𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 829
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-3830 días
Archivo de publicaciones
2 829
Repost from N/a
این چنل که پر از فایل رمانهای ممنوعس🔞🤤
https://t.me/+VsW5K8NXj8szZDc0
مُتَفاوِت تَرین چَنل 𝐁𝐃𝐒𝐌✨🐾
رُمان هایِ صَحنه دارِ ارباب بَرده🔞
داستانَک هایِ دَدی و لیتِلییی💦🍭
https://t.me/+VsW5K8NXj8szZDc0
رمانهای هات با هر ژانری که بخوای🚫
دنبال رمانای #ممنوعه و #کمیاب هستی؟
رمانایی با ژانر #اروتیک و #BDSM🩸 و #LGBT🏳🌈 میخوای ولی نایابن؟
#تریسام #فورسام🍆🔥 #صکصی💦🍇
https://t.me/+VsW5K8NXj8szZDc0
رمانای فایل شده LGBT و BDSM🏳🌈
رمانای ددی #لیتل گرلی فایل شده🤩🍑
اگه کسی پیشت نیست بزن رو من🤫👅
2 829
خانزاده ای که عاشق دختر خان روستای کناری میشه ولی به جای عشقش، با خواهر بزرگتر دختره ازدواج میکنه، اما شب عروسیش میفهمه که همسرش یه پسره و...😱
#امپرگ
#گـــــــــــــــــی 🏳🌈
#پارتآینده
https://t.me/+BJrFOHZo3hg2ZTg8
لباسش رو تو تنش پاره کردم. با دیدن پایین تنه اش🍆🍑، شوکه شدم. تا الان فکر میکردم با یه دختر ازدواج کردم؛ ولی الان میبینم که تو این مورد هم رکب خوردم. سیلی محکمی تو گوشش زدم و با داد گفتم
-این چیه؟
زبیدا با ترس بهم خیره شد و دستش رو روی پایبن تنه اش🍆🍑 گذاشت. با عصبانیت موهاش رو گرفتم و کشیدم و با داد گفتم
-اول خودت رو به جای خواهرت قالبم کردی، الانم که دارم میفهمم دختر نیستی. زبیدا با گریه گفت
+ولم کن کاوه.
با دستم گلوش رو گرفتم و فشار دادم. با داد گفتم
-به خدا میکشمت کثافت😱😱
پسر بیناجنسی که مجبور میشه همسر خانزاده روستای کناری بشه و...
https://t.me/+BJrFOHZo3hg2ZTg8
2 829
#maslakh
#part287
مامان_بیا برا خودت لباس انتخاب کن.
_من اگه بخوام لباس بخرم از طبقه پایین میخرم.
مامان_پس بیا با من انتخاب کنیم.
رفتم سمتش و کنار رگالا ایستادم.
دونه دونه لباسارو درمیورد و نگاهشون میکرد.
یه تاپ صورتی که عکس اووکادو داشت برداشتم و گفتم؛
_این خیلی قشنگه.
مامان_خیلی بازه، نمیشه توی خونه پوشیدش.
پوکر نگاهش کردم و گفتم؛
_مگه کی تو خونه هست، شوهرته و دوتا دختر ابلهت.
مامان_گفتم نه.
تاپو با حسرت گذاشتم سر جاش و گفتم؛
_خب چی میخوای؟
مامان_یه تیشرت با قیمت مناسب و ترجیحا بنفش.
لای لباسا گشتم و با دیدن یه لباس هفتاد تومنی داد زدم؛
_ایول این خیلی ارزونه پولمون میرسه.
چند نفری که اونجا بودن با تعجب نگاهمون کردن.
مامان_مرض بگیرت اروم حرف بزن ابرومونو بردی.
_خب خودت گفتی ارزون باشه، منم ارزون ترینش رو برداشتم.
مامان_نه این نه رنگش خیلی تیرهست.
پوفی کشیدم و پیرهن رو گذاشتم سر جاش.
لباسای اینطرف خیلی زشت بود پس رفتم سمت دیگه و مشغول گشتن لابه لای لباسا شدم.
یه پیرهن دیگه که پشتش تور داشت و صورتی بود برداشتم و به برچسب قیمتش نگاه کردم.
خوبه ارزونه.
