𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 834
Suscriptores
+324 horas
-67 días
-4630 días
Archivo de publicaciones
2 834
#part26
به زور نشوندمش توی تشت اب.
به محض اینکه اب به بدنش نفوذ کرد صدای غرشش قط شد و اروم گرفت.
سیخ نشسته بود سر جاش و بدون حرف نگاهم میکرد.
اخمام رفت توی هم.
یعنی چی، چرا اینطور شد؟
از فرصت استفاده کردم و پاچه سبز رنگ رو به مچ پای چپش بستم.
برخلاف انتظارم هیچ واکنشی از خودش نشون نداد.
همچنان بدون حرف نگاه خیره و سرگردونش رو به من دوخته بود و حتی صدای خر خر نفس هاشم شنیده نمیشد.
نکنه بخاطر این پارچه و دعا بود؟
خیلی دوست داشتم بدونم چی توش نوشته اما جرعت نداشتم بهش دست بزنم.
وقتی کارم با بچه تموم شد اب پر از چرک شده بود و حموم بوی سرکه میداد.
اگر خیلی دقت میکردم میتونستم تخم های سفید کوچیکی رو توش ببینم.
مطمئن نبودم دونه های سیاه توی اب شپشن یا چرک، و اصلا دلمم نمیخواست بفهمم.
میترسیدم نزدیکش بشم و شپشا بپرن تو سرم.
همین الانم به اندازه کافی نگران بودم که مبادا شپش بگیرم.
خودم به اندازه کافی نفرت انگیز هستم، همینم کم مونده مردم شپشو خطابم کنن.
حوله زرد رنگ کهنه ای رو که مال بچگیام بود پیچیدم دورش و بهش خیره شدم.
صورتش حالا از قبل سفید تر و رنگ و روش باز تر شده بود.
موهای چرب و به هم چسبیدش حالا حالت موج دار و فر پیدا کرده بود و خبری از اون بوی گند نبود.
نفس عمیقی کشیدم و با حوله سرشو خشک کردم.
بعد از خالی کردن اب حموم و شستنش دستامو با سرکه و شامپو شستم و موهامو از
توی صورتم زدم کنار.
حالا حس میکردم که سر و بدنم کمی میخاره اما به احتمال زیاد فقط تلقین بود.
اگر شپش میگرفتم خیلی راحت کچل میکردم و با خیال راحت ابروی ابوهادی رو توی کوچه و خیابون میبردم.
از حموم که خارج شدم باد کولر خورد بهم و لرز کردم.
دست بچه رو گرفتم و خیلی سریع بردمش سمت اتاق.
یه دست لباس نسبتا نو روی تخت وجود داشت.
بیخیال سشوار کشیدن موهاش شدم چون اینطور امکان داشت شپشای باقی مونده با باد سشوار بریزن روی فرش و قالی و اونموقع من هم شپش میگرفتم.
به چهره معصوم پسر بچه خیره شدم.
داشت توی سرما میلرزید و از موهاش اب میچکید.
نوچی کردم.
_اشکال نداره فوقش یه سرمای ساده میخوری ولی حداقل من بدبخت شپش نمیگیرم.
چیزی نگفت و دستشو گذاشت روی پام.
نفساش خر خر میکرد و حالا مژه های بلند و صافش به هم چسبیده بودن و چشمای درشتش رو خمار نشون میدادن.
ابروهای کلفت و نامرتبی داشت و همین در کنار سیبیلای کمرنگ پشت لبش چهرهش رو خنده دار کرده بود.
بچه خیلی زشت و بانمکی بود.
لبخندی زدم و صندلی ای گذاشتم روی زمین تا روش بشینه.
دلم نمیخواست روی تختم بشینه.
شالم رو محکم تر دور سرم پیچوندم تا یه موقع شپشاش نپرن روی سرم.
لباسشو کردم تنش و شورتش رو برداشتم که نگاهم به دودولش خورد و دوباره زدم زیر خنده.
_این چیه اخه.
