𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 838
Suscriptores
-324 horas
-57 días
-7130 días
Archivo de publicaciones
2 838
تنها چیزی که از اشکهای من شور تره دست توعه، انقدر نمک داشت که یکبار گرفتمش و دیگه نتونستم ولش کنم.
2 838
#part221
اب دهنم رو قورت دادم و پوزخندی زدم.
تیکه انداختن بهش واقعا برام لذت بخش بود.
شاید با متهم شدن ذرهای از ظلمهایی که در حقم کرده بود رو جبران میکرد.
_چیه؟
میخوان ببرنت جنگل؟
نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به هیوا که دست به سینه بالای پلهها ایستاده بود انداخت.
ابوهادی_برو تو.
اخمی کرد و بی توجه بهمون رفت تو و در رو بست.
با کشیده شدن دستم سرم رو پایین اوردم.
ابوهادی_برای مراقبت کردن از توی احمق نمک نشناس اونجاهم میرم.
لبهام از شدت حرص به خنده باز شد، اما خونسردیم رو حفظ کردم و خیره به چشمهای سبزش غریدم؛
_منو میخوای از کی محافظت کنی؟
خودت؟
دستمو از دستش کشیدم بیرون و ادامه دادم؛
_فقط با مردنت این لطف رو بهم میکنی.
نفس عمیقی کشیدم و بی توجه بهش رفتم سمت پله ها.
نمیخواستم برم طبقه پایین، حوصله اون سکوت احمقانه رو نداشتم.
چندروزی بود که کاری به کار همدیگه نداشتیم و مشکلی بینمون نبود، اما هروقت که تصور میکردم چه کارایی میتونست با مادرم کرده باشه حالم بد میشد.
شاید هم مشکل از خود اون زن بود، نمیدونم.
در رو باز کردم و رفتم تو.
پسر هیوا روی زمین خوابیده بود و خبری از حور و ماوا نبود.
احتمالا دوباره رفته بودن خونه داییش.
در رو قفل کردم و رفتم سمت اتاقش.
توی چهار چوب ایستادم و بهش نگاه کردم.
روی زمین نشسته بود و با قیچی کوچیک صورتی رنگ موخورههاش رو کوتاه میکرد.
برام جالب بود که توی این فاصله چند ثانیهای چطور به فکرش رسیده بود اینکار رو انجام بده.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_خیلی راحت میتونی خرش کنی، بلد نیستی.
روی صندلی پلاستیکی ای که یکی از دستههاش شکسته بود نشستم و گوشی ارشیارو توی دستم فشردم.
_کیو؟
اراز؟
چشماش رو تنگ کرد و با همون صدای خمار گفت؛
_نه بابا اراز کدوم خریه.
این مردک چلغوز رو میگم.
ابروهام پرید بالا و بدون مکث گفتم؛
_واسه چی خرش کنم؟
هیوا_مگه اذیتت نمیکنه؟
جوابی بهش ندادم که ادامه داد؛
_من هیچوقت نمیتونم همچین کسی رو بالای سرم تحمل کنم.
جات بودم یه فکری به حالش میکردم.
شیرینی نعنایی روی طاقچه رو برداشتم و درحالی که جلدش رو باز میکردم پرسیدم؛
_چیکارش کنم؟
بکشمش؟
هیوا_نه.
باهاش راه بیا.
خرش کن دیگه.
خودت میدونی تو کفته.
کارایی که بلدی رو انجام بده.
اخمام رفت توی هم و با انزجار گفتم؛
_دهنتو ببند.
مگه من مثل توام همه چیز رو با لنگام حل کنم؟
من چه کاری با اون احمق میتونم داشته باشم؟
همینم کم مونده.
پوزخندی زد و از توی اینه خاکی نگاهم کرد.
هیوا_همونکاری که با اون پسره کردید با این میکردی الان دهنش رو بسته بود.
انسه رو پرت میکرد بیرون توهم بعد از اینکه یجوری چاپیدیش با یه مرگ موشی چیزی میکشتیش و هرچی داشت مال تو میشد.
بلد نیستی دیگه.
