𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 825
Suscriptores
-224 horas
-177 días
-6830 días
Archivo de publicaciones
2 825
#part147
کلی منتظر موندم تا جواب داد.
بنظر میرسید توی خیابون باشه اما صدای ماشین ها به خوبی شنیده نمیشد.
شاید توی بازار، اتوبوس یا یه خونه نزدیک به اتوبان بود؟
مثل خونه رحمان!
وقتی بهم گفت فروشگاهه مطمئن شدم دروغ میگه چون هیچ کارتی همراه خودش نبرده بود.
شاید هم ابوهادی یه کارت دیگه داشت و من از وجودش اگاه نبودم.
کلی تهدیدش کردم تا قبول کنه برم بیرون و کارت رو بردارم.
بهش گفتم که حوصلم سر رفته و فقط میخوام برای خونه خرید کنم.
ابوهادی دیشب تاکید کرده بود که انسه در اولین فرصت اینکار رو بکنه.
حتی میتونست بهش بگه باهم رفتیم.
به هرحال من واقعا باید میرفتم بیرون، اون هم با پول.
تماس رو قط کردم و کارت سفید و سبز رنگ رو که مربوط به بن خرید بود توی دستم فشردم.
ابوهادی به خاطر ایثار گر بودنش توی جبهه این کارت رو داشت و از یکسری موئسسات ماهانه مقداری پول دریافت میکرد.
هرچند که اونقدری نبود که بشه درست باهاش زندگی کرد.
رفتم توی اتاقم و خیلی سریع یه دست لباس موجه پوشیدم.
پشت پنجره ایستادم و تلاش کردم ازش رد بشم اما نتونستم.
جام نمیشد.
کم کم داشتم به خاطر اینهمه بدبختی عصبی میشدم.
حالم واقعا بد بود و احساس کلافگی میکردم.
اگر فردا نمیتونستم با اراز برم قطعا خودم رو میکشتم.
کیفم رو از پنجره پرت کردم بیرون تا حجمم کمتر بشه و لباس کلفتم رو از تنم در اوردم و پرتش کردم کنار کیفم.
عالی میشد اگر ابوهادی از در میومد تو و من رو در حالی که تلاش میکردم از پنجره فرار کنم میدید.
بلاخره با کلی تلاش موفق شدم پاهام رو بزارم بالاش، اما گوشه تاپم به سیم کنار قفل گیر کرد و کمی پاره شد.
با حرص به خودم خیره شدم.
حالا پاهام بیرون پنجره بود و تلاش میکردم بالا تنم رو ازش رد کنم.
حتی درست نمیتونستم جای پارگی لباسم رو ببینم!
امیدوار بودم زیاد داغون نباشه.
تا زمانی که بتونم پاهام رو روی زمین بزارم و وارد حیاط بشم از بازو درد نابود شدم.
نگاهی به اطرافم کردم و خیلی سریع لباسم رو پوشیدم.
ساعت طرفای شش و نیم بود و هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود.
اول کوچه رو چک کردم و بعد بدو بدو از محله خارج شدم.
به اولین خود پردازی که رسیدم کارت رو فرو کردم توش و رمزش رو زدم تا ببینم چقدر موجودی داره.
وقتی نگاهم به ارقام روی صفحه مانیتور خورد از قبل هم عصبی تر شدم.
فقط 100 تومن توش بود.
با این پول میتونستم یه بسته شورت شلش بخرم و پارچه هاش رو به هم بدوزم تا شاید بشه ازش یه لباس در اورد.
دندونام رو به هم فشردم و کارت رو از دستگاه کشیدم بیرون.
حالا داشتم تلاش میکردم بغضم رو قورت بدم تا وسط خیابون گریم نگیره.
واقعا مگه میتونستم از این بدبخت تر بشم؟
انقدر عجله کرده بودم که حتی گوشیمم فراموشم شده بود و نمیتونستم زنگ بزنم انسه تا شاید بتونم ازش پول بکشم.
روی سکو نشستم و با بغض به اطرافم خیره شدم.
ماه پشت ابر ها بود و باد نسبتا خوبی میوزید که بوی خاک میداد.
چشمام به خاطر وجود حلقه اشک کمی درد میکردن و باد باعث سوزش بیشترشون میشد.
اشکم رو پاک کردم و به کفشام نگاه کردم.
شاید باید این حقیقت رو که من با اراز یا تینا و اهورا فرق دارم رو قبول میکردم!
شاید باید سرنوشت کذاییم رو میپذیرفتم و اینهمه برای عادی بودن و عادی زندگی کردن دست و پا نمیزدم.