شبیه سر موشه.
در اتاق باز شد و ابوهادی اومد تو.
خودم رو جمع کردم و صاف نشستم سر جام.
یه پیرهن گشاد مشکی تنش بود و درحالی که دستاش رو به هم گره زده بود مشکوکانه نگاهم میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و خواستم شورت بچه رو بکنم پاش که گفت؛
_بازم باهاش بازی کن.
ابروهام پرید بالا و چشمام گشاد شد.
با تعجب بهش نگاه کردم و بعد خیلی سریع نگاهم رو چرخوندم روی ابوهادی.
اخماش توی هم بود و همونجوری نگاهم میکرد..
خدا لعنتت کنه بچه زشت بوگندوی شپشو.
حالا فکر میکنه داشتم چه بازی میکردم.
درواقع یه ادم عادی و نرمال هیچوقت راجب من و یه بچه زشت و کثیف فکر بد نمیکرد.
اما ابوهادی واقعا ادم نرمالی نبود و فکر خیلی خرابی داشت.
ابوهادی_بازی کن باهاش.
با اینکه دلم میخواست سر به تن بچه نباشه برگشتم سمتش و چندتا شکلک براش در اوردم.
واقعا لحظه منزجر کننده ای بود.
به جای اینکه بزنم تیکه تیکش کنم مجبور بودم بخندونمش.
واقعا ابوهادی منو چی فرض کرده، حمومش که کنم، باهاش بازی کنم و تازه اونکاری که توی فکرش بود رو هم بکنم؟
اخه مگه ادم قحطیه.
پسربچه بدون حرف و خیلی عادی داشت نگاهم میکرد و معلوم بود این چیزا روش جواب نمیدن.
لبخند الکی ای زدم و گفتم؛
_بعدا دوباره برات شکلکای باحالتر در میارم الان زشته.
باید لباس بپوشی.
و شورتشو انقدر محکم کردم پاش که فکر کنم برای همیشه عقیم شد.
البته اگه این بچه زاد و ولد کنه و چند نفر مثل خودش بسازه تموم گیاهان جهان پژمرده میشن و انسانا میمیرن، پس همون بهتر که خودم نسلشو از بین ببرم.
ابوهادی نفس عمیقی کشید و از اتاق رفت بیرون و درو بست.
با حرص به پسر بچه خیره شدم و نشگونی ازش گرفتم که خرخری کرد و دندونای نامرتبش رو بهم نشون داد.
_عوضی چرا ابروی منو میبری؟
فکر اب نباتو از سرت بیرون کن.
اگرم واست خریدم همونو میکنم تو کونت.
بعد از اینکه لباساشو کردم تنش فرستادمش از اتاق بره بیرون.
شالم رو از سرم برداشتم و یه شال دیگه زدم.
با اینکه دوتا شال بیشتر نداشتم اما مجبور بودم اینو بندازم بره چون نمیخواستم کل روز انقدر سرمو بخارونم که پوستش بلند شه.
2 834
#part25
از توی جیب شلوارم پارچه سبز رنگ رو در اوردم و نشستم روی زمین.
سرمو بلند کردم که دیدم داره با چشمای از حدقه بیرون زده و سرخش بهم نگاه میکنه.
صدای خر خر نفساش توی فضای حموم میپیچید.
یه طور عجیبی بنظر میرسید، اونجوری نبود که انگار سرما خورده باشه..
نفسش سنگین بود و انگار از یه حنجره غیر انسانی بیرون میومد.
مثل صدایی بود که بزها و گوسفند ها از خودشون خارج میکردن.
شلوارش رو زدم بالا که تونستم پوست کنده شده پاش رو که به صورت یه زخم صورتی و چروکیده در اومده بود ببینم.
صورتم رو جمع کردم و نفس عمیقی کشیدم که بوی عرق و موندگی توی دماغم پیچید.
حالم بد شد و صورتم بیشتر رفت توی هم.
معلوم بود که این بچه مدتهاست حموم نرفته..