درحالی که پیش خودم فکر میکردم که چطور میتونست اونهمه احمق باشه غریدم؛
_تو اگه این چیزارو بلد بودی شر اون شوهرتو کم میکردی.
هیوا_شوهر من پول نداره که بخوام ازش بکنم.
درضمن حق طلاقم ندارم و از پس این تخم سگشم تنهایی برنمیام.
بعدم طلاق بگیرم که چی بشه؟
بیام بغل دست این پسره اسکل و مادر معتاد دیوانش؟
شیرینیم رو گذاشتم توی دهنم و موهام رو از جلوی چشمام زدم کنار.
میدونستم که نگاه ابوهادی بهم اصلا جالب نیست و قصدای دیگه ای داره.
اما هیچوقت اونطور جدی نبود که بخوام همچین فکری پیش خودم بکنم و چنین برنامه ای بریزم.
درواقع هرکاری که میکرد و هرنگاه و طرز فکری که داشت، مطمئنا هیچوقت عملی نمیکرد.
خداقل به خاطر شرایط و ابروش.
_اولا که اون پسره قیافه درست حسابی داشت مثل این فقط ریش و پشم و شکم نبود.
دوما اینو بکشم فکر کردی حل میشه؟
تازه معلوم نیست از کجا براش پسر در اومده.
از اونور یه مادر جادوگر داره بدتر خودش که الان برادراشو فرستاده سراغش.
بعدم جناش رو چیکار کنم؟
چشماش رو تنگ کرد و از توی اینه نگاهی بهم انداخت.
هیوا_پسر براش در اومده؟
شونم رو انداختم بالا و دستام رو به هم گره زدم.
دلم نمیخواست راجب ارشیا باهاش صحبت کنم.
مخصوصا حالا که هنوز درمورد خواهر برادر بودنمون مطمئن نبودم.
از اون گذشته اگر هیوا از این موضوع با خبر میشد، پشت سرش حور و ماوا و انسه هم میفهمیدن.
و این یعنی با خبر شدن ابوهادی از این موضوع که نه من و نه ارشیا نمیخواستیم این اتفاق بیوفته.
فقط منتظر بودم جواب ازمایش رو ببینم، اونوقت خوب میدونستم باید با اون مرتیکه احمق چیکار کنم.
تاوان همه کارهایی که با من و مامانم کرده بود رو پس میداد.
هرچند که هنوز مطمئن نبودم کاری با اون زن کرده باشه.
وقتی دوتا بچه هاش من و ارشیا بودیم، هیچ چیزی راجع بهش نمیتونست تعجب اور باشه.
تربیت چنین بچههایی رو فقط یه زن روانی و کاملا داغون میتونست برعهده بگیره.
هرچند که من تاحالا حتی از نزدیک ندیده بودمش، چه برسه به تربیت شدن زیر دستش.
2 838
تورا میخواهم تریاقی باشم که نیمه شب روی درد استخوانسوز بدن نحیفت چمبره میزند.
مرا لمس کن و ارام ارام بخواب.
2 838
#part220
از چندروز پیش تاحالا، هر لحظه رو به اون اتفاق فکر کردم.
شبها بدون تصور چهرش توی اون فاصله کم خوابم نمیبرد.
نمیدونم چی داشت که با وجود این وضعیت قاراشمیش زندگیم باز هم ازش خوشم میومد.
البته خوش اومدن فقط برای یه لحظهش بود و بیشتر به اولین باری که دیده بودمش میخورد.
حالا برام ارزشمند تر از اون حرفها به نظر میرسید.
فقط نمیدونستم چرا اینطوری رفتار میکرد.
شاید واقعا من توی ذهنش یه دختربچه احمق بودم.
به هرحال پنج سال فاصله سنی چیز کمی نبود.
اونطوریم که خودش میگفت از دخترای بزرگتر از خودش خوشش میومد.
پس من قطعا براش فقط حکم وقت گذرونی رو داشتم.
هیوا_کیه اونی که ازش خوشت میاد؟
چیکارهست؟
به قطرات بارون که روی زمین میباریدن نگاه کردم و پوفی کشیدم.
_خیلی باهم فرق داریم.
هیوا_پولداره؟
_نه.
