𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 841
Suscriptores
-524 horas
-237 días
-7630 días
Archivo de publicaciones
2 841
#part422
کمی جلو تر اومد و دستم رو توی دستش گرفت که گرم شدم.
انگشتام یخ بود و این رو زمانی فهمیدم که پوست داغش رو لمس کردم.
انگار با لمس کردنش متوجه یخ بودن خودم هم میشدم.
در باز شد که نگاهی به پشت سرش کرد و درحالی که اخماش رو توی هم میکشید عقب رفت.
برگشتم و به ارشیا که وارد اتاق میشد خیره شدم.
توی دستش یه پلاستیک خوراکی بود و کمی عصبی بهنظر میرسید.
به محض اینکه من رو دید اخماش باز شد و گفت؛
_مردهشورت رو ببرن که فقط به ادم ضرر میزنی.
خودم تاحالا کمپوت اناناس نخوردم مجبور شدم 180 تومن بدم پول دو تیکه اناناس که توی زشت بخوری.
لبهام رو به نشونه لبخند کمی کج کردم و نگاهم رو ازش گرفتم.
دوست نداشتم نگاهش کنم.
حالا احساس میکردم دوباره مثل قبلا شده.
اونوقتهایی که انگار واقعا خواهر و برادر بودیم.
قبل از رفتنش به ابادان و همه این اتفاقها.
و همین موضوع بود که شدیدا ازارم میداد.
کمی نزدیکمون شد و درحالی که پلاستیک رو روی میز میزاشت روی تخت نشست که اخمام رو توی هم کشیدم و کمی عقب رفتم.
_جفت من نشین.
ارشیا_چرا اونوقت؟
_چندان ازت خوشم نمیاد.
ارشیا_منم ازت خوشم نمیاد.
منتهی رعایت این دخترهی دراز زهرمار رو میکنم که نمیزنم تو سرت.
چیزی نگفتم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اصلا احساس خوبی بهش نداشتم.
_چون فهمیدی بابات چیکارم میکرده انقدر رفتارت عوض شده؟
قبلا که طوری باهام رفتار میکردی انگار صدتا پورن ازم لو رفته.
یادت رفته وسط کوچه میخواستی بزنیم؟
چند ثانیه بدون حرف نگاهم کرد و بعد به زمین خیره شد و نفس عمیقی کشید.
اراز از روی صندلی بلند شد و گفت؛
_من میرم یه سر به اهورا بزنم و یه زنگ بزنم به بابام ببینم مامانم رو خاک کردن یا نه.
این رو گفت و نگاه جدیای به ارشیا انداخت و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
دوست نداشتم بره و من رو اینجا تنها بزاره.
ارشیا سرفهای کرد و از روی تخت بلند شد و روی صندلی اراز نشست.
اخمام رو توی هم کشیدم و تلاش کردم دوباره بغض نکنم.
حالم از گریه کردن به هم میخورد.
از این وضعیت داغون و مسخرهم متنفر بودم.
ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه به این روز بیوفتم.
ارشیا_اره.
بخاطر اون داستان یه معذرت خواهی بهت بدهکارم.
حالم زیاد خوب نبود، یکم چت بودم.
ابروهام رو بالا انداختم و سرم رو تکون دادم.
_منم اخرین باری که چت بودم بابات و زن بابات به زور بهم مواد تزریق کرده بودن، ولی داشتم خودم رو پاره میکردم که باهات صحبت کنم و خواهش کنم که نری ابادان.
اخماش رو توی هم کشید و حس کردم که برای لحظهای چشماش برق زد.
ارشیا_یعنی چی؟
شونم رو بالا انداختم و بغضم رو قورت دادم.
_روزی که فهمید ازمایش دادیم و میدونیم خواهر برادریم.
ارشیا_خب؟
_درست یادم نمیاد.
ولی میخواستم بیام بهت بگم که چیزی راجب اینکه قضیه رو میدونی بهش نگی.
ارشیا_واقعا بهت مواد تزریق کردن؟
سرم رو تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.
_دفعه اولش نبود.
دندوناش رو به هم فشرد که تونستم منقبض شدن فکش رو ببینم.
از روی صندلی بلند شد و چرخی توی اتاق زد که پوزخندی زدم.
_الان مثلا با اینکار عصبانیتت رو نشون میدی؟
ارشیا_چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
_چی باید بهت میگفتم؟
ارشیا_همین چیزارو.
_نمیتونستم.
تهدیدم کرده بود که اگه چیزی بهت بگم یه بلایی سر اراز میاره.
ارشیا_به درک.
میورد.
مهم تر از خودت بود؟
_ببخشید ولی من مثل تو نمیتونم چشمام رو ببندم و خودم رو بزنم به اون راه و بزارم بابات هر بلایی دوست داشت سر ادمایی که برام مهمن بیاره.
ارشیا_من خودم رو به اون راه نزدم!
حالا صداش کمی از حالت عادی بلند تر شده بود.
لبهام رو به هم فشردم که کمی بهم نزدیک تر شد.
ارشیا_ببخشید.
نمیخواستم داد بزنم.
صداش ناراحت و بغض الود بنظر میرسید و کمی میلرزید.
اما این موضوع باعث نمیشد دلم باهاش صاف بشه و ازش متنفر نباشم.
ارشیا من رو ول کرده بود به امون خدا و حتی یه زنگ هم بهم نزد.
وقتی هم برگشت طوری باهام رفتار کرد که انگار به زور تلاش کردم مخ باباش رو بزنم.
دقیقا طوری نگاهم میکرد انگار از زیر این و اون جمعم کردن.
البته به زودی باید همین کار رو هم میکرد.
_اشکال نداره عادت دارم.
داد زدن بهترین کاریه که باهام کردن.