میدونستم که بعضی از کسانی که جن زده میشن از اب و حموم رفتن وحشت پیدا میکنن و اجازه نمیدن کسی بشورتشون.
چون کسی که از نظر جسمی و روحی توی شرایط بدتری قرار داشته باشه راحت تر طعمه جن ها قرار میگیره و بعضی از جن های بد از الودگی و کثیفی وجودش تغذیه میکنن..
واسه همین کمی از حموم کردنش میترسیدم.
اگر خانوادش موفق نشده بودن اینهمه مدت حمومش کنن و اینطور شپش زده بود مطمئنا منم حریفش نمیشدم.
مگر نه من ادم بد دلی نبودم..
مچ پای پسربچه انگار ساییده شده بود.
یا میشد گفت به نوعی انگار پوست های مردهش نریخته بودن و یه لایهی سفید روی پوستش قرار داشت.
خواستم پارچه سبز رنگ رو به پاش ببندم که خرخری کرد و دستاش توی موهام فرو رفت و طولی نکشید که درد بدی رو توی سرم حس کردم.
داشت موهام رو میکشید.
خیلی سریع سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.
تند تند نفس میکشید و با اخم زل زده بود بهم.
سعی کردم خیلی سریع کارمو انجام بدم اما خیلی دست و پا میزد و موهام رو طوری میکشید که حس میکردم پوست سرم باهاش بلند میشه.
کاش یکیشون میومد کمکم میکرد و لااقل دست و پاشو میگرفت.
بیخیال پارچه شدم و بچه رو که مقاومت میکرد هول دادم توی حموم و درو قفل کردم.
این حموم همیشه بوی بدی میداد و هیچوقت دلیلش رو نمیدونستم.
تشت قرمز رنگ رو از گوشه حموم برداشتم و گذاشتم زیر شیر اب که ناخوداگاه یاد خوابی که دیده بودم افتادم.
البته خوابم مال اون یکی حموم بود.
اب رو باز کردم که پسر بچه جیغی زد و حمله کرد سمت در.
ناخنای بلندش رو روی در فلزی حموم میکشید و باعث میشد صدای بد و گوش خراشی ایجاد بشه.
غرش میکرد و خودشو به در و دیوار میکوبید.
سر جام خشک شده بودم و با تعجب نگاهش میکردم.
داشت سعی میکرد درو باز کنه اما دستش نمیرسید.
پوفی کشیدم و رفتم سمتش و کلافه گفتم؛
_بدبخت داری توی گوه میمیری.
بزار حمومت کنم بوی سرطان میدی.
نمیدونستم از بوی پسربچه فرار کنم یا چاه حموم..
تیشرت سورمه ایش رو از تنش کندم که با دیدن کمرش یه لحظه حالم بد شد.
پر از جای زخم و کنده شدن پوست و کبودی بود و میتونستم دونه های عجیبی رو روی پوستش ببینم.
کمی رفتم عقب و چسبیدم به دیوار.
نکنه بیماریش واگیر دار باشه و منم بگیرم؟
خدایا چه گیری افتادم از دست این پیرمرد و این گوه کاریاش.
شلوار بچه رو گرفتم و کشیدمش عقب و قبل از اینکه بخواد کاری کنه از حموم خارج شدم و درو قفل کردم.
برگشتم عقب که با دیدن ابوهادی ترسیدم.
ابوهادی_حمومش کردی؟
نگاهی به پذیرایی انداختم و با صورت جمع شده گفتم؛
_دونه های حال به هم زنی داره.
نکنه واگیر دار باشن منم بگیرم.
خیلی بی تفاوت گفت؛
_اگر واگیر بود نمیفرستادمش تو حمومش کنی چون خودم حوصله مریض داری ندارم.
حالا هم زود برو حمومش کن باید تا قبل از غروب افتاب جنگیریش رو انجام بدم.
این رو گفت و برگشت سمت هال.
دندونامو به هم فشردم و با پا محکم زدم توی در که درد طاقت فرسا و بدی توی انگشتام پیچید.