ولی خب مثل من اس و پاس نیست.
خیلیم ازم بزرگتره.
احساس میکنم فقط واسه مسخره بازی باهام میچرخه.
سرم رو به دیوار تکیه دادم و دودم رو فرستادم تو که طعم شکلات و قهوه توی ریههام پیچید.
هیوا_یعنی واسه سکس؟
سرفه ای کردم و نفس عمیقی کشیدم.
_خیلی تلاش کردم به اونجا برسه، ولی مثل اینکه حتی نمیخواد اینکارو کنه.
و با خارج شدن این جملهها از لای لبام به عمق فاجعه پی بردم.
چرا فکر میکردم اراز با اون تیپ و قیافه و اخلاق قراره بخواد بامن کاری داشته باشه؟
منی که کل محله فکر میکردن خرابی چیزیم و حتی صد تومن ته حسابم نبود.
از اون گذشته لای معتادا و گدا گدوله ها بزرگ شده بودم و به قول خودشون رفتارام اینهمه سبک بود.
واسه کسی مثل اون که بنظر میرسید هدف جدیای رو توی زندگیش دنبال میکرد و پی بچه بازی نبود فقط یه ادم اویزون بودم.
منم اگر 25 سالم بود با یه دختر 18 ساله لوس و بی ادب و دست کجی مثل خودم نمیگشتم.
هیوا_عکسشو داری؟
دوست نداشتم عکسشو نشونش بدم.
اما خب بر خلاف خواسته حقیقیم گوشی ارشیارو که ریستش کرده بودم و سیمکارت خودم رو گذاشته بودم توش از جیبم خارج کردم و رفتم تو پیجش.
هرچند که زیاد از خودش عکس نزاشته بود، اما از همون سه چهارتاش میشد تشخیص داد که اصلا به هم نمیخوریم.
هیوا گوشی رو ازم گرفت و عکسارو بالا پایین کرد.
هیوا_احمق این خیلی ازت بزرگتره.
قیافهش بچهگونه نیست.
سرم رو تکون دادم و به لبخند گشاد و چشمای سبزش توی عکس خیره شدم.
بنظر میرسید مربوط به پارسال و تولد 23 سالگیش باشه.
هیوا_شبیه بازیگرای خارجیه.
بنظرم هیچ جاشو دستت نمیده.
اخمام رفت توی هم و خواستم گوشی رو ازش بگیرم که دستشو کشید عقب و زد عکس بعدی.
توی باشگاه گرفته شده بود، با تاپ، شورت و دستکش بوکس.
ابروهاش پرید بالا و پکی به سیگارش زد.
هیوا_از دخترا خوشم نمیاد ولی چه هیکلی داره.
منو نمیکنه؟
_منم تورو نمیکنم چه برسه به اون که به خودمم محل سگ نمیده.
قهقههای زد و از شدت خنده به سرفه افتاد.
رفت عکس بعدی و با صدای گرفته گفت؛
_تتوکاره؟
نگاهی به عکسش انداختم و سرم رو تکون دادم.
لبخند گشادی روی لبهای ورم کردش نشست و چشماش تنگ شد.
اخمم رو پررنگ تر کردم و گوشی رو ازش گرفتم.
هیوا_یه فکر عالی کردم.
_فکراتو برای خودت نگه دار.
هیوا_اگر میگی تتو کاره میتونی بری بگی برات رو سینهت یا پایین رو تتو بزنه.
شاید بعدش یکارایی کرد.
_ایده های احمقانهت رو برای خودت نگه دار.
مثلا اونجام چی تتو بزنم.
خیلیم درد داره.
شونش رو انداخت بالا و با لبخند ادامه داد؛
_نمیارزه؟
مگه همینو نمیخوای؟
نگاهم رو ازش گرفتم و به عکساش دوختم.
وقتی چهره و بدنش رو میدیدم بیشتر به انجام دادن فکر هیوا تحریک میشدم.
_من نمیخوام فقط کار به اونجا برسه.
میخوام دوستم داشته باشه.
هیوا_کی تورو دوست داشته که این دومیش باشه؟
پوزخندی روی لبم نشست و از سرما به خودم لرزیدم.