ارشیا_غزل.
من حتی فکرشم نمیکردم که بخواد همچین کارهایی باهات بکنه.
به جون مامانم قسم من از هیچی خبر نداشتم مگه نه نمیزاشتم یه لحظه هم اونجا بمونی.
_واسه همین قسمات دروغه.
چون ننهت جون نداره.
ارشیا_غزل.
نگاهم رو به چشماش دوختم.
برق میزدن، انگار که کمی خیس بودن.
نمیخواستم اینطور باشه.
حالا که اینطور نگاهم میکرد نمیتونستم با حرفام اذیتش کنم.
نمیتونستم از کارهایی که باباش باهام کرده بود بگم تا عذابش بدم.
نمیتونستم ازش متنفر باشم.
حالم از خودم به هم میخورد.
ارشیا_من فکر میکردم مثل دخترش میمونی.
چون بزرگت کرده بود.
_بزرگم کرده بود چون ازم سوء استفاده میکرد.
2 841
#part421
به چشمای قهوه ای رنگش که تفاوت چندانی با مال غزل نداشتن و فقط کمی درشت تر بودن خیره شدم.
انگار متوجهم شد چون درحالی که اخماش توی هم بود و موهای فرش به صورت نامرتب از کش موش بیرون ریخته بود نگاهش رو بهم دوخت.
وضعیت چندان مناسبی نداشت و دقیقا مثل من اشفته بنظر میرسید.
کمی بهش نزدیک تر شدم و گفتم؛
_میخوای با بابات چیکار کنی؟
ابروهاش بیشتر توی هم فرو رفت و درحالی که نفس عمیقی میکشید گفت؛
_باید بهت توضیح بدم؟
_چه بخوای چه نخوای این موضوع به من هم مربوطه.
چون تو بیخیال بشی من نمیشم.
ارشیا_بیخیال نمیشم.
ولی اول باید پیداش کنم و باهاش حرف بزنم.
_حرف بزنی؟
چی میخوای بهش بگی؟
ارشیا_میخوام این موضوع رو دقیقا از زبون خودش هم بشنوم.
لبم کج شد و دستام رو به هم گره زدم.
_اونم قراره بگه اره پسر عزیزم میخوام خواهرت رو صیغه کنم چون نمیتونم یه دختر با سن کم توی خونم نگه دارم بدون اینکه بهش چشم داشته باشم.
حتی اگه خواهرت باشه!
دندوناش رو روی هم فشرد و کمی بهم نزدیک شد.
ارشیا_اولا که انقدر این جمله رو تکرار نکن تا کاری نکردم دیگه نتونی حرف بزنی.
دوما نگفتم که حرفتون رو باور نکردم، فقط باید باهاش صحبت کنم.
پوزخندی روی لبم نشست.
_تو؟
توی چوب خط میخوای کاری کنی من نتونم حرف بزنم؟
فوتت کنن باد میبرتت.
ارشیا_حیف دختری نمیتونم..
پریدم تو حرفش و گفتم؛
_نمیتونی ازم کتک بخوری؟
دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که اهورا وسطمون ایستاد و گفت؛
_دوستان دوستان.
اینجا بیمارستانه باید حرمت بیمارا رو نگه داریم و سکوت کنیم.
درضمن اصلا خوشم نمیاد اینجا دعواتون بشه.
چیزی نگفتم و رفتم سمت صندلی و روش نشستم.
اعصابم خیلی خورد بود.
...
غزل؛
نگاهم رو به اطرافم دوختم.
توی یه خونه خیلی قدیمی بودم.
حیاط بزرگ و متروکی داشت که از ریگ پوشیده شده بود و گیاههایی با ساقههای بلند نی مانند اطرافش رو احاطه کرده بود.
باد لای نیها میپیچید و باعث میشد به هم برخورد کنن.
پژواکشون مثل صدای حشرات ریز بود و وقتی که سگهای اطراف دیگه زوزه نمیکشیدن تن ادم رو مور مور میکرد.
وسط حیاط قفل شده بودم و با اینکه تلاش میکردم قدم بردارم پاهام تکون نمیخورد.
با این وجود صدای قدم زدن کسی رو روی ریگ ها میشنیدم.
هر لحظه صدا نزدیک و نزدیک تر میشد.
بلاخره وجود کسی رو پشت سرم حس کردم و همون لحظه صدای پا قط شد.
برگشتم تا پشت سرم رو نگاه کنم که نگاهم به سایهای اشنا خورد.
مردی پشت به من توی تاریکی ایستاده و موجودی به شونههاش اویزون بود.
موجودی سیاه با دستهایی نحیف و استخونی.
وقتی برگشت و با لبخندی ژکوند نگاهم کرد چشمام رو بستم و از ته وجود جیغ کشیدم.
نفسی کشیدم و پلکام رو گشودم.
نور لامپ باعث شد چشمام درد بگیره و ناخواسته به سمت جهت مخالف نور بچرخم.
کمی طول کشید تا هوشیاریم رو به دست بیارم و متوجه سوزش و گرمای دستم بشم.
_بیدار شدی؟
با شنیدن صدای اشنایی نفسی از سر اسودگی کشیدم.
این صدارو هرجا میشنیدم احساس امنیت میکردم.
چشمام رو به زور باز کردم و به اراز خیره شدم که روی صندلی نشسته بود و با کلید های توی دستش ور میرفت.
_من کجام؟
صدام گرفته بود و باز کردن دهنم باعث شد لبهام به دلیل خشکی سوز بگیرن.
اراز_حالت بد شد.
خواستن بهت ارامبخش بزنن که مقاومت کردی بخیههات باز شد، مجبور شدن انتقالت بدن اینجا.
