es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 827
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
#لیتلشُ با #دوستش #شریک میشه اما #وسط رابطه #غیرتی میشه😱🔞 دیگه نمی‌تونستم اجازه بدم #دلبری و سواری #توله امُ رو تن میلاد . جلو رفتم و پشتش ایستادم و دستامُ دور #کمرش حلقه کردم و سر لای #گردن👅🤫 _آههههه .. #آه_ددی . به میلاد چشم دوختم و بی حرف #دستور دادم عقب بره . #آهیر مال من بود👿☠❌ همزمان که #لیتلمُ بلند می‌کردم تا از روی پاهای میلاد بلند بشه #آلت کشیدم لای #کپلاش🍑 #نفس نفس می‌زد . _ ددی .. #ددی 🥺 +جونم #بیبی جونم . #گردالی هاشُ رقصوند رو #دیکم😓 _اوووووم #ددی چه #داغِ چه #بزرگِ🍆🤤💦 https://t.me/+Wn9ljuw9dLEzMDFh https://t.me/+Wn9ljuw9dLEzMDFh

#لیتل #مامی🔞 یه #لیتل خوب با اون جوراباش🔥 باید اینجوری منتظر #اربابش باشه تا بیاد و #بازی رو شروع کنه💦 از این‌ متنا دوس داری؟🤤👆 این چنل همه این متنارو با عکساشون میزاره 😍💦💋 𝓳𝓸𝓲𝓷 ⇝ https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8 https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8

Repost from N/a
⁉️فقط ببین پارتنرش چجوری تنبیش میکنه👀😓 #Gay_Trisam👨‍👨‍👦 #Daddy_LittleBoy🐾 شایان دو #لوپ_باسنمو از هم باز کرد و #آب دهنش رو روی #سوراخم ریخت ، کمی با #انگشتش دورانی دور #سوراخم کرد. #پلاگی از توی جیب کتش درورد و تو #سوراخم فرو کرد که #نفسم یه دفعه #گرفت. تا به خودم اومدم گفتم : از کی تا حالا تو جیب لباس رسمیات #پلاگ میزاری؟ همینطور که به سمت میزش می‌رفت گفت: حرف اضافه نزن و برو گوشه دیوار یه #لنگه_پا وایستا، تا وقتی هم نگفتم از اونجا تکون نخور! که یه دفعه #در باز شد و #منشی... 💦🩸💦🩸💦🩸💦 https://t.me/+9FvJSl1CeTJiNzgx

#گرایشت بی دی اس امه؟🥲🔞 دنبال یه چنل میگردی تورو بیشتر با گرایشت اشنا کنه؟🤤❤️‍🩹 یا به #بی_دی_اس_ام علاقه دادی دوست داری ب
#گرایشت بی دی اس امه؟🥲🔞 دنبال یه چنل میگردی تورو بیشتر با گرایشت اشنا کنه؟🤤❤️‍🩹 یا به #بی_دی_اس_ام علاقه دادی دوست داری بیشتر در موردشون بدونی؟🔞 چنل بی دی اس ام فمیلی منبع عکساعو فیلما از ددیاعو لیتلای جذابه💦😈👇🏼 https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8 https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8 https://t.me/+RoMul6ssepEyM2I8

Repost from N/a
‼️⚠️لیتلی که بخاطر چش چرونی تنبیه میشه😱😥 #Gay_Trisam👨‍👨‍👦 #Daddy_LittleBoy🐾 شایان همون‌طور که دکمه بالایی لباسشو باز میکرد جلو اومد و با چشمای گیرا رو بمن گفت : _حالا دیگه از دخترا شماره میگیری و چش چرونی میکنی؟ داشتم سعی میکردم بهونه موجه بیارم که گفت: _#شلوار و #شورتتو در بیار و رو میز #خم شو! نمیخواستم بیشتر ازین عصبانی شه، پس کاریو که گفت انجام دادم. جلوتر اومد و #اسپنکی بهم زد بعد با دستاش دو #لوپ #باسنمو گرفت و از هم بازشون کرد. #آب دهنشو رو #سوراخم ریخت و کاری کرد که انتظارش رو نداشتم و یه لحظه انگار #نفسم از کارش #گرفت... 🔞🔥🔞🔥🔞🔥🔞 https://t.me/+9FvJSl1CeTJiNzgx https://t.me/+9FvJSl1CeTJiNzgx

مستی و دیوانگی عاقبت چشمانت بود .