_هیچکس.
هیوا_بعدم طرف دختره.
دوست داشتن و این چیزا مال تو فیلماست.
الان حتی دختر پسرشم همو دوست ندارن.
اینم که ازش معلومه توی این فازا نیست.
به همون دستمالی شدن راضی باش.
_دهنتو ببند دیگه خیلی حرف زدی.
برو بالا صدای اون تخم سگتو ببر شبا خواب واسمون نزاشته.
به همین چیزا فکر کردی که هردو روز دکتر زنانی.
نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که میخندید از روی پله بلند شد.
هیوا_اخر همون ابوهادی این بلاهارو سر خودتم میاره.
بشین و نگاه کن.
اداش رو در اوردم که در باز شد و تونستم ریخت نحس ابوهادی رو پشتش ببینم.
نیم نگاهی به هیوا انداخت و استغفراللهی زیر لب گفت.
به زور جلوی خودم رو گرفتم تا نخندم.
هیوا_تو هم الکی ادا ندیدههارو در نیار خوب خبراش پیچیده اینو اونو دستمالی میکنی.
نگاه چپی به هردومون انداخت و بعد روی پاکت سیگار قفل شد.
منتظر بودم ببینم چه ری اکشنی نشون میده.
اخماش رفت توی هم و گفت؛
_میری توی خونه صداتم درنمیاد.
داییام دارن میان اینجا.
به این لکاته هم بگو بره خونش اینجا واینسته.
2 838
دلم اون احساس گناهی رو میخواد که توی بوسیدن لبهای تو خلاصه میشه.
اوه، خداوند مرا لعنت کند که چنین گناهکارم.
2 838
من شری تحمیل رفتهام.
مثل صدای انفجاری که از دور شنیده میشه، کوتاه اما به قدری عمیق که دقیقا میدونی یک قسمتی از یکجای دنیا درحال فرو ریختنه، مثل ثانیههای بعد از اقدام جرم، درحالی که خون گرم اروم اروم روی زمین سر میخوره و انقدر جلو میره تا بلاخره خشک بشه.
مثل استرسی که به هنگام از بین بردن الت قتاله متحمل میشی.
من تناقض حس در لحظه انجام کاری هستم که اونقدر ترسناک بنظر میرسه که با استرس به لذتی که قرار بود تجربه کنم تن بدم.
من لرزش بدن، شستن خون دستها با وایتکس، عذاب وجدان و کمبود زور برای چال کردن تمام کسانی هستم که به من اسیب میرسانند.
2 838
#part219
نگاهی به اسمون بارونی انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
فردا صبح قرار بود با ارشیا بریم تا جواب ازمایشی رو که هفته پیش دادیم بگیریم.
موقع ازمایش هیچ صحبتی با هم نکردیم.
انتظار داشتم اون لحظه یک مقدار دوستانه تر باشه، یعنی خب برای تقسیم ارث و میراث و شکایت دزدی که نمیرفتیم، یه خون دادن ساده برای اثبات ارتباطمون بود.
اینکه چرا انقدر از من بدش میومد یا هیچ علاقهای به همخون بودن باهام نداشت کمی متعجبم میکرد.
البته که منم هیچ دلم نمیخواست توی 19 سالگی متوجه بشم که یه برادر نامشروع دارم، اما این حد از گارد گرفتن واقعا جالب به نظر نمیرسید.
واقعا فکر میکرد من دنبال پول و پلهام؟
چی قرار بود به من برسه؟
اون مردک احمق نه پدرم بود و نه صنم درست حسابی باهام داشت.
نه خودش رو میخواستم و نه پولهای مسخرهش رو که بوی خون و روده گاو میدادن.
زیپ ژاکتم رو بستم و پاکت سیگارم رو از جیبم بیرون کشیدم.
ابوهادی توی خونه بود، اما از لحظهای که از روستا رسید تا الان خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود.
اونجوری که فهمیده بودم رفته بود یه سر به اون مادر عجوزهش بزنه.
متوجه نمیشدم که اگر باهاش دشمن بود چرا به دیدنش میرفت؟
یا اگر ازش میترسید نمیرفت بکشتش.
