𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯
Ir al canal en Telegram
دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس میکنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا میرویم تکههایی از خودمان را جا میگذاریم. 😮💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent
Mostrar más2 280
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
2 280
دیروز وقتی کسی در حضور من اسم تو را بلند گفت طوری شدم که انگار گل رُزی از پنجرهی باز به اتاق پرت شده باشد…
- شیمبورسکا
… 🦉
2 280
پدر در حال رد شدن از کنارِ اتاق خواب پسرش بود که…
با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده و یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود "پدر"…
با بدترین پیش داوریهای ذهنی پاکترو باز کرد و با دستانِ لرزان نامه رو خوند:
پدر عزیزم!
با اندوه و افسوس فراوان برایت مینویسم، من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون میخواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم، من احساساتِ واقعیرو با ماریا پیدا کردم، اون واقعاً معرکه است، اما میدانستم که شما اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینیهاش، خالکوبیهاش، لباسهای تنگ، موتورسواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره.
این فقط یه احساس نیست.
ماریا به من گفت میتونیم شاد و خوشبخت بشیم، اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای تمام زمستون.
ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعدادی بچه، ماریا چشمان من رو به حقیقت باز کرد که ماریجوآنا واقعاً به کسی صدمه نمیزنه.
ما اونرو برای خودمون میکاریم و برای تجارت با کمک آدمای دیگه که تو مزرعه هستن، برای معامله با کوکائین و اکستازی احتیاج داریم، فعلاً فقط به اندازه مصرف خودمون، میکاریم!
در ضمن دعا میکنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه، اون لیاقتش رو داره.
نگران نباش پدر من ۱۵ سالمه و میدونم چطور از خودم مراقبت کنم، یک روز مطمئنم که برای دیدارتون بر میگردم و اونوقت تو میتونی نوههای زیادترو ببینی.
با عشق، پسرت جان.
در پاورقی نامه:
پدر! هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نبود، من بالا هستم، خونه دوستم تامی.
فقط میخواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
دوستت دارم!
هر وقت برای اومدنم، خونه امن بود بهم زنگ بزن :)
… 🦉
2 280
کِیف میکنی دنیا؟
که بعد از اینهمه ناملایمتی و رنج و اتفاق، هنوز میخندیم؟
تو سخت میگیری و ما آستانهی طاقتمان را بالا میبریم،
تو محدود میکنی و ما رهاتر میشویم،
تو مسدود میکنی و ما راههای تازه پیدا میکنیم.
ما در تاریکی میمانیم، ولی نور را از یاد نمیبریم، ولی با سیاهی اُخت نمیشویم.
تو به خودت قول بده ما را از پا در بیاوری، ما هم از رو نمیرویم و قول میدهیم قویتر باشیم.
ما را شبیه به درخت آفریدهاند.
که شاخههامان را میبُری و قد میکشیم و هزار نهال از بریدههامان جوانه میزند.
… 🦉
2 280
ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ؟
ﺩﯾﺮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻃﺮﺯ ﻓﮑﺮ ﺁﺩﻡﻫﺎ ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ! ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻣﻦ ﺩﺭ ﻻﮎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺣﺖ ﺗﺮﻡ.
ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺩﻏﺪﻏﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ…
#فروغ_فرخزاد
2 280
آدم است دیگر! یک وقتهایی کم میآورد…
کم آوردن آدمها را جدی بگیریم، درک کنیم، دورتر بایستیم.
گاهی همین به حال خود رها کردن، همین سکوت و حق دادن، بهترین حالت دوست داشتن است.
… 🦉
2 280
محبت مانند شکر است، و آدمها مانند یک فنجان چای…
کم بریزی احساس کمبود میکنند، و زیاد بریزی سیر میشوند.
باید در محبت کردن به آدمها میانه را نگه داری تا نه تو آسیب ببینی، و نه آنها.
ضمناً قبل از اینکه شکر بریزی، حتما ظرفیت فنجان را بسنج.
… 🦉
2 280
پیر شدن به سن نیست، به اینه که…
ورزش نکنی،
کتاب نخونی،
عاشق نشی،
هدیه ندی،
محبت نکنی،
محبت نگیری،
مهمونی نری.
پیری به سن نیست. به کیفیت دله.
… 🦉
2 280
مادامی که تلخی زندگی دیگران را…
شیرین میکنی، بدان که زندگی میکنی.
در جستجوی عشق نباش، خودت عشق باش.
جایی که تنفر تبدیل به عشق شود، بهترین جای دنیاست…
… 🦉
2 280
تو حق نداری راجع به کسی قضاوت کنی…
وقتی که کل زندگیشو ندیدی، روزای سختشو حس نکردی، از نزدیک شاهد هیچی نبودی.
تو فقط یه قسمت کوچیک از عمرشو تماشا کردی، تو فقط دیدی چیکار کرده، ولی ندیدی چی بهش گذشته.
شاید این بهترین تصمیمی بوده که اون آدم گرفته، ولی "قضاوت" بدترین تصميمیه که تو گرفتی…
… 🦉
2 280
وقتی از دست هم ناراحتید، وقتی خواستید جدا شید…
باهم بحث نکنید،
احترام همدیگرو نگه دارید،
صبر کنید تا فردا،
شاید دلتون واسه همدیگه تنگ شد.
#علی_قاضی_نظام
… 🦉
2 280
دختر دستش را بریده بود، اندازهای که نیاز به بخیه زدن داشت.
با شوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقهاش رفت.
وقتی رفتند، هرکسی چیزی گفت :
یکی گفت زن ذلیل، یکی گفت لوس، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطرهای دور روی همان تخت.
خاطرهی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که میترسید از پاسخ زن.
زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که باز هم دست مرد را طلب میکرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
اما وقتی آنها رفتند کسی چیزی نگفت!
هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد…
همهچیز عادی بنظر آمد.
و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.
… 🦉
2 280
درستش اين بود که ما الان توی يه خونه جنگلی بوديم.
اون داشت شومینه رو روشن میکرد.
منم چایی میریختم.
صدای بارونم موزیکمون بود.
… 🦣
2 280
من با استعداد بودم، یعنی هستم.
بعضی وقتها به دستهایم نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم، یا یک چیز دیگر.
ولی دستهایم چهکار کردهاند؟
• یک جایم را خاراندهاند،
• چک نوشتهاند،
• بند کفش بستهاند،
• سیفون کشیدهاند و…
دستهایم را حرام کردهام، همینطور ذهنم را…
بوکفسکی / عامهپسند
… 🦣
2 280
سرت را بالا بگیر.
اشکهایت را پاک کن.
لبخند بزن.
در این دنیا، بیشک یک نفر بیتاب و بیقرار خندههای توست.
… 🦣
2 280
دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم.
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد. به گوشهای رفتم، چند قطره اشک ریختم و خوابم بُرد. صبح که بیدار شدم، مادرم گفت: نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی میآمد…
…
2 280
آدما رو از خوب بودن خسته نکن…
اونها نهایتا یکی دو بار خودشون رو بهت ثابت میکنن.
دفعه سوم میذارن هر جور دوست داری فکر کنی.
🤷🏻♂️