06 Ghebleh.flac30.18 MB

Repost from N/a
#گی🏳️‍🌈 #اروتیک🔥🔞 لب‌هایش را با عطش و شدت می‌بوسم و در همین حال دکمه‌های شلوارمان را باز می‌کنم. آلت‌های‌مان به سختی سنگ است و این به شدت زیبا است. گردن را عقب هل می‌دهد تا تماس لب‌ها‌مان قطع شود. -اولین بارته؟ سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم و او دستش را روی دستم می‌گذارد. -پس سکس کامل رو یه موقعیت بهتر انجام می‌دیم که تو اذیت نشی. سپس سرش را در گردنم فرو می‌کند و پوستم را می‌مکد. از شدت لذت دهانم باز می‌شود و می‌نالم: ولی من هورنی‌ام. آلت‌های‌مان را در دستش می‌گیرد و شروع به مالیدن می‌کند. -درست‌‌مون می‌کنم. بعد با شدت بیشتری برای جفت‌مان مالش می‌دهد؛ طوری که نشان در مهارتش در جق زدن دارد. سکس دوتا پسر هورنی💦🤤 https://t.me/+R_EOEaGQtLHrWZx0

Repost from N/a
#لز‌دام🔞 #مامی_لیتل_گرل🍓🐱 🍫❌🍫❌🍫❌🍫❌🍫❌🍫 دو سیلی‌ به صورتش زد و سومین سیلی نسیب #ال‌تش شد🥵 پرتو انگشت شستشو روی #نقطه‌یG آوین گذاشت و تکون داد همزمان با دست دیگه‌ش #سیلی‌ای به صورت آوین زد و #ناله‌ش رو درآورد.😮‍💨❌ پاهاشو بیشتر باز کرد تا دسترسیِ پرتو به #نقطه‌ی_حساسش بیشتر باشه،با #فرو رفتن #ویبرات_ورلرزشی چشماشو بست و #ناله‌هاش شروع شد🙊 ولی یادش رفته بود این یه #تنبیهه و اونه که آخرسر...❌🔞 با #سوزش زیادی که روی #آل_تش حس کرد،پرتو با کمربندچرمی ضربه‌های پشت سر همی روی #آل_ت آوین میکوبید و آوین گیر کرده بود بین #لذت از #ویبرا_توری که داخلش بود و #کمربندی که روی #آل_ت_خی_سش فرود می‌اومد😱♨️ https://t.me/joinchat/SL2ha2BL2SFIEKbp

