𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 828
Suscriptores
Sin datos24 horas
-47 días
-3630 días
Archivo de publicaciones
2 829
Repost from N/a
#خـــــــــشـــــن🔥💦 #بی_دی_اس_ام♨️
من رو روی #تخت محکم پرت کرد و محکم مردو*نگی کلف*تش رو #واردم کرد که از درد جیغ بلندی کشیدم و #پوریا تند تند توم تلم*به می زد.
#پرسنکی به باس*نم زد و روم #بیشتر خم شد و گردنم رو #گاز زد که از درد نفسم توی سی*نه #حبس شد ...💦🔥
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
#رابطه_عریان_بی_پرده♨️
#ممنوعه_و_بدون_سانسور🍑📛
ورود افراد زیر 25 سال به شدت ممنوع❌⚠️
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
_ رو صورتم سوار شو، زود باش!🔥💦
به محضِ مكيده شدنِ #حفرهاش هيسى كشيد.
با لذت مشغولِ تكون دادنِ #باسنش شد.🔞
_ تند تر...لط- آههه...لطفاااا...🥵
با آزاد كردنِ #نالهاش، اينبار دست برد تا خودش لپهاى باسنش رو فاصله بده که با #استقبال مردش رو به رو شد.🤤❌
با بیشتر شدن قدرت مکش ها، #نالید :
_ عاح...فاك.💯
مرد طورى زبونش رو به بال.ز و وروديش میکشيد و میمكيد كه سفتتر شدنِ خودش هر لحظه بيشتر از قبل ميشد.‼️
https://t.me/+nS5yUCDSgaxkYTQ8
https://t.me/+nS5yUCDSgaxkYTQ8
برای خوندن ادامهاش اینجا عضو شو❌🔞
2 829
Repost from N/a
#ســــــــکـــــــس_خــــــــشــــــن💦😈
#پارت_واقعی‼️
روی #پاهاش نشستم و خودم رو بهش #مالیدم که عصبی شد و من رو پرت کرد روی تخت و روم #خیمه زد.
لبم رو به #دندون گرفتم و رها کردم و همزمان #دستش رو روی رون هام می کشید تا به #شورتم رسید.
شورتم رو تو #پاهام ج*ر داد و خودش رو بین پاهام #تنظیم کرد و یک #ضرب مردون*گیشو واردم کرد که ناله ی #بلندی کشیدم.
سی*نه هام رو محکم #فشرد که خودم رو بالا کشیدم.
به #جنون رسیده بودم.
بیشتر #میخواستمش!
لبم رو به دندون #گرفتم و رها کردم.
جامون رو #برعکس کردیم و اینبار من روی اون #نشستم و ...💦🥵
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
https://t.me/+TjSy1L4zHsHXlYe0
ممنوعه ترین رمان تلگرام که با همون پارت اولش کمر واسه ملت نذاشته🤤🔥
سوگل دختر خوش اندامی که وارد عمارت کسی میشه که باعث و بانی نابودی خانوادش شده اما ...♨️‼️
ورود افراد زیر 25 سال به شدت ممنوع❌⚠️
2 829
#maslakh
#part2
از روی صندلی بلند شدم و راه خونه رو پیش گرفتم.
با اینکه توی خرداد بودیم هوا خنک بود.
من زیاد با هوای سرد میونه خوبی نداشتم و ادم سرمایی ای بودم.
معمولا همیشه سردم بود، حتی وسط تابستون.
خیابونا خلوت بودن و کمتر کسی توی کوچه ها دیده میشد.
شاید به خاطر اینکه امروز پنجشنبست همه جا انقدر خلوته و همه احتمالا سرکارن.
همه به جز من.
کلیدو انداختم توی در و بازش کردم.
هوای توی خونه خنک تر از بیرون بود و بوی چای به مشام میرسید.
بعد از در اوردن کفشام و وارد خونه شدم در رو بستم.
مامان توی اشپزخونه بود و داشت صبحانه میخورد.
سرشو بلند کرد و گفت؛
_صبح بخیر.
_همچنین.
یه لیوان از توی کابینت برداشتم و نشستم روی صندلی.
برای خودم چای ریختم و به روزنامه ای که روی میز بود و احتمالا بابا قبل از بیرون رفتن مطالعش کرده بود خیره شدم.
مامان_پسرم.
روزنامه رو برداشتم و درحالی که کمی از چایم مینوشیدم گفتم؛
_بله.
مامان_بابات چندبار گفت دیگه سیگار نکش؟
_منم چند بار گفتم که دوست دارم بکشم؟
مامان_پسر قشنگم، ریه هات خراب میشه.
