es
Feedback
Marvelous' PM

Marvelous' PM

Ir al canal en Telegram

هانائیل: http://t.me/HidenChat_Bot?start=704592918 سارا: http://t.me/HidenChat_Bot?start=6388538931 محل جواب دادن پیام های ناشناس شما و ارتباط ممبرا با همدیگه:) Everyone in this place is either insane or F ing high مربوط به چنل @Marvel_Smutt

Mostrar más
243
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-230 días

Carga de datos en curso...

Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '260
en 0 canales
agosto '26
+5
en 0 canales
Get PRO
julio '26
+8
en 0 canales
Get PRO
junio '26
+3
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+5
en 0 canales
Get PRO
abril '26
+3
en 0 canales
Get PRO
marzo '26
+1
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+1
en 0 canales
Get PRO
enero '26
+1
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+6
en 0 canales
Get PRO
noviembre '25
+8
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+16
en 1 canales
Get PRO
septiembre '25
+25
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+31
en 1 canales
Get PRO
julio '25
+10
en 0 canales
Get PRO
junio '25
+7
en 0 canales
Get PRO
mayo '25
+16
en 1 canales
Get PRO
abril '25
+7
en 0 canales
Get PRO
marzo '25
+12
en 0 canales
Get PRO
febrero '25
+5
en 1 canales
Get PRO
enero '25
+8
en 1 canales
Get PRO
diciembre '24
+12
en 0 canales
Get PRO
noviembre '24
+21
en 3 canales
Get PRO
octubre '24
+18
en 0 canales
Get PRO
septiembre '24
+24
en 2 canales
Get PRO
agosto '24
+14
en 0 canales
Get PRO
julio '24
+15
en 1 canales
Get PRO
junio '24
+18
en 2 canales
Get PRO
mayo '24
+37
en 2 canales
Get PRO
abril '24
+16
en 1 canales
Get PRO
marzo '24
+12
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+168
en 2 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
04 septiembre0
03 septiembre0
02 septiembre0
01 septiembre0
Publicaciones del Canal
یه کتابی بود ازش چندتا درواقع بستگی داره از چه جهتی بخوای بری سراغش

2
میتونی راجع به پیشینه‌ش تو ایران بخونی🚶🏻🚶🏻
42
3
دوران پهلوی بهتر شده بود تو جامعه خیلی جا نیفتاد البته🤔
41
4
‌ https://t.me/Smuts_PMs/101260 هعی چی بگم والا این قضیه کلا تو ایران عادی نمیشه💔
44
5
اونموقع هم مجازات اعدام بوده ولی تو اجرای حکم به اندازه‌ی الان سخت‌گیری نمیکردن، طوری که کلا گزارشی هم ثبت نشده
58
6
‌ https://t.me/Smuts_PMs/101255 دقیقا داشتم به همون موقع نوشتنش فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم وقتی که تو سال ۱۳۸۴ این اتفاق افتاده پس توی دهه ۱۲۹۰ قضیه خیلی بدتر بوده و خودمم بغض دار شده بودم 💔☁️
57
7
‌ https://t.me/Smuts_PMs/101254 قربونت برم🤍☁️
52
8
Sin texto...
