es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 829
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
روی #التـ.ش بالا پایین میشدم #سینه هامو چنگ زدم ناله ی کردم که #ابشو داخلم اب از بهـ.شتم #میریخت بیرون دستمو روی #آبش کشیدم بردم سمت دهنم با #لذت مکی زدم _جنـ..ده #کوچولوی من 🔥🔞 _#اففففف بازم میخوام #منو بکن💦 _میخوام از پشت #بکنمت دوس داری دوتا #سوراخ هاتم جر بدم💦🍓 https://t.me/+-aLCFSzF1DAwODY0

رمــــــــــــــــــــان‌کـــــــــده کلی رمان می‌ذاره😍🔥 #گی👬 #لزبین👭 #ددی_لیتل🍭👼🏻 #مستر_اسلیو🐶🔥 #سک‌سی🍑💦 #استاد‌_دانشجویی📚🍒 اگه دنبال رمان با ژانر‌های بالایی ولی نمیتونی پیدا کنی #بیا تو چنل زیر چون اینجا کلی #رمان عالی هست که میتونی #بخونی🙈😍 https://t.me/+5nBSJTbW1_I2NDY0 https://t.me/+5nBSJTbW1_I2NDY0

Repost from N/a
#دختره_میماله_بعد_آبشو_میده_بخوره💦🔞 منو نشوند رو #صندلی دستشو فرو کرد تو#دهنم 👅🔥 _خوب #خیسش کن💦 انگشت هاشو یکی یکی #مک زدم وقتی خوب #خیشس کردم از دهنم دراورد #دستشو فرو کرد تو #شورتم #بهشتمو مالید 🔞♨️ _اه تند تر #بمال👅✨ _میخوام #ابتو بدم بخوری 💧 #شورتمو کشید #پایین بین #پاهام جا گرفت #کـ...ر کلفتشو فرو کرد توی #کـ...ص #تنگم _اهههه #کلفته🍆💋 _میخوام #خشک خشک #گا...یده شی #پاهامو کامل باز کرد #دستاشو روی میز🔥 گذاشت #تند تند توم تلـ...نبه زد دستشو روی #چو...لم گذاشت مالید⛔️💦 _دارم #میام اییییی ازم #کشید بیرون سیلی به #کـ...صم زد تند تند #مالید که #ابم توی دستش #ریخت دستشو جلوی #دهنم گرفت با #چندش💧🔞 #نگاهش کردم که دستشو فرو کرد تو #دهنم و گفت _خوب #لیسش بزن وگرنه تا صبح #میگا...مت🍓🔥 https://t.me/+-aLCFSzF1DAwODY0

#خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــر_داغ🔥 #خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــر_داغ🔥 منبع بهترین #رمانای تلگرام رو پیدا #کردم📚😍 همون رمانایی که همه #دنبالشون می‌گردن و #پیدا نمی‌کنن🐳🍇 آره بیبی مبنع رمانای #سک.سی و #خیس کننده رو پیدا کردم🤤💦 #گی👬 #لزبین👭 #ددی_لیتل🍭👼🏻 #مستر_اسلیو🐶🔥 #انتقامی⛓🩸 #سک‌سی🍑💦 زود تو چنل زیر جوین شو تا رمانای هات این چنل رو از دست ندی🤭🍑🔞 https://t.me/+5nBSJTbW1_I2NDY0 https://t.me/+5nBSJTbW1_I2NDY0

مانند آهوی زخمی بر ته چاه عمیق خاطراتش افتاده بود .

چند دقیقه بیشتر پیشم بمان بگذار کمی بیشتر زنده باشم .