الان خوبی؟
سرم رو تکون دادم و تلاش کردم بشینم که اومد سمتم و دست و پشت کمرم رو گرفت تا بلند شم.
_چیزی یادم نمیاد.
اراز_واقعا؟
دوباره سرم رو تکون دادم و گفتم؛
_خیلی تشنمه.
اراز_میخوای برم برات اب بگیرم؟
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و چهرهش رو از نظر گذروندم.
چشماش خسته و کمی سرخ به نظر میرسید و تیپش مثل همیشه نبود.
یه دورس ساده مشکی رنگ به تن داشت با شلوار و بوتهای هم رنگش و شالش دور گردنش بود.
اینجوری دوستش داشتم، خیلی سفید تر بنظر میرسید.
بنظر گرم و ظریف میرسید، دوست داشتم بغلش کنم، پام رو روی بدنش بزارم و بخوابم.
_نه.
تنهام نزار.
اراز_الان زنگ میزنم اهورا بره برات اب بگیره.
با ارشیا همین اطرافن.
_ارشیا هم اینجاست؟
اراز_اره.
تا یکی دوساعت پیش بود.
سرم رو تکون دادم.
نمیخواستم از جزئیات با خبر بشم.
تواناییش رو نداشتم.
اراز_تا یکی دوساعت دیگه مرخص میشی.
فقط باید مطمئن بشن حالت خوبه و به خودت اسیب نمیزنی.
_نمیخوام برم.
نگاه خسته و ناراحتش رو بهم دوخت.
وقتی نگاهم میکرد احساس خجالت میکردم.
احتمالا سر و وضعم خیلی داغون بود.
اراز_چرا؟
میترسی بری خونه؟
سرم رو تکون دادم.
_پیشم بمون.
اراز_خونه خودتون نمیری.
با ارشیا صحبت میکنم فعلا تا یکی دوروز پیش من میمونی.
بعدش قراره خونه اون بمونی.
خواستم بپرسم پس ابوهادی چی، اما پشیمون شدم.
نمیخواستم بدونم.
نمیخواستم خودم رو با نگرانی خسته کنم.
هرچی اراز میگفت درست بود.
میخواستم به حرفش گوش بدم.
اون میدونست چیکار کنه.
وقتی حرف میزد نمیترسیدم.
2 841
داشتم پروانه میکشیدم.
میخواستم خودم رو به حداقل یکی از زیباییهای غیر قابل انکار جهان ربط دهم و گره بزنم.
انگار که با کشیدن چیزهای زیبا میتوانم تهوع نوشتههای بی ریختم را از بین ببرم و طوری وانمود کنم که انگار عادی و شاید قابل تحملم.
پروانهام را توی همان دفتر قدیمی گلهای افتاب گردان کشیدم.
همان که اوراق کاهی و نوشتههای شعرالود دارد.
نیازی نیست بیشتر توصیف کنم، شاعرش حتی بدون توضیح اضافههم ان دفتر را میشناسد.
هیچوقت به تو گفته بودم که جرعت تمام کردن نوشتههایی که به زیبایی درون ان منسجم کردی را نداشتهام؟
ایا بهت گفته بودم که هر خط از ان دفتر حال مرا از خودم بد میکند و باعث میشود احساس کنم که لایق ان کلمات پر مهر نیستم؟
دقیقا مثل دکمه مکث وسط یک موزیک زیبا میمانم.
همان خرابکاری ای که یک فرد نادان و هنر نشناس انجام میدهد و برای توجیح اضافه میکند که سرمان درد گرفت!
هیچ بهت گفته بودم که شاید ماهی فقط یک جمله از دفتر را بخوانم و کنار بگذارمش تا بزارم زیبایی کلماتش با چندش بسته شده به وجودم خو بگیرد و چیزی شبیه کرم ابریشم بسازم؟
داشتم پروانه میکشیدم.
تنها جوابی که میتوانستم به زیبایی تحویل دهم.
جوابی که هیچ گاه نخواهی دید.
این یک شرط بود که من بخوانم و تو جواب هایم را نبینی.
شرطی نانوشته که هردویمان ان را میدانیم.
2 841
درست میگفتی عزیزم، من و تو به هم نمیخوردیم و همیشه یه جای کار لنگ میزد.
ما مثل نوشتن زبان انگلیسی از سمت راست بودیم، مثل اینکه انسان رو به واحد شمارش حیوان بشمرن و توی فنجون قهوه سوپ بخورن.
من و تو دوتا غریبه با ق دو نقطه بودیم.
حتی نمیتونستیم توی دور بودن از همدیگر کامل باشیم.
2 841
Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀
اینجا همه نقشها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻
قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقیش همش فان و حال خوبه!
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘
2 841
#part420
هرچقدر تلاش کردم نتونستم ارومش کنم.
پسر دیگهای با لباس سفید وارد بخش شد و اومد سمتمون.
به زور دست دیگش رو گرفت که با اینکار عصبی ترش کرد و باعث شد درحالی که جیغ میزد بزنه زیر گریه.
غزل_ولم کن مرتیکه اشغال حرومزاده.
پسر درحالی که سمت راستش ایستاده بود بهم اشاره کرد که دست دیگش رو بگیرم.
خم شدم سمتش که دوباره صدای داد و بیدادش بلند شد.
غزل_اراز..
نکن.
شوک زده بهش خیره شدم.
دلم نمیومد اینکار رو در حقش کنم.
اونم وقتی که بنظر میرسید انقدر حالش بد باشه.
حالا صدای پچ پچ کل بیمارها بلند شده بود و چند نفر جلوی در ایستاده بودن و توی اتاق رو نگاه میکردن.
پسر با تحکم گفت؛
_بگیرش دیگه!
کاری که میگفت رو کردم.