51
9
‌ https://t.me/Smuts_PMs/101253 فداتشم زیبا🤍☁️
48
10
انقدر از اینکه همجنس ها رو قبول نمیکنن گفتی یاد آبان و خورشید افتادم و این بغض لعنتی نمیره😭😭
58
11
https://t.me/Smuts_PMs/101252 من ک نفهمیدم والا خیلی ام خوب بود حال کردیم
58
12
https://t.me/Smuts_PMs/101247 هولی مولییییی گاد شتتتتت خیلی خوبه درباره سولمیت گاددددددد دلم خواست برم باز داستانایه سولمیتی بخونم 😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 خیلی قشنگ نوشتی دست مریزاد
56
13
‌ من با گوشی مشکل دارممممم یعنی گفتم توی پیام قبلی نگران غلط املایی هستم دوتا غلط املایی دارمممم وای خداااا💔
52
14
‌ می‌گن پسرِ عطاالدوله سولمیتش مرده. می‌خندن. پشتِ سر حرف می‌زنن. قراردادها به هم می‌ریزه. دشمنانِ تجاری‌مون جشن می‌گیرن.» اصلان هم بلند شد. قدش کمی از پدر بلندتر بود و حالا که کلاه را کنار گذاشته بود، موهای مشکی‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود. دستانش را دو طرفِ بدنش آویزان نگه داشت، اما انگشتانش مشت شده بودند. «و اگر نگیم؟ اگر ازدواج کنم با محبوبه و تا آخرِ عمر این رو مثلِ رازی در سینه نگه دارم؟ مثلِ خیلی‌های دیگه؟» صدایش آرام بود، اما زیرِ آن لایه‌ای از خشمِ سرکوب‌شده می‌جوشید. «پدر، من سال‌ها دنبالش گشتم. زن گرفتم، فرزند اوردم، اون زن مُرد. همه‌ش برای این بود که شاید سولمیت رو پیدا کنم. حالا که پیدا کردم، می‌خواید دوباره انکارش کنم؟» «تو نمی‌فهمی. این فقط مالِ تو نیست. مالِ همه‌ی ماست. حسام‌الملک و برادرش الان منتظرِ جوابِ نهاییِ عقد هستن. اگر بهم بزنیم، اون قراردادِ بزرگ چی می‌شه؟» اصلان یک قدم جلو گذاشت. چشمانش تیره‌تر شده بود. «قرارداد؟» لبخندِ تلخی زد. «پدر، به هر حال یک پیوند با این خاندان بسته می‌شه. چرا وقتی سولمیتِ من داخلِ همین خاندان هست، باید با عموزاده‌اش ازدواج کنم؟ محبوبه دخترِ بصیرالملک هست. منصور پسرِ حسام‌الملک. هر دو از یک خون. اگر من با منصور... اگر این پیوند رو بپذیریم، باز هم دو خانواده یکی می‌شن. حتی محکم‌تر. چون سولمیته. چیزی که هیچ قراردادِ تجاری‌ای نمی‌تونه جایگزینش کنه.» عطاالدوله به پسرش خیره شد. برای چند لحظه‌ی طولانی هیچ‌کدام حرف نزدند. فقط صدایِ باد که از لایِ درختانِ کاجِ حیاط می‌گذشت و برگ‌های خشک را روی سنگفرش می‌لغزاند، در اتاق می‌پیچید. عطاالدوله دوباره روی صندلی نشست. آرنج‌هایش را روی میز گذاشت و انگشتانش را درهم گره کرد. رگ‌های روی دستش برآمده بودند. «تو داری از چیزی حرف می‌زنی که در این مملکت تاب نمیاره.» صدایش پایین‌تر آمده بود. «مردم اگر بفهمن، حتی اگر سولمیت هم باشه، سخت می‌پذیرن. خیلی‌ها باور دارن که دنبالِ سولمیت رفتن، به‌خصوص اگر همجنس باشه وقتی بفهمی، وقت تلف کردنه. آبرومون