درحالی که غر غر میکردم درو باز کردم و رفتم تو.
بچه انقدر خودشو به درو دیوار کوبیده بود و به در ناخن کشیده بود که همه جاش قرمز بود و خون چندتا از زخماش راه افتاده بود.
علاوه بر اینکه کلافه و عصبی بودم، ته دلم حس بدی داشتم و دلم برای بچه بدبخت میسوخت.
واقعا دیدن یه بچه بی گناه توی چنین شرایطی سخت بود.
به زور لباساشو از تنش در اوردم که با دیدنش خندم گرفت.
خیلی کم پیش اومده بود بدن لخت یه پسر بچه رو ببینم.
واقعا برام عجیب و خنده دار بود.
_چقدر زشت و خنده داری تو بچه.
خرخری کرد و بدون حرف بهم خیره شد.
نگاهم رو ازش گرفتم و دعای سبز رنگ رو انداختم توی اب.
خواستم هدایتش کنم سمت تشت که از زیر دستم فرار کرد.
نزدیک بود از حموم بزنه بیرون که گرفتمش و به زور بلندش کردم.
دیگه کم کم داشتم عصبانی میشدم و به همین دلیل با حرص گفتم؛
_اگه بچه خوبی باشی برات ابنبات میخرم..
دلم براش میسوخت چون مطمئنا قرار نبود پولای عزیزمو بدم تا برای چنین موجود زشت و بوگندویی خوراکی بخرم.
هرچند که وقتی توی ذهنم چنین الفاظی رو بهش نسبت میدادم کمی عذاب وجدان میگرفتم، اما دلیل نمیشد که اینکار رو نکنم.
2 834
I'm flying to the moon again
Dreaming about heroin
How it gave you everything and took your life away
I put you on an aeroplane
Destined for a foreign land
I hoped that you'd come back again
And tell me everything's okay,
Babe, yeah
2 834
روی تن عریان و خیس دفترم، مثل یه لباس سفید نشستی و با حرکات رقص مانندت وجود باد رو به رخ کلمات میکشی.
2 834
#part24
اطرافمو نگاه کردم که متوجهش شدم.
پشت یکی از مبلا کنار میز تلفن چپیده بود و میتونستم برق چاقوی توی دستش رو ببینم.
سینی رو گذاشتم روی میز و خیلی سریع رفتم سمتش.
سرش پایین بود و بنظر میرسید که داره چاقو رو ورانداز میکنه.
دستش رو گرفتم و خواستم بازش کنم که غرشی کرد و خودشو کشید عقب.
_بچه اینو بده به من الان میزنی یکیمون رو ناقص میکنی.
رگ دستش رو فشردم تا دستش رو باز کنه.
ابوهادی همیشه اینکارو باهام میکرد.
فشار دستمو بیشتر کردم اما نه تنها تاثیری نداشت بلکه گره انگشتاش محکم تر و سفت تر میشد.
دستشو کشید عقب و با عصبانیت چندتا کلمه درهم برهم زمزمه کرد که چاقو رو ازش کشیدم و اونم همزمان خیلی سریع دستش رو کشید عقب که باعث شد خراش دردناکی روی دستم بیوفته و کمی بعد رنگ قرمز خون رو ببینم.
یه لحظه برق خشم توی وجودم پیچید و دست پسر رو پیچوندم و با صدای بلند گفتم؛
_گفتم چاقو رو بده به من تا با همین نکشتمت.
ناله ای کرد و دستاش باز شد.
چاقو رو از توی دستای کوچیک و زخمیش کشیدم بیرون و از روی زمین بلند شدم و برگشتم عقب که دیدم ابوهادی و رفیق خشتک سوختش دارن نگاهم میکنن.
ابوهادی با اخم و دوستش با تعجب و شرمندگی..
میدونستم که ابوهادی قطعا به خاطر بدرفتاری با مشتریش من رو تنبیه میکنه..
