کتابفروشی رزا📕🌸
Ir al canal en Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
Mostrar más2 068
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
2 068
من گریسون هاثورنم. همیشه کسی بودم که باید «بهترین» باشه، کسی که قولهاشو میشکنه؟ هرگز. کسی که بقیه روش حساب میکنن؟ همیشه!
ولی حالا، با حلقهای پنهان در چمدونم، قولی سنگین روی شونههام، و رازی که ممکنه همهچیزو عوض کنه....
2 068
صبح روز بعد، کنار ایوری ایستادم. قهوهی داغش رو دستم داد و پرسید: «تو چی، گری؟» نتونستم دروغ بگم، نتونستم هم راستش رو بگم.
چون درونم چیزی بود که از همه مخفی نگه داشتهام—مسائلی شخصی، تماسهایی محرمانه، چیزی که حتی به برادرام هم نگفتم.
2 068
وقتی همون شب، نشَ حلقه رو به من سپرد. گلویم قفل شد. پرسیدم: «چرا من؟» و پرسید: «چرا تو نه؟» جوابی نداشتم. فقط تونستم حلقه رو پنهان کنم، چون محافظت کردن از چیزهای مهم، تنها کاریه که بلدم.
اما آیا محافظت همون زندگی کردنه؟
2 068
+1
جیمسون با ایوری بود. حتی زندر هم زندگی خودش رو داشت. و من؟ هنوز در همان نقطهی ایستاده، اسیر قولها و مسئولیتها.نشَ، با لبخند گاوچرانیش، حلقهی اپال سیاه مادربزرگ رو روی میز گذاشت و گفت میخواد به لیبی بده. انگار همه دارن جلو میرن، زندگی میکنن، عاشق میشن. من؟ من فقط نگاه میکنم.
2 068
من حتی نمیتونستم پلک بزنم. حتی وقتی نشَ توضیح داد که این یادگار مادربزرگ است، حتی وقتی گفت ننَ آن را به او داده تا به لیبی برسد… نفسم بند آمده بود.
برای نشَ واضح بود، برای بقیه شاید شادی.
اما برای من؟ مثل ضربهای ناگهانی به سینه. همهچیز داشت تغییر میکرد.....!نشَ آمادهی قدم بعدی بود.
2 068
همگی تو خونهی لندن نشَ جمع شدیم و یک جعبهی مخملی روی میز گذاشت. نگاهها قفل شد روش. جعبهای که میتوانست حامل هر چیزی باشه—و شد: یک حلقه. اپال سیاه، درخشان، پیچیده میان برگهای الماس. سنگی که انگار ذرات رنگیاش از دل آتش و ستاره متولد شده بود.
2 068
نش بهمون پیام ۹۱۱ فرستاد. هر برادر فقط یکبار در سال میتونست از این پیام استفاده کنه و این یعنی موقعیت اضطراری پیش اومده که هیچکدوم حق نادیده گرفتنش رو نداریم، چون عواقب سنگینی داره.
سریع با زندر وسایلمون رو جمع کردیم تا به لندن بریم.
2 068
روزی که وصیتنامه پدربزرگ رو باز کردیم و فهمیدیم همهی ثروتش رو به یه دختر ناشناس یتیم داده حسابی گیج و عصبانی شدیم. اما فهمیدیم این آخرین بازی و آخرین درس پیرمرد به ما پسرها بوده.
اما چیزی که هیچ تمرینی برایش آمادهام نکرده، تغییراته.
2 068
ایوری میتونست پول و ثروت و قدرت رو برداره برای خودش اما حالا برنامههای بزرگی براشون داره و همهی ما مخصوصا من قول دادیم توی این راه کمکش کنیم. قولی که نباید بشکنم.
2 068
برای من، این دیگه سرگرمی نیست—وسواسه.
چون میدونم بیستوهشت میلیارد دلیل برای وسواس داشتن دارم: قولی که به ایوری دادم، قولی برای تقسیم ثروت و ادارهی میراثی که بزرگتر از هرکدوم از ماست.
2 068
از همون کودکی، وقتی توی خانهی درختی افسانهای پدربزرگمون دنبال سرنخها میدویدیم، من کسی بودم که باید مطمئن میشد همهچیز درست پیش میره. هنوز هم همونه.حالا، سالها گذشته و من خودم رو میان خرابههای همون خانهی درختی میبینم، در حال تمرین با خنجر، بدنم مثل ماشینی که فقط برای پیروزی ساخته شده.
2 068
همیشه یاد گرفتم که قدرت یعنی کنترل. هاثورن بودن یعنی تو حق نداری فقط تماشاچی باشی؛ باید هر چیزی رو در دست بگیری، محکم، دقیق، بینقص.
2 068
قراره با این کتاب خیلی چیز ها برامون روشن بشن و بفهمیم در نتیجه چه اتفاقی برای همه افتاده👀
2 068
اون بهم گفت پدربزرگش ب وصیت نامه نوشته و توی اون اسم منو آورده ...
ولی چرا من؟!
و حالا اون ازممیخواد ب عمارتشون برم تا دلیل این موضوع رو بفهمیم ...
اما در واقع این ی دعوت نبود ی احضاریه بود!
حالا قراره چ اتفاقی بی افته ؟!
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