#maslakh #part260 ناهار رو با بحث های مسیحا و دریا و افکار متشوش من توی یه کبابی خیلی کوچیک خوردیم. دیوار های کبابی کاشی کاری های سنتی داشت و صاحب مغازه یه فرد سیبیلوی پر حرف بود. بعد از خوردن کباب از سفره خونه خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین. دریا رفته بود توی دستشویی کنار کبابی. زیپ کاپشنمو بستم و رفتم طرف ماشین. مسیحا به ماشین تکیه داده بود و سرش توی گوشیش بود و لبخند میزد. کنارش ایستادم و گفتم؛ _نیشتو ببند. معلوم نیست با کی چت میکنه. خندید و گفت؛ _دایان. لبخندی زدم، دایان واقعا دوست خوبی بود. همیشه میخندوندت، حتی وقتی کیلومترها ازت فاصله داشت‌. نفس عمیقی کشیدم و به بخاری که از سماور بزرگ دم در کبابی بلند میشد خیره شدم. هوا واقعا سرد بود. _خوبی؟ مسیحا_خوبم. _حس بدی نداری؟ مسیحا_میشه یادم نندازی؟ دارم سعی میکنم سرکوبش کنم. سرمو تکون دادم و گفتم؛ _خیل خب. مسیحا_ببخشید سرت داد زدم. _مشکلی نیست. دریا با لبخند از دستشویی خارج شد و با حرکات موزون اومد سمتمون. همون حرکاتی که درحالی که شعر خوشحال و شاد و خندانم رو توی راه مدرسه میخوندیم انجام میدادیم. مسیحا_چته نیشت بازه. دریا_سوسک توی دستشویی بهم به چیزایی گفت. مسیحا_این خواهرت چی میزنه. خندیدم و گفتم؛ _نمیدونم والا بهم نمیگه. دریا_جای اینکه به من بخندین به این فکر کنید که باید چیکار کنید. مسیحا_یه بار دیگه زنگ بزن بهش. گوشیمو در اوردم و شماره الیکا رو گرفتم. _الو؟ سریع گفتم؛ _الو، الیکا؟ _من مامانشم، الیکا رفته بیرون گوشیش رو جا گذاشته. _سلام خاله خوب هستین؟ مامان الیکا_سلام، ممنون. میدونستم که مامان الیکا یکم یبس و کم حرفه پس انتظار سلام و احوال پرسی گرم ازش نداشتم. گفت که الیکا رفته بیرون و تا شب هم برنمیگرده. تماس رو قط کردم و گفتم؛ _رفته بیرون گوشیشو نبرده تا شب هم برنمیگرده. دریا کلاهشو برداشت و سرشو خاروند و گفت؛ _پس با این اوصاف ما تا شب اینجاییم؟ مسیحا_دعا کنید اون دعانویسه شب باشتش. دریا_درسته دعانویسا با جنا در ارتباطن ولی خودشون که جن نیستن شبا بیدار باشن. هرچیزی تایمی داره. مسیحا_اونوقت اگه اینطور باشه من ترتیب تورو میدم. چپ چپ به مسیحا نگاه کردم که شونشو انداخت بالا. دریا_تو ترتیب منو بدی؟ و زد زیر خنده. دریا_بزرگتر از توشم نتونسته ترتیب منو بده. _میشه بحثای بیخود نکنید؟ به‌ جاش بریم یه جاییو پیدا کنیم که شب توی کوچه نخوابیم. اینو گفتم و رفتم سمت صاحب کبابی و گفتم؛ _ببخشید شما کسیو میشناسید که خونشو اجاره بده برای یه شب؟ مرده_اره، از اینجا مستقیم میری میرسی به یه باغ بزرگ با در خاکستری، اون کوچه رو میگیری میری سمت چپ دومین خونه در قرمز داره. زنگ میزنی میاد بیرون باهاش راه میبندی. _مرسی. سوار ماشین شدم و سریع ادرسو دادم مسیحا تا یادم نره. به جایی که مرده میگفت رفتیم و خونه رو گرفتیم. یه خونه بود که یه در فلزی قرمز روبه کوچه داشت و در میخورد به یه راهرو و بعدش وارد خونه میشدی. یه اتاق خیلی کوچیک یه گوشش بود که یه تخت یه نفره داشت. رفتم توی اشپزخونه و در یخچالش رو باز کردم، خالی بود و جز یه بسته نون و یه قوطی پنیر چیزی توش نبود. دریا از توی اتاق داد زد؛ _من توی اتاق میخوابم. مسیحا_هر جهنم دره ای میخوای بخواب. _ولش کن، چیکارش داری بچه رو. مسیحا_بچه هارو باید دعوا کرد تا یه وقت پررو نشن. رفتم سمتش و گفتم؛ _پس من دعوات میکنم. مسیحا_عیح نیخوام. با تعجب نگاهش کردم. صداشو بچگونه کرده بود. با خنده گفتم؛ _یبار دیگه بگو. مسیحا_اصلنشم دلم نمیخواد. رفتم سمتشو لپشو گرفتم و کشیدم. _کیوووت. بخورمت. خندید و گفت؛ _بخورش. _اگه اجازه بدی میخورم. به لبام خیره شد و گفت؛ _اجازه ما دست شماست. رفتم جلو و یقه هودیشو گرفتم و کشیدم سمت خودم. لبام رو روی لبای گرمش گذاشتم و اروم بوسیدمش. دریا_این امیزشتونو بزارید شب که من خوابم بکنید. مسیحا_شبی که مردی منظورته دیگه؟ دریا_تا تورو نکشم نمیمیرم. بی توجه بهشون رفتم سمت اتاق و گفتم؛ _بیاید بخوابیم. دریا دوید سمت اتاق و گفت؛ _تو کمد رخت خواب هست بردار بخوابید تو هال. اینجا جا منه.