مامان رو از لای جمعیت پیدا کردم و رفتم سمتش؛
_مامانن.
ببین این چقدر خوب و سسکیه.
تازه ارزونم هست.
مامان_انقدر ارزون ارزون نکن.
_من عاشق چیزای ارزونم چون پولم بهشون میرسه.
زنی که اونجا ایستاده بود لبخندی زد و گفت؛
_قیمت این رگال هم مناسبه اگه میخواین.
به رگالی که بهش اشاره کرد خیره شدم و گفتم؛
_یچیزی ندارین که ارزون تر باشه؟
اصلا ما ارزون ترین لباستون رو میخوایم.
مامان_رستا دیوونه شدی؟
زنه خندید و گفت؛
_منم یه پسر اینطوری دارم.
خیلی شوخه.
_مثل من زشته؟
زنه_نه خیلی خوشگله، چشماش سبزه.
_پس زشته.
یعنی چیزه اخی چه ناز.
مامان با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_رستا!
وای ببخشید تو رو خدا معلوم نیست امروز چش شده.
دستامو بردم پشت سرم و سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم و بهش نگم کمی مستم.
از اونجایی که من گاهی به سرم میزد و دیوانه میشدم نمیفهمید که چیزی مصرف کردم.
بعد از اینکه مامان چندتا لباس برداشت وارد بخش لباس زیر فروشی شدیم.
_چرا اومدیم اینجا؟
مامان_میخوام برات چند دست لباس زیر بخرم.
_اره انقدر شورتای تکراری پوشیدم گندیدن و سبز شدن.
مامان صورتشو جمع کرد و گفت؛
_اه حالمو به هم زدی.
رفت سمت فروشنده و گفت؛
_ببخشید ست شورت و نیم تنه ورزشی دارید.
بی توجه بهش رفتم سمت ست توری بنفش و ابی رنگ و گفتم؛
_من از اینا میخوام.
مامان_ست توری برا چیته؟
اذیتت میکنه.
_چندتا دلیل داره.
یک اینکه خیلی سکسیه.
دو اینکه توریه اگه یه وقت در اثر استفاده زیاد سوراخ شد میگیم این مدلشه.
سه اینکه سبز نمیشه.
ولی یه بدی داره، بچسی توش خیلی سریع تو هوا پخش میشه.
فروشنده داشت از خنده پاره میشد و مامان داشت چپ چپ نگاهم میکرد.
اومد سمتم و در گوشم گفت؛
_درست حرف بزن ابرومونو بردی.
بی ادب.
_اصلا من دیگه حرف نمیزنم.
مامان_خداروشکر.
زنه چند مدل لباس بهمون نشون داد.
مامان_کدومو میخوای؟
_این مشکیه.
مامان_این زرده هم خیلی خوبه ها.
_نه بابا جنس پارچش یه جوریه بچسی توش بو نعنا میگیره.
دختره خندید و گفت؛
_خیلی میچسی؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_بله با اجازتون.
میخواید اینجام بچسم همه مشتریاتون بمیرن؟
دختره_نه عزیزم با تشکر.
بعد از خریدن لباس زیر و حساب کردن لباسا از مغازه خارج شدیم.
مامان_چته انقدر دیوونه شدی، ابرومونو بردی.
_گشنمه یکم.
مامان_چی میخوری؟
_هوس سیب پنیر کردم.
مامان_بریم یچیزی بخوریم.
راهشو کج کرد و وارد یکی از بستنی فروشیا شدیم.
به ساعت که شیش عصر رو نشون میداد خیره شدم.
با اینکه چند ساعت پیش مسیحارو دیده بودم دلم براش تنگ شده بود.
دستم بوشو میداد و به دلتنگیم می افزود.
اما الان به طرز عجیبی سرخوش بودم.
اونقدر که نبود مسیحا باعث غمگین شدنم نمیشد.
رفتیم طبقه بالا و سر یه میز نشستیم.
مامان_رابطت با دریا چطوره؟
باهم کنار میاید؟
_اره دختر خوبیه، فقط یکم شبیه بوقلمونای هندیه.
مامان_بوقلمون هندی چیه دیگه.
_یه نوع بوقلمونه که راه میره و میگه قد قد قد.
و تازه خیلیم زشته، شبیه شوهرته.