یه نفر انقدر پول داره که یه جشن بزرگ بگیره و من حتی نمیتونم یه لباس ساده واسه رفتن بهش بخرم.
غمگین بودنم زیاد طول نکشید چون متوجه شدم پول در اوردن اونقدر ها هم سخت نیست.
اشکم رو با استینم پاک کردم و کیفم رو برداشتم.
نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم، دزدی کردنم همیشه در حد ادامس یا یچیز کوچیک بود.
نمیدونستم باید لباس بردارم یا پول.
قطعا همه فروشگاه ها دوربین داشتن و جدا کردن تگشون غیر ممکن بود.
کنار ایستگاه اتوبوس ایستادم و منتظر ایستادم تا برسه.
خداروشکر پنجشنبه بود و همه اتوبوس ها الان پر از ادم بودن.
بلاخره بعد از ده دقیقه معطلی خط توی ایستگاه ایستاد.
با دیدن جمعیتش لبخندی روی لبم نشست و به زور رفتم بالا.
اب دهنم رو قورت دادم و به کنار دستم خیره شدم.
باید میگشتم تا کسیو پیدا کنم که کیفش زیپ نداشته باشه.
حالا کمی استرس گرفته بودم و قلبم به شدت به سینم کوبیده میشد.
واقعا هیچوقت فکر نمیکردم توی یه همچین شرایطی قرار بگیرم.
اما خب تقصیر من نبود و الان گناهم رو کسی مینوشت که خودش من رو به این وضع انداخته بود!
عادلانه بنظر میرسید.
کنار دستم یه پیرزن بود که زیپ کیفش باز بود اما دلم نمیومد ازش پول بردارم پس جامو عوض کردم و بلاخره کیس مورد نظرم رو پیدا کردم.
نفسمو با استرس فوت کردم بیرون و دستم رو به کیفش رسوندم.
برای اینکه جدا شدن دکمه اهنرباییش لرزش ایجاد نکنه یه انگشتمو روی پارچه عقبی گذاشتم و با انگشت بعدیم درش رو کشیدم که حس کردم باز شد.
چشمام رو باز کردم و درحالی که اب دهنم رو قورت میدادم به کیفش خیره شدم.
2 825
داشتم فکر میکردم تموم کسانی که بهم گفتن بین من و نویسندگیت کدوم رو انتخاب میکنی و اگر خودشون رو انتخاب نمیکردم ناراحت میشدن الان رفتن و من همچنان رمان یازدهمم رو ادامه میدم.
2 825
شخصی که عاشقانه دوست میداری و به تو اسیب میزند را بکش و به حرمت احساست سر مزارش صادقانه اشک بریز.
دوست داشتن خودخواهیست و اینه بزرگترین معشوق توست.
2 825
#part146
به چهره رنگ و رو رفتش خیره شدم.
پاهاش رو توی شکمش جمع کرده بود و منتظر نگاهم میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛
_اونموقع ها ابوهادی هم دوستش نداشت.
فقط مردم توی کوچه خیابون خیلی راجبش حرف میزدن واسه همین زن گرفت.
حتی عقد دائم نبودن و صیغش کرده بود.
اونم برای اینکه عقدش کنه و جدا نشن که اسمش بد در نره میخواست ازش بچه دار بشه.
اما خب انگار هرچی تلاشش رو میکرد نمیتونست، در کل ابوهادی وا نمیداد که حامله بشه.
نگاهم همش به در بود تا اگر سایه ای دیدم دست از حرف زدن بکشم.
ابوهادی اگر میفهمید دارم راجب همچین چیزی حرف میزنم تیکه تیکم میکرد.
_هرچی تلاش کرد نشد، تا اینکه مامانش مرد و دیگه خانواده ای نبود تا بهش سرکوفت بزنه که تو نازایی یا نمیدونم عرضه نداری شوهرت رو نگه داری.
برای همین بیخیال شد.
اون زمانم رابطه رحمان و زنش یکم شکراب بود و زنش رفته بود قهر.
این بود که بیخیال همچیز شد و رابطش رو باهاش دوباره شروع کرد.
ابوهادی وقتی موضوع رو فهمید که انسه میخواست بهش بگه پدر بچم تویی.
اونموقع دوهفته بود که حامله شده بود و اونم فهمیده بود.
احتمالا از طریق جادو جنبلی جنی چیزی.
اخرم مشخص شد که عقیم بوده و کلا نمیتونسته بچه دار شه و کلکش رو شد.
از اونموقع تا الان اتاقشون رو جدا کردن و حتی انسه بعضی وقتا جلوش روسری میزنه!خودش گفته بود که اینکارو بکنه.