#maslakh #part255 _هیچ گناهی نکرده بودی. خیلیا مثل تو ان. مشکل از تو نیست، از ادمای بیماریه که اطرافت زندگی میکنن. با بغض گفت؛ _فکر میکردم فراموشش میکنم. بعد سه سال، چهارسال.. الان هشت سال گذشته و هنوز هر لحظه‌ش برام یاداور اون روز نحسه. اشکش از گوشه چشمش چکید پایین. حس کردم که قلبم درد گرفت. رفتم سمتش و بغلش کردم. سرشو گذاشت روی شونم و اشکاش پوستمو‌ خیس کرد. دستمو کردم توی موهاش و نوازشش کردم. _قول میدم دیگه تا وقتی نخوای بهت دست نمیزنم. فکر میکردم میتونم کمکت کنم اما انگار بیشتر گند زدم. مسیحا_راستشو بخوای اره، هر سری داری گند میزنی. صداش جدی بود. خندم گرفت. مسیحا یه مثال خیلی مناسب از یه ادم دو قطبی بود که خیلی سریع تغییر مود میداد. میتونست وسط گریه بخنده و وسط خنده گریه کنه. وسط ناراحتیا شوخی کنه و وسط شوخی غمگین و ناراحت باشه. مثل اینکه ملیکا واقعا راست میگفت. ولی این چیزی نبود که بخواد برعلیهش استفاده کنه. فکر کنم ملیکا نمیخواد قبول کنه که همه ادما مثل هم نیستن و باهم فرق دارن. با صدای زنگ خونه از اغوشم رفت بیرون. مسیحا_مامانته؟ _نه اونا که تازه رفتن مسافرت. مسیحا_پس کیه؟ از روی تخت بلند شدم و درحالی که لباسامو برمیداشتم گفتم؛ _شاید دریا رفته بیرون مونده پشت در. خیلی سریع لباسامو پوشیدم و رفتم بیرون. دیدم که دریا با سه تا جعبه پیتزا و یه نوشابه اومد تو. _عه پیتزا گرفتی. دریا_هرچند که شما بنظر میاد سیر باشید. مسیحا_نه چرا سیر باشیم. برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم، مسیحا دستاشو کرده بود توی جیب شلوارش و نگاهش دریارو نشونه گرفته بود. دریا_اخه بنظر میاد توی اتاق چیزای خوبی خورده باشید. مسیحا_هرچی بخوریم کمه، سیر نمیشیم. دریا_در جریانم. رفتم توی راهرو کنار اشپزخونه. اینجا اینطور بود که یه قسمت مربع شکل کنار اشپزخونه داشت که میز ناهارخوری توش قرار داشت. رفتیم روی میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. حس میکردم دریا یه طور خاصی نگاهمون میکنه. مسیحا_راستی چخبر از جنا. غذام پرید توی گلوم و به سرفه افتادم. مسیحا_چیشد؟ از جاش بلند شد و چندبار محکم زد به کمرم. دستمو به معنای کافیه بردم بالا. دریا_جنا؟ _نه. شوخی میکنه، کدوم جن اخه. دریا مشکوکانه نگاهمون کرد و گفت؛ _من حرفی که دروغ باشه رو به راحتی از حرفی که دروغ نباشه تشخیص میدم. در ضمن وقتی گفت جن غذات پرید توی گلوت، پس انتظارش رو نداشتی و از اینکه راجبش حرف زد خوشت نیومد. مسیحا_خب اگه خوشش نیومد دلیلی نداره که راجبش باهات حرف بزنه. دریا بی توجه به مسیحا بهم نگاه کرد و گفت؛ _ما قراره تا اخر عمر توی یه خونه زندگی کنیم. پس حقمه بدونم موضوع چیه. کاری نکن خودم کشفش کنم. از تهدیداش نترسیدم. اما راست میگفت، حق داشت بدونه. دیر یا زود از رفتارام میفهمید و چرا خودم بهش نمیگفتم تا فکر نکنه دیوانم؟ _جنا منو اذیت میکنن. دریا_همین؟ _اره. دریا_انتظار داشتم هیجان انگیز تر باشه. اینجا هم جن هست؟ _نمیدونم، ولی میان. دریا_خب چیکار میکنی؟ _قراره توی این هفته برم پیش یه دعانویس. دریا_منم میام. _نمیشه، توی رشت نیست. یه روستاییه که قبلا توش زندگی میکردیم. دریا_فرقی نداره، منم میخوام بیام. نمیشه که منو توی خونه با جنا تنها بزاری. مسیحا_جنا با رستان نه با تو. دریا به مسیحا زل زد. لبخندی روی لبش نشست و گفت؛ _تو از کجا میدونی؟ اصلا شاید جنا همین الانم اینجا باشن. به هرحال خونه ای که پای جنا بهش باز بشه قرار نیست امن باشه. _بیا. مسیحا_منم میام. دریا_من اصلا خوشم نمیاد تو بیای. مسیحا_نه که من خیلی خوشم میاد تو بیای. _مسیحا از همون اول قرار بود بیاد. دریا نوشابشو برداشت و گفت؛ _چه میشه کرد، تحمل کردن رو پیشه میکنیم. مسیحا بی توجه به دریا گفت؛ _حالا کی بریم. _پسفردا خوبه؟ دریا_نمیشه، من کلاس دارم. مسیحا_میتونی نیای. دریا_باشه حالا که اصرار میکنی کلاسمو کنسل میکنم. خب حالا چندروز میخواید بمونید؟ _بابا صبح میریم ظهر برمیگردیم. کار ده دقیقست. مسیحا_من که بعید میدونم، اینهمه رنج و عذاب همش با ده دقیقه حل بشه. _اره دیگه جنارو میگیره. دریا زد زیر خنده. _چته. دریا_جنارو میگیره؟ چرا مثل بچه ها حرف میزنی. چپ چپ نگاهش کردم. دریا خیلی رفتارش جلوی ادمای جدید عوض میشد. کلا رفتارای عجیبی داشت، نمیتونستم درکش کنم. مسیحا_حالا هرچی. پس اماده باشین پسفردا صبح ساعت هفت میام دنبالتون. _چرا انقدر زود؟ مسیحا_احتمالا چند ساعت توی راهیم دیگه. حالا این روستایی که میگی کجاست، میدونی باید پیش کی بریم؟ _اسم روستاعه تنورانه. شماره اونی هم که قراره بریم پیشش دارم. مسیحا_خوبه. ولی من اونجارو بلد نیستم. دریا_میتونی بزنی تو جی پی اس میاره دیگه. مسیحا_اوکی. بعد از خوردن شام میزو جمع کردیم و مسیحا هم یکم موند بعد رفت..