مامان اخماش رفت توی هم و گفت؛
_درست صحبت کن، بیتربیت.
خندیدم و گفتم؛
_خب اگر دریا بوقلمون هندی باشه، شوهرت بابای بوقلمون هندیه.
تازه خودتم زن بابای بوقلمون هندی ای.
مامان_پس تو هم دختر زن بابای بوقلمون هندی ای.
_نه والا من یه موش بلغارستانیم.
مامان خندید و چیزی نگفت.
به محض اینکه مرده سیب زمینیم رو اورد بهش حمله کردم اما این باعث نشد به قیافه پسره دقت نکنم.
2 829
#maslakh
#part286
خندیدم و چیزی نگفتم.
نفس عمیقی کشید و اومد سمتم.
دستاشو گذاشت دو طرفم و به چشمام خیره شد.
مسیحا_تو..
یه جوری هستی.
بهش خیره شدم، بنظر میومد که درحال فکر کردن باشه.
روی پیشونیش خط افتاده بود که نشون میداد کمی اخم کرده، البته اینو از ابروهاش هم میشد تشخیص داد.
_چجوری؟
مسیحا_مثل یه هاله میمونی.
اروم، ساکت، کمرنگ.
ارامش بخش.
اما با تموم اینا بازم خیلی مهم بنظر میای، انگار با اینکه یه گوشه ایستادی و فقط تماشا میکنی داری کنترلم میکنی.
و من از کنترل شدن خوشم نمیاد.
_من کنترلت نمیکنم!
مسیحا_نه منظورمو اشتباه فهمیدی.
دارم میگم که..
از کنترل شدن خوشم نمیاد اما از تویی که کنترلم میکنی خوشم میاد.
خندیدم و گفتم؛
_پس تو برده منی.
اگه همین الان از روم بلند نشی ده ضربه شلاغ میخوری.
اب دهنش رو قورت داد که سیب گلوش بالا پایین شد.
نفسای گرمش به صورتم میخورد و میتونستم گرمای پاهای لختش رو کنار پاهام حس کنم.
مسیحا_و انگار که یه طعم خاصی داری.
وقتی میخندی و شوخی میکنی نمکی ای، وقتی باهام دعوا میکنی یا ازم ناراحتی تلخ و گسی.
وقتایی که بهم توجه میکنی شیرینی و وقتی که زیرمی تند و اتیشی.
لبخندی زدم.
میدونستم که مسته، مگر نه هیچوقت اینطوری راجب من حرف نمیزد.
حداقل خماری چشما و کش دار بودن صداش اینو میگفت.
_وقتایی که میکنمت چه طعمیم؟
مسیحا_اونموقع..
باید فکر کنم.
روی پاهاش نشست و دستش رفت سمت کمربند حولهم.
گرهش رو اروم باز کرد و زدش کنار.
نفس عمیقی کشیدم و منتظر نگاهش کردم.
دوست داشتم بدونم چیکار میخواد بکنه.
بعد از اون حموم طولانی ای که داشتیم حالا کمی خسته به نظر میومد.
به شکمم که حالا زخم شده بود خیره شد.
دستش رو روی زخم سوزنا کشید که شکممو بردم تو.
مسیحا_درد میکنن؟
_نه.
به چشمام خیره شد و گفت؛
_کاش زودتر رسیده بودم، حتما خیلی درد کشیدی.
با اینکه واقعا با تمام وجود داشتم شکنجه میشدم گفتم؛
_نه.
تو تلاشتو کردی، مهم اینکه اومدی.
همین خیلی ارزشمنده.
سرشو خم کرد و لباشو گذاشت روی شکمم و اونجارو بوسید.
لبخند عمیقی روی لبم نشست و دستمو کردم توی موهاش.
بوی شامپوی توت فرنگی میدادن.
اروم نوازششون کردم و گرههاشو باز کردم.
زیر شکمم رو بوسید و پامو باز کرد و رفت لای پام.
خندیدم و گفتم؛
_اره از اول نقشهت این بود.
میخواستی خرم کنی.
لبخندی زد و گفت؛
_تو حموم ازم کار کشیدی گشنم شد، میخوام غذا بخورم.
با این حرفش حس کردم که لای پام داغ شد.
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
داشت بین پامو نگاه میکرد.
کمی خجالت کشیدم و از طرفی بیشتر تحریک شدم.