حالا که فکر میکردم کشته شدن این پسر بچه با چاقو اصلا چیز مهمی نبود که بخاطرش من بخوام مورد برخورد قرار بگیرم.
چاقو رو گذاشتم روی میز و به زور گفتم؛
_اگه ازش نمیگرفتمش ممکن بود بلایی سر خودش بیاره.
انگشت زخم شدم رو که میتونستم سوزش بدی رو توش حس کنم محکم توی مشتم فشردم و رفتم سمت اشپزخونه.
آنسه از روی صندلیش بلند شده بود و داشت از دریچه فضولی میکرد.
چسب زخمی برداشتم و دور دستم پیچیدم که آنسه گفت؛
_خاک بر سرت کنن.
نمیتونستی درست ازش بگیریش؟
_بابا این بچه معلوم نیست فازش چیه خیلی زورش زیاده.
نمیدادش بهم، اگه نگرفته بودم یکیمونو زخمی میکرد.
آنسه_ابرومونو بردی، حالا فکر میکنن ما باهمه همینطوری بدرفتاری میکنیم.
لیوان ابی برای خودم ریختم و بهش خیره شدم.
داشت با اخم نگاهم میکرد و دستای نسبتا تپلش رو به هم گره زده بود.
پوست دستش کمی چروک بود و لکه های سیاهی روش خودنمایی میکرد و از اول تا اخر پر بود از النگوهای طلایی که سالها بود توی دستاش بودن و دیگه کم کم داشتن کهنه و فرسوده میشدن.
لاشون چرک و خاک رفته بود و شکلشون در اثر فشار از دایره به بیضی تغییر کرده بود.
نفس عمیقی کشیدم و بعد از اینکه ابم رو سر کشیدم گفتم؛
_مگه نمیکنید؟
ابوهادی موقع جنگیری فقط کم میمونه طرفو بکشه.
یا کتکش میزنه یا با یه چیزی میزنه تو سرش یا چمیدونم..
آنسه_دختره احمق برای بیرون اومدن جنا لازمه..
مگه ندیدی که خودش با مهمونا چقدر خوش رفتاری میکنه..
کاهویی از توی ظرف برداشتم و نگاهی بهش انداختم تا ببینم ایا راضیه من بعد از ساعتها گشنگی کشیدن یه کاهوی خراب و داغون بخورم یا نه..
روشو کرده بود اونطرف و داشت بیرون رو نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و به برچسب های توی اشپزخونه خیره شدم.
آنسه هرچیزی که اومده بود دم دستش رو چسبونده بود به دیوار.
عکس محصولات غذایی و تبلیغات شرکتایی که حالا ورشکست شده بودن و هیچی تولید نمیکردن، تقویم های سه چهار سال پیش و عکس طوطی و حیوانات.
توی اشپزخونه یه در وجود داشت که به تراس میرفت و پر بود از بشکه های ترشی و سبزیجات خشک شده و فضای بوی موندگی میداد..
اصلا دلم نمیخواست اینجا باشم و جو مسخرش رو تحمل کنم واسه همین از روی صندلی بلند شدم و از اشپزخونه زدم بیرون.
خواستم در خونه رو باز کنم که ابوهادی گفت؛
_کجا؟
خیلی سریع گفتم؛
_طبقه بالا.
ابوهادی_الان نمیشه.
این بچه رو ببر حموم خوب بشورش.
موهاشو با سرکه بشور.
اخمام رفت توی هم و با حالت چندشناکی به پسربچه خیره شدم.
به زور گفتم؛
_من نمیتونم.
ابوهادی خیلی خونسرد از توی جیبش چیزی در اورد.
یه پارچه نازک سبز رنگ و یه دعا که با زرورق سبز بسته شده بود.
ابوهادی_یکیشو ببند دور مچ پای چپش و اون یکی رو بنداز توی تشت اب.
بدون حرف و با اخم نگاهش کردم.