_باشه، دیگه نمیکشم.
هم من و هم مامان میدونستیم که همچین اتفاقی قرار نیست بیوفته، اما برای پایان دادن به بحث و ارامش خاطر مامان خوب بود.
بعد از خوردن چایم روزنامه رو برداشتم و رفتم توی اتاق.
درو بستم و به فضای اتاق خیره شدم.
انگار اولین بار بود که میدیدمش.
همه چیز رنگ و بوی جدید و نااشنایی داشت.
البته چند وقتی میشد که این اتفاق افتاده بود، که قدیمی ترین چیز ها هم هاله ای از تازگی داشتن.
نشستم روی تخت و به نقاشی های توی اتاق خیره شدم.
تموم عمرم تنها چیزی که برام مهم بود نشوندن طرح های رنگی روی کاغذ بود.
انقدر غرق در نقاشی کشیدن بودم که زیاد به اتفاق های اطرافم توجه نمیکردم.
بعد از مدتی کسی اومد و باعث شد که از من قبلی فاصله بگیرم.
حالا اون دیگه نبود و من با چیزی که کنار گذاشته بودمش تنها بودم.
دیگه حتی میل و رغبت نقاشی کشیدن هم نداشتم.
نه که هنوز خیلی ماریا رو دوست داشته باشم نه، اما هنوز یه گوشه از مغزم خونه داشت.
داستان زندگی من رو انگار ماریا روایت میکرد، در واقع راوی داستان من اون بود.
میتونستم صداش رو بشنوم که میگفت؛
پسرک تنهای قصه روی تخت چوبیش نشسته بود و به گذشته می اندیشید.
گذشته ای که به سختی گذرونده بود و حالا ماه ها ازش فاصله داشت.
غیر از اون به چی فکر میکرد؟
شاید اینده ای تیره و نامعلوم.
به نقاشی پسر مسافر خیره شد، نقاشی ای که ترکیبی از رنگ های مشکی، سفید، خاکستری و قهوه ای داشت.
چمدون خاکی رنگ پسر مسافر نسبتا خالی بود.
انگار چیزی جز یک پالت رنگ، چند قلم مو و کتاب نداشت.
البته چند دست لباس الوده به خشم هم درون کیفش چپانده بود.
از ان لباس ها یکی از پررنگ ترینشان را به تن داشت.
لباسی که نمیگذاشت درست فکر کند.
هرگاه میپوشیدش چیزی میشد مثل یک توهم خشمگین.
انگار ذره ای ناپایدار بود که از غم عالم فرسوده شده باشد.
کمی عصبی بود و خیلی سریع در دل خیابان پیش میرفت.
به کجا میرفت؟
کسی چه میدانست..
...
مامان_سامیار، بابات کت و شلوار کرمیت رو صبح برد خشکشویی.
برو بگیرش که امروز بپوشیش.
سرم رو از توی گوشیم در اوردم و گفتم؛
_حالا لازم نیست اونقدر رسمی بیام.
مامان_خب پس چی میخوای بپوشی؟
رفتم توی اتاق و درو بستم.
حوصله صحبت کردن نداشتم.
بلاخره یه پیرهن سفید با شلوار لی نسبتا گشاد ابی رنگ پوشیدم و یکم به خودم ادکلن زدم.
زنگ خونه که زده شد مامان از توی اتاق صدام زد که برم در رو باز کنم.
درو که باز کردم بابا رو دیدم که کت و شلوارش رو گرفته بود دستش و مشغول برانداز کردنش بود.
_سلام.
بابا_سلام.
وارد خونه شد و یه راست رفت سمت اتاق خودش و مامان.
بعد از اینکه اماده شدن از خونه زدیم بیرون.
مامان_سینا تو نشینی پشت فرمونها، عینک نداری تصادف میکنیم.
بابا درحالی که جیباش رو میگشت گفت؛
_نه من نمیشینم.
و سوییچ رو داد دستم و در عقب رو باز کرد.
نشستم پشت فرمون.
ادرس رو از روی کارت دعوت پیدا کردم.
یه تالار بزرگ بود که کنار یکی از پارک های سرسبز قرار داشت.
جلوی تالار پر از ماشین بود و چند نفری جلوی در تالار ایستاده بودن و صحبت میکردن.
از ماشین پیاده شدم و به اطرافم خیره شدم.
امروز هوا یکم ابری بود و باد خنکی لابه لای درختا میپیچید و شاخ و برگشون رو میرقصوند.
نفس عمیقی کشیدم و هوای تازه رو فرستادم توی ریه هام.
به همراه مامان و بابا از پله ها رفتیم بالا.