طوری نگاهم میکرد انگار که داره به دیدنی ترین چیز دنیا نگاه میکنه.
خم شد و زبونشو کشید لای پام که گرمای زبونش به وجودم منتقل شد.
لبمو گاز گرفتم و دستمو به سرش فشار دادم و پامو باز تر کردم.
زبونشو کرد توی سوراخم و کلیتوریسم رو مک زد که لبمو گاز گرفتم و موهاشو کشیدم.
احساس میکردم که توی ابرام و هیچکس دیگه جز من و مسیحا توی اسمون نیست.
تنها ماییم و ماییم و ما.
...
_وای مامان خسته شدم.
مامان_میخواستی باهام نیای.
_اومدم که مراقبت باشم یه وقت دزد نبرتت.
مامان_تو مراقب من باشی؟
یکی باید مراقب خودت باشه.
چیزی نگفتم و پشت سرش وارد فروشگاه بزرگ لباس شدم.
اینجا انقدر بزرگ بود که فقط نزدیک ده نفر کارمند داشت.
یه سالن بزرگ داشت که با لباس نوزاد شروع میشد و به لباس های مردونه و بچگونه منتهی میشد.
یه پله بزرگ ته سالن داشت که از دو طرف به دوتا سالن دیگه وصل میشد که لباس های زنونه و دخترونه میفروختن.
کنار پله هام یه راهرو بود که مربوط به بخش لباس زیر فروشی بود.
از پله ها رفتیم بالا و وارد سالن بالایی شدیم.
اینجا هوا روشن تر بود و بوی نویی همه جارو برداشته بود.
صدای همهمه مردم فضارو پر کرده بود و هوا خنک تر از پایین بود.
عجیب بود که توی این فصل کولر روشن کرده بودن.
روبه روی کولر ایستادم و به مامان که داشت لباسارو نگاه میکرد خیره شدم.
امروز خیلی خوشحال بودم و حالم خیلی خوب بود.
دو هفته ای میشد که از روستا برگشته بودیم و وارد ماه اردیبهشت شده بودیم..
خبری از هیچ جن یا موجود ترسناکی نبود و کم کم داشت باورم میشد که ارسو دست از سرم برداشته و اون مرد سوخته به ارامش رسیده.
رابطم با مسیحا عالی بود و همه چیز سر جاش بود.
مسیحا با اینکه گاهی وسوسه میشد دوباره کوکائین بکشه اما هنوز پاک بود.
گاهی خیلی درد میکشید اما تحملش میکرد.
با دیدن درد کشیدنش خیلی غمگین میشدم اما واقعا از ته وجودم بهش افتخار میکردم.
2 829
#maslakh
#part285
مسیحا_اول تو.
_بزار فکر کنم.
نفس عمیقی کشیدم.
یهو گفتم؛
_یبار زن داییم عفونت کرده بود.
مسیحا_کجاش؟
_اون جایی که نباید.
خندید و گفت؛
_خب؟
_بعد یه حبه سیر کرد تو خودش.
سیره هم انگار خوشش اومده بود چون رفت گیر کرد اونجا.
خندید و گفت؛
_ببین بنظرم داری دروغ میگی.
_چرا باید دروغ بگم راجب همچین چیزی؟
مثلا رفتن یا نرفتن سیر تو سوراخ زن داییم چه فرقی به حال من داره؟
کمی از نوشیدنیش خورد و گفت؛
_اخه گفتیم خاطره خنده دار از خودمون، تو یهو اومدی از زن داییت گفتی.
بنظرم خودت همچین کاری کردی خجالت میکشی بگی.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_یه حبه سیر توی من جا نمیشه.
مسیحا_چطور دیلدو و انگشتای من میشن؟
خندیدم و گفتم؛
_خاطرتو تعریف کن.
کمی از محتویاط لیوان توی دستم خوردم و بهش خیره شدم.
مسیحا_من یه دختر عمه ای دارم، اسمش حدیثه.
زدم زیر خنده که گفت؛
_به چی میخندی؟
دستمو گرفتم جلوی دهنم و گفتم؛
_وای خیلی خنده داره.
مسیحا_این حدیث مثل تو خیلی چسو بود.
من کوچیکتر که بودم رفتم خونشون شب بخوابم.
