم.
انسه درحالی که حسابی متعجب بود نیم نگاهی به من و بعد ابوهادی انداخت و گوشی رو از گوشش فاصله داد و دستش رو جلوش گرفت.
ابوهادی_کیه!؟
انسه اروم گفت؛
_خواستگار.
ابروهام بالا پرید که ابوهادی گفت؛
_چی؟
برای کی؟
انسه شونش رو بالا انداخت و به من اشاره کرد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زدم زیر خنده.
واقعا نمیدونستم کدوم احمقی خواستگار من میشد اونم وقتی توی کل محل پشت سرم حرف میزدن.
ابوهادی نگاه بدی بهم انداخت که دهنم رو بستم.
درحالی که ابروهاش رو توی هم میکشید گفت؛
_کیه؟
انسه_گفت مادر حافظیه.
ابوهادی_حافظی کدوم سگیه؟
نکنه مغازه سر کوچه؟
انسه_فکر کنم.
برای لحظهای از ترس قلبم ایستاد.
صاحب همون مغازه ای بود که با لاس زدنای الکی ازش چرت و پرت بلند میکردم.
ابوهادی نفس عمیقی کشید و طی چندتا جمله کاملا نامحترمانه موضوع خواستگاری رو پیچوند و گوشی رو محکم سر جاش کوبوند.
نگاه بدی به من انداخت که اخمام رفت توی هم.
_چیه؟
چرا اینجوری نگاه میکنی؟
ابوهادی_باز چه غلطی کردی توعه مارصفت؟
_به من چه مگه من رفتم خواستگاری؟
دیدن پسندیدن دیگه.
همه میپسندن.
نفس عمیقی کشید و سرش رو تکون داد.
ابوهادی_اره میدونم دیدن پسندیدن!
رفتی یه کرمی ریختی که اینطوری شده.
دهنم رو باز کردم تا حرفی بزنم که خیلی محکم گفت؛
_دهنت رو ببند.
برو تو تراس زیر قابلمه رو خاموش کن بعدم بیا اتاق من کارت دارم.
چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم که با صدای بلندتری گفت؛
_فهمیدی؟
سرم رو تکون دادم که سر تا پام رو از نظر گذروند و رفت سمت اتاقش.
_این چرا اینجوری کرد؟
انسه_باز چیکار کردی؟
راست میگه دیگه رفتی یه کرمی ریختی.
پوزخندی زدم.
_نگران نباش من به اونایی که گردنم نمیگیرن کرم میریزم.
بعد از خاموش کردن محلول احمقانه اب و سرکه و نمک از تراس خارج شدم و یه راست رفتم سمت اتاق ابوهادی.
احساس خیلی بدی داشتم و میدونستم که توی دردسر احمقانه ای افتادم.
در رو باز کردم و رفتم تو که بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت؛
_ببندش.
در رو بستم و نگاهی بهش انداختم.
جلوی کمدش ایستاده بود و بدون حرف با تسبیحای گلیش ور میرفت.
فضای اتاقش سرد بود و باعث میشد بیشتر بدن دردم رو حس کنم.
ابوهادی_این همونه که رفتی باهاش خوابیدی؟
ابروهام پرید بالا و با ترس گفتم؛
_چی؟
نه.
ابوهادی_پس چرا الان زنگ زده برا خواستگاری؟
_خواستگاری چیز عجیبیه؟
برا همه میاد.
مگه تقصیر منه؟
الانم بهش گفتی نه تموم شد و رفت دیگه.
ابوهادی_خواستگار برای هرکسی بیاد برای تو لکاته که کل محل میدونن چکاره ای نمیاد.
رفتی یه کرمی به این پسره ریختی که خر شده.
در کمدش رو بست و کمی نزدیکم شد.
خونسرد بنظر میرسید، اما مشخص بود که حسابی فشاریه.
ابوهادی_نکنه از خونه میری بیرون میری اونجا؟
بهم نزدیک تر شد که یک قدم عقب تر رفتم و چسبیدم به دیوار.
حالا دیگه کم کم داشتم میترسیدم.
2 841
من مرگ را در اغوش او تجربه کردم.
وقتی قسمت به قسمت تنم از سرمای مطبوعی که به خاطر ارامشی که داشتم یخ میبست و قلبم دیگر زحمت تپش را به خود نمیداد..
انگار بدنم هم میدانست که جایی را یافته که در ان ارام بگیرد و اطمینان داشته باشد که اگر بار سنگین خود را به دوش نکشد کسی هست که هوایش را حتی به هنگام نیستی داشته باشد.
دستانش، ان دستان کشیده که رگهایش به خوبی از زیر پوست لطیف و شکلاتی رنگش پیدا بود نقش خاکی را ایفا میکرد که میتوانستم در بسترش ارام بگیرم و بشکفم.
از ان روز که فهمیدم میتوانم جایی خارج از تنم و در وجود گرم کسی دیگر زندگی کنم شکوفه دادم و ساقههایم میان ان رگهای ابی و سبز ظریف و تب دار جوانه داد.
من نیاز به قلبی نداشتم که بدنم را گرم کند، بلکه میتوانستم با هر نبض ان ارام گرفته و معنی عشق و هستی را درک کنم.
از روزی که در ان اغوش گرم جان دادم دیگر خودم نبودم.
حال من با تو متولد شده و برای همیشه محسور شده ام.
2 841
Repost from N/a
این پیام مخصوص داف ها هستش🫵🏼🧸
یه گپ داریم منتخب لیتل ها برا انتخاب ددی😈
اگه همیشه شورتت خیس نیست نیا👙💦
جایی برای لیتل بوی ها برا انتخاب مامی😻
میخوای لیتله ممه گنده داشته باشی!؟👙🔥
꒱میخوای اسلیو مطیع و کوبص داشته باشی꒰؟💦
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
بمال لینکوو تا باطل نشده💞๛🧸
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
https://t.me/+LSzBJS0gRjg1MzBk
پیام رسان بنرزن حرفه ای:
@moon_ttab_bot @moon_tab_bot
2 841
Repost from N/a
چند وقته توی گپا دنبال پارتنری؟
هنوز پیداش نکردی؟
بیا اینجاا👇🏻
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
یه گپ پر از میس و مسترای خشن👠🔥
ددی و مامی های جذاب🫦
اسلیو گرل های کیوت و ناز🌈
یه گپ با افراد LGBT و BDSM🔞💦
یه گپ پارتنریابی ازاد با چالش های سکسی😈
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
★https://t.me/+87rjyfybbk4yYjNk
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