پرستار بهمون نزدیک شد و کمی از محتویات توی سرنگ خالی کرد تا هواش رو بگیره که صدای گریه غزل بلند شد.
غزل_نه.
نه نه نه نکن.
قول میدم دیگه کاری نکنم.
تلاش کرد دستش رو از زیر دستم بیرون بکشه که محکم تر مچش رو گرفتم.
قلبم داشت تیکه تیکه میشد.
احساس میکردم دارم کار بدی در حقش میکنم.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید و حسابی عرق کرده بود.
موهاش به صورت کاملا نامرتب دور صورتش ریخته بودن و رد اشک روی گونهش زیر نور برق میزد.
حالا باند دور دستش خیس خیس بود و بنظر میرسید زخمش باز شده و دوباره خونریزی کرده باشه.
دندونام رو به هم فشردم و به چشماش خیره شدم.
زل زده بود بهم و گریه میکرد.
به زور اب دهنم رو قورت دادم و اروم گفتم؛
_چیزی نیست.
خوب میشی.
غزل_اراز..
پرستار ارامبخش رو بهش تزریق کرد و هردوشون کنار رفتن.
دستش هنوز توی دستم بود و نمیتونستم ولش کنم.
احساس خیلی بدی داشتم.
دلم به شدت میسوخت.
انگار سطلی مواد مذاب توی وجودم خالی کرده باشن.
به زور اب دهنش رو قورت داد و دوباره اسمم رو صدا کرد.
دستم رو توی موهاش بردم و درحالی که نوازشش میکردم گفتم؛
_باشه.
اشکال نداره.
زود خوب میشی.
بدون حرف نگاهش رو بین دوتا چشمام چرخوند و طولی نکشید که فشار دستش زیر دستم از بین رفت و چشماش بسته شد.
پرستار باند دور دستش رو چک کرد و گفت؛
_باید عوض بشه.
ممکنه بخیههاش باز شده باشه.
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت؛
_کیس خودکشی هست؟
سرم رو بدون حرف تکون دادم.
نیم نگاهی به برگه توی دستش و داروهای روی میز انداخت.
پرستار_سابقه بیماری روانی نداره؟
مورد ازار و خشونت قرار گرفته؟
نمیدونستم دقیقا چی باید بگم.
_اره.
یه جورایی.
پرستار_منتقلش میکنیم یه اتاق دیگه.
دستاش باید بسته بشه مگر نه ممکنه به خودش یا دیگران اسیب برسونه و دوباره بخیههاش باز بشه.
شما از بستگان نزدیکش هستید؟
_نه.
پرستار_به یکی از بستگانش خبر بدید اگر میخواید با پلیس یا روانشناس همکاری کنید.
حالا بفرمایید بیرون.
سرم رو تکون دادم و از اتاق خارج شدم.
ارشیا به محض خارج شدنم به سمتم اومد و گفت.
_چش شده بود؟
شونم رو بالا انداختم و به زور گفتم؛
_نمیدونم.
من هم متوجه نشدم.
ارشیا_یعنی چی؟
سه ساعت اون تو چیکار میکردی؟
به سرو وضع اشفته و زخم و زیلی شدش نگاه کردم.
_انگار جن گرفته بودش.
فکر کنم توهم بابات یا کس دیگهای رو زده بود، بعدم که مقاومت میکرد نمیزاشت بهش ارامبخش تزریق کنن.
انقدر تکون خورد فکر کنم بخیههاش باز شد گفتن انتقالش میدن یه اتاق دیگه تا هم کاراش رو کنن و هم دستاش رو ببندن که به خودش یا کس دیگهای اسیب نزنه.
توهم برو با دکترش حرف بزن شاید لازم شد روانشناسی پلیسی چیزی بیارن.
ارشیا_توی این بدبختی فقط پلیس کم داشتیم!
اهورا_معمولا توی کیسهای خودکشی از این کارها میکنن.
چون کسی از سر دلخوشیش خودکشی نمیکنه قطعا بلایی سرش اومده.
با این حساب امروز قرار نیست مرخص بشه.
ارشیارو از نظر گذروندم و با ابروهای توی هم رفته گفتم؛
_کجا رفته بودی؟
دنبال بابات؟
سرش رو با اخم تکون داد و نشست روی صندلی.
_خب؟
ارشیا_پیداش نکردم.
از دیروز عصری که زده بیرون برنگشته.
زنش میگه رفته دهاتشون یا یه همچین چیزی.
هرچی هم زنگ میزنم جواب نمیده.
احتمالا موضوع رو فهمیده.
_چطور قراره بفهمه؟
ارشیا_چمیدونم، حتما زنش بهش گفته که غزل خودکشی کرده.
دیشب اون پیداش کرده بود.
_خب با این حساب نباید میومد اینجا ببینه چهخبره؟
ارشیا_موضوع همینه که اگر خبر دار شده چطور زنگ نزده یا نیومده!
ممکنه فهمیده باشه که من دنبالش میگردم.
_از کجا؟
ارشیا_چمیدونم.
جنگیره مثلا، فهمیدن این چیزا براش سخت نیست.
اهورا_حالا چرا سر و وضعت اینجوریه؟
ارشیا_با یکی دعوام شد.
چیز خاصی نیست.
چشمام رو تنگ کردم و مشکوکانه از نظر گذروندمش.
همه چیز بیش از حد مشکوک بود.
اون مرد تا الان باید صد بار میومد اینجا.
معمولا اجازه نمیداد غزل بدون اطلاعش اب بخوره!
و حالا انقدر راحت توی چنین وضعیتی گم و گور شده بود.