جاهامونو پهن کردیم کنار هم و عمم از اونجایی که خسیسیش میومد یه پتو بهمون داد.
_خب.
مسیحا_هیچی منو این شب خواب بودیم بعد یهو پسر عمم که بچه بود اومد توی هال.
من گفتم خودمو بزنم به خواب که نبینه بیدارم گیر بده بیا بام بازی کن.
رفتم زیر پتو.
چشمت روز بد نبینه، انقدر چسیده بود زیر پتو که من تا صبح گیج بودم فکر میکردم یه بوقلمون هندیم.
داشتم پاره میشدم از خنده.
دستم رو گذاشتم روی دهنم و با صدای بلند خندیدم.
مسیحا_توش باشه بخندی.
کمی از نوشیدنیم خوردم و گفتم؛
_میام میکنم توش.
مسیحا_بیا ببینم.
لیوانمو گذاشتم روی میز و رفتم سمتش.
دستمو بردم لای پاش که رفت عقب و دستمو کشید بیرون.
کشیدم سمت خودش و دستامو گرفت.
مسیحا_داشتی چی میگفتی بچه.
خندیدم و دستمو از عمد خیلی اروم بردم عقب.
_ای وای زورم بهت نمیرسه.
حالا میخوای چیکار کنی.
دستش رو برد پایین و گذاشتش لای پام.
به چشماش خیره شدم و دستمو بردم پشت گردنش.
چشماش خمار شد و به لبام خیره شد.
خواست بیاد جلو که رفتم عقب.
یقمو گرفت و کشید سمت خودش و لباشو گذاشت روی لبام.
لب پایینشو مک زدم و زبونمو کردم توی دهنش.
دستشو از لای پام در اورد و فرستاد زیر پاهام و از روی صندلی بلند شد.
در تراسو باز کرد و رفت توی خونه.
وارد حموم که شدیم گذاشتم روی زمین.
چسبوندمش به دیوار و تیشرتشو از تنش در اوردم و دوباره لبامو گذاشتم روی لباش.
صدای بوسه هامون توی حموم میپیچید و اکو میشد.
لباسامونو که در اوردیم رفتیم زیر دوش اب.
دوتا انگشتاشو اورد سمت دهنم که لیسشون زدم.
به خودش چسبوندم و دستشو از پشت به سوراخم نزدیک کرد و مالیدش همونجا و یهو محکم کردش تو.
نفس عمیقی کشیدم و چشمامو از درد و لذت بستم که زبونشو کشید روی لبم و بوسیدم.
قطرات اب روی سرم میریخت و از موهام چکه میکرد روی بدنم.
میتونستم گرماش رو حس کنم که بهم منتقل میشد.
مسیحا هم مثل من خیس خالی بود و مژه هاش چسبیده بود به هم.
حالا زیر اب صدبرابر زیبا تر بود.
دستمو روی باسنش کشیدم و بردم لای پاش.
انگشتمو توش فشار دادم اما نرفت تو.
خندیدم و گفتم؛
_خودم گشادت میکنم.
چسبوندم به دیوار و دستشو توم فشار داد..
...
حوله رو دور خودم پیچیدم و رفتم سمت تخت و افتادم روش.
حتی نمیتونستم بایستم.
مسیحا در حالی که موهاش رو با یه حوله کوچیکتر خشک میکرد اومد توی اتاق.
کنارم روی تخت دراز کشید و گفت؛
_خوبی؟
_اره.
تو؟
مسیحا_اگه یکم کوک داشتم بهتر میشدم.
برگشتم سمتش و بهش خیره شدم.
موهاش خیس بود و قطرات اب اروم اروم ازشون چکه میکرد روی بالشت.
موهاشو از صورتش زدم کنار و بوسیدمش.
چشماش رو بست و لبمو مک زد.
کشیدم عقب و لبخندی زدم.
امروز روز خیلی شیرینی بود، البته به جز بعضی قسمت هاش.
اما الان روی اسمونا بودم.
اونم بعد از سه بار ارضا شدن، البته که دو بار بعدیش به شدت اولی نبود.
_دقت کردی زندگی چقدر عجیبه.
مسیحا_اوم.
_همه چیز یه دلیلی داره، با ریز ترین جزئیات.
