-گزاف-
Ir al canal en Telegram
"برای روشنایی است که می نویسم. اگر همیشه و همه جا تاریک بود، هرگز نمی نوشتم" -مرحوم بیژن جلالی
Mostrar más577
Suscriptores
-124 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
577
زهر بنوش از قدحی کان قدح
از کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میان
غم مخور ار زیر تو آتش بود
577
سالهای بعد را، مثل کسی که سن و حالش از رعشههای جوانی بگذرد، رعشههای واژهها و کلمات، نرم نرم، از من گریخت. ولی جای زخم که نمیپرد.
مانا روانبد
577
| آینهگذرها
| آلخاندرا پیثارنیک
| ترجمهی کیوان طهماسبیان
یک
و مخصوصاً معصومْ معصومْ خیره شدن. انگار نمیخواهد اتّفاقی بیفتد و این حتمیست.
دو
ولی من تو را میخواهم نگاهت کنم تا مثل یک پرنده از لبهی تیزِ شب صورتت از وحشتم برود.
سه
مثلِ دخترکی از گچ صورتی، روی دیواری کهنهی کهنه، که ناگهان پاکش کند باران.
چهار
مثلِ وقتی گلی باز میشود و دلِ نداشتهاش را رو میکند.
پنج
اشارههای سر و دستم، اشارههای صدام، همه را نذر میکنم، شاخهای که باد در پلّهی درگاه رها میکند.
شش
خاطرهی صورتت را بپوشان به نقابِ کسی که میشوی، و دختری را که بودی بترسان.
هفت
و شبِ هر دوی ما را مِه از هم پاشاند. فصل غذای سرد آمده است.
هشت
و عطش، خاطرهام از عطش است، از من آن پایین، آن ته، تهِ چاه، من نوشیدم، خوب یادم است.
نه
افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعدهگاه نزولِ آیههای خدا بود.
ده
مثل یکی که نخواهد، که هیچ نخواهد. دهان دوخته، پلکها دوخته. یادم نیست. در اندرونِ باد، همه چیز بسته، و بادِ درون.
یازده
کلمات را به آفتاب سیاهِ سکوت آبطلا دادند.
دوازده
امّا سکوت حتمیست. برای همین است که مینویسم. تنها نشستهام و مینویسم. نه، تنها که نه، اینجا یکی هست که میلرزد.
سیزده
حتّا اگر بگویم آفتاب و ماه و ستاره، اینها همه برای من اتّفاق میافتند. مگر من چه خواستم؟
سکوت محض خواهش من بود.
برای همین است که حرف میزنم.
چهارده
شب شکلِ زوزهی گرگهاست.
پانزده
دلخوشی، از گم شدن، در خیالی که به دل افتاده. بیدار شدم از جنازهام رفتم به جستوجوی آن که منم. خودم را گذاشتم رفتم زیارتِ آن زن که در ولایت بادسو خفتهست.
شانزده
سقوط بیانتهای من تا سقوط بیانتهای من به جایی که هیچکس منتظرم نبود؛ هر چه نگاه کردم، به هر که منتظرم باشد، کسی را ندیدم، مگر خودم.
هفده
چیزی سقوط کرد در اندرون سکوت. حرف آخرم من بود امّا سَحَر روشن را میگفتم.
هجده
صورتِ فلکی گلهای زرد دورِ دایرهای از زمین کبود. آب، لبریزِ باد، میلرزد.
نوزده
تلألؤِ روز، پرندههای زردِ صبح. دستی گرهِ ظلمت را باز میکند، دستی موهای زنی را میکشد، زنی که خفه شده، و باز حاضر نیست بر آینه گذر نکند. برای رجعت به خاطرهی تن، باید رجوع کنم به استخوانهای عزادارم، باید کلامِ صدای خودم را بفهمم.
| جنگ پردیس
| شمارهی ۲ و ۳
| تابستان ۱۳۸۶
577
چشمهایم را میبندم و دهانم را از رویا پر میکنم
به پشت خوابیدهام
و قلبم
سرم را تکان میدهد.
نگاه کن
این شاخه درست دیوانگیهای مرا دارد.
غلامرضا بروسان
577
با اینحال، استعدادهایش هرگز او را به خودنمایی اغوا نکردند و همچنین تنها با یک سیم نمینوازد(تکبعدی نیست)، نوعی غریزۀ فراگیر کل استعدادهای ادراکیاش را هماهنگ میکند.
اضطراب تاثیر
577
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار میکنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه میبالد و به بار مینشیند
دوستیای که توانمان میدهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من
مارگوت بیکل
-
۱۴۰۵.۰۶.۰۹
577
چیزی توی وجودش بود که نمیگذاشت بزند زیرش و اصرار داشت به هر قلاب امیدی آویزان شود. ته دلش ایمان داشت همای سعادت وجود دارد؛ خودش را قعر زندگی مخفی کرده و یکهو میآید و درست در تاریکترین لحظه همهجا را روشن میکند.
پرندگان میروند در پرو بمیرند،
رومن گاری،
سميه نوروزی