2 841
Repost from N/a
جون چه مامانی جذابی اینجاس ها🥵💦بلم مخ بزنم ببینه چه بیبی بوی کیوتی هستم 🧸🩵🫧
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
شماهاهم خیلی وقته سینگل هستین؟😊 بیاین یه گپ براتون دارم پره از میسترس مامی های جذابو هات👙😀🔥 تازشم میتونی کلی شیطونی کنی با لیتل های کیوت دیگه اشنا شی🥹🎀🍭دیگه چی میخوای بدو بیا🧐🏃🏻♀
2 841
Repost from N/a
ای بابا ولمون کنین دیگه هعی تبلیغای های مسخره😒🔞_چته تو باز؟🫣 بابا هرجا میریم فقط آدمای فیک هستن که حتی گرایش ندارن🤌😊 _خب بیا من بهت گپی بدم که قدیمی ترین گپ sო هستش🫦🔞🔥 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8 جدی میگی؟😈 _بله که جدی میگم همه لیتل های کیوتو هورنی🍓🍼اسلیو های مطیع و خوشگل اينجان👀👅💦 خب بفرس منم دختر کوچولوم پیدا کنم🎀🍭 _بیا بگیرش🥹🧐 https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
2 841
Repost from N/a
_ددی ددی من یه فانتزی قشنگ دالم😺👀
چه فانتزی توله؟🧐🍓
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
https://t.me/+C28veXzEu0ViYzk8
_اینکه یه گپ قشنگ باشه منو شما داخلش باشیم راحت بتونیم کاپلی رفتار کنیم🥹🫦همین الان هم یه همچین گپی داریم دخترم🤤🔞💦 _کوش کوجاس چلا من ندالمش🥲🎀 برات میفرستم بریم فانتزی تو اجرا کنیم😈👙 _آخ جونمی جون😍👅💦
2 841
Repost from N/a
💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦💦
🔞فیلم ژانر: #ددی💦 #مامی #لیتلبوی🔥
⏱زمان: ۲۰ دقیقه
⚠️حجم: ۱۶ مگابایت
📥 لینک دانلود در کانال:
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
چنل برای دوستانی که امکان استفاده از فیلتر شکن برای ج.ق زدن ندارن ساخته شده😈💦
2 841
Repost from N/a
🔞 یه چنل برای فیلم و سریال های +1⁸
🎞 چنل فیلم 𝐋𝐆𝐛𝐭 𝐁𝐃𝐬𝐦 🎞
🔥 سریال با ژانر های مختلف گی لزبین تیاس
🎞 دانلود فیلم های 𝐋𝐆𝐛𝐭 🎞
💦 فیلم با ژانر های مختلف مستر اسلیو ددی
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
https://t.me/+EgbKKBF1rCAyZDJk
بیا اینجا توی این چنل و لذت ببر 💬
معرفی و خلاصه فیلم سینمایی ها هم میزاریم 👄 اسمشون رو سرچ کن
2 841
#part419
شونهم رو بالا انداختم و درحالی که ترجیح میدادم همچنان راجب ارشیا صحبت کنه تا غزل گفتم؛
_چطور قراره باشه، ترسیده بود.
اهورا_حتی اونم با اینکه خون به مغزش نرسیده فهمید که کارت اشتباه بود.
اخمام رو توی هم کشیدم و کمی از قهوم خوردم.
اهورا_چندین قرن پیش هند مستعمره انگلیس بود.
_جدا؟
چه خبر شگفت انگیزی!
واقعا الان توی این موقعیت نیاز داشتم این رو بشنوم.
توجهی بهم نکرد و درحالی که با بند دستبند بافت توی دستش که از استین دورسش بیرون اومده بود ور میرفت گفت؛
_اون زمان مار کبری توی دهلی زیاد شده بود.
به قدری که دولت نمیتونست این مشکل رو تنهایی حل کنه، پس مجاب شد تا از مردم کمک بگیره.
کمی جابه جا شد و بهم زل زد.
کاملا خونسرد بهنظر میرسید و همین باعث میشد گیج بشم.
با اینکه به این کارای مسخره و روی مخش عادت داشتم نمیدونستم که دقیقا چه قصدی از انجامشون داره.
ایا اونقدری همهچیز براش بی اهمیت بود که میخواست دستمون بندازه و یا فقط سعی داشت شرایط رو اروم کنه؟
اهورا_اونوقت به مردم اعلام کردن که هرکسی جسد مار بهشون تحویل بده جایزه نقدی میگیره.
بعد از مدتی مردم شروع کردن به پرورش مار کبری تا بتونن از طریقش کسب در امد کنن.
دولت که دید مردم دارن از این موقعیت سو استفاده میکنن اعلام کرد که دیگه برای جسد مار جایزه نقدی نمیده.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اهورا_مردم هم مارهاشون رو توی شهر ول کردن و وضعیت حتی از قبل هم بدتر شد.
به این میگن اثر مار کبری.
یعنی وقتی که تدابیر و راه حل هایی که برای یه مشکل استفاده میکنی، اون مشکل رو بدتر میکنن.
دقیقا کاری که شما کردی خانم یزدانی.
از روی صندلی بلند شدم و لیوان قهوهم رو روش کوبیدم.
_حوصله ندارم داستان های اموزنده مسخرهت رو گوش بدم.
بعدا بهم خبر بده اثر چه موجودی باعث میشه من بتونم تو رو از زندگیم بیرون کنم، بدون اینکه شرایط بدتر شه و هار تر شی.
اهورا_حتما نتیجه رو بهت اعلام میکنم.
چیزی نگفتم و بدون حرف قدمی به سمت جلو برداشتم که نگاهم به ارشیا خورد.
از در وارد فضای بیمارستان شد و درحالی که اخم غلیظی به چهره داشت به سمت بخش حرکت کرد.
ابروهام بالا پرید و برگشتم اهورا رو نگاه کردم.
اون هم مثل من متعجب بنظر میرسید.