انگار برای به وجود اومدن هرکدوم و گره خوردنشون به هم ساعت ها وقت گذاشته شده.
مسیحا_اوم.
بهش خیره شدم، با لبخند کوچولویی گوشه لبش داشت نگاهم میکرد.
_زهرمار و اوم.
چته.
مسیحا_درد میکنم.
_چقدر تو سوسولی.
اگه مثل خودت وحشی بودم چیکار میکردی.
مسیحا_از من وحشی تری.
_خودت گفتی دوتا انگشت دیگتم بکن تو دوتا کمه.
مسیحا_من زر زیاد میزنم.
2 829
Repost from N/a
🔞دختره رو شب عروسیش میدزده و پرد*شو میزنه😨❌🔞
#کی*رشو بدون هیچ ملایمتی واردمکرد که #پار*ه شدن# پرد*م و از دست رفتن #دخترونگیمو حس کردم😰🩸🔞
از ته دلم #جیغ کشیدم و از خدا خواستم این #متجاوز #حروم*زاده به زودی بمیره
#محکم و با تمام توانش# داخلم #ضربه میزد که سرم با تاج #تخت برخورد میکرد و...😵💫❌🔥
❌ورود افراد زیر22سال ممنوع❌
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
2 829
Repost from N/a
چنل VIP رمان در اسارت تو پخش شد.
سریع عضو بشید تا نویسنده لینکش رو باطل نکرده 🏃♀🔞🔥
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
رمان دارای صحنه های باز و بسیار خشنه ورود افراد زیر ۲۲ سال ممنوع 🚫🔥♨️
2 829
Repost from N/a
#part70♨️
من رو وارد #اتاقی کرد که دیوار هاش #قرمز بود.
متعجب به اطراف #نگاه کردم که دست رو کشید و من رو روی #تخت پرت کرد و دست هام رو بالا نگه داشت و یک #ضرب کل کی*رش رو واردم کرد که از درد #ناله ی بلندی کشیدم.
پرسنکی به باسن*م زد و #خودش رو بهم فشرد که #نفسم توی سی*نه حبس شد.
تند تند #شروع به تلم*به زدن کرد.
اونقدر #ضرباتش محکم بود که #صدای بهم خوردن #بدن هامون توی کل اتاق می پیچید.
خودش رو ازم #بیرون کشید و به سمت کمد #مشکی رنگی رفت.
با دیدن چیزی که از توی #کمد در آورد درجا #خشکم زد ...💦♨️
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
خشن ترین رمان تلگرام با صحنه های باز و خشن ویژه ی افراد بزرگسال و متاهل🔞🔥
ورود افراد زیر 22 سال به شدت ممنوع❌⚠️
2 829
عقلش را از دست داده بود، نه شوخی نمیکنم.
خودم دیدم که دیگر نه میتوانست فکر کند و نه میدانست که نمیتواند فکر کند.
2 829
Repost from N/a
دختری که اسیر مافیای خشنی میشه و برای رضایتش باید هر کاری بکنه🔞💦🔥
جلو میاد و #سینههام رو چنگ میزنه.
-این لعنتیا رو انداختی بیرون؟ مگه نگفتم لباس درست حسابی بپوش؟
-ب...ببخشید. توضیح میدم
#سیلی محکمی به صورتم میزنه و دستام رو به تخت میبنده.
-وقتی همهی تنت کبود بشه،یاد میگیری
به حرفم گوش بدی.
با هق هق خودم رو تکون میدم که پاهام رو باز میکنه و #شلاق رو روی #آلتم میکوبه.
-دخترهی سرکش!
