Abyss of Ideas
Ir al canal en Telegram
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راهِ بی نهایت @morshed65
Mostrar más1 073
Suscriptores
Sin datos24 horas
+37 días
+2930 días
Archivo de publicaciones
1 073
این برداشت ساده لوحانه از رمان جنایت و مکافات مثل این هست که فقط قسمت اول رمان را بخوانید یا مثلا زندگی اقتصادی آدم ها در پیترزبورگ را در نظر نگیرید یا حضور الهیات ارتدوکس مسیحی مثل روایت العازر در کتاب را نخوانید یا حضور کاراکتر سویدریاگوف و نهیلیسم موجود در اون را نبینید یا برداشت قدسی داستایوفسکی از فاحشگی سونیا را که بخاطر تامین مخارج خانواده اش تن به فاحشگی می داد ولی در عین حال با خواهر رباخوار انجیل می خوانید را نبینید !
چرا انسان با تبر آدم نمی کشد ؟!
چون انسان ، حیوان نیست
1 073
Repost from کتابخانهٔ بابل
❑ نوشتن با تبر
مدتی پیش متنی برای معرفی «برادران کارامازوف» نوشتم که با تصویر یک تبر شروع شده بود. دبیر تحریریه مرا توبیخ کرد چرا که معتقد بود تبر را در جای اشتباهی به کار بردهام و جای درست تبر در معرفی رمان «جنایت مکافات» است نه «برادران کارامازوف». من مجبور شدم برای جبران اشتباهم این متن را بنویسم و از تصویر تبر در جای درستش استفاده کنم اما هنوز برایم سؤال است که واقعاً جای درست تبر کجاست؟
یک مثال ساده: شما چگونه و با چه وسیلهای با جهان مواجه میشوید؟ با عقل؟ با مفاهیم؟ با دستهایتان؟ با حافظه و میراث تربیتیتان؟ با چه واسطهای در جهان دست به کنش میزنید و عملی اخلاقی یا غیراخلاقی انجام میدهید؟ با ترکیبی از تمام اینها؟ درست است. حق با شماست. اما من کسی را میشناسم که پاسخی بسیار ساده و در عین حال تکاندهنده دارد: با «تبر».
او معتقد است که مواجههی انسانها با جهان میتواند از طریق یک تبر باشد: یک جوان تحصیلکردهی روس، تصمیم میگیرد یک پیرزن رباخوار را بکشد. با تبر به سراغ او میرود و در صحنهای خونین و هولناک، او و خواهرش را سلاخی میکند. چرا؟ تقریباً بی هیچ دلیلی. انگیزهی او نه پول است نه پاککردن جامعه از شر وجود رباخواران، نه هیچ چیز مشخص دیگری. او دست به تبر میبرد چون معتقد است که انسانها «میتوانند» از طریق تبر با جهان مواجه شوند.
واقعاً چه چیز شما را منع میکند که تبر به دست نگیرید و یک انسان دیگر را نکشید؟ آیا این کار بهنوعی اثبات قدرت انسانی برای فرا رفتن از حدود معمول نیست؟ چه چیز جلوی شما را میگیرد تا چنین قدرتی را به نمایش نگذارید و از دورترین مرزهای انسانیت ــ قتل ــ فراتر نروید؟ اخلاق؟ مذهب؟ قانون؟ ملاحظات اجتماعی؟ (ممکن است حتی یک نفر بیاید و متنی بنویسد و در آن بگوید که کانت پاسخ جالبی به این پرسش داده. در واقع این شخص هفتهی بعد خواهد آمد و در همین صفحه چنین متنی خواهد نوشت. استدلالش را بخوانید، جالب است). اما اگر هیچیک از این عوامل بازدارنده، پاسخگو نباشند چه؟ اگر دلیلی قانعکننده برای نکشتن یک فرد وجود نداشته باشد، شما او را خواهید کشت؟ بله؟ واقعاً؟ خیر؟ چرا؟
به نظرتان این پرسش پاسخی نهایی دارد؟ آیا میتوان له یا علیه کشتن انسانها دلیل آورد؟ اصلاً چرا چنین مسئلهای مهم است؟ «جنایت و مکافات» را بخوانید تا ببینید داستایفسکی چگونه با همین یک مسئله، دربارهی کل مسائل اخلاقی بشر اندیشیده است. بخوانید تا بدانید نوشتن با تبر یعنی چه.