وقتی نزدیک تر شد تونستم زخم بزرگ کنار لبش و کبودی خفیف پلکش رو به خوبی ببینم.
سر و وضعش اشفته بود و متاسفانه به عنوان کسی که رفته بود پدرش رو بکشه کاملا نرمال به نظر میرسید.
اب دهنم رو به زور قورت دادم و بهش خیره شدم.
اهورا از روی صندلی بلند شد و کنارم ایستاد.
اهورا_این چه وضعیتیه؟
چیشده؟
ارشیا جلومون ایستاد و بدون حرف زل زد بهمون.
عصبی نبود، بیشتر انگار گیج و گنگ و عاجز به نظر میرسید.
دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که از سمت اتاقی که غزل توش بود صدای جیغ بلندی به گوشمون خورد.
انقدر بلند بود که برای لحظه ای زهره ترک شدم!
اهورا_صدای غزل بود؟
درحالی که به شدت ترسیده بودم خیلی سریع به سمت اتاق رفتم و پرستاری همراهم وارد اتاق شد.
همچنان صدای گریه و زجه توی فضا شنیده میشد و بنظر میرسید بقیه بیمارها هم ترسیده باشن چون اکثرا پچ پچ میکردن و بعضیاشون هم سر جاشون نشسته و با ترس نگاهمون میکردن.
پرستار پرده دور تخت غزل رو کنار زد که نگاهم بهش خورد.
سر جاش نشسته بود و درحالی که گریه میکرد به روبه روش زل زده بود.
باند دور دستش پر از خون بود و بنظر میرسید که خونش تازه باشه.
_غزل؟
چیشده؟
درحالی که تند تند نفس میکشید به پشت سرم اشاره کرد و گفت؛
_اون..
اون اینجا بود.
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم اما هیچ چیزی ندیدم.
البته نباید هم میدیدم.
_کی؟
پرستار بی توجه بهمون دست غزل رو بلند کرد که دستش رو کشید و با صدای بلند گفت؛
_به من دست نزن احمق.
پرستار_داری خونریزی میکنی!
اب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهش کردم.
حالش اصلا نرمال بهنظر نمیرسید.
طوری با صدای بلند حرف میزد که حس میکردم حنجرهش قراره پاره بشه.
چشماش خیس بود و بنظر میرسید عرق کرده باشه چون چندتا از تار موهاش به گردنش چسبیده بود و پشت هم و تند تند نفس میکشید.
پرستار از توی پلاستیک داروی روی میز سرنگ و شیشهای خارج کرد و گفت؛
_اشکال نداره، فقط توهم زدی و هذیون میگی.
بخاطر داروهاته.
ممکنه تب هم داشته باشی.
بزار چک کنم.
بهش نزدیک شد و خواست پیشونیش رو لمس کنه که دوباره داد زد؛
_گفتم به من دست نزن.
خودم دیدم داشتی چیکار میکردی.
ابروهام بالا پرید و کمی بیشتر نزدیکش شدم.
_غزل.
چیزی نیست.
خواب دیدی.
کاریت نداره.
پرستاره.
میخواد داروهات رو بهت بده.
دستم رو جلو بردم تا بازوش رو لمس کنم که دستم رو محکم کنار زد.
غزل_به من دست نزن.
پرستار_بگیرش تا ارامبخشش رو بزنم.
خواستم کاری که میگفت رو انجام بدم که صدای جیغش دوباره بلند شد.
به شدت ترسیده بودم و احساس میکردم موضوع خیلی بیشتر از توهم دارویی باشه.
2 841
Repost from N/a
🎀 دنیای تاریکیِ کیوت همینجاست 🎀
اینجا همه نقشها جاشون امنه: Master, Daddy, Mommy, Mistress & Little 🖤🖤
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
با ورودت، کلی لیتل خوشگل میان به استقبالت 😍👶🏻
قانون ما فقط احترام و رضایته ✦ باقیش همش فان و حال خوبه!
https://t.me/+3YQYMxNS9nA5M2Yx
پس معطل نکن... جات اینجاست عزیزم 😘
2 841
#part418
چیزی نگفتم و با اخم نگاهش کردم.
من اینطور فکر نمیکردم.
ارشیا برای من مهم بود.
هرچقدر هم که باهام بدرفتاری کرده بود و این اواخر با قبلا فرق داشت اما باز هم نمیخواستم بلایی سرش بیاد.
ابوهادی خیلی خطرناک تر از این حرفها بود.
به صورتی که بترسم نکنه بهش اسیبی بزنه.
هرچند که میدونستم کاری با پسرش نداشت، اما درهرصورت این چیزی از نگرانیم نمیکاست.
بغضم رو قورت دادم و به زور گفتم؛
_همه چیز رو خراب کردی.
چیزی نگفت که ادامه دادم؛
_تهدیدم کرده بود که اگر ارشیا چیزی بفهمه یه بلایی سر تو میاره.
اراز_چی!؟
لحنش کمی تمسخر امیز بود و اعصابم رو خورد میکرد.
حالم از این احساس قلدری احمقانش به هم میخورد.
خیال میکرد میتونه حریف اون مرتیکه روانی بشه.
اوج خطرناک بودنش رو درک نمیکرد.
_میخندی؟
اراز_غزل داریم توی تمدنی زندگی میکنیم که کسی نمیتونه همینطوری تو خیابون راه بیوفته دنبال کسی و چون دوستِ دختریه که میخواد صیغش کنه بکشتش!
اخمام رو بیشتر کشیدم توی هم و گفتم؛
_چطور داداش من میتونه راه بیوفته توی خیابون پدرش رو بکشه!؟
اراز_چون اون یه انگیزه خیلی محکم داره.
پوزخندی زدم و درحالی که سرم گیج میرفت و ضعف کرده بودم گفتم؛
_محض اطلاعت..