#maslakh #part254 با دستاش رونمو میمالید و زبونشو توی سوراخم جلو عقب میکرد. لبمو گاز گرفتم تا صدام بیرون نره. حالا داشتم فکر میکردم که کاش درو قفل کرده بودم. همینم کم بود که دریا بیاد و توی این حالت ببینتمون. زبونشو از توی سوراخم کشید بیرون و مشغول مک زدن کلیتوریسم شد. یه حس قلقلک همراه با لذت توی تنم میپیچید و باعث میشد که نتونم صدام رو کنترل کنم. دراز کشید روی تخت و بهم اشاره کرد که برم روی شکمش. کمرمو گرفت و به شکمش مالیدم. داغ و نرم بود و باعث میشد هورنی تر بشم. نفس نفس میزدم و به طی شدن مسیر کصم روی شکمش نگاه میکردم. رفت پایین و دوباره مشغول خوردن شد. دستامو گذاشتم دو طرفش و خم شدم روی تخت. _اه.. با صدای باز شدن در سریع برگشتم سمت در. دریا به محض اینکه دیدمون روشو کرد اونور و گفت؛ _نگران نباشید چیزی ندیدم. رفتم کنار و پتورو کشیدم روی خودم. دریا_چرا یکم نگران باشید چون یچیزایی دیدم. و خندید و قبل از اینکه فوحش بخوره از اتاق خارج شد. _میدونست داریم چیکار میکنیما، از عمد اومد. مسیحا_عیب نداره، بعدا یه دور میکنمش تا حالیش شه. با اخم بهش زل زدم. _چه غلطی میکنی؟ مسیحا_میکنمش. شورتمو برداشتم و گفتم؛ _اوکی برو بکنش. مسیحا_کجا، هنوز گشنمه. _نه دیگه حسش پرید. مسیحا_لوس بازی در نیار، شوخی کردم. بهش خیره شدم. نگاهش شاکی بود. _مسیحا‌.. مسیحا_بله. _یه کاری کنیم؟ مسیحا_چیکار؟ _فقط دوست نداری کسی دست بهت بزنه؟ مسیحا_یعنی چی؟ _یعنی با لخت بودن مشکلی نداری؟ مسیحا_دارم. _غلط کردی. مسیحا_چطور؟ هولش دادم روی تخت و نیم تنش رو از تنش کندم. مسیحا_چیکار میکنی؟ _ساکت باش و مثل دخترای خوب فقط نگاه کن. بدون حرکت بهم خیره شد. سینه های قشنگشو از نظر گذروندم و رفتم سمت شلوارش. از اینکه دوباره میتونستم ببینمش ذوق زده بودم. شلوارشو به همراه شورتش کشیدم پایین که نفس عمیقی کشید. نگاهمو به لای پاش دوختم. خیس خیس بود. لبخند شیطانی ای زدم و گفتم؛ _ابشار راه انداختی.. جوابی دریافت نکردم. شلوارشو خیلی اروم در اوردم و گذاشتم روی زمین. پاشو باز کردم و بهش زل زدم. انگار داشتم به یه اثر هنری نگاه میکردم. انگار توی قلب یه گندمزار نشسته بودم. جایی که ظریف ترین و طلایی ترین گندم هارو داشت و خوشه های پرپشتش زیر افتاب میدرخشیدن. مسیحا_حس بدی دارم رستا.. صداش خیلی ضعیف بود. دست از نگاه کردن بهش برداشتم و به چشماش خیره شدم. داشت تند تند نفس میکشید و رنگش سفید شده بود. _باشه، نترس.. کاریت ندارم. دستشو گرفتم و نشوندمش سر جاش. نگاهشو میدزدید، ازم میترسید؟ شاید هم خجالت کشیده بود. رفتم سمتش و نشستم لای پاش طوری که واژنش با مال من برخورد میکرد. مسیحا_از این پوزیشن متنفرم. _چرا؟ مسیحا_هیچ لذتی نداره، خیلی بی فایدست. اهمیتی بهش ندادم و دستامو گذاشتم روی تخت. به خودمم حس بدی دست داده بود. نکنه خوشش نیاد و دوباره گریه کنه؟ اما فعلا که حالش خوبه.. نفس عمیقی کشیدم و خودمو مالیدم لای پاش. با چشمای خمارش بهم خیره شد. خودمو بیشتر فشار دادم بهش. حس خوبی داشت، میتونستم بدنشو لمس کنم. مطمئنا با اینکارم یاد اون مردی که بهش تجاوز کرده بود نمیوفتاد. اون اینقدر اروم و با لطافت باهاش رفتار نمیکرد و از همه مهمتر مثل من دختر نبود. خودشو فشار داد بهم و نفس عمیقی کشید. حالا لای پای هردومون خیس خیس بود.. حرکاتم رو تند تر و محکمتر کردم. چشماشو بست و لبشو گاز گرفت. از اینکه میدیدم برای اولین بار توی سکس داره لذت میبره خوشحال میشدم. مگه اون چه گناهی کرده بود که نباید این لذت رو تجربه میکرد‌؟ فقط برای یه خاطره دور و تلخ که سوگند میخورم یروز باعث بشم فراموشش کنه. قسم میخورم که یه روز وقتی با منه دیگه یاد اون نامرد نیوفته.. روزی که بتونه لذتی که سال ها ازش محروم بوده رو تجربه کنه. با من.. یه روز این گندمزار طلایی رنگ رو باهمه تیکه های پنهانش فتح میکنم.. نفساش تند تر شده بود و بدنش کمی زیرم تکون میخورد. به نظر میومد که نزدیک ارضا شدن باشه. لبشو گاز گرفت و چشماشو روی هم فشار داد. دیدم که یه قطره اشک از چشمش لیز خورد پایین. از حرکت ایستادم. _مسیحا؟ چیشد؟ با صدای خمار و خش دارش گفت؛ _هیچی، ادامه بده.. _ولی.. مسیحا_گفتم ادامه بده. کشیدم عقب و نشستم روی تخت. _نمیخوام چیزیو بهت تحمیل کنم. مسیحا_باید باهاش کنار بیام. _نه اینطوری.. روزی که واقعا دلت بخواد ازش دل بکنی. روزی که با هر حرکتم اون لحظات بهت یاداوری نشه. روزی که به جای لذت درد نکشی. اون روز باهاش کنار بیا.. سرشو انداخت پایین و گفت؛ _چرا من. مگه چه گناهی کرده بودم.

