کتابفروشی رزا📕🌸
Ir al canal en Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Mostrar más1 988
Suscriptores
Sin datos24 horas
-107 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
1 987
صاحب صدا، توماس رو خطاب قرار داد و گفت:
"دشمن پیشین من، کوین، تو رو به عنوان آخرین دشمن من انتخاب کرده و این سرنوشت رو واست رقم زده! تو الان قدرتی داری که تابهحال هیچ انسان میرایی به چشم ندیده؛ و این قدرت ازت محافظت میکنه و توهیچوقت نمیفهمی که اون چیه! تو باید به انجمن لردها بری و بگی که من، لرد فول، قاتل خاکستری، برگشتهام و شما فقط ۴۹ سال فرصت دارید تا در مقابل من ایستادگی کنید. و بعد من شما و سرزمینتون رو نابود میکنم!"
1 987
+1
اما درست میون اون لحظات، سر و کلهی صدای دیگهای پیدا شد. صدایی که انگار متعلق به ابری خاکستری بود. از اومدن اون صدا، اون موجود که فهمیده بود اسمش "راکوورم" هست، وحشتزده ناپدید شد.
1 987
اما درست میون اون لحظات، سر و کلهی صدای دیگهای پیدا شد. صدایی که انگار متعلق به ابری خاکستری بود. از اومدن اون صدا، اون موجود که فهمیده بود اسمش "راکوورم" هست، وحشتزده ناپدید شد.
1 987
مکانی که هیچ شباهتی به بیمارستان یا حتی خیابون نداشت. اون توی یه غار بود، یه غار نمور و تاریک، اما مقابل نگاهش دوتا چشمِ سرخ و قرمز دید.چشمهایی که از شادی میدرخشیدن، صاحب اون چشمها که بدنی استخوونی و کلهای بزرگ داشت، عصایی به دست گرفته بود و با خوشحالی میگفت "حالا تو رو نابود میکنم و صاحب قدرتت میشم"
1 987
خشمگین از بانک بیرون اومد و به راهش ادامه داد تا اینکه درست سر پیچِ خیابون، ماشین پلیس با سرعت بهش زد! توماس در کسری از ثانیه زمین افتاد و چشمهاش سیاهی رفت
اما وقتی دوباره به هوش اومد، خودش رو توی مکانی عجیب و غریب دید!
1 987
اما توماس که نمیخواست بیشتر از این شکسته بشه، با سماجت کارش رو ادامه داد. اما همهچیز دست به دست هم داده بود تا به توماس ثابت بشه که دیگه جایی میون مردم نداره!
1 987
اما وقتی به شهر رسید، متوجه شد که نگاه مردم دیگه عوض شده؛ نگاههایی پر از ترس، نفرت و ترحم. همه اون رو "مطرود نجس و ناپاک" صدا میزدن. مادرها بچههاشون رو از جلوی راهش کنار میکشیدن و با نگاه پر غیظشون، رفتنش رو تماشا میکردن.
1 987
همهچیز ساکت و خالی بود… و توماس مونده بود با دست ناقصش، سایهای از گذشتهی خودش. با این حال، به خودش گفت نباید تسلیم بشه!
تصمیم گرفت برای کارای روزمرهی خونه و مزرعه و همینطور پرداخت قبضها به شهر بره. شاید بخشی از زندگی عادی رو پس بگیره.
1 987
اما توماس سعی کرد امیدش رو از دست نده، دووم آورد و در نهایت مرخص شد و به مزرعهاش برگشت. اما هیچچیز دیگه شبیه قبل نبود؛ دیگه نه از صدای خندهی همسرش خبری بود، نه رد پای بچهاش روی زمین بود و نه شوقی برای نوشتن.
1 987
زندگی قشنگِ توماس به یکباره نابود شده بود، به ناچار اون رو به بیمارستان جذامیها منتقل کردن. زندگی توی اونجا و دیدن آدمهایی که روز به روز چهرهشون کریهتر میشد و در و دیواری که بوی عفونت و گوشت میدادن، عذابآور بود.
1 987
اما این تازه شروع اتفاقات بد برای توماس بود. همسرش که وحشتزده و غمگین بود، از اونجایی که شنیده بود جذام واگیر داره و بچهها بیشتر از بقیهی افراد در معرض خطر ابتلا به این بیماری هستن، بچهاش رو برداشت و توماس رو ترک کرد!
1 987
اونجا حقیقت مثل پتک محکمی توی سرشون خورد! توماس کاوننت به جذام مبتلا شده بود؛ اعصاب بدن اون از بین رفته بودن و دردی رو احساس نمیکردبه همین دلیل زخم روی دستش بد و بدتر شده بود، بدون اینکه توماس دردی رو حس کنه! دکترها مجبور شدن برای جلوگیری از گسترش عفونت، دوتا از انگشتهای دست راست توماس رو ببرن
1 987
تا اینکه توماس مشغول نوشتن رمان دومش شد، اما اونقدر غرق داستان و نوشتن شده بود، که متوجهی زخم روی دستش که عفونت کرده بود و داشت گستردهتر میشد، نشده بود! وقتی همسرش "خوان" اون زخم رو دید، با عجله توماس رو به بیمارستان رسوند
1 987
اون و همسرش "خوان" توی یه مزرعه خارج از شهر در کنار همدیگه زندگی میکردن. زمانی که اولین رمان توماس به عنوان یه نویسنده، به چاپ رسید و جزء لیست پرفروشها قرار گرفت، تصمیم گرفتن که بچهدار بشن.
