𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 825
Suscriptores
-224 horas
-177 días
-6830 días
Archivo de publicaciones
2 824
دلم اون ذوق بعد از سند کردن پیام رو میخواد، وقتی حرفتو میزنی و منتظر جوابی و یهو نوتیفش میاد و میپری رو گوشی.
2 824
#part138
_سمت سارینا بودم.
یه بار دیگه واسه تولدش دعوتم کرد.
البته بعد از اینکه برگشتم.
اهورا_مگه دعوتت کرده بود اصلا؟
_خودش نه، دوستش بهم زنگ زد از طرف اون دعوتم کرد منم زیاد اهمیت ندادم.
الان رسما ازم خواهش کرد که برم.
اهورا_حالا من فکر نمیکنم خواهش بوده باشه، ولی واقعا میخوای بری؟
امروزه دیگه؟
چشمام رو تنگ کردم و درحالی که دستم رو به لبام میکشیدم گفتم؛
_امروز جمعست دیگه؟
اهورا_پنجشنبه.
سرم رو تکون دادم.
_قرار بود به توهم پیام بده دعوتت کنه.
داد؟
نفس عمیقی کشید و درحالی که با کش شلوارک چهارخونه زرد و مشکیش ور میرفت گفت؛
_نه، پیامی برای من نیومد.
_میاد.
نگاهم رو به پاکت ادامس روی میز انداختم و درحالی که برش میداشتم گفتم؛
_گفت اگر دوست داری یکیو با خودت بیار، چون اکثرا اونجا با پارتنراشون میان.
ولی من دوست ندارم کسیو ببرم.
اما خب حوصله ندارم تنها باشم هی سوال جواب بدم یا بخوان بگن این بدبخت رو نگاه تنها اومده.
اهورا_میخوای من رو به عنوان ددیت ببری؟
لبم کج شد و یه ابروم رو انداختم بالا.
_تو ددی منی؟
دستی به ته ریشش کشید و لب های نسبتا بزرگش رو به هم فشرد.
لبخند کوچیکی کنجشون خودنمایی میکرد.
اهورا_چرا که نه؟
_برو بچه هروقت سیبیلات کامل در اومد فاز بگیر.
تو نهایتا برده من باشی.
اهورا_بدمم نمیاد یه دست کتک ازت بخورم، به شرط اینکه یه فکری برای کیرمون بکنی.
دوتامون باهم از حرفش متعجب شدیم.
انگار خودش هم توی حرفی که زد مونده بود.
با اینکه هرکس دیگه ای بود یکی میزدم توی دهنش اما ازش ناراحت نشدم.
هرکی نمیدونست من خوب میدونستم که یکم بحث ادامه پیدا میکرد فرار میکرد.
تا همین دوروز پیش از اینکه غزل لخت دیده بودش حس بدی داشت.
حالا انگار دودولش از طلا بود که انقدر بهش فشار میومد.
_راه افتادی.
غزل بهت ساخته.
چشماش رو بست و با صدایی خونسرد اما نازک گفت؛
_ادامه نده ادامه نده.
لعنت بهم.
_چرا خبر اینکه دیگه عقیم نیستی رو به تینا نمیدی یکم خوشحالش کنی؟
چشماش رو به هم فشرد و اروم گفت؛
_خفه شو.
نگاهم رو ازش گرفتم و به پنجره دوختم.
حالا یکی از بچه گربه ها پشتش نشسته بود و اروم میو میکرد.
کمی خم شد روی تخت و پاکت سیگارش رو برداشت و رول خیلی نازکی از لاش خارج کرد.
صدای فندک اومد و بعد بوی پلاستیک سوخته شده توی دماغم پیچید.
نگاهم رو از گربه گرفتم و برای اینکه اذیتش کنم و باعث بشم حالش از خودش به خاطر حرفش به هم بخوره ادامه دادم؛
_تاحالا راستم نکردی، نه؟
دودش رو با نفسی لرزون فوت کرد بیرون و با صدای گرفته گفت؛
_راجب این صاحب مرده حرف نزن راز!
_میگم اگه دوستش نداری اهداش ک..
قبل از اینکه بخوام حرفم رو کامل کنم پاکت سیگار رو محکم پرت کرد سمتم که خورد تو شکمم.
اما بخاطر پلاستیکی و سبک بودنش زیاد دردم نگرفت.
خندم رو جمع کردم و خیلی جدی به عذاب کشیدنش خیره شدم.
پکی به گلش زد و درحالی که دودش رو از پنجره فوت میکرد بیرون با صدای خمار گفت؛
_راست کردم.
کمی مکث کرد و اب دهنش رو قورت داد.
اهورا_تقریبا.