حتما باید از دور واسه هم جن میفرستادن و زاغ سیاه همدیگه رو چوب میزدن؟
هرچند که هیچکدوم از حرفاشون باورم نمیشد.
اگر اون جمعیت زیادی رو که تا چندوقت پیش برای جنگیری به خونمون میومدن نمیدیدم هیچوقت این چیزهارو باور نمیکردم.
علاوه بر اون، من از یک دهم اتفاقاتی که توی این خونه میوفتاد هم خبر نداشتم.
نگاهی به نخ های نازک قهوهای و طلایی رنگ سیگار انداختم و یکیش رو با فندک روشن کردم.
این همون پاکتی بود که اهورا توی مهمونی برام پرت کرد.
حالا با گذشت چندین روز از باز شدنش نخها کمی خشک شده بودن.
برام سوال بود که اهورا چرا همه چیز رو به اراز گفته و طوری باهاش صحبت کرده بود که همه تقصیرات گردن من بیوفته.
با وجود اینکه احساس میکردم میتونه ادم مورد اعتمادی باشه، همیشه ته دلم بهش شک داشتم.
خیلی عجیب به نظر میرسید، انگار اصلا نمیشد بفهمی چی توی فکرش میگذره.
اگر من رو توی چشم اراز بد کرده بود، قطعا خودش هم ازم خوشش نمیومد.
پس دلیل این رفتارای ضد و نقیضش چی میتونست باشه؟
اجالتا هیچوقت نمیفهمیدم.
_چیه، چشم اون مردک دله رو دور دیدی؟
سرم رو بلند کردم و به هیوا که روی پله ها ایستاده بود چشم دوختم.
شونم رو انداختم بالا و پکی به سیگارم زدم.
_فکر نکنم مشکلی با سیگار کشیدنم داشته باشه، اونروز خودش داد دستم.
چیزی نگفت و موهای بلند قهوهای رنگش رو زد پشت گوشش و کنارم نشست.
حالا یه شلوارک صورتی نسبتا بلند تنش بود و سوییشرت کهنهای روی تاپ نسبتا بازش به تن داشت.
از اونجایی که ترکش بی نتیجه مونده بود و دوباره مصرف میکرد، پوستش خشک و سرخ بنظر میرسید و پوست لبهای درشتش به طور کامل کنده شده بودن.
میتونستم جای سوزن و کبودی و خودزنیهای متعددی رو روی دستهاش ببینم.
کنارم زیر سقف نشست و درحالی که اسمون نارنجی و بارونی رو نگاه میکرد نخ سیگاری از توی پاکت خارج کرد.
هیوا_تموم مشکلش باهات بسته بودن لنگات بود.
باز که شدی بیخیالت شد.
از این طرز صحبتش هیچ خوشم نیومد، با این حال شونم رو انداختم بالا.
هیوا_نمیدونم چه مشکلی با دخترا داره.
منم به زور کرد توی پاچه اون پسره احمق.
نفس عمیقی کشیدم و به دستهای لاغر و ناخنهای لاک زده ابیش نگاه کردم.
احمقانه، خنده دار و مسخره بود اما، همچنان از این دختر داغون خوشم میومد.
حتی حالا که تا خرخره نئشه و پر از زخم و جای دست این و اون بود.
حالا که بچه داشت..
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
میتونست خیلی بهتر از اینا باشه، خیلی.
هیوا_مایه شدی.
سیگار خارجی میکشی.
پولی کار میکنی؟
نگاهی به پاکت طلایی انداختم و با پوزخند گفتم؛
_نه.
ولی احتمالا جایزه همون شبه.
لبخندی زد و سیگارش رو لای لبهای بزرگش فشرد.
هیوا_همون پسره خریده؟
سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛
_از کجا باهاش اشنا شدی؟
من میشناسمش؟
واقعا داشت راجب اهورا صحبت میکرد؟
یجوری موضوع رو جدی گرفته بود انگار چیز خاصی بهش گفته بودم.
دودم رو فوت کردم بیرون و با لحنی که مطمئن بشم ذوقش رو کور میکنه گفتم؛
_کاری با اون پسرهی خروس ندارم.