می‌ره.» اصلان خم شد. دو دستش را روی لبه‌ی میز گذاشت و به چشم‌های پدر خیره شد. فاصله‌شان حالا کمتر از یک ذرع بود. بویِ ادکلنِ چوبِ صندلِ اصلان در هوا پیچیده بود. «پس بذارید در خفا بمونه. بذارید من با منصور حرف بزنم. اگر او بپذیره... اگر اون هم این رو بخواد، اون‌وقت راهی پیدا می‌کنیم. ازدواجِ ظاهری با محبوبه، یا هر چیزِ دیگر. اما من نمی‌تونم اون رو نادیده بگیرم. نه بعد از اون لمس. نه بعد از اینکه قلبم رو دزدیده.» عطاالدوله سرش را پایین انداخت. انگشتانش را محکم‌تر گره کرد تا بندهایش سفید شد. نفسِ عمیقی کشید. شانه‌هایش کمی افتاد. برای اولین‌بار در سال‌های طولانی، مردِ مقتدرِ تجارتخانه چیزی شبیهِ تسلیم در چهره‌اش نشان داد. وقتی دوباره سر بلند کرد، چشمانش خسته به نظر می‌رسیدند. «تو برنده‌ای، اصلان.» با صدایی گرفته گفت. «همیشه وقتی چیزی رو می‌خوای، برنده‌ای. مثلِ مادرت.» مکث کرد. دستش را دراز کرد و کلاهِ پاناما را از روی میز برداشت. آن را در دست چرخاند و به الیافِ حصیری‌اش خیره شد. « با اون منصور حرف بزن. خودت. رو در رو. ببین آیا اون هم همین رو می‌خواد یا از ترس فرار کرده و دیگر برنمی‌گرده. اگر اون انکار کرد... اگر اون نخواست... دیگه نرو سراغش» اصلان کلاه را از دستِ پدر گرفت و دوباره روی سر گذاشت. لبه‌اش را اندکی پایین کشید تا سایه روی چشمانش بیفتد. گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ نه پوزخندِ تلخِ دیروز، بلکه لبخندی آرام و مصمم. «قبول می‌کنم. با اون حرف می‌زنم.» عطاالدوله سر تکان داد. دستش را روی میز کشید و استکانِ سردشده‌ی چای را کنار زد. «پس برو. اما مراقب باش. با یک اشتباه، همه‌ی اونچه سال‌ها ساختیم فرو می‌ریزه.» اصلان مستقیم ایستاد. دستش را روی لبه‌ی کلاه گذاشت و فشرد؛ انگار هنوز گرمای سرِ منصور را حس می‌کند. «نگران نباشید، پدر. من سولمیتم رو پیدا کردم. دیگر نمی‌ذارم از دستم در بره.» از اتاق بیرون زد. درِ چوبی پشتِ سرش بسته شد و صدایِ قدم‌های محکم‌ش روی سنگفرشِ راهرو پیچید. عطاالدوله تنها ماند. به پنجره خیره شد. برگ‌های زردِ پاییزی روی حوض می‌ریختند و آب را چین‌دار می‌کردند. مردِ پیر دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و چشم‌هایش را بست. «خدا کنه درست گفته باشی، پسر...» زیرِ لب زمزمه کرد. «خدا کنه این بار درست گفته باشی.» و در حیاطِ تجارتخانه، اصلان زیرِ نورِ مایلِ عصرگاهی ایستاده بود. کلاهِ پانامای قهوه‌ای روی سرش بود و بادِ پاییزی لبه‌اش را تکان می‌داد. او به سمتِ درِ بزرگ نگاه کرد؛ همان دری که دیروز منصور از آن گریخته بود. انگشتانش را مشت کرد و باز کرد. هنوز حسِ پوستِ مچِ منصور روی کفِ دستش مانده بود. لبخندش عمیق‌تر شد. «فردا...» آهسته گفت. «فردا میام دنبالت، منصورخان.»