Repost from N/a
بیمار اومده مطب و موقع معاینه کردن پروستاتش‌...😱😜 💉💊💉💊💉💊💉💊💉 _ماشالا باسن تپلی داری اینجور نمیتونم معاینه کنم داگی شو حداقل... پوزیشنی که میخواستم رو اجرا کرد و حالا اون باسن سفیدش که دوتا #چال_خوشگل بالاش بود جلو چشمم دلبری می‌کرد. دوتا انگشتم رو روی #سوراخش گذاشتم و فشار دادم که #آهی کشید و جلوتر رفت: این سوراخت هیچیش نیست فقط میخواد یچی بره توش... انگشتم رو #قیچی‌وار تکون دادم که به کمرش #قوسی داد و #ناله‌ای کرد. 💉💊💉💊💉💊💉💊💉 https://t.me/+ROxguL8tMaL_OlwU

ددی #اسپنک محکمی روی باسنم زد که از درد #باسنم و سفت کردم بدون توجه بهم #ضربه ها رو پشت سر هم میزد و اجازه #نمیداد حتی #نفس بکشم از شدت درد به #گریه افتادم و گفتم _ددی، تروخدا غلط کردم دیگه اذیتت نمیکنم #قول میدم توی #مدرسه غلط اضافه نکنم #باسنم و چنگ زد و #دادی کشید که از #ترس توی خودم جمع شدم _ساکت شو کاک‌اسلات من به توعه #احمق نگفتم میری مدرسه اذیت نمیکنی #کسیو هاااان؟! روز اول مدرسه‌ت من باید پاشم بیام اونجا توله سگ؟! وقتی باسنتو جر دادم میفهمیی با حس کردن #دیکش نزدیک #باسنم دادی کشیدم و.... #گی_دام👅🔥 #مدرسه_ای😱 #ددی_لیتل_بوی👼🏻 https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx https://t.me/+nNNGQ0DSjUFhNTcx