#maslakh #part253 نفس عمیقی کشیدم و نگاهمو از پنجره به بیرون دوختم. ... لنی رو بغل کردم و نشستم روی تخت. مامان_رستا همش سوسیس کالباس نخورینا سوءتغدیه میگیرین. یه روز تو ناهار درست کن یه روز دریا. _ولی دریا اشپزی بلد نیست. مامان_خب عیب نداره تو ناهار درست کن اون ظرف میشوره. _نمیخوام کار من سخت تره. مامان درحالی که لباساشو تا میکرد و میزاشت توی چمدون بهم خیره شد. مامان_تو‌ بزرگتری باید مسئولیت پذیر تر باشی. چیزی نگفتم. مامان_ما یه هفته‌ای برمیگردیم. _کاش ماهم میبردین. مامان_واسه ماه عسل مگه بچه میبرن. _ما مینشستیم یه گوشه صدامونم در نمیومد، شما با خیال راحت کارتونو میکردین. مامان_بی ادب نشو. این گربه بیچارتم ببر انقدر فشارش نده له شد. از صبح تاحالا هیچی نخورده یچیزی بده بخوره. سرمو تکون دادم و از اتاق خارج شدم. عمو صادق روی مبل نشسته بود و داشت فوتبال میدید. دریاهم کنارش نشسته بود و با دقت به صفحه تلویزیون زل زده بود. هیچوقت فوتبال رو درک نکردم، البته از بازیش خوشم میومد و اتفاقا توش خیلیم خوب بودم. اما اینکه بشینی بازی یه نفر دیگه رو ببینی واقعا هیچ هیجانی نداره. رفتم توی اشپزخونه و برای لنی غذا گذاشتم. یهو صدای جیغ و داد دریا بلند شد. دریا_پدرسگ بی صاحاب انگار پا نداره. عمو صادق_معدب باش. دریا_اخه خیلی کودنه، اصلا بلد نیست بازی کنه. عمو_تو بلدی بازی کنی بسه. دریا_من حداقل بهتر بازی میکنم.. بی توجه به بحثشون رفتم سمت اتاق و گوشیمو برداشتم. اینکه قرار بود یه هفته دور از مامان باشم واقعا ناراحتم میکرد. اگه شبی نصف شبی جنی چیزی اومد سراغم چیکار کنم؟ اونم توی خونه به این بزرگی. دریا هم که همش بیرونه، مسیحا هم که این روزا زیاد کار میکنه و وقت منو نداره. دراز کشیدم روی تخت و به سقف اتاق خیره شدم. با صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم. مسیحا بود. تماس رو وصل کردم و گفتم؛ _الو. مسیحا_سلام، چطوری؟ _افتضاح. مسیحا_چرا‌؟ _مامانم داره میره ماه عسل. مسیحا_خب اینکه بد نیست. _من قراره توی خونه تنها بمونم، با اونهمه جن. مسیحا_میخوای بیای خونه من؟ _تو میری سرکار بازم تنها میمونم. مسیحا_خب حالا اونو ول کن، میای بریم بیرون؟ _حوصله ندارم. بیا اینجا. مسیحا_ادرسو بفرست برام. _باشه. مسیحا_فعلا. تماس رو قط کردم و ادرسو براش فرستادم. از اتاق خارج شدم. مامان و عمو داشتن میرفتن. رفتم سمت مامان و‌ بغلش کردم و گفتم؛ _زود بیا. مامان_تو که انقدر لوس نبودی. _لیاقت محبتم نداریا. بعد از مراسم خدافظی و رفتنشون خونه ساکت شد. دریا که نشسته بود و فوتبال میدید حتی برای خدافظی هم نیومد و از دور یه خدافظی خشک و خالی با باباش کرد. حالا فهمیده بودم که دریا ادم نسبتا بی احساسیه، یا حداقل احساساتشو بروز نمیده. مثل مسیحا بود. با صدای زنگ در از جام پریدم و بدو بدو رفتم درو باز کردم و پریدم بغل مسیحا که عقب عقب رفت و خورد به پله ها. مسیحا_یواش وحشی. بغلش کردم و گفتم؛ _سلام. دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت؛ _عاشقم شدی؟ ازش فاصله گرفتم و گفتم؛ _برو‌ بابا دلت خوشه. خندید و اومد تو خونه. دریا برگشته بود سمتمون و با تعجب نگاهمون میکرد. مسیحا_سلام. دریا_سلام، شما؟ _مسیحاست. دریا_نمیشناسم. _همونکه گفته بودم. دریا_نمیشناسم. به هرحال خوش اومدی.. و دوباره برگشت سمت تلویزیون. مسیحا_این دیگه کیه. نگاهم رو بهش دوختم، یه تیشرت بنفش پوشیده بود و موهاش نسبتا‌ به هم ریخته بود. از چشمای خستش معلوم بود که مستقیم از سرکار اومده اینجا. رفتم سمت اتاقم و گفتم؛ _سردت نیست بچه؟ مسیحا_نه هوا بیرون شرجیه زیاد سرد نیست. وارد اتاقم شدم و بعد از ورود مسیحا درو بستم. چسبوندمش به در و گفتم؛ _میخوام بکنمت. مسیحا_حالت خوب نیست امروزا. قبلا اسم سکس میومد فرار میکردی. بی توجه به حرفش رفتم جلو و لبامو گذاشتم روی لباش. چندروزی بود که ندیده بودمش و حسابی دلتنگش بودم. دستمو بردم زیر تیشرتش و گذاشتم روی کمرش. دستاشو گذاشت پشت گردنم و به خودش فشارم داد. هولم داد سمت تخت و خیمه زد روم. تیشرتشو از تنش کندم و سرمو کردم توی گردنش. دستامو گرفت و چسبوند به تخت و دکمه های پیرهنمو باز کرد و نیم تنمو زد بالا. زبونش که نوک سینم نشست چشمام رو بستم. اروم نوک سینم رو مک میزد و در همون حال شلوارمو کشید پایین. رفت پایین و شلوار و شورتمو از پام در اورد. پامو باز کرد و بهم خیره شد. نفس عمیقی کشیدم و منتظر زل زدم بهش. سرشو برد پایین و زبونشو کشید لای پام که چشمام رو بستم. مسیحا_چقدر خوشه مز. دستمو کردم توی موهاش و اروم نوازششون کردم. سرشو خم کرد و زبونشو کرد توی سوراخم که اهی کشیدم..