48
15
‌ پارت چهارم در تجارتخانه‌ی عطاالدوله، مردی با کت‌وشلوارِ سرمه‌ای و کلاهِ پانامای قهوه‌ای روی سر، کنارِ پنجره ایستاده بود و به تاریکیِ خیابان خیره مانده بود. انگشتانش گاه‌گاه به لبه‌ی کلاه می‌کشید و لبخندِ آرامی روی لبش می‌نشست. «صبر کن، منصورخان...» زیرِ لب زمزمه کرد. «دیگر جایی برای فرار نیست.» شب همان‌طور گذشت. اصلان کلاه را از سر برنداشت. حتی وقتی به اتاقِ خوابش رفت و پیراهنِ خوابِ ابریشمی‌اش را پوشید، کلاه را روی میزِ کنارِ تخت گذاشت و گاه‌گاه دست دراز می‌کرد و لبه‌اش را لمس می‌کرد. بویِ محوی از عطرِ مردانه‌ی منصور هنوز میانِ الیافِ حصیری‌اش مانده بود؛ بویی مخلوط از صابونِ گلیسیرین و چیزی گرم‌تر، شبیهِ پوستِ آفتاب‌خورده(_مگه بو عه ؟ + آره بو عه_بوهای جدید اختراع میکنی؟+...). اصلان چشم‌هایش را می‌بست و آن بو را عمیق فرو می‌داد. برای اولین‌بار در سال‌های طولانیِ جست‌وجو، سولمیتش را یافته بود و حالا حتی یک تکه‌ی کوچک از او را در اختیار داشت. صبحِ فردا، وقتی آفتابِ پاییزی از پشتِ پرده‌های زربافتِ اتاقِ خوابش سر کشید، اصلان زودتر از همیشه بیدار شد. نوکرِ شخصی‌اش با سینیِ چای و آبِ ولرم وارد شد و با دیدنِ کلاهِ پاناما روی میز، اندکی درنگ کرد. اصلان بدونِ توضیح، کلاه را برداشت و روی سر گذاشت. در آینه نگاه کرد. کلاه کمی تنگ بود و روی پیشانی‌اش فشار می‌آورد، اما او اهمیتی نداد. موهای مشکی‌اش را از زیرِ لبه‌اش بیرون کشید، کرواتِ طرح‌دارِ دیروز را دوباره بست و کتِ سرمه‌ای‌اش را پوشید. وقتی واردِ حیاطِ تجارتخانه شد، چند نفر از کارکنان سر برگرداندند. یکی از حسابدارهای پیر که سال‌ها بود اصلان را می‌شناخت، ابرو بالا انداخت و زیرِ لب به همکارش گفت: «آقای اصلان‌خان امروز کلاه گذاشته؟ تا به حال ندیده بودم...» دیگری شانه بالا انداخت: «شاید مدِ جدیدِ فرنگ باشه. کی می‌داند؟» اصلان به حرف‌ها بی‌اعتنا بود. تمامِ روز را با همان کلاه روی سر گذراند. پشتِ میزِ تحریر نشست و دفاترِ حساب را ورق زد، اما چشمانش خطوطِ سیاهِ مرکب را نمی‌دید. انگشتانش گاه‌گاه بی‌اختیار به لبه‌ی کلاه می‌رفت و آن را جابه‌جا می‌کرد. وقتی برای مذاکره با تاجری از اصفهان به اتاقِ پذیرایی رفت، کلاه را برنداشت. مردِ اصفهانی با تعجب نگاهش کرد، اما چیزی نگفت. اصلان حرف می‌زد، می‌خندید، چای تعارف می‌کرد، اما ذهنش جای دیگری بود. مدام تصویرِ چشمانِ شوکه‌شده‌ی منصور را می‌دید؛ آن لحظه‌ای که مچش را گرفته بود و جهان برای هر دویشان از حرکت ایستاده بود. ظهر که سفره‌ی ناهار پهن شد، عطاالدوله از اتاقِ خصوصی‌اش بیرون آمد. مردی پنجاه‌وچند ساله با قامتی هنوز استوار، عبایِ قهوه‌ایِ تیره روی دوش. وقتی چشمش به پسرش افتاد که با کلاهِ پانامای قهوه‌ای پشتِ میز نشسته، قدم‌هایش برای لحظه‌ای کوتاه متوقف شد. ابروانِ جوگندمی‌اش درهم رفت. «اصلان.» صدایش آرام اما سنگین بود. «این کلاه رو کی گرفتی؟» اصلان سر بلند کرد. انگشتانش که دورِ دسته‌ی استکانِ کمر باریک حلقه شده بود، اندکی فشرده شد. نگاهش مستقیم به پدر دوخت. «مالِ کسیه که دیروز اینجا بود.» عطاالدوله روی صندلیِ روبه‌رو نشست. نوکرها ظرف‌های برنج و خورشت را گذاشتند و عقب کشیدند. عطاالدوله تا وقتی در بسته نشد، چیزی نگفت. بعد دستش را دراز کرد، استکانِ چای را برداشت و آهسته گفت: «توضیح بده.» اصلان کلاه را از سر برداشت و آن را روی میز، بینِ خودش و پدر گذاشت. انگشتانِ بلندش روی لبه‌ی حصیری کشید. برای لحظه‌ای سکوت کرد. صدایِ شرشرِ آبِ حوضِ حیاط از پنجره‌ی نیمه‌باز می‌آمد. بعد سرش را بالا آورد و با صدایی که کمی گرفته بود، اما استوار، شروع کرد: «دیروز منصورخان، پسرِ حسام‌الملک، اینجا اومد. سرِ محبوبه با من درگیر شد. مشت بلند کرد که بزنه. من مچش رو گرفتم.» مکث کرد. انگشتانش روی کلاه فشرده شد. «و همون لحظه فهمیدم. سولمیتمه. اون سولمیتِ منه!» عطاالدوله حرکت نکرد. فقط چشمانش کمی درشت‌تر شد. رنگِ چهره‌اش به آرامی تغییر کرد؛ از آن آرامشِ همیشگیِ تاجرانه‌اش به چیزی شبیهِ خاکستریِ مات. دستش که استکان را گرفته بود، اندکی لرزید و چای روی نعلبکی ریخت. او استکان را آهسته زمین گذاشت و دستمالِ ابریشمی‌اش را از جیب درآورد و لبه‌ی میز را پاک کرد. حرکاتش دقیق و کنترل‌شده بود، اما رگِ روی شقیقه‌اش می‌تپید. «سولمیت...» کلمه‌ را طوری بر زبان آورد که انگار طعمِ تلخی در دهانش گذاشته باشد. «با پسرِ حسام‌الملک؟ با مرد؟» اصلان سر تکان داد. نگاهش را از پدر برنداشت. «بله.» عطاالدوله بلند شد. دستانش را پشتِ کمر گره کرد و چند قدم در اتاق راه رفت. عبایش روی شانه‌هایش تکان می‌خورد. وقتی برگشت، چهره‌اش دگرگون شده بود؛ مخلوطی از وحشت، خشمِ فروخورده و نوعی محاسبه‌ی سرد. «دیگران چه فکری می‌کنن، اصلان؟ اگر بفهمن؟ در این شهر؟ آبروی ما، آبروی خاندانِ عطاالدوله... مردم زبون‌شون درازه.
41
16
‌ دوستان من هی نگران غلط املایی هستم بخاطر اینکه اینارو توی تلگرام نوشتم و ۲ ۳ بار خوندمشونا ولی خب توی تلگرام خیلی ریزه و پس زمینه خوبی نداره و واقعا معذرت میخوام اینجوری پارت پارت میدم مسخوام بدوم خوشتون میاد یا نه
40
17
‌ بعد از چند لحظه، صدایِ خش‌خشِ آهسته‌ای از پشتِ در آمد. قفل چرخید و در اندکی باز شد. منصور همان‌طور که روی زمین نشسته بود، از پشتِ در به مادرش نگاه کرد. چشمانش قرمز و پف‌کرده بود. رگ‌های خونی در سفیدیِ چشم‌هایش دویده بودند و گونه‌هایش از اشک خیس مانده بود. کتِ کرمی‌رنگش چروک شده و کرواتِ قهوه‌ای‌اش کج و شل آویزان بود. افتخارالملوک رنگش پرید. چراغ را بالاتر آورد. «خدایا... منصور؟ چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟» منصور صدایش را به‌زحمت از گلوی خشکش بیرون آورد: «افتخار بانو... تشریف بیارید به داخلِ این اندرونی.» زن با شتاب وارد شد. منصور در را بست و با حرکتی لرزان از زمین بلند شد. دو صندلیِ چوبیِ منبت‌کاری‌شده کنارِ پنجره‌ی ارسی¹ بود. منصور به یکی اشاره کرد و خودش روی صندلیِ روبه‌رو نشست. دستانش را روی زانوهایش گذاشت و انگشتانش را درهم فشرد تا لرزششان معلوم نباشد. افتخارالملوک چراغ را روی میز گذاشت و نشست. چشمانِ نگرانش پسرش را برانداز کرد. «بگو چی شده. از صبح که رفتی، رنگ‌به‌روت نیست. حالا هم... این چشم‌ها...» منصور سرش را پایین انداخت. برای لحظه‌ای طولانی سکوت کرد. فقط صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ جیبی منصور(_مگه صدا دارن؟ +ندارن؟_نمیدونم +پس چیزی نگو) و نفس‌های تندِ خودش در اتاق می‌پیچید. بالاخره لب‌هایش را تر کرد و با صدایی گرفته شروع کرد: «امروز... رفتم تجارتخانه‌ی عطاالدوله.» افتخارالملوک ابرو در هم کشید. «برای چی؟» «می‌خواستم اون رو ببینم. اصلان‌خان رو. مردی که می‌خواد محبوبه رو بگیره.» منصور مکث کرد. انگشتانش محکم‌تر به هم فشرده شدند. «با او حرف زدم. دعوا شد. سرِ محبوبه. گفتم حق ندارید اون رو مثلِ کالا معامله کنید. عصبانی شدم. مشت بلند کردم که بزنم به صورتش...» افتخارالملوک دستش را روی سینه‌اش گذاشت. «منصور!» «نشد. نتونستم بزنم.» صدایِ منصور شکست. «اون... مچم رو گرفت. همون‌جا. وسطِ حیاطِ تجارتخانه. انگشتاش دورِ مچم حلقه شد و...» نفسش برید. سرش را بالاتر آورد و مستقیم به چشمانِ مادرش نگاه کرد. اشک دوباره در چشمانش جمع شده بود. «و همون لحظه فهمیدم. سولمیت من هست. اصلان‌خان... سولمیتِ منه.» افتخارالملوک برای چند ثانیه کامل یخ زد. دهانش نیمه‌باز ماند. رنگ از چهره‌اش پرید و دستی که روی سینه‌اش بود، محکم‌تر فشرده شد. «چ... چی می‌گی؟ منصور، این حرف‌ها چیه؟ سولمیت؟ با مرد؟» «بله.» منصور حالا دیگر نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد. قطره‌ها روی گونه‌هایش سرازیر شدند. «تمامِ این سال‌ها فکر می‌کردم محبوبه‌اس. از بچگی دوستش داشتم. خیال می‌کردم چون لمسش کرده بودم و چیزی نشده، شاید جرقه دیرتر بیاد. اما نه. هیچ‌وقت نبود. امروز که اصلان مچم رو گرفت، همه‌چیز رو فهمیدم. قلبم رو دزدید. تمامِ عشقی که به محبوبه داشتم... پرید. مثلِ اینکه هرگز نبوده باشه. و جاش رو اون گرفت... اصلان.» افتخارالملوک بلند شد. چند قدم در اتاق راه رفت، دستانش را به هم مالید و دوباره نشست. چهره‌اش مخلوطی از وحشت، ناباوری و نوعی اندوهِ عمیق بود. «پسرم... می‌دونی این حرف‌ها در این شهر، در این روزگار، یعنی چی؟ اگر کسی بفهمه... آبروی خانواده... پدرت... عموت...» «می‌دونم.» منصور سرش را میانِ دستانش گرفت. «از ترس دارم می‌میرم. اما نمی‌تونم دروغ بگم. بدنم هنوز اون لمس رو می‌خواد. حتی حالا که اینجا نشستم و دارم گریه می‌کنم، بخشی از وجودم هوس می‌کنه برگردم و دوباره دستش رو بگیرم.» افتخارالملوک مدتی طولانی سکوت کرد. فقط به پسرش نگاه می‌کرد؛ به آن چشم‌های قرمز و پف‌کرده، به شانه‌های لرزان، به مردِ جوانی که تا دیروز خیال می‌کرد عاشقِ دخترِ عمویش است و حالا تمامِ دنیا زیرِ پایش فرو ریخته بود. بالاخره آه بلندی کشید و با صدایی که کمی می‌لرزید گفت: «خدا شاهده که نمی‌دونم چی بگم. سولمیت... سولمیت چیزِ مقدسیه. حتی اگر... حتی اگر از جنسِ خودت باشه. مردم حرف می‌زنن، اما سولمیت رو نمی‌شه انکار کرد. شنیدم کسایی بودن که... که با سولمیتِ همجنس‌شون کنار اومدن. در خفا. با ترس. اما کنار اومدن.» منصور سرش را از میانِ دستانش بلند کرد. چشمانِ خیسش به مادرش دوخته شد. «و حالا چه کنم؟ محبوبه رو باید بدن به اون. و او... اون سولمیتِ منه.» افتخارالملوک دستش را دراز کرد و انگشتانِ لرزانِ پسرش را میانِ کفِ دستانِ گرمش گرفت. «اول باید آروم بشی. بعد باید فکر کنیم. امشب چیزی به پدرت نگو. بذار شب بگذره. فردا... فردا می‌بینیم چی میشه.» منصور سرش را پایین انداخت و اشک‌های تازه‌اش روی دستِ مادرش چکید. در آن اتاقِ کم‌نور، با بویِ عودِ کهنه و صدایِ باد که از لایِ درزِ پنجره‌ی ارسی می‌آمد، مادر و پسر مدتی طولانی سکوت کردند. یکی از وحشتِ آینده می‌ترسید و دیگری از آتشی که تازه در سینه‌اش شعله کشیده بود و دیگر خاموش نمی‌شد.
43
18
‌ پارت سوم منصور تمامِ آن مسافت را دویده بود. از حیاطِ تجارتخانه‌ی عطاالدوله تا کوچه‌های پیچ‌درپیچِ محله، از سنگفرش‌های ناهموار تا گذرگاه‌های باریکِ پشتِ بازار، پاهایش بی‌وقفه حرکت می‌کردند. نفس‌نفس می‌زد، اما سرعتش را کم نمی‌کرد. در ذهنش فقط یک فکر تکرار می‌شد: اگر بایستد، اگر حتی یک لحظه قدم‌هایش را آهسته کند، اصلان او را خواهد گرفت. دستِ آن مرد هنوز روی مچش می‌سوخت؛ انگار داغی از آتش روی پوستش مانده باشد. آدرنالین چنان در رگ‌هایش می‌تپید که جهان اطرافش تار شده بود. صدای چرخ‌های گاری، فریادِ دست‌فروشان، بوی ادویه و خاکِ خیس... هیچ‌کدام به هوشیاری‌اش نمی‌رسیدند. حتی متوجه نشد که کلاهِ پانامای قهوه‌ای‌اش از سرش افتاده و روی سنگفرشِ حیاطِ تجارتخانه جا مانده است. وقتی بالاخره به عمارتِ پدری رسید، درِ بزرگِ چوبی را با شانه هل داد و بی‌آنکه به نوکرانِ حیرت‌زده سلامی بگوید، از حیاط گذشت، از پله‌های سنگی بالا دوید و مستقیم به اتاقش رفت. در را پشتِ سرش محکم بست، پشت به آن تکیه داد و همان‌جا زانوهایش شل شدند. انگار تمامِ قدرت از عضلاتش کشیده شده باشد. با صدایی خفه روی زمین افتاد، پشتش به چوبِ سردِ در چسبید و زانوهایش را در بغل گرفت. گریه اول آهسته آمد. مثلِ قطره‌هایی که از سقفِ کهنه بچکد. بعد ناگهان سیل شد. شانه‌هایش می‌لرزیدند. صورت را میانِ زانوهایش پنهان کرد و هق‌هق کرد؛ صدایی که سال‌ها در سینه حبس کرده بود و حالا راهی برای خروج یافته بود. سولمیت. با مرد. با اصلان. با همان مردی که قرار بود محبوبه را بگیرد. با همان مردی که تا یک ساعت پیش از او متنفر بود. منصور چشمانش را محکم بست. تصویرِ آن لحظه مدام تکرار می‌شد: مشتش که بالا رفته بود، انگشتانِ قویِ اصلان که دورِ مچش حلقه شده بودند، آن جرقه‌ی سوزان که از پوست به پوست جهیده بود و تمامِ وجودش را تسخیر کرده بود. شنیده بود که وقتی سولمیت را برای اولین‌بار لمس کنید، قلبت را یک‌جا می‌رباید. حالا می‌فهمید یعنی چه. تمامِ عشقی که سال‌ها برای محبوبه در سینه پرورانده بود، مثلِ دودی در باد پراکنده شده بود. دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود. نه آن دلتنگیِ شبانه، نه آن حسِ مالکیتِ خاموش، نه آن خیال‌پردازی‌هایی که محبوبه را سولمیتِ خود می‌پنداشت. همه‌چیز پاک شده بود. و جای خالی‌اش را چیزی بسیار وحشتناک‌تر و شیرین‌تر پر کرده بود: عشق به اصلان. خنده‌ی محبوبه، نگاهِ آرامِ محبوبه، حتی آن سکوتِ عمیقِ محبوبه... همه‌اش سایه‌ای از چیزی بوده که حالا در چشمانِ تیره‌ی اصلان دیده بود. منصور زانوهایش را محکم‌تر بغل کرد و صورت را بیشتر میانِ آن‌ها فرو برد. اشک‌ها روی پارچه‌ی کتِ کرمی‌رنگش می‌چکیدند و لکه‌های تیره می‌ساختند. «خدایا...» زیرِ لب نالید. صدایش شکست. «چرا من؟ چرا باید... اون باشه؟» در آن سوی شهر، در حیاطِ تجارتخانه‌ی عطاالدوله، اصلان هنوز همان‌جا ایستاده بود که منصور او را ترک کرده بود. هیجان مثلِ آتشی زیرِ پوستش می‌دوید. برای اولین‌بار در زندگی‌اش، بعد از سال‌ها جست‌وجوی بی‌ثمر، سولمیتش را لمس کرده بود. می‌خواست دنبالش برود. می‌خواست آن سایه‌ی دونده را بگیرد و مچش را دوباره در دستش بفشارد و این‌بار رهایش نکند. اما وقتی به میدانِ روبه‌روی تجارتخانه رسید و میانِ جمعیتِ عصرگاهی چشم گرداند، از منصور خبری نبود. گم شده بود. مثلِ دودی میانِ هوا. ناامیدیِ کوتاهی سینه‌اش را فشرد. سرش را پایین آورد و همان‌جا بود که چشمش به کلاهِ پانامای قهوه‌ای افتاد که روی سنگفرش افتاده بود. اصلان خم شد و آن را برداشت. لبخندی آهسته روی لبش نشست — لبخندی که این‌بار نه از روی تمسخر بود و نه از روی رضایتِ تلخِ قبلی. چیزی نرم‌تر، خصوصی‌تر. انگشتانش دورِ لبه‌ی کلاه کشید. هنوز کمی از گرمای سرِ منصور را در خودش داشت. به اطراف نگاهی انداخت، بعد کلاه را زیرِ بغل گرفت و آرام به داخلِ تجارتخانه برگشت. در اتاقِ خصوصی‌اش، کلاه را روی سرش گذاشت. اندازه‌اش تقریباً درست بود؛ فقط کمی تنگ‌تر از آن‌چه برای خودش می‌خرید. در آینه‌ی قدیِ کنارِ دیوار نگاه کرد. مردِ سرمه‌پوشی با کلاهِ پانامای قهوه‌ای به او خیره شده بود. لبخندش عمیق‌تر شد. «پیدات کردم...» زیرِ لب زمزمه کرد. «بالأخره پیدات کردم.» هوا که تاریک شد، افتخارالملوک نگران گردید. شام را آورده بودند و جمع کرده بودند و هنوز از اتاقِ منصور صدایی نیامده بود. زن با چراغِ نفتی در دست، از راهروی بلندِ عمارت گذشت و مقابلِ درِ اتاقِ پسرش ایستاد. دو بار آهسته در زد. «منصور؟ پسرم؟ هوا تاریک شده. شامت سرد می‌شه.» سکوت. افتخارالملوک دوباره در زد، این‌بار محکم‌تر. «منصورجان، نگرانم کردی. حداقل یه صدایی بده.»
35
19
There's a "socially acceptable" level of homo affection that's hard to my autistic queer ass to understand
39
20
:)))
38