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
جنایت و مکافات | فئودور داستایفسکی | ترجمهٔ مهری آهی | نشر خوارزمی
| برای ثبتنام و حضور در کارگاه رمانخوانی جنایت و مکافات اینجا کلیک کنید |
■ Telegram ■ instagram ■ Youtube
1 073
خوشه مدیتیشن می کند و در انتظار داس است 👌
اشتراوس می گفت فقط حیوانات هستند که با زمین ارتباط مستقیم دارند ، این نفرت بودایی باز ها از انسان از نفرت نازی ها از انسان بیشتر هست!
تبدیل انسان به موجود بدون اضطراب بدون وابستگی بدون میل بدون عشق... شبیه روبات و سنگ :)
( این رفیق ما از امثال کامو و سارتر حقیقت را عریان تر می گوید بیچاره فقط اسم اش جک و جان نیست کسی نمی خونتش )
1 073
Repost from Ahmet Kaya
1.Kural / قانونِ نخست
hep eski bir zamanı getirir
gidip de dönmeyene
dönüp de görmeyene
bu muhacir sızı
bu hasret
هماره یادآورِ گذشتهای دور است
چه آنی را که رفت و بازنگشت
چه آنی که بازگشت و آشنایی نیافت
این اندوهِ مهاجرت
این افسوس
ve sabır
kin dalında kızıl bir gonca
dökülür kahrın güz ayları
odunsuz, etsiz-ekmeksiz
gün olur kıtlık kıran
gün olur feryat figan
dökülür umudun oyaları
dökülür buzlu rüyası mahpusların
gün olur bir miting alanıdır
gün olur
diz döver and veririz
parlar namlularımızın ucu
gün olur alanların orta yerinde
birer birer kuşuna diziliriz.
و صبر
غنچهای سرخ بر شاخهی کینه است
فرو میریزد به پاییزِ قَهر
بیهیمه، بیگوشت و بینان،
روزی قحطی حکم میرانَد
روزی فریاد و فغان برمیخیزد،
نقشهای امید فرو میریزند،
رویای یخبستهی زندانیان فرو میریزد
روزی دیگر میدانِ تظاهرات است
روزی دیگر
دستِ ندامَت بر زانو میکوبیم و سوگند میخوریم
چَکادِ تفنگهامان میدرخشد
روزی دیگر به میانهی میدانها
یک به یک گلولهها را آماج میشویم.
biz ki umudun bahçıvanıyız
gönül kin dalında sevda üretir
çağın destanıyız dijle boyunda
ıssız acılarda delik deşik olmuş gelinler
ve gözleri
pusularda
vişne gibi çatlayan kaçakçılarla
güller kararan dünya bahçesinden
doğmadan ölen çocukların ipince sevincine
gül fidelerini serpip geçen analarımız
destan içre sızlayı sızlayı gelir
ما باغبانانِ امیدیم
دل بر شاخهی کینه عشق میرویاند
حماسهی زمانهایم به کرانهی دجله:
نوعروسانی که به میانهی رنجی خاموش زخمآگیناند،
و چشمانی
بنشسته در کمین
با راهزنانی بسانِ گیلاسِ چاکخورده،
مادرانمان که از باغِ قیرگونِ جهان
بهرِ شادمانیِ ظریفِ کودکانِ مُردهزاد
جوانهی گلها را به هر سو میافشانند و میروند
و در کانونِ حماسه، با مویهای مدام راه میسپارند.
eğer akacaksa gökyüzüne doğru
toprakta döllenen tohum
tütecekse kaynayan tencerenin buğu
küskün tomur dal ucunda çatlayacaksa
ve karımın karnında oğlum
tekmeleyip rahmin ince duvarlarını
o büyük çığlığa ulaşacaksa
yürüsün bin yıllardan bu yana
zulmün kan lekeleri
اگر قرار است بذرِ بارورِ خفته در خاک
سوی آسمان جاری شود،
اگر قرار است بخارِ از دیگهای جوشان برخیزد،
و شاخههای رنجور، در سرما شکوفه کنند،
اگر قرار است پسرم، در زهدانِ همسرم
با لگدهایش دیوارههای ظریفِ رَحِم را بلرزاند،
و به آن فریادِ بزرگ دست یابد،
بگذار لکّههای خونِ بیداد
پیشاپیشِ هزارهها جاری بمانند
cevher
kömürün karasından çalınsın
çünkü yürek
katil mermilerin önünde
aça söne
vura düşe gülüm
delire köpüre
umudun alevini çoğaltacaktır
bileni bileni yanıp dönerken
hıncın çelik ışıltılı bıçağı
بگذار حقیقت
از سیاهیِ ذغالسنگ به یغما رود
چرا که اگر دل
رویاروی گلولههای جنایت
بیافروزد و خاموش گردد
زخم گیرد و فرو افتد، دُردانهام،
عقل ببازد و کف بر لب آورد،
شعلهی امید را فزون خواهد ساخت
میسوزد و دگربار برخواهد خاست
به صیقلِ درخششِ پولادینِ دشنهی خشم.