انگیزه اون خیلی محکم تره..
انگار متوجه ضعف و بی حالیم شد چون خیلی سریع گفت؛
_غزل؟
خوبی؟
لحنش حالا با چند دقیقه پیش فرق داشت و طلبکارانه و بازخواست کننده نبود.
سرم رو تکون دادم و به زور گفتم؛
_سردمه.
پتو بده..
از روی لبه تخت بلند شد و پتوی انتهای تشک رو برداشت و بعد از اینکه بازش کرد روم انداختش.
دستی که سرم توش بود رو از زیر پتو بیرون اورد و بهش خیره شد.
احتمالا داشت زخم باندپیچی شدم رو بررسی میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم.
کاش میتونستم بهش حالی کنم که به همون اندازه که نگران ارشیام نگران خودش هم هستم.
ابوهادی این بار عمرا من رو نمیبخشید و اگر میفهمید ارشیا از این موضوع با خبر شده انتقامش رو ازم میگرفت.
ای کاش هرکاری میخواست بکنه با خودم میکرد و با اراز کاری نداشت.
اراز_چیزی نمیخوری برات بگیرم؟
گشنت نیست؟
اب دهنم رو قورت دادم و نالیدم؛
_نه..
داروهایی که قبل از اومدن اراز خورده بودم انگار تازه داشتن اثر میکردن چون حسابی خوابم گرفته بود.
افکارم به صورت قاطی پاتی توی ذهنم چرخ میزدن و دلم نمیخواست بخوابم، اما نمیتونستم جلوش رو بگیرم.
اراز همچنان دستم رو توی دستش گرفته بود و اروم با شصتش انگشتام رو نوازش میکرد.
کم کم چشمام بسته شد و دیگه چیزی حس نکردم.
...
آراز؛
ساعت طرفای هشت صبح بود و غزل توی بخش خواب بود.
از اونجایی که بنظر میرسید تنها همراهش من باشم نمیخواستم تنهاش بزارم.
البته اگر کس دیگهای هم اینجا بود بازهم نمیرفتم.
مدام به حرفهای دیشبش فکر میکردم.
میدونستم که همچین هم بیراه نمیگه.
میدونستم که همچیز واقعا خطرناکه.
اما با وجود همه اینها باز هم نمیتونستم استرس و ترسم رو بهش نشون بدم.
اصلا توی شرایط خوبی نبود و نمیخواستم فکر کنه که کسی میتونه اذیتش کنه.
و احتمالا این اطمینان رو با بیخیال به نظر رسیدنم بهش میدادم.
حالا بعد از گذشت چند ساعت متوجه شده بودم که ادم کشتن به همین اسونیهایی که فکرش رو میکردم نیست.
مخصوصا کشتن یکی از اعضای خانواده!
چه انتظاری از ارشیا داشتم؟
فکر میکردم قاتل زنجیرهایه؟
پوفی کشیدم و سرم رو به صندلی تکیه دادم.
اهورا وارد سالن شد و به محض اینکه پیدام کرد به سمتم اومد.
دوتا لیوان بیرون بر قهوه دستش بود و کمی خسته به نظر میرسید.
کنارم روی صندلی نشست و درحالی که لیوان رو دستم میداد گفت؛
_هرچی به ارشیا زنگ میزنم جواب نمیده.
نفس عمیقی کشیدم و درحالی که دستام رو به کاغذ دور قهوه فشار میدادم تا انگشتام گرم شه گفتم؛
_احتمالا الان یه گوشه نشسته داره گریه میکنه.
اهورا_یه گوشهای بالای سر جنازه باباش؟
پوزخندی زدم.
_نه بابا.
چه انتظاری از اون پسر بچه داری؟
مگه قاتل یا صهیونیسته که بره بابای خودش رو سر چنین قضیهای بکشه؟
درضمن اونا عربن، صیغه کردن این و اون براشون عادیه.
اهورا_اره ولی اینکه خواهرت صیغه بابات بشه یکم دور از انتظاره.
_اینکه مادرت صیغه این و اون بشه دور از انتظار نبود؟
ایا تو کشتیش؟
پوزخندی زد و چشماش رو چرخوند.
از حرفم پشیمون نشدم، چون میدونستم اونقدری که باید بهش برنمیخورد.
و حتی اگر هم میخورد، برام مهم نبود.
اهورا خیلی وقت بود که دیگه برام اهمیت چندانی نداشت.
هنوز کارهاش رو فراموش نکرده بودم.
اهورا_یکم باهم فرق دارن.
ارشیا فقط باید یک نفر رو بکشه.
من اگر میخواستم کسی رو بکشم باید یه محله رو قتل عام میکردم.
پوزخندی زدم و در قهوهم رو باز کردم تا ازش بخورم.
اهورا_دختره چطور بود؟
_غزل؟
اهورا_مگه چندتا دختره اینجا داریم که خودشونو کشته باشن؟
2 841
#part417
شونم رو بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم.
_واقعا برام مهم نیست چه بلایی سر کی میاد.
تا همینجا هم که تحمل کردم زیادی بود.
اهورا_اگر بکشتش حکمش حبس ابد یا اعدامه.
بدتر از اون اگر نکشتش میوفته بازداشتگاه.
اونوقت توی اون مدت خوب بشین نگاه کن چه بلایی سر دوست دختر عزیزت میاد.
_غزل دوست دخترم نیست.
درضمن هیچکس هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
اهورا_اره.
چون همه غلطایی که باید میکردن رو قبلا کردن.
اخمام رو توی هم کشیدم و بهش زل زدم.
اون هم مثل من کلافه و استرسی به نظر میرسید.
_اون برای زمانی بود که من نبودم.