از دوستش خوشم میاد.
هیوا_خوبه.
از همون اول مشخص بود مثل خودمی.
به هیچکس رحم نکن، روی همه بشین.
اخمام رفت توی هم و چپ چپ نگاهش کردم.
_پسر نیست.
انتظار داشتم تعجب کنه، اما خیلی خونسرد شونش رو انداخت بالا.
هیوا_مگه نمیشه رو دخترا نشست؟
میخوای یادت بدم؟
خندیدم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار که نگاه سنگینی بهم کرد.
_نه.
ممنون.
شونش رو انداخت بالا و با همون صدای خمار گفت؛
_قابل نداره.
نگاهم رو به دمپایی های ابیم انداختم و با فکر کردن به بوسه اونروز لبخند روی لبم پررنگ تر شد.
2 838
#part218
میتونستم تیزی موهای حالت دارش رو روی پوست صورتم حس کنم.
گرمایی که از گردن و قفسه سینش ساطع میشد لباس پشمیم رو پاره میکرد و وجودم رو دربر میگرفت.
نفسهاش طعم شیرینی داشتن و با پوست صورتم برخورد میکردن.
دستاش گرم بودن و اروم روی کمرم لیز میخوردن و احساس خوبی بهم میدادن.
میتونستم سفتی شکمش رو که باهام برخورد میکرد حس کنم.
حالا به نفس نفس افتاده بودم، اما بدون مکث لبهاش رو مک میزدم و بیشتر به خودم میفشردمش.
بدنم داشت از تب میسوخت و قفسه سینم به خاطر کمبود اکسیژن درد میکرد.
زیر شکمم مدام درحال پیچ خوردن بود و دلم نمیخواست به وضعیت پایین تنم فکر کنم.
جاشو باهام عوض کرد و محکم چسبوندم به دیوار که کمرم درد گرفت.
دستاش حالا با فشار محکمی دو طرف کمرم رو گرفته بودن.
به چشمهای خمار و لبهای از هم باز شدش نگاه کردم.
قفسه سینش اروم بالا پایین میشد و موهاش خیلی نامرتب جلوی صورتش ریخته بودن.
نفسمو فوت کردم بیرون و به لبهای ملتهبش چشم دوختم.
لبم رو به بالا کج شد و چشمهای خمار براقش رو از نظر گذروندم.
حالا دستم روی بازوهاش بود و میتونستم پوست لطیف اما سفتشون رو لمس کنم.
لبخندم پررنگ تر شد و دهنم رو خیلی اروم باز کردم.
لبم رو که حالا کمی گز گز میکرد لای دندونم فشردم و کمی رفتم جلو، به محض اینکه لبم باهاش برخورد کرد اروم کشید عقب و با همون نگاه خیره و خمار و صدای گرفته اروم گفت؛
_چون زسر سن قانونی هستی باید امضا کنی که این یاروعه نمیاد ترتیبم رو بده.
دستم رو با فشار اما یواش روی بازوش کشیدم و به زور گفتم؛
_جرعت نداره.
انگشتاش رو روی پهلوهام فشرد و نزدیکم شد.
لباش رو اروم روی لبام کشید که چشمام رو بستم.
حس خیلی خوبی داشتم، حالا واقعا تمام مشکلاتم از یادم رفته بود و تنها چیزی که ناراحتم میکرد پریود بودنم بود.
اب دهنم رو قورت دادم که گرمی نفسش رو روی گردنم حس کردم.
لبهای خیس و نرمش روی پوست گلوم کشیده شد و بعد درست وقتی گرمای زبونش رو توی اون ناحیه حس کردم درد خوشایندی توی سلولهام پیچید.
داشت گردنم رو مک میزد!
حالا پاهام کمی شل شده بود و تنها فعالیتهای بدنم به تنفس، تپش و ابیاری قطرهای منتهی میشد.
جدا شدن لبهاش از پوستم صدای خوبی داد و باعث شد هوا به اون ناحیه بخوره.
لباش رو روی پوستم کشید و کنار گوشم متوقف شد.