#maslakh #part259 مسیحا_من داد نمیزنم. دریا_چرا دیگه داری سر خواهر ناتنی عزیزم داد میزنی. مسیحا با اخم به دریا نگاه کرد و گفت؛ _میشه تو دخالت نکنی؟ دریا_دخالت نمیکنم. نه به خاطر اینکه خواهش تورو پذیرفتم، تنها واسه اینکه خودمم بدم میاد کسی توی دعوام با یکی دیگه دخالت کنه. مسیحا نفس عمیقی کشید و نگاهشو از دریا گرفت و به من دوخت. مسیحا_باشه، ببخشید. من یکم نسخم حالم خوب نیست، دیشبم تا صبح نخوابیدم الان اعصابم خورده. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. بهش خیره شدم، رفت جلوی ماشین و یه سیگار روشن کرد. دریا_چی میکشه؟ _سیگار. دریا_الانو نمیگم، کلا چی میکشه؟ _چیزی نمیکشه. دریا_چرت و پرت نگو گفت نسخم. معلومه یه چیزی میکشه. اصلا حوصله بحث کردن باهاش رو نداشتم و از طرفی هم نیازی نبود پنهان کاری کنم، کل دنیا میدونستن مسیحا یه چیزی میکشه و حالاهم دریا بهشون اضافه میشد. چه اشکالی داشت؟ _کوکائین. سرشو تکون داد و گفت؛ _با اینکه ازش خوشم نمیاد ولی درکش کن، نسخی واقعا چیز بدیه. اعصابت به هم میریزه، کلافه ای، حساس میشی. همش منتظری یه نفر یه چیزی بگه یا یه اشتباهی کنه که بپری بهش. نمیدونم تا حالا تجربش رو داشتی یانه. _تو داشتی؟ نگاهش قفل شد روی چشمام. دریا_زیاد. _تو چی میکشی؟ دریا_بماند. _تو که گفتی تاحالا مواد مخدر استفاده نکردی. دریا_انتظار که نداشتی روز اول اشناییمون دستت اتو بدم و مثل احمقا همه چیز رو بریزم روی دایره. از کجا معلوم که نری به بابام بگی. _الان من که همه چیز رو گفتم احمقم؟ دریا_اره، یکم. سرمو تکون دادم. راست میگفت، چرا همه چیزو لو دادم و راستشو گفتم‌؟ معلوم نیست دیگه چه دروغ هایی بهم گفته. گفته بودم دریا خیلی عجیب و تیزه. بفرما. خیلی با سیاست و کاربلده. مسیحا سوار ماشین شد و سیگارش رو گذاشت توی داشبورد. مسیحا_تو شماره این زنه رو از کجا اورده بودی؟ _یه فالگیر بهم داده بود. مسیحا_چرا شماره اینو بهت داد؟ بهش خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم. حرفاش درست یادم نبود. اخمام رفت توی هم و گفتم؛ _راستش.. رفته بودم پیشش تا بفهمم مشکلم چیه، شماره اینو داد گفت باید بیای پیشش تا بتونه بفهمه مشکلت چیه. مسیحا_چرا این، چرا کس دیگه نه؟ _گفت احتمالا طلسم شدی و برای اینکه طلسم رو باطل کنی باید اسم کسی که نوشتش رو بلد باشی. و گفت که کسی که طلسمت کرده اهل این روستاست، اگه بیایم پیش این یارو میشناستش. سرشو تکون داد و گفت؛ _زنگ بزن به همون دعانویسه بگو شماره رو اشتباه دادی. _اخه شمارش رو ندارم. پوفی کشید و گفت؛ _پس از کجا رفتی پیشش؟ _یکی از دوستام ادرسشو داد. و پیش خودم فکر کردم که میتونم شماره فهیمه رو از الیکا بگیرم. گوشیمو در اوردم و شماره الیکا رو گرفتم. _دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد. تماس رو قط کردم و گفتم؛ _جواب نمیده. دریا_دیدید گفتم اینجا موندگار میشیم. خوب شد گربه هارو سپردیم دست سامیار. بهش خیره شدم، من چی میگم این چی میگه. مسیحا_الان گرسنه ایم مغزامون کار نمیکنه. بریم یه چیزی بخوریم بعد دوباره بهش زنگ بزن شاید جواب داد‌. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. ذهنم خیلی درگیر بود. الان باید چیکار میکردیم؟ چرا فهیمه شماره اشتباه بهم داده بود‌؟ ایا خبر داشت که شماره اشتباهه؟ بیخیال فکر کردن به این موضوع شدم و موکولش کردم به بعد از ناهار. حالا بیشتر نگران مسیحا بودم. گفته بود نسخم.. _مسیحا. بدون اینکه نگاهم کنه گفت؛ _بله. بهش خیره شدم. به روبه روش نگاه میکرد و اخماش کمی توی هم بود. _حالت بده؟ مسیحا_واسه چی؟ _گفتی نسخی. مسیحا_نه زیاد، فعلا خوبم. ولی دعا کن کارمون امشب تموم بشه. چیزی با خودم نیوردم. زیر لب گفتم؛ _امیدوارم.