Repost from N/a
_شنیدم #مذهبــــــــــــــی ها #بدن های خوبی دارن💦 با هق هق گفت: _نامسلمون ولم کنی این کارت #گناهه بی توجه بهم #لباسمو از تنم کند کمربند #شلوارم رو باز کرد♨️ از #لب_هام تا #ترقوه_ام رو با #زبونش خیس کرد #دورانی روی #سینه_هام رو فشار می داد #سینه_هام رو‌ مک می زد #گاز محکمی از #لب_هام گرفت با گریه هلش دادم⛔️ #التش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌ https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

Repost from N/a
#part_153 آرام خودش را بین #پاهایم جا داده و با صدایی آرامش بخش می‌گوید: _نگران هیچی نباش، فقط خودتو به من بسپار. با حس سردی چیزی بر روی #مقعدم، بی اختیار از جا می‌پرم. _هیش، چیزی نیست دورت بگردم، ژل زدم دردت کم شه. با حس سوزش در پایین #تنه‌ام، جانم از هم می‌پاشد. #آهی غلیظ و دردناک از نهادم بلند می‌شود. _جانم، قربونت شم آروم باش. تنها یک انگشت چنین درد دارد. نوک #سینهٔ راستم را به #دهانش می‌گیرد. انگشت‌هایش را بیرون کشیده و جایش را بین پاهایم تنظیم کرده و آلتش را بین کفل‌هایم جای می‌دهد. _مال من میشی؟ با قاطعیت می‌گویم: _مال توام. با یک دستش رانم را گرفته و با دستی دیگر کلاهک آلتش را به مقعدم می‌فشارد. با کمی فشار دیگر، کمی از آلتش واردم می‌شود و... https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk https://t.me/+MFsEhjaDR8Q3ODRk شب زفاف پسری خجالتی و مذهبی با دوست پسر خشن و هاتش🔞

Repost from N/a
صدای نفس‌‌های #شهوت🍷🥢𝀏 انگیز گرل کوچولوش توی #گوش‌🩸❝ هاش می‌پیچید و هر لحظه بیشتر از قبل #خواهانش🍷🥢𝀏 میشد. + آههه...اوووم...ددی بیشتر...#بیشتر🩸❝ می‌خوام.💦 با #ضربه‌ی🍷🥢𝀏 محکمی که توی بهشتش کوبیده شد، صدای #جیغ🩸❝ خفه‌ی گرل توی اتاق پیچید و فهمید کارش رو #درست🍷🥢𝀏 انجام داد.🔥 https://t.me/+YM-isxieLX00NzE0 https://t.me/+YM-isxieLX00NzE0 کپی ممنوع 🚫

