کتابفروشی رزا📕🌸
Ir al canal en Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Mostrar más2 004
Suscriptores
-124 horas
-27 días
-1730 días
Archivo de publicaciones
2 003
🌙 کِلیو :✨فرمانروای سرزمین مهتابین ✨مسنترین فرمانروا ✨پوست بسیار روشن که رگهای آبیش دیده میشه ✨قد بسیار بلند ✨صورت زاویهدار ✨بداخلاق و بدجنس ✨موهای سفید و بلند شلاقی
2 003
☁️آزول :👁فرمانروای سرزمین سپهرین 👁بیشتر از 500 سال سن داره 👁پوست تیره و بازوهای عضلانی 👁ابروهای پر پشت و بزرگ 👁ته ریش و فک زاویه دار 👁مرد سیاستمدار و آب زیر کاهیه 👁خوش برخورده و با خانمها خیلی خوب رفتار میکنه
2 003
🌞اورو :🪽شاه نورفام 🪽فرمانروای سرزمین آفتابین 🪽موهای طلایی 🪽چشمهای گود کهربایی 🪽اخمهاش مدام توی هم هست 🪽نگاهش به شدت کنجکاو و سنگینه 🪽قدرت بدنی به شدت بالایی داره 🪽همه ازش حساب میبرن 🪽دشمنی دیرینه با مردم شبآگین داره
2 003
🌑 گریمشا :🌪فرمانروای سرزمین شبآگین 🌪بهش میگن "گریم" 🌪سنش بیشتر از 500 ساله 🌪قد بلند و خوش هیکل 🌪چشمهایی به سیاهی شب 🌪موهای مشکی که روی صورتش ریختهان 🌪چال گونه داره 🌪به شدت مرموزه و رفتارهای عجیب انجام میده 🌪آدم رو بین اعتماد و بیاعتمادی نگه میداره 🌪به آیسلا میگه "قلبخوار" 🌪میتونه احساسات رو بخونه
2 003
❤️🔥آیسلا کرون :👀فرمانروای سرزمین بومین 👀چشمهای سبز تیره 👀موهای بلند قهوهای تیره 👀برخلاف بقیه فرمانروایان، قدرتی نداره 👀از زمانی که تونسته راه بره، مبارزه کردن رو یاد گرفته 👀جنگجوی خیلی خوبیه 👀اعتماد به نفس بالایی داره 👀مثل بقیهی مردم بومین، قلب نمیخوره 👀با "سلست" دوست صمیمی هست
2 003
شخصیت پردازی این کتاب به شدت عالی و به ریز ترین جزئیات هم توجه شده👌
پس بیاید باهم بریم برای معرفی شخصیتای کتاب😍
2 003
+2
نورفام⚔✨
⚜ناشر:ایران بان
⚜ژانر:فانتزی،عاشقانه،هیجان انگیز
⚜ تعداد صفحات:۵۰۴صفحه
‼️۴۹۰تومان/چاپ اول‼️
@time_of_study📙
براى خريد كتاب پيام دهيد
@Rosa_bookstore_admin
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥طبق نقشههای ترا و پاپی، من باید به اورو نزدیک میشدم، اغواش میکردم تا باهام ازدواج کنه. اما سنگینی نگاهش، باعث میشد که ازش فرار کنم. حالا باید چیکار میکردم؟ چهطور میتونستم به اورو نزدیک بشم؟ چهطور میتونستم سد دفاعیش رو بشکنم و راهم رو به قلبش باز کنم؟ گریم برای چی همیشه اطراف من حضور داشت؟ چرا سعی میکرد باهام بازی کنه؟ خودمم نمیدونستم، اما اتفاقهای خوبی در پیش نبود...
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥در کسری از ثانیه، شمشیرِ اورو قلبم رو نشونه گرفت. من مبارزه رو باختم، خودم خواستم که این طور بشه. و اورو این رو فهمیده بود، با نگاه مرموز و چشمهای ریز شدهاش بهم زل زده بود. اون نقشهی من رو فهمیده بود؟ نمیدونم. اوضاع رو داشتم خراب و خرابتر میکردم. توجههای زیادی به من جلب شده بود. توجه گریم و اورو. دو فرمانروایی که دشمن همدیگه بودن، اما نگاه هر دوشون روی من بود.