#maslakh #part258 مسیحا_بنظرت ممکنه این موضوع اتفاقی باشه؟ _نه اصلا. اینکه دونفر که همو میشناسن توی یه شب یه خواب رو هرکدوم از دید خودشون ببینن واقعا عادی نیست. مخصوصا دیشب.. مسیحا_پس چرا اینطور شد؟ _نمیدونم، حتما کار جناست. قیافه متفکری به خودش گرفت و زل زد به چشمام. نسیم ملایم و سردی میوزید که موهای به رنگ خورشیدش رو میریخت توی صورتش. پوستش به خاطر روشن بودن موهاش تیره تر بنظر میومد.. عاشق رنگ پوستش بودم، دیوونم میکرد. توانایی اینو داشت که توی هر شرایطی مجذوبم کنه. مسیحا_مگه جنا میتونن کنترل خواب رو به دست بگیرن؟ _فیلم احضار رو دیدی؟ مسیحا_منظورت کانجورینگه؟ _نه، یه فیلم ترسناک ایرانی ساخته بودن اسمش احضار بود. مسیحا_نه. حدس میزدم، مسیحا از اون ادمایی نبود که وقت فیلم دیدن داشته باشه. معمولا اکثر وقتا بیرون بود و یا درحال کار کردن بود. علاوه بر اون معلوم بود که از فیلم های ایرانی خوشش نمیاد. مسیحا_چرا پرسیدی؟ _اخه توی اون جنه میتونست بره توی خواب زنه و باعث بشه کابوس ببینه. هرچند که جن نبود روح بود، شایدم شیطان بود نمیدونم.. شاید میخوان یه چیزی بهمون بگن. خندید و گفت؛ _چه جنای اسکلی، اگه یه جن بودم هیچوقت دلم نمیخواست برم توی خواب یکی و یچیزی بهش بگم. دریا_چون جن باهوشی نمیشدی. مسیحا_باشه هرچی تو میگی. برگشتم سمت دریا و گفتم؛ _تو دیشب چه خوابی دیدی؟ دریا_بوقلمون های هندی. مسیحا_این بوقلمون های هندی توی یه جنگل تاریک و ترسناک نبودن؟ دریا_نه. توی اتاق خواهر کوچیکترم بودن. قد قد میکردن و خربزه مشهدی میخوردن. _پس چرا دریا خواب مارو ندیده. مسیحا اروم گفت؛ _چون اون اصلا هیچ ربطی به ماجرا نداره و خودش رو انداخته وسط ما. _تو ربط داری؟ چپ چپ نگاهم کرد. قصدم تیکه انداختن بهش نبود، واقعا سعی داشتم ربط این موضوعات رو به هم پیدا کنم. چرا باید کابوسی ببینم که به اتفاق های اخیرم ربط داره و مسیحا هم دقیقا همون رو از یه دید دیگه ببینه.. توی خواب اون من داشتم از دستش فرار میکردم، ولی من درواقع از اون فرار نمیکردم بلکه برای اینکه اون دوتا موجودی که دنبالم بودن بهم نرسن میدویدم. شاید مسیحا هم ربطی به این جریان ها داره. مسیحا_حالا که دارم فکر میکنم یه نفر دیگه هم بود. _کی؟ مسیحا_یه مرد قد کوتاه که پوستش چروکیده و خونی بود. سرمو تکون دادم، پس مسیحا از چشم اون زن چادری خواب رو میدید. دریا_من خسته شدم بلند شید بریم. هیچکدوممون مخالفت نکرد و هردومون بلند شدیم. انگار از حرف زدن دوباره باهم باک داشتیم. دیگه نمیخواستیم چیزای ترسناک جدیدی رو که ذهنمون توانایی هضمشون رو نداشت بشنویم. داشت چه اتفاقی میوفتاد؟ یک ساعت پایانی خیلی سریع گذشت و ما با رد شدن از تابلوی کوچیکی که روش زده بود به تنوران خوش امدید وارد روستا شدیم. همه جا پر از درخت های قطور و کوتاه قد بود. به اطرافم خیره شدم، کوچه ها خاکی بودن و اسفالت نداشتن برای همین میتونستم صدای سنگ ها و ماسه هایی که زیر چرخ ها میرفتن رو بشنوم. شیشه رو کشیدم پایین و از پنجره به بیرون خیره شدم. اولین چیزی که راجب این روستا جلب توجه میکرد خونه های کاهگلی و اجری با سقف های شیب دار بود. از وسط کوچه های تنگ و خاکی یه جوب کوچیک رد میشد که توش پر از اب تیره رنگ بود. مسیحا اروم میروند و به اطرافش نگاه میکرد. بلاخره به جایی رسیدیم که زمین خاکی نبود و همه جا اسفالت شده بود. به نظر میومد که اینجا بالاشهر باشه. خونه ها با نمای سنگی بودن و خبری از جوب ها وسط کوچه نبود. کم کم از خونه ها فاصله گرفتیم و وارد یه جنگل شدیم. به مسیحا نگاه کردم و گفتم؛ _بیشتر از این نرو. ماشینو نگه داشت و گفت؛ _زنگ بزن به اونی که باید بریم پیشش. گوشیم رو در اوردم و شماره ای که فهیمه بهم داده بود رو گرفتم. اولش رد تماس زد اما برای بار دوم که زنگ زدم جواب داد. صدای یه پسر جوون بود. پسر_اموزشگاه تست کنکور مشرق زمین بفرمایید. با تعجب گفتم؛ _اموزشگاه تست کنکور!؟ پسره_بله. _ببخشید! شما از کدوم شهر هستید. پسره_یاسوج. _اشتباه تماس گرفتم شرمنده. تماس رو قط کردم و با چشمایی که از تعجب باز شده بود به مسیحا نگاه کردم. دریا_چیشد؟ _شماره مال اموزشگاه تست زنیه. مسیحا_چی!؟ دریا_مطمئنی شماره رو درست گرفتی؟ شماره رو چک کردم و گفتم؛ _اره همین شمارست، به اسم دعانویس سیوش کردم. مسیحا_عالی شد واقعا. دریا_شاید شمارش رو عوض کرده. مسیحا با اخم بهم خیره شد و گفت؛ _تو قبل از اینکه ما بیایم نمیتونستی یه زنگ بزنی ببینی اصلا همچین ادمی وجود داره یا نه!؟ سریع گفتم؛ _خب من چمیدونستم اینطور میشه. مسیحا_به هرحال باید زنگ میزدی. اصلا گیریم خودش بود، ما نباید ادرسی چیزی میداشتیم. صداش رفته بود بالا. با اخم گفتم؛ _مسیحا سر من داد نزن. مسیحا_تو به این میگی داد؟ _اره داری بلند حرف میزنی، من جفتتم صداتو میشنوم لازم نیست فریاد بزنی..

