کتابفروشی رزا📕🌸
Ir al canal en Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Mostrar más2 001
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
2 001
+2
کتاب تاریکی درون ما🌑✨
قیمت اصلی:۵۲۰تومان🫣
قیمت چاپ اول کتاب مخصوص رزا بوکی ها:۴۳۰تومان🤯
@time_of_study📙
براى خريد كتاب پيام دهيد
@Rosa_bookstore_admin
بالاخره جلد دوم کتاب سایه های میان ما چاپ شده و قراره حسابی غرق در دنیایی از سلطنت بشیم که بوی مرگ همه جاشو فرا گرفته... کی میدونه ته این داستان چی میشه و کی حقیقت رو میگه؟🤫🕸ناشر:داهی 🕸تعداد صفحه:۴۰۸صفحه 🕸جلدسخت/لبه صورتی رنگ/آستر بدرقه رنگی
2 001
اما آیا اون واقعاً حقیقت رو میگفت؟ من تمام مدارک فولیوس رو چک کرده بودم و اون هیچ وقت فرزند و خویشاوندی نداشت؛ به علاوه، سر و وضع اون پسر بیشتر شبیه به گداهای خیابونی بود، تا نوهی یک دوک!
باید از ماجرا سر در میآوردم، اجازه نمیدادم اموالم به راحتی از چنگم در بیاد، حتی اگر لازم بود یکبار دیگه دست به کشتن یه مرد بزنم!
2 001
نه نه نه! این امکان نداشت، نمیتونست همهچیز به همین راحتی خراب بشه. من تمام زندگیم برای داشتن یه زندگی غرق ثروت و آزادی تلاش کرده بودم، وانمود کرده بودم یه دختر احمق و سادهام، بدتر از اون، آدم کشته بودم!
حالا نمیتونستم همهچیز رو از دست بدم. نه همین سادگی!
2 001
اما اصلاً انتظار شنیدن جوابی که میخواست بهم بده رو نداشتم....
وقتی که خودس رو معرفی کرد، انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم. اون گفت اسمش اریکس دموس هست، نوهی هادریان دموس! یعنی اون دوک جدید فولیوس بود.
2 001
اون شب کذایی وقتی که داشتم مسواک میزدم، صدای داد و فریادی رو شنیدم!
وقتی وارد اتاقم شدم، یه مرد با بینزاکتی تمام روی تختم دراز کشیده بود!
اون خیلی زود جلو اومد، تپانچهاش رو روی سرم گذاشت و خنجرش رو زیر گلوم. بهم گفت توی خونهاش چیکار میکنم؟! باورم نمیشد، این سوالی بود که من باید میپرسیدم.
2 001
با اینکه از دیدن قدرت زیر دستهای الساندرا به شدت خشمگین شده بودم، اما این قانون برای من خیلی کمککننده بود.گشتم و برای خودم یه معشوقه پیدا کردم. اما خیلی زودتر از اونچیزی که فکرش رو بکنم، نقشههام نقش بر آب شد!
2 001
دیگه نیازی نبود دخترها حتماً ازدواج کنن تا بتونن با کسی رابطه داشته باشن؛ به علاوه، این قانون هم گذاشته شده بود که زنها دیگه نیازی به پشت سر گذاشتن دورهی عزاداری ندارن، و بلافاصله بعد از مرگ همسرشون، میتونن توی مهمونیها شرکت کنن و برای خودشون کسی رو پیدا کنن.
2 001
اون رو میخواستم برای لذتهای شبانهام توی تخت، نه چیزی بیشتر!
ازدواج فقط دست و پام رو میبست و جلوی آزادیم رو میگرفت و من این رو نمیخواستم... تا اینکه فهمیدم الساندرا که قرار بود ملکهی آینده بشه، قوانین جدیدی وضع کرده.
2 001
میخواستم همهچیز همونطوری باشه که من میخوام.