لباش رو به هم فشرد و با چشم های تنگ شده نگاهم کرد.
اهورا_ولی خب خوابید سریع.
حرفاش رو با صدایی اروم میگفت و روی هر جملش کلی فکر میکرد.
از تشویش و خیره بودنش به یه نقطه واحد مشخص بود.
فقط وقتی که چت میشد راجب این چیزها صحبت میکرد.
البته فکر نمیکنم با دو پک انقدر سریع تحت تاثیر قرار بگیره.
انگار از سر عادت بود، وقتی گل میکشید صادق تر میشد.
منتظر نگاهش کردم و گفتم؛
_فکر نمیکردم بخوای اینکارو بکنی.
واقعا تعجب کردم.
حمله عصبی ای، پنیکی، چیزی نداشتی؟
شونش رو انداخت بالا و به روتختی خاکستریش خیره شد و برای چند ثانیه خیلی کوتاه لبش به نشونه یه لبخند کوچیک کج شد.
چشمام رو تنگ کردم و به لبخند کنج لبش خیره شدم.
_یبار توی عمرت برای پنج دقیقه راست کردی و صاحب مردت وسط سکس از استرس خوابیده، الان داری میخندی؟
لبخندش جمع شد و خیلی جدی نگاهم کرد.
شونش رو انداخت بالا و کام عمیقی از رولش گرفت و دودش رو توی ریهش نگه داشت..
_چرا خندیدی؟
اهورا_یاد یچیزی افتادم.
_اره میدونم، یاد غزل افتادی.
ولی چرا خندیدی؟
شونش رو انداخت بالا و با خونسردی گفت؛
_شاید اگر بخوام برم تولد سارینا بهش بگم باهام بیاد.
ابروهام پرید بالا و با تعجب نگاهش کردم.
_جدا؟
اهورا_مگه نمیگی همه یکیو میارن، منم اونو میارم.
_بنظرت بهتر نیست تینارو ببری؟
حتی احتمالا اسمتون رو باهم نوشته.
شونش رو انداخت بالا و رول خاموش شده رو گذاشت روی میز و گیتارش رو برداشت.
محکم دستش رو روی سیماش کشید و با بیخیالی گفت؛
_فرقی برام نداره.
ترجیح میدم تنها برم.
چون همشون میدونن من هیچوقت قرار نیست وارد رابطه بشم و همیشه قوانین رو میشکنم.
_باشه شعار نده.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمت کمد لباساش و درش رو باز کردم که با یه دسته لباس کاملا مرتب روبه رو شدم.
همشون بوی مایع لباسشویی میدادن.
2 824
وای بچه ها من این پارت رو تایپ کردم و این عکس رو توی گالریم پیدا کردم و تیشرت اهورا اینجا واقعا قرمزه=))
2 824
#part137
بوی سوختگی چیزی مثل پلاستیک یا مو میومد، بوی جیگر و گوشت کباب شده و یا یه مواد مخدر شیره دار.
صدای جلزولز چیزی رو کنار گوشم شنیدم و بعد با گرفته شدن نفسم چشمام باز شد.
صحنه جلوم کاملا سیاه بود و چندثانیه طول کشید تا بتونم متوجه اطرافم بشم.
رنگ دیوار های مشکی اروم اروم اب میشد و مثل یه خون لخته شده و غلیظ روی زمینی که حتی نمیدونستم واقعا وجود داره یا نه میریخت.
زمینی که دقیقا مشخص نبود از کجا شروع میشد و توی کدوم قسمت به پایان میرسید.
صدای تپش میومد، انقدر ظریف که به نبض بی جون یه گنجشک نیمه هوشیار میموند.
کم کم صدای محکم و مرتب ضربان ادامه پیدا کرد و تونستم ببینم جسمی مشکی رنگ مدام بزرگ و کوچیک میشه.
مثل دهلیزهای یه قلب از کار افتاده اما زنده.
طولی نکشید که سوزشی توی دستم حس کردم و ناگهان همه جا دوباره مشکی شد..
...
اراز؛
از توی خونه صدای گیتار به گوش میرسید و انگار در زدن های من فایده نداشت.
خوشبختانه ایفون هم خراب بود و هیچکس دنبال اینکه درستش کنه نمیرفت.
اهورا که از خداش بود زنگ خراب باشه و متوجه ورود دوست های مامانش نشه.
البته اینکه یهو یکی از در بپره داخل و سرزده بره توی اتاق مادرت یک مقدار ترسناک و دارک بود که فقط اهورا میتونست باهاش کنار بیاد.
من اگر جاش بودم مدتها پیش از این خونه در میرفتم.
نگاهی به اطرافم انداختم تا مطمئن بشم کسی متوجهم نیست.