Repost from N/a
💦🔞خـیـــســـ تــریـــن چــنـــل 2022🔞💦 این چنل منبع #رمان های #فایل شده #هورنی و #هات🔥 https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk دنبال رمانای #BDSM می‌گردی؟😍 #رمانایی با صحنه‌های خیلی باز و #خشن⛓🩸 گرایش داریو دنبال رمانای #LGBT هستی؟؟ دلت میخواد کلی رمان #گرایشی بخونی؟🔥🍑 این چنل خفن کلی رمان با ژانر #ممنوعه داره!🤤👌 https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk

داشته خود ارضایی میکرده که...😱♨️🍆 https://t.me/+o_FAakeFR7M1ZGI0 فکر اینکه جای #چکاوک باشم و تکین با اون حجمش داخلم #تل‌نبه بزنه حش‌رم شدید زد بالا. انگشت #فاکم رو داخل #ک**صم کردم و عقب جلو کردم. دومین انگشتم رو هم اضافه کردم و تند.تند تو خودم تکون دادم. #چشمام رو بستم اما با حس دستای تکین روی انگشتام چشمام رو باز کردم. با دیدن چکاوک بین #پام ناخداگاه پاهام رو دور #گردنش حلقه کردم و به سمت #ک**صم کشیدم و...🔞🔥😈 https://t.me/+o_FAakeFR7M1ZGI0 #تریسام #میس_مستر_اسلیوگرل