حالا فقط کافی بود یکسال تا بعد از مرگ فولیوس صبر کنم، تا بعد بتونم برای خودم معشوقهای پیدا کنم... البته، به هیچ عنوان میخواستم سمت ارلها و دوکها و غیره برم!من یه مردی میخواستم که از خودش هیچ پولی نداشته باشه و تمام زندگیش وابسته به من باشه!
2 001
من اصلاً احساس پشیمونی نمیکردم، برعکس خوشحال و رضایتمند بودم، از اینکه به هدفم رسیدم.فولیوس هیچ وارث و فرزندی نداشت و حالا تمام اموالش برای من بود. پس دست به کار شدم، حقوق خدمتکارها رو بیستدرصد افزایش دادم تا به من وفادار باشن! بعد شروع کردم به تعمیر خونه و تعویض چیدمان عمارت
2 001
+1
پس کنار تخت فولیوس رفتم و زمانی که اون لبخند کریه روی لبش بود و به بدنم دست میزد، کوسن رو برداشتم و گذاشتم روی صورتش!
اونقدر فشارش دادم تا بالاخره آخرین نفسهاش رو کشید و مرد! هیچکس به مرگ فولیوس شک نکرد، چون اون بیمار بود و دیر یا زود میمرد!
2 001
من آدم صبوری بودم، اما وقتی که نامهای از خواهرم الساندرا به دستم رسید که خبر از ازدواجش با پادشاه سایهها رو میداد، احساس کردم که زمان متوقف شده!چطور چنین چیزی ممکن بود؟ من نتونستم پادشاه سایهها رو اغوا کنم، الساندرا چهطور از پس این کار براومد؟ یعنی اون برنده شده بود؟ و من بازنده بودم؟ نه، اجازه نمیدادم چنین اتفاقی بیفته!
2 001
من همیشه خودم رو پشت نقاب یک دختر ساده و مظلوم پنهان کرده بودم؛ چون مردها عاشق زنی میشدن که در نهایت میتونستن اون رو کنترل کنن، اما هیچکس از درون من خبر نداشت، از نقشههای شیطانیم برای رسیدن به ثروت و آزادی!
2 001
اما اون انتظارات دیگهای ازم داشت!
هربار به بهانهای به بدنم دست میزد، میخواست بهش نزدیک بشم و باهاش رابطه داشته باشم؛ اما کور خونده بود. حاضر نبودم در کنار تمام تحقیر و توهینهایی که این سالها تحمل کردم، با یه پیر خرفت هم همبستر بشم!
2 001
+1
اما فولیوس قصد نداشت این زندگی رو رها کنه، تمام مدتی که همسرش شده بودم، بهم اجازه نمیداد از کنار بالینش تکون بخورم.اون توی بستر بیماری بود و من مجبور بودم تمام مدت توی اتاقش باشم و ازش پرستاری کنم؛ براش شعر بخونم و سرگرمش کنم.
2 001
مردن شوهرم بیشتر از اونچیزی که فکرش رو میکردم طول کشید!
زمانی که تصمیم گرفتم با هادریان دموس، دوک فولیوس ازدواج کنم، فکر میکردم که اون خیلی زود مغلوب بیماری میشه و جونش رو از دست میده؛ اونوقت من به ثروتی بیحد و اندازه میرسم و به عنوان یک دوشس بیوه، یک زندگی رویایی رو شروع میکنم!
2 001
حالا قراره وارد عشقی بشیم که هیچ چیزی نمیتونه جلوش رو بگیره حتی راز هایی که در دله تاریکی پنهان شدن....😶🌫
2 001
+1
پادشاه سایه بهم نامه ای داد ک میتونم توی قصر بمونم...
اما این قصر و پادشاهش عجیب تر از تصوراتم بود...
وقتی که پاموبه این قصر گذاشتم سرنوشتم عوض شد...
ولی اگ پادشاه بفهمه چ نقشه ای براش کشیدم چ بلایی سر من میاره؟!!!