https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5 https://t.me/joinchat/HKO2Gk46boRmNTk5
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
❗️توجه❗️"لـیـتـل هــاے هــورنــے"❗️توجه❗️
صدای نفس های بلند ترسیده من و #شهوتی🩸🐺 اون سکوت اتاقو میشکوند...🔞
نمیتونستم باور کنم توی خواب دارم با یه ادمنما #سکس🍷🔥 میکنم...😰
انگار ذهنمو میخوند چون گوشمو توی دهنش برد و همونجور که #میک💯👅 میزد گفت: #من_الفاتم_لیتلکوچولو🐺⛓ فرمانده تمامی گرگینه های جهان نه یه ادمنما و #لیسی👅💧روی گردنم کشید....❤️🔥
https://t.me/+SduN_6h02wxmN2Zk
https://t.me/+SduN_6h02wxmN2Zk
"گرگینه ی هزارساله ای که به دختربچه توی خواب تجاوز میکنه👿☔️"
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
گرگینه ی هزارساله😱👅 که توی گوی جفت متوجه میشه یه دخترک روستایی جفتشه❤️🔥💯 و میره تو خوابش و باهاش سکس میکنه😈☔️💦
#گرگینه🐺 #تخیلی🔥 #صحنه_دار🔞
انگشت بزرگ و داغشو دایره وار حرکت میداد بین ک*ص و رون هایی که شدیدا بهم فشارشون میدادم...🤤🍑
انگار از این حرکتم خوشش نمیومد چون تو گلو غرشی کرد😡،انگار متوجه میشدم با غرش هاش چی میخاد بگه ناخوداگاه مطیع خواسته اش شدم و پاهامو از هم باز کردم.🥺
_"آفرین ماهَکم"
صدای بم و کلفتش باعث تحریک شدن بیش از قبلم میشد...💦
پنجه داغش بین پام نشست با صدای بلندی ناله کردم
_اههههههه🔞
خیسی بین پامو لمس کرد و همونجور که شهد وجودمو بین انگشتش میمالید غرید:
_"تو متعلق به منی ماه"😈
🔥' https://t.me/+SduN_6h02wxmN2Zk
🔥' https://t.me/+SduN_6h02wxmN2Zk
🔥' https://t.me/+SduN_6h02wxmN2Zk
2 829
عضو #ش_ق شدشو از شلوارش دراورد و همونطور که آروم #ج_ق می زد گذاشت روی سوراخ خیسم. #سینه هامو مالوند و توی یک حرکت کل #عضوشو توی سوراخم هول داد که از سر #شهو_ت و درد و...💦🔞🍆
https://t.me/+LBgcnBR2hJwzMThk
دختر شهو*تی که به بهونه خواب ک*ص و کو*نشو در اختیار پسره میذاره تا از عقب و جلو بکنتش💦👅
2 829
Repost from N/a
#وزیری_که_بردهی_رعیت_میشه
فول سکسی🧨🔥
گی🏳🌈
#مزرعه_اسلیوها😈🦊
🍆🍆🍆🍆
#گاوآهن رو بهم بست و #شلاق چرمش رو روی #باسنم فرود آورد.
زانومو به زمین #کوبیدم و حرکت کردم. باد به بدن #برهنهام میخورد و رد شلاق #میسوخت.
با هر قدم #پلاگ توی #باسنم میچرخید و به #پروستاتم میخورد.
❌❌♻️❌
https://t.me/+PCMQ0Q5280FmM2M0
2 829
Repost from N/a
پرده زنی دختر باکره ای که بار اولشه داره ار*ضا شدنو تجربه می کنه🤤💦
عقب جلوی دختره رو توی سسک اول یکی می کنه آبشو می پاچه توی...💦🔞
لای بهش*تمو که می مالید از شهو*ت آه می کشیدم. نوک س*ینه های گوشتی و گنده ام سیخ شده بودن و بار اول بود می خواستم ار*ضا شدنو تجربه کنم.
طاق باز منو خوابوند و پاهامو از هم وا کرد. کلاهک عضو*شو روی سوراخ خیسم کشید و همونطور که آروم واردم می کرد س*ینه هامو مالوند. یکی از س*ینه هامو توی دهنش کرد و در حالی که با ولع می خوردش گفت
_فقط سرشو می کنم توش!💦🍆
اومممی کردم و انگاری خوشم اومده بود که سوراخمو به عضوش مالوندم. با این کارم جووون کشداری گفت و س*ینه هامو محکم چلوند. شروع کرد به خوردن گردنم و وزنشو روم انداخت که ناگهان درد شدیدی زیر دلم پیچید و باعث شد جیغ بلندی بزنم...🩸❌
چشمام سیاهی رفت و جاری شدن مایع داغی رو لای پام حس کردم که شاهین بی هوا پاهامو بالا گرفت و...👅💦🔞
https://t.me/+LBgcnBR2hJwzMThk
مردی که هر شب یه دختر با*کره رو زن میکنه💦🩸
به ازای هر ۱۰ بار سک*س از جلو دختره رو مجبور می کنه از عقب بهش بده💦
2 829
Repost from N/a
مستر اسلیو❌ گی🌈
#پسر_وزیر_به_اسلیو_یه_رعیت_تبدیل_میشه_و_پابلیک🥶🍆
⚠️⚠️⚠️⚠️
پاهامو #باز کردم و خودمو در اختیار مردها گذاشتم. دستم ارباب روی #آلتم نشست و نیشخندی زد.