الان دیگه کسی نمیتونه کاری کنه.
درضمن تو چه مرگته انقدر سنگ اون پسره رو به سینه میزنی؟
به تو چهربطی داره؟
هرغلطی میخواد بکنه هر بلایی هم سرش بیاد حقشه.
باید زودتر از اینا به فکر میوفتاد که الان اینطوری کار از کار نگذره.
سرش رو تکون داد و فیلتر سیگارش رو بین سنگ ها انداخت.
اهورا_ترجیح میدم باهات بحث نکنم.
_ممنون میشم!
...
غزل؛
بغضم رو قورت دادم و به سقف خیره شدم.
ضعف کرده بودم و به شدت سردم بود.
احساس میکردم دست و پاهام بی حسن و به همین دلیل نمیتونستم جابه جا بشم تا پتو رو روی خودم بندازم.
باید اعتراف میکردم که هیچوقت توی عمرم به این اندازه نترسیده بودم.
از همهچیز وحشت داشتم.
نمیدونستم اراز کجا رفته بود و نگران بودم که نکنه اینجا تنهام گذاشته باشه.
اگر حرفام باعث شده بود ازم متنفر شده باشه چی؟
اگر حالش ازم به هم میخورد و دیگه نمیخواست من رو ببینه چی؟
درسته که هیچکدوم از این اتفاقات تقصیر من نبود، اما نمیتونستم طوری تظاهر کنم انگار ادم نرمال و قابل تحملی هستم.
توی زندگیم همه تنهام گذاشته بودن و میترسیدم که نفر بعدی اون باشه.
قید ارشیارو که خیلی وقت بود زده بودم.
توی همین فکر ها بودم که صدای قدمهای کسی رو شنیدم و کمی بعد تونستم اراز رو ببینم که وارد اتاق میشد.
با دیدنش کمی احساس ارامش کردم.
انگار که وسط بمباران و جنگ یه پناهگاه پیدا کرده باشم.
با قدمهایی اروم بهم نزدیک شد و درحالی که دستاش رو توی جیبش فرو میبرد روبه روم ایستاد.
نمیتونستم واضح ببینم اما چشماش کمی سرخ بهنظر میرسید.
_فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست.
موهای مشکی رنگش رو پشت گوشش فرستاد و گفت؛
_چرا باید همچین فکری بکنی؟
شونم رو بالا انداختم و لبهام رو بههم فشردم تا بغضم نشکنه.
_همه همیشه تنهام میزارن.
نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که زمین رو نگاه میکرد گفت؛
_من اینکار رو نمیکنم.
پوزخندی زدم و دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم و اشکم روی گونم لیز خورد.
_ولی تا چندماه دیگه اینکار رو میکنی.
نگاهش رو از زمین گرفت و بهم دوخت.
اخماش رو توی هم کشید و بهم نزدیک شد.
اراز_گریه میکنی؟
چیزی نگفتم و چشمام رو بستم که اومد سمتم و کشیدم توی بغلش.
دستام رو دور کمرش حلقه کردم و سرم رو روی شکمش گذاشتم و اجازه دادم اشکام بریزن.
دستش اروم توی موهام نشست و در همون حال گفت؛
_من که بهت گفته بودم اگر دوست داشته باشی میتونی باهام بیای.
من میرم اما به این معنی نیست که تورو تنها میزارم..
لب هام رو به هم فشردم و با صدایی گرفته نالیدم؛
_چرا فکر کردی من شرایط اومدن رو دارم؟
اراز_ممکنه داشته باشی.
ارشیا الان رفت تا..
با شنیدن حرفش ناخوداگاه کمی عقب رفتم.
حرفش رو ادامه نداد و نگاهش رو ازم گرفت.
_چی؟
ارشیا کجا رفت؟
به چشمای سبز رنگش که حالا برخلاف همیشه دورشون مشکی نبود زل زدم.
اراز_هیچی یه سر رفت تا خونه یکم دیگه میا..
_بهم دروغ نگو.
اعلام کردن اینکه یه سر رفته خونه هیچ ربطی به اینکه ممکنه بتونم باهات بیام نداشت!
اب دهنش رو قورت داد و نفس عمیقی کشید.
حالا چهرهش کاملا جدی بود و اخماش توی هم بودن.
_اراز؟
درمورد چیزهایی که بهت گفتم که باهاش صحبت نکردی؟
جوابم رو نداد.
ابروهام بالا پرید و استرس شدیدی به وجودم چنگ انداخت.
درحالی که تموم تلاشم رو میکردم تا از شدت ترس دوباره گریم نگیره نالیدم؛
_اراز..
نگاهش رو به چشمام دوخت و کنارم روی تخت نشست.
موهاش رو کنار زد و با جدیت گفت؛
_امشب تکلیفت مشخص میشه..
چشمام رو بستم و سرم رو توی دستم گرفتم.
_وای.
اراز_چه انتظاری داری؟
وایسم نگاه کنم ببینم اون مرتیکه چه بلاهایی سرت میاره؟
یا توی بیمارستانا دنبالت باشم که دوباره رگ خودت رو نزده باشی؟
احمقی؟
همه چیز رو بهش گفتم.
_نه..
نه..
نباید اینکارو میکردی!
اراز_کاری که باید رو کردم.
حالا که فهمید دیگه نمیره.
اون مرتیکه هم هیچکاری نمیتونه انجام بده.
بغضم رو به زور قورت دادم.
_میکشتش.
اراز_چه بهتر!
اخمام رو توی هم کشیدم و بهش خیره شدم.
_میفهمی داری چی میگی؟
به خیال خودت منو نجات دادی ولی زندگی ارشیا رو نابود کردی.
اراز_جدا؟
زندگی اون پسره دراز احمق به هیچجام نیست.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