جلوی مهمونش میتونستم باهاش مخالفت کنم و زیاد به حرفش گوش ندم چون همیشه جلوی بقیه با من و آنسه خوش رفتار بود.
البته خوش رفتار نبود، بلکه فقط کمتر بدرفتاری میکرد.
اخمش رو که دیدم رفتم سمتش و دعا و پارچه رو ازش گرفتم و پسربچه رو به زور بردم سمت حمومی که توی راهروی خونه قرار داشت.
خوشبختانه مجبور نبودم توی حموم اتاق خودم شپشاش رو بشورم.
دوست داشتم برگردم توی اشپزخونه و پلاستیک بردارم و بکنم توی دستم اما واقعا کار ضایعی بود.
در حموم رو باز کردم و لامپش رو روشن کردم.
پسر بچه تا خیسی کف حموم رو دید غرشی کرد و خواست دستش رو از توی دستم بکشه بیرون اما اجازه ندادم.
زورش خیلی زیاد شده بود و نمیتونستم درست کنترلش کنم.
2 834
#part23
ابوهادی روی مبل نشست و بهم اشاره کرد که اول به دوستش چای بدم.
نگاه چپی بهش انداختم و رفتم سمت پیرمرد وراج و خوش خنده ای که دست پسر بچه چرک رو توی دستاش گرفته بود.
سینی چای رو گرفتم سمتش که گفت؛
_ممنون دختر خانم.
لبم به نشونه پوزخند کج شد و توی دلم اداش رو در اوردم.
انقدر ابوهادی به لقب های عجیب غریب و غیر محترمانه صدام زده بود که ناخوداگاه وقتی یکی بهم احترام میزاشت حس بدی بهم دست میداد.
پیرمرد سفید چرده رو به ابوهادی ادامه داد؛
_این دختر خانم نوته؟
ابوهادی که انگار چندان از معرفی کردن من به دیگران خوشش نمیومد گفت؛
_بله دختر هادیه.
بعد از اینکه قندون رو گذاشتم روی میز خواستم برم سمت اشپزخونه که پسر بچه با لحنی که اصلا متوجه نشدم چی میگه چندتا کلمه بی معنی رو تکرار کرد و اومد سمتم.
صداش بیش از حد بلند بود و حس بدی بهم میداد.
با تعجب نگاهش کردم.
هنوز هم موهاش چرب و کثیف بودن و میشد جای زخم هارو روی بدنش به خوبی دید.
خب خبر مرگتون این بچه بدبخت رو یه حموم ببرید که اینطوری اذیت نشه.
دوست ابوهادی گفت؛
_نه امیرعلی چای برات خوب نیست.
لطفا بشین سر جات.
پسر بچه بلند تر از قبل همون کلمات رو تکرار کرد و لباسم رو کشید.
چشمای سرخ شده خشمگینش رو دوخته بود بهم و انگار با حالت نگاهش داشت تهدیدم میکرد.
سینی چای رو بردم بالاتر و سعی کردم لباسم رو از زیر دستش بکشم بیرون اما انگار انگشتاش مثل یه مرده، درحالی که محکم لباسم رو بین خودشون میفشردن خشک شده بود.
حس خیلی بدی بهش داشتم و دلم میخواست با سینی بزنم تو سرش تا ولم کنه.
ابوهادی که تا اون لحظه بدون حرف داشت کشمکش مارو نگاه میکرد گفت؛
_یه چای بده بهش.
خیلی سریع یه استکان از توی سینی برداشتم و دادم بهش که خیلی محکم ازم گرفتش به طوری که کمی از محتویاتش روی زمین و دستاش ریخت اما هیچ توجهی نکرد.
انگار چای به اون داغی رو اصلا حس نکرده بود.
اب دهنم رو قورت دادم و خیلی سریع رفتم توی اشپزخونه.
ابوهادی همیشه بدش میومد ما با مهموناش بشینیم و یا حتی خبر مرگمون بریم توی اتاق پس تا اخرش مجبور بودیم توی اشپزخونه خرحمالی کنیم و از دریچهش حرفاشونو گوش بدیم.