دم در دریا رو دیدم که ایستاده بود و با گوشیش حرف میزد.
تیپش اصلا مجلسی نبود و یه پیرهن لی به همراه شلوار همرنگش پوشیده بود.
سرشو بلند کرد و گفت؛
_سلام.
باهامون دست داد و بعد از معذرت خواهی توی پارک غیبش زد.
وارد تالار شدیم، همه جا پر از ادم هایی با لباس های رنگی بود.
سر تاسر تالار رو میزهای سفید چیده بودن.
یه میز خالی پیدا کردیم و نشستیم.
2 829
#part1
چشمانش را که گشود خود را میان اقیانوسی از حس های تیره دید.
احساساتش را کنار زد و به نور لامپی که سوسو میزد خیره شد.
مسخ شده به سمت نور پیش میرفت.
حالا چیزی جز مگسی کوچک و الوده به گناه نبود.
پایان کجا بود؟
اتش گرفتن پر های ظریفش و یا انفجار لامپ؟
شاید هم این دگرگونی و دستان خون الود تیرهاش خود معنی نابودی میداد.
...
ماریا_اما من هنوز دوستت دارم..
به چشمای عسلی بی فروغش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم.
حالا کلماتی که به طرز بی رحمانه ای کنار هم میچید و با فریاد میگفت توی گوشم تکرار میشد.
چیزی نگفتم، الان تنها سکوت کردن جایز بود.
به جنگل خاموش پشت سرش خیره شدم.
میتونستم صدای زوزه گرگها رو بشنوم.
ماریا_با تو ام.
صداش کلفت شده بود و به طرز عجیبی توی گوشهام نفوذ میکرد.
رنگش کبود شده و مایع تیره رنگی مثل اشک از چشماش پایین ریخت.
انگار که چشماش داشتن اب میشدن.
یه قدم جلو اومد و گفت؛
_تو منو نمیخوای..
دستاش انگار کش اومدن و ناخن های سیاه رنگش بلند شد.
ماریا_پس میکشمت.
حمله کرد سمتم و گردنم رو گرفت.
با احساس خفگی از خواب پریدم.
درحالی که نفس نفس میزدم به اطرافم خیره شدم.
نور خورشید از لای پرده خاکستری رنگ به فضای اتاق میتابید.
صدای گنجشکا با وجود پنجره های بسته به گوش میرسید.
دستمو کردم توی موهام و از جلوی صورتم زدمشون کنار.
نمیدونم چرا اما چند وقتی بود که کابوس های شبانه دست از سرم برنمیداشتن و موضوع اصلی خواب هام ماریا و رستا بودن.
ماریا میخواست من رو بکشه و رستا ازم کمک میخواست.
نگاهی به ساعت که نه صبح رو نشون میداد انداختم و پتو رو زدم کنار.
بعد از شستن دست و صورتم و خوردن یه بیسکوییت برگشتم توی اتاق و گرمکن مشکی رنگم رو پوشیدم.
معمولا عادت داشتم که صبحا کمی بدوم و پیاده روی کنم، انگار اینکار بهم ارامش میداد و مغزم رو ریکاوری میکرد.
از توی کشوی میز ارایشی هندزفریم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.
خونه ساکت و اروم بود و تنها صدای چکه اب بود که سکوت صبحگاهیش رو میشکست.
از خونه زدم بیرون.
هوا خنک بود و خورشید هنوز کامل در نیومده بود.
با اینکه هواشناسی اعلام کرده بود که هوا امروز ابریه اما خورشید وسط اسمون خودنمایی میکرد.
شروع کردم به دویدن و یکی از اهنگ های شاهین نجفی رو پلی کردم.
از اول تا اخر کوچه رو طی کردم و وارد خیابون اصلی شدم.
چند کوچه اونطرف تر یه پارک محلی سرسبز داشتیم که من خیلی بهش علاقهمند بودم.
شبا کاملا ظلمات میشد و هیچ لامپی توش وجود نداشت.
معمولا پاتوق معتادا و پسرهای جوون بود.
طول پارک رو چند بار طی کردم و همزمان با اهنگ لبخونی میکردم.
من اگه خسته شبیه تن ایران بودم
من اگه لحظه پایانی انسان بودم
خاطرات تو منو زنده نگه داشت هنوز
وسط بی تو ترین نقطه زندان بودم
بلاخره خسته شدم و روی یه صندلی نشستم.
یه نخ سیگار در اوردم و گذاشتم بین لبام و روشنش کردم.
خداروشکر بابا امروز سرکار بود و قرار نبود به خاطر اینکه بوی سیگار میدم یه بحث راه بندازه.