مقابل #اسلیوها و مسترها نشسته بودم و #سوراخ و آلتمو به نمایش میذاشتم.
#انگشت_میشدم و از این تحقیر #سیخ کرده بودم. #دیلدوهای باریک و اشیا نوک #تیز به مقعدم، سوراخمو #گشاد میکرد و ارباب از به #حراج گذاشتن بردهاش لذت میبرد
https://t.me/+PCMQ0Q5280FmM2M0
https://t.me/+PCMQ0Q5280FmM2M0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
#GAY_LOVE❌
#HOT🔥
همانطور که سرش را در گردن پسر فرو برده بود گازهای ریزی از #گردن خوش تراشش می گرفت.
_اهههه🚫
_جونم ،صداتو خفه نکن ،میخوام کامل بشنومش‼️
با آهی که پسرک کشید دیگر نتوانست تحمل کند ،پیراهنش را در#تنش پاره کرد و باک*سرش را از میان پاهایش بیرون کشید .
ع*ضو تح*ریک شده اش ناگهان خودش را نشان داد و خواسته اش را از او تمنا کرد او نیز خواسته اش را بی پاسخ نگذاشت و او را به پشت برگرداند و ع*ضوش را روی س*وراخ تنگ*ش تنظیم کرد♨️⛔️ ....و🔥🔞
https://t.me/+9PMHfd0w3WZkNDM8
2 829
Repost from N/a
توجهی نکردم #کیـ×رمو گذاشتم دم #سوراخش هی فشار میدادم ولی نمیرفت تو دیگه اعصابمو خورد کرد دستمو محکم به#دهنش فشار دادم یه ضرب #واردش کردم که یه لحظه انکار نفس کشیدن یادش رفت بعد #جیغ بلندی کشید منم اه پر از #شهوتی اففف
_چقد....اه......#تنگی تو👅
گرمی #خون رو حس کردم ولی نمیتونستم منکر #لذتش شم..🩸🔥
https://t.me/+n9cdGqxr63JlMjg8
2 829
#پسره_رو_واسه_اینکه_نگاه_های_دیگران_روش_بوده_تنبیه_میکنه🔥💦
صدای عربده ی گوش خراشش به هوا برخاست.
_غلط کردی دکمه های اون لباس لامصبتو باز گذاشتی که همه سینتو ببینن ⛔️
_من که ..کاری نکردم ..فقط مثل همیشه لباس پوشیدم
_گوه خوردی مثل همیشه لباس پوشیدی مگه بی صاحب شدی⁉️
تابه حال او را اینطور عصبانی ندیده بود از شدت عربده هایی که زده بود صدایش خش دار شده بود
_من گوه اضافه خوردم غلط کردم اینجوری لباس پوشیدم
_حالا که همه جاتو دیدن ‼️
تمامی لباس پسر را در تنش پاره کرد و اورا روی تخت انداخت
_امشب بهت میفهمونم تاوان این کارت چیه‼️
بدون مکث لباس های خودش را خارج کرد و پسر را به پشت برگرداند ♨️
نویان تورو جون هر کی دوست داری...نکن ...اینجوری ..که من از ..درد ..میمیرم.
بدون توجه به حرف پسر عض*و ش را که از شدت تحریک شدگی به بزرگترین سایز ممکن رسیده بود را بدون هی رحمی به درون سوراخ تنگ پسر کوبید
_ اه .تو چرا.. اینقدر تنگی❌
بدون مکث شروع کرد به کمر زدن داخل سوراخ تنگ پسر
_نویان ..توروخدا یه.. هق..ی..یکم. آرومتر
_بکش این دردو تابفهمی من چه دردیو وقتی نگاه های دیگران رو تو بود تحمل کردم💢
https://t.me/+9PMHfd0w3WZkNDM8