پامو گذاشتم روی شیار های در و پریدم تو حیاط.
حالا مچ هام درد گرفته بودن و کف پام میسوخت.
صورتم از درد جمع شد و موهام رو زدم کنار.
حالا میتونستم صداش رو بشنوم که همراه با اهنگی که میزد اروم لبخونی میکرد؛
_Are you high enough without the Mary Jane like me?
Do you tear yourself apart to entertain like me?
Do the people whisper ’bout you on the train like me?
Saying that you shouldn’t waste your pretty face like me?
با پوزخند بهش خیره شدم.
طوری رفته بود توی حس انگار که واقعا کنسرتی چیزی داشت.
البته توی اون تیشرت کاملا گشاد و نسبتا کهنه قرمز رنگش فرقی با معتادهای سر فلکه نداشت.
باقی مونده پول تاکسیم رو که تا اون لحظه توی جیب شلوارم بود در اوردم و درحالی که نزدیک پنجره میشدم پرتش کردم داخل که دقیقا افتاد جلوی پاش.
چند ثانیه بدون ری اکشن نگاهش کرد و بعد دست از نواختن برداشت و خیلی بیخیال بهم نگاه کرد.
لبام رو به هم فشردم و عینک افتابیم رو در اوردم.
_خسته نباشی اوستا، محسن لرستانی هم میزنی؟
لبش کج شد و درحالی که دستش رو از روی گیتار قهوه ای رنگش رد میکرد و به پول میرسوند گفت؛
_نه، فقط مادر هالزی.
_خب پس یه امشو میرم محلشان بخون تا من بیام بگم دیشب رفتم محله کی.
لبخند کجی روی لبش نشست و به بیرون اشاره کرد.
عینکمو بستم و رفتم سمت در خونه و هولش دادم که صدایی اشنا فریاد زد؛
_محمود تویی؟
جوابی ندادم و بعد از اینکه رفتم تو در رو محکم بستم تا متوجه ورود من بشه.
نیم نگاهی بهم انداخت و بعد درحالی که اخم میکرد سیگارش رو توی زیر سیگاریش خاموش کرد.
سهیلا_اومدی باز این پسره کله خرو نقاشی کنی؟
چیزی نگفتم و یه راست رفتم سمت در اتاق و بعد از وارد شدنم محکم بستمش که با صدای بلند بهم فحش داد.
واقعا از این زن چندش تر و بی فرهنگ تر هیچ جای دنیا پیدا نمیشد.
اهورا همچنان روی تخت نشسته بود و درحالی که گیتارش زیر بازوهاش قرار داشت با دهی توی دستش ور میرفت.
_محمود کیه ایندفعه؟
ده تومنی رو تا کرد و انداختش روی میز و درحالی که سرش رو مینداخت پایین و انگشت هاش رو روی تارهای گیتار میکشید گفت؛
_نمیدونم.
میدونستم که میدونه اما نمیخواد راجبش حرف بزنه.
ابروهام بالا رفت و سرم رو تکون دادم.
رفتم سمت صندلی میز کامپیوتر خالی و روش نشستم.
یادش بخیر یه زمانی باهم جی تی ای بازی میکردیم اما خب اهورا کامپیوترش رو فروخت تا گیتار بخره.
پاهام رو روی صندلی گذاشتم و خیره به موهاش که حالا کمی بلندتر از همیشه شده بودن و رنگ بلوندشون توی چشم میزد گفتم؛
_حالا کی توی مترو بهت گفته خوشگل؟
لباشو داد بالا و درحالی که سرش رو اروم با ریتم اکورد ها تکون میداد گفت؛
_هیچکس..
حالا دیشب محله کی بودی؟
گیتارش رو گذاشت کنار و پاکت سیگارش رو برداشت که اخمام رفت توی هم.
_سر صبحی بو گل بلند نکن معدم خالیه میارم بالا.
نگاهی اخم الود بهم انداخت و پاکتش رو پرت کرد کنار و دراز کشید روی تخت.
دستاش رو گذاشت پشت سرش و بهم خیره شد.
حالا میتونستم بوی عطرش رو بهتر حس کنم.
همیشه از بوی بوگارت بدم میومد اما اهورا کل عمرش همین بو رو میداد.
حالا صورتش زیر نوری که از پنجره کنار تختش میومد واضح تر دیده میشد.
میتونستم ته ریش هاش رو که تقریبا بلند شده بود ببینم.
توی اون لباس قرمز چرک مرده و افتاب ظهر پوستش رنگ شکلات بود.
2 824
گاهی عکسای خودم رو نگاه میکنم و با خودم میگم لعنتی تو برای اینهمه کصخل بودن زیادی خوشگلی.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