جدیدا دعواها و بحثام با خانواده به بیش از حد معمول رسیده بود.
مامان بابام انگار نمیخواستن تغییر من رو قبول کنن.
توی وجودم هنوز دنبال اون پسرک ساکت و حرف گوش کنشون میگشتن اما چند مدتی میشد که گمش کرده بودم.
نمیدونم این تغییر ناگهانی از کجا پیداش شد، اما اگاه بودم که یه شبه به وجود نیومد.
پسر بچه ای ظریف اندام اومد سمتم.
_اقا جوراب میخرید؟
به چشم های سبز و بی فروغش که پشت عینک شیشه ای ته استکانیش پنهان شده بودن نگاه کردم.
معمولا با خودم کارت یا پول نمیوردم مگر اینکه بخوام سیگار بخرم.
_پول همراهم نیست.
نگاه غمگینی بهم انداخت و راهشو کشید و رفت.
نفس عمیقی کشیدم و به دود سیگار خیره شدم.
بارها این پسر بچه رو دیده بودم و چندباری هم ازش جوراب خریده بودم.
اما مگه یه ادم چقدر جوراب لازم داشت؟
کامی از سیگارم گرفتم و روی صندلی خاموشش کردم و پرتش کردم روی زمین.
زیاد نگذشته بود که از کارم پشیمون شدم.
خم شدم و فیلتر رو برداشتم و گذاشتم توی پاکت تا بعدا بندازم سطل زباله.
2 829
2 829
#استارت رمان #گی #مسخ
ژانر؛ #ترسناک #جنایی #طنز #عاشقانه
پیدا کردن پارتها با سرچ #part1
نویسنده؛ Elahe
ایدی نویسنده؛ @Thshelip
هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی ندارد ولی امکان پاره شدگی دارد.
T.me/dark_spectrum
2 829
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
یعنی یه پسر هم میتونه جنده بشه؟ 🤔⁉️🔞
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
وحشتزده به آلتش نگاه کردم و داد زدم : نههههه !! ولم کن بخدا به هیچکس نمیگم چیکار کردی ... قول میدم هیچ کس نفهمه ولم کن 😭😫🙏
انگار ترسیدن آدما براش عادی بود که خندید به همون حالت برهنه روی تنم نشست 💦🔞
_ دوست داری هر شب زیر فشار ک*یرم ناله کنی ولی راه فرار نداشته باشی؟😔😈
+ نههههههههههههههههههه ‼️😭😱😫
برای خوندن ادامهی رمان بالا وارد چنل زیر شو😉🔞👇
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
2 829
2 829
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
+ ولی من خودم دوست پسر دارمممم 😭💦🏳️🌈 ولم کن اردوان !! 😡🥺
_ ببین پسر جون! اول من عاشقت شدم بعد اون حرومزاده وارد زندگیت شد ‼️
یا مال من میشی یا همینجا خودم مهرمو به تنت میزنم ‼️🔞💦
یه رمان فول هات و سکسی واسه کاپلای گی 🙈😁🔥
‼️باز تاکید نکنمااا ! لینکش دقیقا ۲۴ ساعت دیگه باطل میشه 🤫👊‼️
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
2 829
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
دوست صمیمی پسره تو سفر بهش تجاوز کرد و... 🔞🏳️🌈👀
‼️ توجه ‼️ این رمان به دلیل توصیف دقیق صحنههای تجا*وز برای مخاطبین زیر ۱۸ سال مطلقاً ممنوعه !
#بخشی_از_رمان 🔞🏳️🌈💦
بیتوجه به نعرههای دلخراشم وحشیانه آلتش رو به سوراخ باسنم میکوبید و لذت میبرد 😭😭💦
اشکهای داغم تمام صورت و گردنم رو خیس کرده بودن اما امیر بیخیال به کارش ادامه میداد.😡🏳️🌈🔥
همون حین بود که دزد شب قبل از پناهگاهش بیرون پرید 😥
از غفلت ارسلان استفاده کرد و با ضرب سریع چاقو به سرش اونو نقش زمین کرد و ...😰💦🔞
👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞👇🔞
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
https://t.me/+CZw5e_YjWygzNGY8
2 829
Repost from رمانهای حقعضویتی 🔞💦
پسره عاشق دوست صمیمی باباش میشه ولی پدرش میفهمه و ...😱🔞🔥
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
ضربان قلبم بالا رفته بود و پاهام کمکم سست میشدن 😥
زمزمه کردم : ما هیچ کاری نکردیم بابا ...