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥همین فکر بود که خشمگینم کرد. به جایِ دفاع،به سمت فرمانروای آفتابین حمله کردم. اون سعی داشت من رو خسته کنه تا در نهایت من بازنده بشم؟ اما این چیزی نبود که من رو از پا در بیاره. ضرباتی که با شمشیرم وارد میکردم، اورو رو عقب روند. توی چشمهاش تعجب نشسته بود، همون لحظه بود که نگاهم به چهرهی نگران سلست افتاد. من داشتم چیکار میکردم؟ داشتم نقشهمون رو نابود میکردم، جونِ هر دومون رو به خطر مینداختم. برنده شدن توی مبارزه هیچ فایدهای نداشت؛ بنابراین فرصت رو در اختیار اورو قرار دادم.
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥وقتی مقابل اورو قرار گرفتم، اون بلافاصله به سمتم حمله کرد. اونقدرها سریع نبود، ولی ضرباتش به شدت سنگین بودن و زمانی که شمشیرش رو دفع میکردم،از شدت فشار شونههام درد گرفتن. خشم کلِ وجودم رو گرفته بود. من هیچ قدرتی نداشتم، در برابر پنج فرمانروایِ دیگه، من مثل یک زبالهی بیارزش بودم، قطعاً بعد از پنجاه روز اول، زمانی که کشتن آزاد میشد، همه میتونستن من رو از سر راه بردارن و به رقابتها پایان بدن.
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥چشمهاش هنوز هم متعجب بود، اما کم کم جاش رو به خنده داد، گریم میخواست که همه قدرت من رو ببینن؟ تازه فهمیده بودم چیکار کردم. سنگینیِ نگاه سرزنشبار سلست رو حس میکردم اما به روی خودم نمیآوردم. توی رقابت بعدی، کلیو و اورو با همدیگه مبارزه دادن و طبق انتظارم، کلیو باخت در برابر فرمانروای آفتابین رو پذیرفت، با وجودِ اینکه زخم عمیقی روی بدن اورو انداخته بود.
حالا نوبت من بود که با اورو مبارزه کنم. دستهام عرق کرده بود، مردمی که تماشاچی مسابقه بودن، میخواستن ببین که فرمانرواشون چهطور برندهی میدان میشه.
2 003
+1
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥البته من این اجازه رو نمیدادم! وقتی با همون نیشخند وارد زمین مسابقه شد و من رو قلبخوار صدا زد، قسم خوردم که برندهی این مبارزه باشم. اون سریع و چابک بود، از زیر ضرباتم به خوبی در میرفت و هربار که صدای برخورد شمشیرهامون به همدیگه توی هوا میپیچید، چشمهاش درشت میشد! احساس قدرت تمام وجودم رو گرفته بود، اون فکر میکرد من یه دختر سادهام که توی زندگیش شمشیر دست نگرفته؟ اما کور خونده بود،و چیزی نگذشت که شمشیرم روی گردنِ گریم نشست!
2 003
معرفی روز دوم کتاب «نورفام»💥مسابقهی بعدی، میونِ کِلیو، فرمانروای سرزمین مهتابین، و سلست برگزار شد. سلست به اندازهی من توی مبارزه مهارت نداشت. سلست همونطور که انتظارش رو داشتم، مبارزه رو باخت! قرارمون همین بود، ما میباختیم تا ضعیف به نظر بیایم! همون لحظه بود که حضورِ گریم رو کنارم احساس کردم. لعنتی، نبرد بعدی، میون من و فرمانروای سرزمین شبآگین هست. پوزخندی که روی لبهای گریم بود، شکم رو به یقین تبدیل کرد. اون کسی بود که جفتهای مبارزه رو انتخاب کرده بود، میخواست من رو به بدترین شکل ممکن شکست بده؟ تحقیرم کنه؟