Repost from N/a
❗️توجه❗️ "لــیــتــل هـــاے هـــورنــــے" ❗️توجه❗️ منبع رمان های فایل شده #کمیاب #بی‌دی‌اس‌ام 🔞|https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk منبع #رمان های #فایل شده #هورنی و #هات🔥 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk دنبال رمانای #LGBTQ می‌گردی؟😍 #رمانایی با صحنه‌های خیلی باز و #خشن⛓🩸 گرایش داریو دنبال رمانای مربوط به گرایشتو بخونی ؟؟ معدن رمان های ممنوعه #گرایشی...🔥 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk این چنل خفن کلی رمان با ژانر #فول_صحنه داره!🤤 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk 🔞| https://t.me/+95y9WU8YnwY4NDhk ❗️جوین❗️"همراه با شورت اضافه"❗️جوین❗️

توله سگ نج&سی که زیر و میس و مسترش گای&یده میشه😏🔞♨️💦 پارت واقعی رمان🤭❌🔥 بی اختیاز #موهاش رو چنگ زدم و #خشن سرش رو بالا آوردم. لبام رو روی #لباش کوبیدم و شروع به گاز گرفتن کردم و اون هم متقابلن گاز می‌گرفت. ازش جدا شدم و به سمت #چکاوک برگشتم دستم رو زیر چونش به نوازش در آوردم و ادامه دادم: -اومم نمی‌دونم وقتی دو تا وحشی به یک بچه گربه میرسن چی میشه اما بزار امتحان‌کنیم😈 https://t.me/+o_FAakeFR7M1ZGI0 ناخونام رو توی #باسنش فرو کردم و #خیس شروع به #بوسیدن تکین کردم تا وقتی که گرمای #خون رو زیر دستم حس کردم. فشار دستم رو کم کردم و دستای خونیم رو دور گردن #تکین حلقه کردم که تکین اسپنکی به #باسنش زد. - داگی شو. بدن #چکاوک ریز لرزید و...🍆🍑💉🩸 https://t.me/+o_FAakeFR7M1ZGI0

Repost from N/a
مذهبــــــــــــــی گــــــــــــــــــــی _چه معنا داره یه مرد تو #بغل همجنس خودش باشه اون هم با لباس #تنگ و #بدن_نما⁉️ با لحن #اغواگری گفت: _حاجی #دوست داری فقط تو #بغل خودت باشم⁉️ _لعنت بر شیطون🤬 خنده ای کرد روی پاهاش نشست و #خمار لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد نیپل هاش رو به دست گرفته بود و فشار میداد که اخی گفت #التش رو روی #لب هاش گذاشت بعد از خوب #خیس شدنش باکسرش از پاش کند چنگی به #بی*ضه هاش زد از درد چشم هاش #سیاهی رفت کاندوم رو روی #عضوش کشید یه ضرب وارد #سوراخش کرد💦 https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx

یه وقت راجب رمان نظر ندید؛ @nashnaselahe

با پرواز کفترا میریم به سمت قهقرا.

Repost from N/a
مذهبــــــــــــــی غیرتـــــــــــــی گــــــــــــــی _ستوان هر صدای آه و ناله تر این خونه میاد معلوم نیست کی همخونه ی این #پسر جوونه⁉️ همه دور ستوان جمع شده بودن و شکایت ارشاد رو می کردن ارشاد دم به #گریه میگه _بس کنید به شما چه که تو خونه ی من چی میگذره‼️ مردای #محل حمله ور میشن بهش و با مشت و #لگد تا میخوره میزننش وقتی #حاجی سر میرسه همه رو کنار میرنه و داد می کشه: _کی گفته به نور #چشمی #حاج فلاح دست بزنید #دست همتون رو قلم می کنم جسم #بی_جونش رو از وسط کوچه بغل کرد و توی اتاق خواب بردش لب_هاش رو روی #لب_هاش گذاشت #لب پایینیش رو کمی کشید #زبونش رو روی لب هاش کشید تنش #داغ شده بود دست و پا شکسته باهاش #همراهی می کرد دستش رو سمت #عضوش برد و فشاری بهش وارد کرد که ریز ناله کرد💦 https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx https://t.me/+LoF29NL7knZhNjQx

Repost from N/a