حور حالا کمی گیج نگاهم میکرد.
انگار درک همچین چیزهایی از عهدهش خارج بود.
البته کار من هم واقعا از ریشه مشکل داشت.
نباید همچین موضوعاتی رو براش تعریف میکردم.
هرچقدرم که بیشتر از سنش میفهمید و درک میکرد، باز هم هضمشون براش سخت بود.
اما خب نیاز داشتم با کسی حرف بزنم و مثل همیشه فقط حور رو داشتم.
فقط اون بود که به حرفام گوش میداد، بدون اینکه قضاوتم کنه.
خودشم توی همین شرایط افتضاح بزرگ شده بود.
حور_ولی تو جلوش روسری نمیپوشی؟
سوالش واقعا عجیب بود و خودم رو هم به فکر فرو برد.
واقعا اینکار رو نمیکردم.
همینم کم مونده بود توی خونه شال بزنم.
اونم تاحالا بهم چیزی نگفته بود.
اما همیشه بابت لباس هایی که میپوشیدم بهم هشدار میداد.
با فکر کردن بهش پوزخندی روی لب هام نقش بست.
بابت نوع لباس پوشیدنم بهم هشدار میداد، اما تاحالا بارها به بهونه های مختلف لباسام رو در اورده بود و یا لخت دیده بودم و دستمالیم کرده بود!
واقعا خنده دار نبود؟
درک این چیزها از عهده خودم هم برنمیومد.
ابوهادی عقیم بود و این داستان که ممکن بود من نوه واقعیش باشم به طور کلی رد میشد.
از رفتارش هم مشخص بود که اصلا من رو به اون شکل نمیبینه.
همه کار هاش حاکی از این بود که اگر نیازم نداشت زودتر از این ها بهم تجاوز میکرد.
اما لازمم داشت و به همین دلیل جلوی خودش رو میگرفت.
اما حالا دیگه هیچ چیزی نبود که جلودارش باشه و همین موضوع باعث میشد شبا از ترس در اتاقم رو قفل کنم.
هرچند که مطمئنا هیچوقت همچین کاری با من نمیکرد.
بنظرم اونقدر ها هم بی شرف نبود.
توی همین فکر ها بودم که صدای زنگ خوردن شنیدم.
از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاق و گوشیم رو برداشتم.
قبل از اینکه بخوام جواب بدم قط شد.
شماره ناشناس بود.
پوفی کشیدم و خواستم بزارمش سر جاش که نگاهم به علامت پیامک بالای صفحه خورد.
بازش کردم که دیدم چندتا پیام از اراز دارم.
نمیدونم چرا اما برای یه لحظه هول کردم.
شاید به مقدار خیلی کمی هم هیجان زده شده بودم.
وقتی پیام رو باز کردم کمی تعجب کردم و چندبار خوندمش.
گفته بود که فردا تولد ساریناست و من هم دعوتم!
برام قابل درک نبود که اکس اراز چرا باید من رو به تولدش دعوت میکرد؟
شاید واقعا اینطور نبود و خودش میخواست من رو ببره؟
اما اصلا بهش نمیخورد بخواد با من به تولد دوست دختر قبلیش بره.
زیاد به این موضوع فکر نکردم چون متوجه شدم اصلا نمیتونم برم.
با اینکه گفته بود خودش کادو گرفته اما بازهم نمیشد.
اگر کل کمدم رو زیر و رو میکردم یه لباس به درد بخور برای تولد توش نبود.
جدا از اون چطور خودم رو به جشن میرسوندم؟
ابوهادی رو چطور میپیچوندم؟
دوست نداشتم جواب منفی بدم، با تمام وجود دلم میخواست برم اونجا.
چه جایی بهتر از یه تولد که توش پر از خوراکی و ادم و دود و الکل بود؟
من تاحالا تولد دوستانه نرفته بودم، چه برسه به اینکه مختلط هم باشه.
علاوه بر اون و از همه چیز مهم تر اراز هم اونجا بود.
نمیدونم چرا اما همین موضوع باعث میشد که بیشتر از قبل دلم بخواد برم.
به طرز عجیبی ازش خوشم میومد.
با وجود همه اینا فقط یه بهت خبر میدم تایپ کردم و از اتاق رفتم بیرون.
یه فکرایی توی ذهنم داشتم که واقعا نمیدونستم مورد عملی شدن هستن یا نه.
بعد از اینکه یه جوری حور رو فرستادم طبقه بالا و تلاش کردم چیزی بهش نگم تا مبادا سعی کنه منصرفم کنه با تلفن خونه شماره انسه رو گرفتم.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