اراز_پس چرا گذاشتی با گردنت اینکارو کنه؟
حرفش کمی گیجم کرد، اما متوجه شدم که درمورد موضوع خفگی صحبت میکنه.
لحظهای که ابوهادی با دوتا دست گردنم رو میفشرد و فریاد میزد میکشمت.
اگر اونشب کشته میشدم، هیچوقت قرار نبود جای اون زخم با نوازش لبهای اراز از یاد بره.
حالا که از اون موضوع خبر داشت، حس بدی که همیشه حدس میزدم داشته باشم رو نداشتم.
بیشتر برام یه دلیل موجه به حساب میومد، یه طبرئه شدگی خیلی بزرگ از همه چیز.
انگار تازه رفتارهام معنی و مفهوم گرفته بود و درک میشد.
اب دهنم رو قورت دادم و به چشماش نگاه کردم.
_چون برام مهم نبود.
اراز_الان مهمه؟
سوالش باعث شد کمی جا بخورم.
قرار نبود به این زودیا بفهمه دوستش دارم یا ازش خوشم میاد.
اصلا نمیدونستم چیشد که بحث به اینجا رسید.
برای جمع کردنش نگاهم رو به شکمش متمایل کردم.
_اگر خون اشام باشی اره.
احساس کردم صدای نزدیکی قدمهای کسی رو شنیدم، اما ری اکشنی نشون ندادم.
برای اخرین بار نگاهی به چشمام انداخت و اروم کشید عقب.
...
2 838
#part217
لیوان قهوه رو گذاشتم روی میز.
این تغییر احساس ناگهانیم مسخره بود اما واقعا حرصی شده بودم.
از سمتی هم نیاز داشتم یه جوری خودم رو طبرئه کنم.
بیش از حد گناهکار به نظر میرسیدم و باید دست پیش رو میگرفتم تا پس نیوفتم.
وایسادم سر جام و لبهام رو به هم فشردم.
_اشتباه کردم اومدم اینجا.
حواسم نبود تو و رفیقت در هر صورت راجبم چی فکر میکنید.
کمی خم شدم تا ژاکت نسبتا خیسم رو بردارم که از روی میز بلند شد و روبه روم ایستاد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو بهش دوختم.
حالا لازم بود تمام تلاشم رو بکنم تا متوجه حس عجیبی که از نزدیکیش بهم دست داده بود نشه.
چشمهای پف اما خمارش رو از نظر گذروندم و بعد به لبها و بقیه بدنش نگاه کردم.
اراز_چیزی هست که نمیگی؟
سرم رو بلند کردم و اب دهنم رو قورت دادم.
خداروشکر میکردم که دیگه توی وضعیت مزخرف چند ثانیه پیش نبودم.
تموم عمرم هیچکس اشکام رو ندیده بود، اما امروز واقعا فاجعه بزرگی به بار اوردم.
_مثلا چی؟
شونش رو انداخت بالا و مشکوکانه براندازم کرد.
شاید حرف های من یا اهورا رو باور نداشت؟
اگر به اون پسره شک داشت، واقعا باید از بی تقصیر بودن من مطمئن میشد چرا که دوستی که از رفتاراش مطمئن نبودی و نمیتونستی بشناسیش به درد سطل زباله هم نمیخورد.
اراز_چرا با اون؟
کلی کار دیگه میتونستی بکنی.
پوزخندی زدم و ادامه دادم؛
_مثلا خودم رو انگشت میکردم؟
اره خودشم این پیشنهاد رو بهم داد.
انقدر بی پرده حرف زدن راجب خودم جلوش احساس عجیبم رو صدبرابر بیشتر میکرد.
حالا به قدری بهم نزدیک بود که میتونستم پوست نرم روی لبهاش رو ببینم.
مژه های پایین و بالاش به هم چسبیده بودن و همین چشمهاش رو خمار تر نشون میداد.
بازدمهاش به پوست مرطوبم میخورد و گرمم میکرد.
نمیتونستم نگاهم رو از گردن و دستاش بگیرم.
تیشرت مشکی ساده و کوتاه توی تنش واقعا بهش میومد.