بلندتر از قبل فریاد کشید :
_ ببند دهنتو پدر سوخته !!! رفتی زیرخواب رفیق چندین سالهی من شدی ؟؟😡🔥👊
مسعود که تا اون لحظه ساکت بود جلو اومد و گفت :
_ جوش نزن حمید ... هر چی بین من و پسرت بود دیگه تموم شده ! 🤦♂️
با این حرفش ، بند دلم پاره شد 😞 اما کاری از دستم بر نمیومد و فقط ...
💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞💦🔞
توجه : لینک رمان تا ۲۴ ساعت دیگه باطل میشه
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
https://t.me/joinchat/XFRVbb94VK5iMWU0
2 829
Repost from 🐇گسترده نگاره( دومی)🐣
چنلی پر از رمان های #تکمیل شده با ژانر های مختلف از جمله:
#لزبین🍒 #گیلاو🏳️🌈 #بی_دی_اس_ام 🔞 #رمانتیک #فورســـــام #تریسام #ددی_لیتل_گرل_مامی⛓ #بیدیاسام♨️
رمان #جدید با پر از #صحنه های #اسمات و #هات 🔥
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
2 829
Repost from N/a
سکس دو تا دختر حشری🤤💦
_نکن🥵
کنار گوشش زمزمه کردم
+هیس فقط خودتو بسپار به من 😈
از رو شورتش مالیدمش همزمان گردنش و مک زدم میترا باز آه هاش تو دستش خفه می کرد حرکت دستمم تند تر کردم و گازی از گردنش گرفتم میترا آخی گفت💢
از پشت خودش و بهم می چسبوند گازی از گوشش گرفتم که آخی گفت و پاهاش لرزید میخواست بیوفته که.... 🚫🚫
https://t.me/Savage_rainbow
https://t.me/Savage_rainbow
2 829
Repost from N/a
نوووود از هر جای بدن بخوای به صورت عکس و فیلم 🍌🍑🍒
Download Download Download
#ممنوعه_بدون_سانسور🍑📛
پارت54💯
از #لذت زیاد ناله هام به #جیغ تبدیل شد ومحکم خودمو به تخت میکوبیدم.
بین پام نشست انگشتشو سمت #دهنم اورد. تو دهنم کردم با #حشریت ولع محکم میک میزدم وکامل #خیسش کردم.
دراورد انگشتشو به سمت پشتم برد .با شصتش یکم با #پشتم بازی کرد که حس کردم داره #نبض میزنه.
تو حاله خودم بودم که #سریع انگشتشو برد توم.
نفسم #برید .بلند بلند گریه میکردم وما بینش ناله .
چندثانیه بعد انگشتشو توم تکون میداد #درد جاشو داد به #لذت و شروع کردم ناله کردن بین پام شروع کرد #نبض زدن.
با وارد شدن چیزه #سردی توم چشمامو باز کردم . . .❌⚠️
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
https://t.me/+WT4DTVGcQO2xpe4P
🔞🍼 این چنل خفن پر از فایل رمانای #لزبین و #لیتل_گرل...💧⛓📛
2 829
Repost from N/a
بعد از مهمونی داغ میکنن و رلش با دیلدو میکنتش👅💦
نفس عمیقی کشیدم که #گاز ریزی از گوشم گرفت چشتم بسته شد و نفسم تو سینه حبس از همونجا تا #گردنمو لیس کشید🤤👅
آه کوتاهی کشیدم شروع کرد #مک زدن و #لیس زدن گردنم آهی کشیدم که بهار #وحشی شد و گازی از گردنم گرف آخی گفتم که بلند شد و هم لباسای خودشو در آورد هم منو
به #دیلدو کمریش خیره شدم که روم خیمه زد و گفت
_میخایش؟ 🥵
سر تکون دادم فقط بهار لیسی به #نوک_ممه ام زد و شروع کرد# خوردنش💢💦
ناله های منم شروع شد جدا شد و از رو ممه ام تو #کو_صم لیس زد ناله هام بلند تر شده بود #چوچولمو به دندون کشید رو تختیو چنگ زدم حسابی که #خیسش کرد جدا شد و آروم آروم #دیلدو رو توش کرد کمرمو و بلند کردم و آهی کشیدم آروم آروم شروع کرد به #تلمبه زدن و...🔞🔞🔞
📛💦 https://t.me/Savage_rainbow 💦📛
📛💦 https://t.me/Savage_rainbow 💦📛
2 829
اگر میتوانستم خود را میکوبیدم و از نو میساختم.
باب رویاهای تو.
گر میتوانستم موجودی میشدم که تو میخواهی.
اما مشکل تو اخلاق، چهره و نام من نیست، تو با گِلی که بوی تورا میدهد مشکل داری.