پسر بچه استکان چای رو گرفته بود دستش و داشت با تعجب نگاهش میکرد.
ابوهادی بیخیال بود اما رفیقش همش با استرس بچه رو میپایید.
_آنسه این پیرمرده کیه این بچه بوگندوعه میشه؟
آنسه_پدر بزرگ مادریشه.
پلاستیک میوه هارو از توی یخچال در اورد و گذاشت روی اپن.
آنسه_سه تا هلو بشور و سه تا پرتقال.
این رو گفت و روی صندلی مشکی رنگ کنار کابینت ها نشست و با روسری کهنهش عرق صورتشو پاک کرد.
پوفی کشیدم و رفتم سمت پلاستیک میوه ها.
در کل اگر از هرکدومشون سه تا برمیداشتم نصفشون میرفت.
بوی قرمه سبزی بلند شده بود و داشت حالم رو به هم میزد.
مخصوصا وقتی که به اون گوسفند بخت برگشته و خونش که توی حیاط ریخته بود فکر میکردم.
میوه هارو شستم و توی ظرف های شیشه ای مخصوص میوه خوری گذاشتم.
از توی جا قاشقی دوتا چاقو در اوردم و تصمیم گرفتم واسه بچه چاقو نزارم.
هیچ ازش بعید نبود بیاد با چاقو هممونو تیکه تیکه کنه و احتمال میدادم اولین گزینش من باشم.
در همون حال که میوه هارو با شالم خشک میکردم گفتم؛
_ابوهادی که دوستی نداره، این از کجا پیداش شد یهو؟
آنسه_با ابوهادی توی خط مقدم جبهه بودن.
وقتی ابوهادی ترکش خورد کمکش کرد بره تو پناهگاه تا برسوننش بیمارستان.
توی دلم اروم گفتم کاش همونموقع مرده بود و کمکش نمیکرد.
آنسه_قرار بود دخترشو بگیریم برا بابات اما بابات گیر داد که ننه خرابتو میخواد.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_کافر همه را به کیش خود پندارد.
قبل از اینکه بخواد جوابم رو بده با بشقاب های میوه از اشپزخونه رفتم بیرون.
دلم میخواست یه هلو از بشقاب بچه بدزدم اما اگه ابوهادی میدید ابرومو همونجا میبرد.
داشتم جلوی پسر بچه میوه میزاشتم که لیوان چایش رو برد بالا و چپش کرد.
رفیق ابوهادی دادی زد و خیلی سریع از روی مبل بلند شد و شروع کرد به تکون دادن شلوارش.
دهنمو به زور بستم و دندونامو روی لبم فشار دادم تا خندم نگیره.
پیرمرد کچل از این پا به اون پا میپرید و با داد میگفت؛
_سوختم.
سوختم.
صدایی شبیه خر خر ازم خارج شد که بی شباهت به خنده نبود.
ابوهادی خیلی خونسرد و با اخم بهم نگاه کرد و درحالی که از رول دستمال توالت روی میز چند پر دستمال جدا میکرد چهره نگرانی به خودش گرفت و گفت؛
_چیشد اقا محسن.
و به من اشاره کرد که گند کاریای بچه رو جمع کنم.
خم شدم روی زمین و لیوان چای رو که بخاطر برخورد به میز ترک برداشته بود بلند کردم و گذاشتم توی سینی.
بشقاب میوه روی مبل فرو رفته و کهنه چپ شده و میوه هاش ریخته بود.
بشقاب رو به همراه دو قلم میوه توش گذاشتم روی میز که متوجه نبود چاقو شدم.
روی زمین و زیر میز رو نگاه کردم و وقتی ندیدمش متوجه شدم که به احتمال زیاد دست امیرعلیه.
2 834
زخمهای بی تریاقم، در انتظار تبناکی گناهالود لبهایت خواهند مرد.
خیالت جایی میان گوشت بیمار و خون بیمدارم خواهد خشکید.
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