یکی از دلایل این کشش بیش از حد و عجیبم نسبت بهش، این بود که میدونستم حداقل چهار یا پنج سال ازم بزرگتره.
این موضوع باعث میشد حس کنم دنیاش با دنیای من کاملا متفاوته.
انگار کاملا با من فرق میکرد.
حالا نگاهش بهم دوخته شده بود و حس عجیبی بهم میداد.
این خونسرد بودنش رو دوست داشتم.
اینکه انگار با نگاه کردن بهت تلاش میکرد همه چیز رو بفهمه.
و بالعکس، میتونستی از چشماش تموم حسهای درونیش رو بخونی.
حالا چشماش خمار و خیره بودن.
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_ادم با کسی که نمیشناستش نمیخوابه.
یچیزاییشم تقصیر خودته.
نمیگم کارت اشتباه بود، به من هیچ ربطی نداره.
اما خب اینها پیامدهای منطقی یک همچین رفتارهای این چنینیه.
از حرف زدنش خندم گرفت.
برعکسش من همیشه مثل چاله میدونیا صحبت میکردم.
_اگر با تو میخوابیدم وضعیتم بهتر بود؟
بازدمم کاملا غیر ارادی کمی صدا دار بود.
اب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو روی صورتم چرخوند.
حرفم ناخوداگاه باعث شد به این موضوع فکر کنم.
چقدر خوب میشد اگر این اتفاق واقعا میوفتاد.
حالا بدنم کم کم گرم شده بود.
گاهی خیال میکردم دیوانم و همش به خاطر همین تغییر احساسات یهوییم بود.
اول ترسیده و بعد ناراحت بودم، چند ثانیه قبل میخواستم از حرص سرش رو بکوبم به دیوار و حالا خودم رو زیرش تصور میکردم.
تنها کسی بود که چنین حسی نسبت بهش داشتم.
اب دهنش رو قورت داد و نگاهش رفت پایین.
اراز_من قرار نبود به کسی بگم.
دندونام رو روی هم فشردم و به بهونه صحبت کردن کنار گوشش بهش نزدیک شدم.
_ولی من دوست داشتم دوست دختر سابقت بفهمه.
از حرف مسخرهم خندم گرفت.
حالم هنوز به خاطر گل خوب نبود.
لبخند کوچیکی زد و گوشش رو از لبام فاصله داد تا نگاهم بکنه.
برعکس اون که انگار کاملا خونسرد بود من توی دومین موقعیت تحریک برانگیز زندگیم به سر میبردم و حال اصلا جالبی نداشتم.
گور بابای مامانم، ابوهادی و پسرشون.
میخواستم انقدر ببوسمش تا خفه بشه و بمیره.
نفس عمیقی کشید و با همون لبخند و صدایی که در اثر اروم بودن خش دار شده بود گفت؛
_ممکنه کشته بشی.
ابروهام رفت توی هم و سریع گفتم؛
_قبلش خودت زحمتش رو بکش.
لبخندش پررنگ تر، و بعد اروم اروم ناپدید شد.
بازدمش رو با صدا بیرون داد و نگاهش پایین تر رفت.
حرکت نمیکرد، احساس میکردم دودل باشه.
لبم رو با زبونم تر کردم و نیم نگاهی به چشماش انداختم و کمی رفتم جلو که نفس عمیقی کشید و چشماش رو بست.
گرمی نفسش روی پوستم نشست و بعد برای ثانیه ای پوست داغ و نرم لباش رو روی لبام حس کردم.
نفس مقطعم رو خیلی سریع دادم بیرون که حرکتم باعث شد دوباره باهاش برخورد کنم.
زبونم رو به لب هام نزدیک کردم و ناخوداگاه سرم کج شد.
دستش اروم روی کمرم نشست که لبم رو بین لباش کشیدم.
چسبوندم به خودش و لبم رو اروم مکید.
دستش به حالت نوازش وار و محکمی روی کمرم بود.
دستام رو دوطرفش گذاشتم و چسبوندمش به دیوار که محکم تر از قبل بوسیدم.
حالا تنها صدایی که شنیده میشد صدای مقطع و تند نفسهامون و حرکت لبهاش روی لبام بود.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
