Abyss of Ideas
Ir al canal en Telegram
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راهِ بی نهایت @morshed65
Mostrar más1 073
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+2930 días
Archivo de publicaciones
1 073
انجیل گنوسی یهودا که احتمالا برای 200 یا 300 بعد از میلاد مسیح هست که در 12 فصل به شرح عرفان مسیح روی آورده اصل آن به زبان قبطی هست و سال 2006 ترجمه شده به انگلیسی ، نکته جالب آن این هست که در آن کاراکتر خیانتکار یهودا شخصیتی است که توسط خود مسیح ترغیب به لو دادنش می شود و به شرح الاهیات مسیح می پردازد !
1 073
Repost from N/a
Kasser R., Meyer M.W., Wurst G. - The Gospel of Judas from Codex Tchacos.pdf
1 073
شعر این آهنگ با الهام از یکی از اشعار محمود درویش نوشته شده :
در انتظار تو هستم
که خود را به من نمیرسانی
روزها و شبهای سختی دارم
همهاش کنار جاده ایستادهام
تمام سایهها فریبم میدهند
تمام عابران دروغ میگویند
مگر میشود زنی را ندیده باشند
با پیراهن آبی
موهای شانه کرده
کفشهای سفید
که میرقصد
شعر میخواند
و میآید
مگر میشود زنی را ندیده باشند
که نام مرا تکرار میکند
و سراغ مرا از عابران نگیرد
منتظرم همیشه منتظرم
1 073
«منتظرش باش»
با لیوانی منبت کاری شده با سنگ های قیمتی
حوالی عصر در کنار استخری
در میان گلهای رز معطر
منتظرش باش
با صبوری اسبی که برای عبور کوهستان بار شده است
مانند شاهزاده ای آرام و نجیب
منتظرش باش
با هفت بالشی که روی پله ها رها شده اند
بوی خوش زنی فضا را پر کرده است
آرام باش و منتظر
مبادا گنجشک هایی را که در گیسوانش آشیانه کرده اند، فراری دهی
با وجود تمامی موانع
منتظرش باش
و اگر زود از راه رسید
منتظرش باش
و اگر دیر رسید
باز، منتظر باش
بگذار همانند بعد از ظهری تابستانی آرام بماند
باغی پر شکوفه
بگذار در هوایی که با قلبش بیگانه است نفس بکشد
بگذار لب هایش از تو جدا شوند
منتظرش باش
او را به بالکن ببر و ماه خیس شده در شیر را تماشا کن
به صدای خش خش لباس ابریشم اش گوش کن
منتظرش باش
نگذار چشمانت به کبوترهای دوقلوی سینه اش خیره شوند
مبادا پرواز کنند
منتظرش باش
و اگر زود از راه رسید
منتظرش باش
و اگر دیر رسید
منتظر باش
منتظر باش
پیش از شراب، برایش آب بریز
مبادا دستانش را لمس کنی
بگذار سر انگشتانت به فرمان او استراحت کنند
به آرامی فلوتی که با ویولنی ترسناک مواجه است، سخن بگو
هوای درون سینه ات را رها کن
نفس بکش
و هنگامی که پژواک صدای گلوله باران آخر محو شد
قول هایی که دادی را به خاطر بیاور
1 073
Repost from روایتِ روانبُد
ترجمهی ابراهیم گلستان از چهار نامهی فلوبر بههمراه مقدمهای کوتاه
جُنگِ صدف، شمارهی ۱۰، شهریور ۱۳۳۷
میلان- سیزدهم مه ۱۸۴۵
من عشق به عتیق در استخوان دارم و تا عمق وجودم را هیجان میگیرد هر زمان که میاندیشم سینۀ کشتیهای رومی روزگاری موجهای دگرگونناشوندۀ هموارهناآرامِ این دریای همیشهجوان را میشکافتهاند.
شاید اقیانوس آبیتر باشد. اما نبودن مد که روز را فواصلی منظم دهد: از یاد تو میبرد که گذشته چه دیرینه است و چه قرنها که میان تو و کلئوپاترا خوابیده.
کی میشود که من و تو برویم و روی شنهای اسکندریه بهسینه بیفتیم، یا زیر چنارهای «هلسپونت» بهخواب رویم؟
که دلمردگی تو را کشت، هان؟ از خشم میترکی، از اندوه در تابی، خفه میشوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا: من هم در حال خفه شدنم، مدتهایی است مدید.
[...]
بیندیش، کار کن، بنویس، آستینهایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش، مانند کارگر خوبی که هرگز سربرنمیگرداند، عرق میریزد و زحمت میکشد و لبخند میزند.
[...]
تنها راه حذر از ناشادی محصور کردن خویش است به هنر و جا ندادن به هرچه که دیگر. غرور اگر بر بنیانی سترگ باشد، جبران هر خسارت است.
روایتِ روانبُد
1 073