Repost from N/a
#ددی_لیــــــــــتل_بــــــــــــــــــــوی🤤😍 _اقای دکتر #معاینه درد داره؟🥺😭 _اگر پسر خوبی باشی #درد که نداره هیچ #لذت هم میبری💦 دست هام رو روی تخت گذاشتم و #قمبل کردم دکتر شلوارم رو تا زانو پایین کشید دو تا #کپل ام رو از هم باز کرد انگشتش رو دور #سوراخم می کشید ناله ای کردم که #اسپنکی به باسنم زد و سر قارچی شکل #عضوش رو دم سوراخم حس کردم #عضوش رو وارد #سوراخم کرد خواستم ناله ی کنم که #لب_هاش رو روی #لب_هام کوبید تند تند می بوسید نفس کم آورده بودم لب هام شبیه ماهی بار و بسته می شد اما صدای ازم خارج نمی شد سرم گیج می رفت...❌💦 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0 https://t.me/+Z-ppUyw8DjljYjQ0

Repost from N/a
انگشت های دستش که داشتن #تلمبه میزدن تو بهشت پف کرده گرلش رو بیرون کشید و مانع از به #کام💧 رسیدن دختر کوچولوش شد.. گرل کوچولو که از ناکام موندنش شکمش درد گرفته بود ⚠️ #ناله ای از سر اعتراض کرد و خواست دستش رو سمت بهشتش ببره که #ددی با دست آزادش مانعش شد.❌ هق هقی کرد و گفت: _ بزار بیام ددی🍷 ولی ددی با بی رحمی تمام گفت: + ازت پرسیدم #مال کی هستی‼️ و تا وقتی که جواب سوالم رو ندادی حق نداری #ارض*ـا بشی⛔️ تمام مقاومتش شکسته بود و دیگه نمی تونست تحمل کنه. + یک بار دیگه ازت می پرسم تو مال کی هستی #گرل🥥🩸 دیگه نتونست طاقت بیاره و با صدای لرزانی گفت: تو🍼 ددی با نهایت بد جنسی گفت: + نشنیدم چی گفتی ‌یه بار دیگه بگو‼️🚷 _ تو ... مال توام .... ددی🥺🧸🪄 ممنوعه ترین رمان ددی لیتل گرل🫐🔥 https://t.me/+YM-isxieLX00NzE0 https://t.me/+YM-isxieLX00NzE0 https://t.me/+YM-isxieLX00NzE0 کپی ممنوع ❗️

بانو با خنده گفتن: _ سگ #هرزه من، همیشه آماده است برای اینکه #سوراخش رو پر کنم. 💦😱 مثل همیشه #تحقیرهاشون بدتر تحریکم میکرد. ضربه نسبتا آروم اما #بیهوای بانو روی #بیضه ام باعث شد آه خفه ای بکشم. 🔞🔥 _ صدات رو #آزاد کن آرش. امشب میخوام #رها باشیم. و بعد با خنده #ادامه دادن؛😈🍆 _ امیدوارم که کسی به #پلیس زنگ نزنه.⚠️🩸 «رمان فول هات تلگرامی اوردم براتون تا اخر یک ساعت اینده لینکش باطل میشه امشب وی ای پی رایگانه»🌈💜 °•°https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🍫🦄 •°•https://t.me/+n8qUcNsXoP03ZWFh 🍫🦄

Repost from N/a
مذهبــــــــــــــی غیرتـــــــــــــی گــــــــــــــی با همون لحن #مست و #خمارش گفت: _سرگرد تا حالا #پارتی نیومده بودی‼️ نگو که تا حالا با کسی #رابطه نداشتی ارشان دستش رو کشید و غرید: _خفه شو ارشاد تا #بلایی سرت نیاوردم همینجا _جوون بیا من اصلا فانتزیم بود یه #رابطه_خشن با تو #حاجی🔞 لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx