es
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Ir al canal en Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Mostrar más
2 280
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
یکی هست انتخابت می‌کنه، چون هیچ‌کس دیگری رو نداره، یکی هم هست انتخابت می‌کنه، چون هیچ‌کس دیگری رو نمی‌خواد… … 🐘

هرگز فرصتی را برای شاد كردن ديگران از دست ندهيد، چرا كه نخست خود شما از اين كار سود می‌بريد. #اشو … 🐘

در دنیا… هیچ‌کاری سخت‌تر از صداقت و صمیمیت نیست، هیچ‌کاری هم آسان‌تر از تملق و چاپلوسی. • در صداقت و صمیمیت، حتی اگر یک درصد دروغ و تزویر باشد، فوری نغمه ناسازش بلند می‌شود و کار را به رسوایی می‌کشاند. • برعکس، اگر همه حرف‌ها تا نقطه آخرش دروغ و تزویر باشد، مثل نغمه گوش‌نواز به دل می‌نشیند و لذت می‌بخشد. • چاپلوسی، هر چقدر هم که نتراشیده و زننده باشد، دست کم نیمی از آن همیشه به نظر حقیقت می‌آید، ربطی هم به موقعیت اجتماعی آدم‌ها و این طبقه و آن طبقه ندارد، همه را در بر می‌گیرد. #جنایت_و_مکافات #فئودور_داستایفسکی #با_من_گوش_کنید … 🐘

وقتی میمیری خودت نمیفهمی مُردی، دیگه بعدش هم دردت نمیاد. ولی تحملش واسه دیگران سخته و درد می‌کشن. وقتی بیشعوری هم دقیقاً همینطوره. … 🐘

لباس‌هاى رنگى بپوشيد، تيپ‌هاى شاد و با طراوت بزنيد، • حرف مردم...؟ • می‌گويند سرخوش هستيد؟! • می‌گويند اهل خودنمايى هستيد؟! • می‌گويند جلف هستيد؟! • می‌گويند و می‌گويند...؟ • به درک...! واضح تر از اين...؟ حرف مردم به درک... براى خودتان زندگى كنيد، نه براى مغز بسته و دهان هميشه باز مردم... عزيزانم، فراموش نكنيد: فقط يكبار فرصت زندگى كردن داريد... اين يكبار را بدرخشيد و لذت ببريد... #سهیل_شهابی

من پیوسته برای شما توضیح داده‌ام که مایل هستم جهان هستی بعنوان یک راز پذیرفته شود زیرا فقط با رازآلوده بودن است که جهان هستی زیباست، قابل زندگی است، قابل دوست داشتن و شعفناک است. این خوب است که نمی‌توان جهان هستی را راززدایی کرد. راهی برای راززدایی از آن وجود ندارد و من آخرین کسی هستم که از هر چیزی راززدایی کنم. هدف من درست ضد این است. این کاری است که در تمام عمرم کرده‌ام، رازآلوده کردن همه چیز. این کار دشواری نیست زیرا مردم با زور از چیزها راززدایی کرده‌اند، من فقط آن پوشش را برمی‌دارم، آن وصله کاری را و من به شما زندگی خام را، همانگونه که هست را، به شما می‌دهم. پاسخی در هیچ کجا وجود ندارد که غایی باشد و هرگز پاسخی وجود نخواهد داشت که تمام مشکلات را حل کند، بنابراین، خدا یک غیرممکن است، زیرا خدا یعنی پاسخ نهایی. و این خوب است که خدایی وجود ندارد، وگرنه ما مورد محکومیت بودیم. آنگاه امکانی برای خوشی، آزادی، اکتشاف و شعف وجود نمی‌داشت خدا همه چیز را می‌کشت. پس من به شما می گویم، حتی اگر خدا هم وجود داشت، آنگاه من شما را آموزش می‌دادم که چگونه او را بکشید. ولی خوشبختانه او وجود ندارد، پس ما از خشونت ورزیدن، به هرنوعی، نجات یافته‌ایم، وگرنه من آن یک خشونت را مجاز می‌دانستم. با اینکه من طرفدار گیاه‌خواری هستم، اگر خدا وجود داشت، من به شما می‌گفتم، "خلاصش کنید! زیرا با او، زندگی ناممکن است." شما در مورد این مفهوم فکر نکرده‌اید، شما فقط بدون خدا آزاد هستید. آنوقت است که وجود درونی شما آزادی دارد. آنگاه است که جوهر شما تمامی توان‌های رشد را دارد. آنگاه کسی وجود ندارد که سلطه‌جویی کند، کسی نیست که مستبد باشد، کسی برای دستکاری کردن وجود ندارد. تو نسبت به هیچکس جز خودت مسئول نیستی. هیچکس نمی‌تواند از تو بازخواست کند که چرا این کار را کردی، کسی نیست که به تو پاداش بدهد یا تو را تنبیه کند. راهی وجود ندارد که شما را به روش زندگی خاصی بکشاند، زیرا خدایی وجود ندارد. و چون خدایی وجود ندارد، چگونه یک ناجی یا پسر خدا می‌تواند وجود داشته باشد؟ برای همین است که من مسیح را خُل می‌خوانم. فقط از روی عشق و محبت است که من او را خُل می‌خوانم، ولی من مخالف او نیستم. اگر من آنجا بودم به یهودیان و به پونتیوس پایلت می‌گفتم، چه می‌کنید؟ شما یک دین خلق می‌کنید‌. ‌دینی از دیوانگان! با مصلوب کردن این مرد شما جنایتی را علیه تمام بشریت در قرن‌های آینده مرتکب می‌شوید. فقط او را تنها بگذارید، بگذار حرفش را بزند. چه ضرری دارد؟ سرگرمی خالص است و سپس در طول این دوهزار سال، فرهیختگان، استادها، متخصصین الهیات، فیلسوفان، همگی تا حد امکان به این اسطوره اضافه کرده‌اند و تا جایی که توانسته‌اند نکاتی را از معنی مسیح، کلام او، و آرمانگرایی‌هایی او بیرون کشیده‌اند که آن مرد بینوا هرگز از آن‌ها باخبر نبوده است. من با خدا مخالف نیستم، با مسیح و یا با هیچکس دیگر مخالف نیستم. ولی من طرفدار حقیقت هستم، اگر حقیقت با کسی مخالف باشد، کاری از من ساخته نیست. #توطئه_ای_به_اسم_خدا #اشو #با_من_گوش_کنید … 🐘

چون دوستت دارم, راهی پیدا خواهم کرد تا نور زندگی تو باشم، حتی اگر در تاریک‌ترین و دلگیرترین حال خود باشم… #جسیکا_کاتوف … 🐘

گاهی حرف زدن با غریبه‌ها آسون‌تره. چرا این طوریه؟ احتمالاً چون غریبه‌ها ما رو همون‌طور که هستیم می‌بینن، نه اون‌طور که دلشون می‌خواد باشیم. … 🐘

یکی از دردهای مملکت این است که... که حتی تحصیل کرده‌هایمان خیلی با تاریخ میانه خوبی ندارند. ملتی که تاریخ گذشته‌اش را نمی‌خواند و نمی‌داند، همه‌چیز را خودش باید تجربه کند. آیا فرصت این کار را دارد؟ آیا عمرش به این تجربه‌ها کفاف می‌دهد؟ از این دردناک‌تر نمی‌شود که تجربه‌ای را به قیمت گزاف به دست می‌آوریم ولی آن را نگاه نمی‌داریم، یک نسل، دو نسل می‌گذرد همه یادمان می‌رود و آن وقت دوباره روز از نو روزی از نو. اگر نخواهیم همه چیز را دوباره و چندباره تجربه کنیم باید تاریخ را جدی‌تر بگیریم. بدون شناخت دیروز هرگز قادر نخواهیم بود امروز و فردای بهتری برای خود بسازیم. … 🐘

اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز هم خوشبخت نخواهیم بود. مانند خارپشت‌هایی هستیم که برایِ گرم شدن به هم می‌چسبند و اگر به هم بچسبند خارشان به تنِ هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد. زندگی معامله‌ای است که در هر حال خرجِ آن بیش از دخلش است. #آرتور_شوپنهاور #جهان‌_همچون‌_اراده‌_و_تصور … 🐘

⁃ پنجم مرداد امروز خوش‌تراش مانتوی سفید پوشیده. خوش‌تراش‌تر به نظرم آمد، اما صورتش را نشان نداد باز. فرمانده گروهان را سپرد دست یک حاج‌آقای با صفا. برای‌مان کلاس عقیدتی گذاشت. رحیم بحث را کشاند به خاکی و سر از دانستنی‌های شب اول ازدواج درآوردیم. کامبیز اعتقاد داشت باید به جای جنگ، آدم‌ها ازدواج کنند. نه تنها تلفات ندارد بلکه زیاد هم می‌شویم. حاج‌آقا هم موافق بود. ساعت یک لی‌لی‌کنان از پادگان زدیم بیرون. ⁃ یازدهم مرداد امروز نه اتوبوس آمد و نه خوش‌تراش. شاید هم من دیر رسیده بودم. دلم برای هر دوی‌شان تنگ شد. با تاکسی رفتم پادگان. بردن‌مان زیارت عاشورا، بعد هم شیر کاکائو تعارفمان کردند، بعد هم تشویقی دادند و بردن‌مان استخر. رحیم با کامبیز شرط بست که فرمانده را توی استخر انگولک کند. فرمانده لخت نشد، رحیم بور شد و شرط را باخت. شرایط خدمت خیلی خوب است اما هیچ شباهتی با جنگ ندارد. من هشت سال تمام دویست کیلومتری آقای صدام زندگی کردم. اصلاً شبیه این نبود. ساعت یک با لباس خیس پادگان را ترک کردیم، حوله نداشتند. ⁃ دوازدهم مرداد امروز یک آدم مهمی آمد پادگان برای بازدید و سخنرانی. البته مهمترین آدم زندگی من، خوش‌تراش است. فرمانده مستاصل بود که گروهان ما را کجا مخفی کند. رژه رفتن‌مان شبیه کوچ پنگوئن‌ها بود. بالاخره با همفکری فرمانده‌یِ کل پادگان، ما را پشت ساختمان خوابگاه قایم‌ کرد. حس بدی بود. حس مایه‌ی ننگ بودن. ساعت یک پاورچین پاورچین از پادگان خارجمان کردند. ⁃ سیزدهم مرداد رحیم امروز دیر آمد. فرمانده مجبورش کرد روی آسفالت غلت بزند. ما را تمرین رژه داد. خشتک کل گروهان جر خورد. رحیم کماکان غلت می‌زند. جنگ ماهیت نفرت‌انگیزی دارد. ساعت یک گروهان رژه‌کنان و رحیم غلت‌زنان از پادگان خارج شد. ⁃ چهاردهم مرداد تنها فراز امروز خوش‌تراش بود، کاش می‌شد به جای آماده شدن برای جنگ، می‌توانستم دل خوش‌تراش را ببرم. هیج کس این دوران آموزشی را پیشنهاد نداد، حتی پیامبر معاصر. ⁃ بیستم مرداد روز آخر خدمت است. غم عظیمی روی چهره‌ی فرمانده نشسته. از این‌که یک گروهان را نتوانسته آدم کند. هنوز چند نفر هستند که وسط رژه اجازه می‌گیرند تا بروند جیش کنند. نمی‌فهمند که آدم موقع جنگ جیش نمی‌کند. در عوض آقای خاتمی خوشحال بود. ما هم خوشحال بودیم که بالاخره دست مستمندی بگرفته‌ایم و این‌ها. ⁃ خدمت تمام شد… کامبیز کارت را که گرفت با کله رفت کانادا. رحیم هم سه ماه بعد از اتریش زنگ زد. می‌گفت هنوز گاهی وقت‌ها بی‌اختیار می‌افتد زمین به غلت زدن. اما من ماندم سر جایم. با فکر خوش‌تراش. با این‌که چه شکلی بود. تصمیم گرفتم یک بار دیگر ببینمش، صورتش را. باهاش حرف بزنم، اما هیچ وقث پیش نیامد. شش صبح، خیلی زود است. کاش هشت می‌رفت سر کار. من از جنگ تنفر دارم. … 🐘

خدمت سربازی… خوش‌تراش… ⁃ یکم خرداد مشمول خدمت شده‌ام. من از جنگ و مین و کاتیوشا و یوزی و یقلوی متنفرم. اما این جزو شرایط معافیت به حساب نمی‌آید. باید بروم زیر پرچم و خدمت کنم. کاش معجزه‌ای اتفاق بیفتد. ⁃ بیستم خرداد معجزه اتفاق افتاد. کف‌گیر دولت آقای خاتمی خورده به ته دیگ و کسری بودجه دارند و پول می‌خواهند. سربازی را خریدنی کردند. مثل بستنی کیم. باورم نمی‌شود. باورنکردنی‌تر از مار شدن عصا، خاتمی پیامبر معاصر است. ⁃ دوم تیر دستبرد زدم به پس‌انداز پدرم. یک میلیون و نیم چک کشید. بابت توضیح چک هم نوشت جهت تنفر فرزندم از جنگ و مین و کاتیوشا و یقلوی. چک و دو قطعه عکس و کپی شناسنامه‌ام را بردم نظام وظیفه، خیلی با محبت برخورد کردند. اصولاً پول قلب‌ها را به هم نزدیک می‌کند و رافت اسلامی را بالا می‌برد. گفتند به جای دو سال خدمت، بیست روز بروم دوره‌یِ آموزشی. خیلی سعی کردم آن را هم بخرم اما نشد. ⁃ پانزدهم تیر امروز رفتم میدان فلان. جهت تقسیم محوطه پر بود از آدم‌های یک و نیم میلیونی. تقسیم‌مان کردند، من افتادم پادگان قلعه مرغی. اسمش بیشتر به کارخانه جوجه‌کشی می‌خورد تا پادگان. یک دست لباس سایز چهل آبیِ نفتی هدیه دادند، هر چه اصرار کردم سایز سی بهم ندادند. ⁃ بیستم تیر لباس را بردم خیاطی سعادت تا ده شماره برایم تنگش کند. لباس را پرو کردم تا سوزن بزند. سعادت آن‌قدر خندید که صورتش بنفش شد، آخرش هم یک چیزی شبیه به شلوار سنباد تحویلم داد. ⁃ یکم مرداد امروز روز اول آموزشی است، میدان آزادی‌ام. ساعت شش صبح منتظر اتوبوس. به جز من یک دختر هم ایستاده، از پشت او را می‌بینم، خیلی خوش‌تراش است. هوس کردم با او آشنا بشوم اما با وضعیت لباسم حتما خنده امانش را می‌برد. اتوبوس آمد، دو نفرمان سوار شدیم. من پادگان پیاده شدم، خوش‌تراش را نمی‌دانم. توی پادگان فرمانده به گروهان یک ‌و نیم میلیونی‌مان خوش‌آمد گفت و کمی برای‌مان خاطره تعریف کرد. آن‌طرف‌تر سربازهای واقعی بهمان متلک می‌گفتند. ساعت یک هم زنگ‌مان را زدند و رفتیم خانه. ⁃ دوم مرداد ساعت شش میدان آزادی‌ام، خوش‌تراش هم هست. باز هم صورتش را ندیدم، انگار خدا به جای صورت دو تا پس کله به او داده. امروز اخلاق فرمانده گُه‌مرغی است. بی‌دلیل مجبورمان کرد طول و عرض پادگان را کلاغ‌پر برویم. پاره شدیم. بعد به همه آب پرتقال داغ دادند. فکر کنم آن هم بخشی از تنبیه بود. ساعت یک به صورت کلاغ‌پر از پادگان خارج شدیم. من از جنگ متنفرم. ⁃ سوم مرداد ساعت شش میدان آزادی. خوش‌تراش نیامده هنوز. الان آمد. انگار از پشت راه می‌رود، صورتش را ندیدم باز. اتوبوس کثافت سر موقع آمد و امان نداد. امروز با رحیم و کامبیز رفیق شدم، بچه‌های خوبی هستند. امروز یاد گرفتیم که تشویق فردی، تنبیه جمعی یعنی چه. یکی آن‌طرف گروهان شیشکی کشید. همه‌یِ گروهان طول پادگان را سینه‌خیز رفتند. خشتک شلوارم بدجور لای پایم گیر می‌کند. تمام طول تنبیه به خوش‌تراش فکر کردم. ساعت یک به حالت سینه‌خیز از پادگان خارج شدیم. ⁃ چهارم مرداد همان ترتیب همیشگی رخ داد. شش صبح. میدان غمگین آزادی. خوش‌تراشِ بدون رخ. پادگان. تنها فرقش این بود که فرمانده خیلی سرحال است. رحیم معتقد است که شب خوبی داشته. همه را برد سینمای پادگان و برای‌مان فیلم جنگی گذاشتند. جمشید آریا هم بود توی فیلم. جمشید همه‌یِ عراقی‌ها را توی فیلم هلاک کرد. من فقط به فکر زن و بچه‌یِ عراقی‌های هلاک شده بودم. بعد کامبیز گفت که سربازهای عراقی کلاً ازدواج نمی‌کنند. وجدانم راحت شد. ساعت یک بای‌بای‌کنان از فرمانده جدا شدیم و با پا پادگان را ترک کردیم. … 🐘

آنچه از همه دردناک‌تر است، فقر و بیماری نیست. بیرحمی مردم نسبت به یکدیگر است. #ژان_کریستف #رومن_رولان … 🐘

احساس می‌کنم سنم رفته بالا، خیلی بالا… شرکت‌مان چهار نفر کارآموز استخدام کرده، دانشجو‌اند. هر سوالی ازشان می‌پرسم، سرشان را می‌اندازند پائین و با yes sir یا no sir جوابم را می‌دهند. خیلی مودب و پدر و فرزندی طور. حس می‌کنم اگر بهشان سوئیت‌هارت یا دارلینگ یا حتی مای لاو هم بگویم، اصلاً برداشت بدی نمی‌کنند و گارد نمی‌گیرند. می‌گذارند به حساب محبت پدرانه. وضعیت خوبی نیست اصلاً. حس می‌کنم که شتابان دارم می‌روم به سمت شرایطی که آدم‌ها توی اتوبوس صندلی‌شان را بدهند به من و بگویند "پدر جان بفرما بشین جای من، شما با این حال و سن" حس بدی است. حس نوح. … 🐘

یک هم‌خوابگاهی داشتم، سال هفتاد و خورده‌ای. یک بچه مذهبی کرمانی و رقیق‌القلب… شباهت بی‌اندازه‌ای داشت به طلبه‌های ترم اولی حوزه. از همین‌هایی که ریش‌شان تُنُک است و وقتی با آن‌ها حرف می‌زنی، همیشه گردن‌شان کمی کج است و پائین را نگاه می‌کنند. یک جور‌هایی شرم و خجالت میون دو تا چشمون قشنگش لونه کرده بود و همیشه فکر می‌کردم شیشه‌ی مربا را شکانده و آمده تا با شرمساری، عذرخواهی کند. اسمش خاطرم نمانده. مثلا علی‌اصغر. اتاق‌مان شش نفره بود. شش نفر از هر شش گوشه‌ی این مرز و بوم پرگهر. هر از گاهی هم بابت اختلاف فرهنگی و اخلاقی، اصطکاک نرمی بین‌مان رخ می‌داد. یک شب قبل از خواب، علی‌اصغر پیشنهاد داد که چراغ‌ها را خاموش کنیم و دراز بکشیم توی رختخواب و صاف و صادق همدیگر را نقد کنیم و ایرادات همدیگر را بگوییم. شاید این‌طوری اصطکاک‌های‌مان کمتر دود کند. همین کار را کردیم. شده بود مثل شب‌های عملیات. تا نصفه‌ی شب از پشت خاکریزِ بالش و لحاف به همدیگر شلیک کردیم و خیلی صادقانه ریدیم به همدیگر و ایرادات دیگران را ریسه کردیم، نقد صادقانه و خانمان‌برانداز. از فردا صبح اوضاع هزار برابر بدتر شد. اخلاق همه گُه‌مرغی بود و تا دو هفته سرها در گریبان بود و به اکراه می‌آوردیم دست از بغل بیرون. همه دلخور و عبوس و بیشتر فحش‌ها را هم علی‌اصغر خورد. بابت برداشتن پرده‌ی ابریشمی و زیبای کتمان از روی مجسمه‌ی کریه حقیقت. این وسط فقط یک چیز یاد گرفتیم، گاهی وقت‌ها کتمان و دروغ، قلوب را سفت می‌چسباند به هم. حقیقت گاهی وقت‌ها درست مثل یک آدم صد و بیست ساله‌ است با گوشت‌های آویزان. بهتر است تا یک کت و شلوار قشنگ کتمان تنش کنیم تا آن را نبینیم. این حقیقت تلخ. … 🐘

من به همه تو را ترجیح می‌دهم. قصه مفصلست، توضیح می‌دهم. #مریم_حیدرزاده … 🐘

شاید بهترین کادو برای روز معلم، نگفتن نام معلمانتان در فضای مجازی باشد. به هرحال ممکن است آن‌ها دلشان نخواهد، کسی بداند که شاگردانی چون شما هم داشته‌اند. … 🐘

یک فیلم قدیمی هست که نه اسمش یادم می‌آید و نه حتی می‌دانم چه کسی در آن بازی می‌کند فقط… یک صحنه‌یِ کوتاه از آن به شکل خیلی مه‌آلودی یادم مانده. زنِ فیلم یک گلدان می‌دهد به دست مردِ فیلم، بعد یک دیالوگی رد و بدل می‌شد که مثلاً زن به مرد می‌گوید: "هر وقت تونستی از این گلدان مراقبت کنی، بعد بیا با هم حرف بزنیم." شاید هم اصلاً این را نگفته. اما من دلم می‌خواهد این را گفته باشد. چون خیلی تمثیل شیک و قشنگی است. این‌که خیلی قمشه‌ای‌طور رابطه را به گُلِ توی گلدان تشبیه می‌کند. دلم می‌خواهد آن کسی که سناریو را نوشته منظورش این باشد که رابطه، یک موجود زنده است که نگهداری، مراقبت و توجه می‌خواهد، درست مثل گُلِ ارکیده که نمی‌شود آن را به امان خدا رها کرد و انتظار داشت بعد از هزار سال همان‌طور قشنگ و دلبرانه بماند. یا می‌میرد و فقط گلدان خشک و برهوتش می‌شود آینه‌ی دق. یا شاخ و برگش وحشی می‌شود و آشفته و مهار‌نشدنی. هر دو حالتِ آن اسف‌بار و چرند است. یک فیلم قدیمی هست که اسمش یادم نمی‌آید و فقط امیدوارم هر کسی که سناریوی آن را نوشته، منظورش همین باشد که من گفتم. اگر هم نه، خب به جهنم. … 🐘

مرا ببخش… تمام بدبختی‌هایی که بر سر تو آوردم از یک جا سرچشمه می‌گیرد، از عشقی که به تو دارم. #کافکا … 🐘

بنابراین ماچ خیلی مهم است… یک جوک قدیمی و نه چندان بامزه اما در عین حال هوشمندانه بود که می‌گفت: یه بچه‌ای از باباش می‌پرسه که چی‌شد که من رو به دنیا آوردید؟ باباش آه می‌کشه و میگه: عزیزم تو قرار بود فقط یه بوس کوچولو باشی. همه‌یِ جوک‌های دنیا در واقع همان ماجراهای اسف‌باری هستند که در اثر تکرار زیاد، ماهیت دراماتیک‌شان تبدیل می‌شود به خنده و شادی و خاطره. اگر این حقیقت را بپذیریم، پس می‌شود گفت که بوس و ماچ نیروی محرکه‌یِ بقای نسل بشر است، بنابراین ماچ خیلی مهم است. … 🐘

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯ - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @everwrite