شعر: اورهان کوتان
موسیقی: احمد کایا
آلبوم: Gözlerim bin yaşında ۲۰۰۶
https://t.me/sadeceahmetkaya
1 073
Russian Baroque c.1690-1740
نیچه : می گویند انسان های شیطان صفت صدایی ندارند ، پس چرا روس ها موسیقی دارند؟!
"Evil men have no songs.' How is it that the Russians have songs!?"
Friedrich Nietzsche
1 073
فایل اول اش بنظرم جالبه در مورد کلمه Geist توضیح خوبی می دهد
( کلا تفسیرش جزئی نیست و تفسیر فرانسوی و سیاسی خوبی از هگل و پدیدارشناسی روح می دهد )
1 073
Repost from آرشیو جواد طباطبایی/یادمان فیلسوف
✅ فایل کامل
🔹درسگفتار تفسیر «پدیدارشناسی روح» هگل
🔹به مناسبت دویستمین سال انتشار کتاب (1389)
تعداد فایلها: 8
زمان کل درسگفتار: هفده ساعت
🔹صفحۀ یادمان فیلسوف/مجالی برای مرور آثار جواد طباطبایی، فیلسوف ایرانشهر
🔹کانال آرشیو یادمان فیلسوف
🔹صفحۀ اصلی یادمان فیلسوف
🔹اینستاگرام صفحۀ یادمان فیلسوف
1 073
برادر من، متقاعد باش که اگر می خواهی زندگی مقدسی داشته باشی، باید انتظار تمسخر و تحقیر بدکاران را داشته باشی.
-سنت آلفونسوس
1 073
یکی از سرگرمی های من موقعی که بیکار می شم یا موقع سیگار و چایی ...رفتن به کانال شخصی اعضای کانال هست که توی Bio خودشون لینک اش رو می گذارند که ببینم چه مدل افرادی کانالم رو دنبال می کنند 😁
این آخرین پیام یکی از این کانال ها بود 😂
معلوم نیست منظورش چه کسی هست ولی باید عضویت VIP بهشون بدهیم😁
1 073
یکی از سرگرمی های من موقعی که بیکار می شم یا موقع سیگار و چایی ...رفتن به کانال شخصی اعضای کانال هست که توی Bio خودشون لینک اش رو می گذارند که ببینم چه مدل افرادی کانالم رو دنبال می کنند 😁
این آخرین پیام یکی از این کانال ها بود 😂
معلوم نیست منظورش چه کسی هست ولی باید عضویت VIP بهشون بدهیم😁
1 073
هوسرل برای حل این معضل " شناخت" از واژه thesis یا thetic استفاده می کند یه اصطلاح ریاضی هست که برای تشابه مثلث ها با هم معمولا استفاده می کنند ( رشیدیان ترجمه کرده به" نهشتی _ تز _ یا خود کلمه "تیتک" رو آورده )
هوسرل از سنت دکارتی می آید برای همین سوال اول و آخرش این مسئله فلسفه قرون وسطی که چگونه این ارتباط در عکس بوجود می آید برای همین اوج کار اش " تاملات دکارتی" هست
1 073
اینم آقای ناصر عباس پور شخصا فرستادند برام ، شما را با برداشت مدرن تر حکمت اشراقی آشنا کنیم :)
(خودمونیم یکسری ملحد داریم این چیزهارو می خونیم و جالبه برامون😁)
1 073
این یادداشت را اکنون برای کانال «اشراق و اشراقیان» نوشتم؛ برای شما میفرستم: شیخ اشراق میگوید در علم «حصولی»، نمونه یا هم-مانندِ («مِثالِ») چیزی در انسان پدید میآید که «تا»ی («مُطابِق») آن چیز است، و ما از راهِ نمونۀ چیزی که «بهتا» است با آن چیز، بدان چیز علم پیدا میکنیم؛ قیدِ دیگری که شیخ یاد میکند این است که آن «تا» یا «مُطابِقْ»، ازآن رو «تا» و «مُطابِق» است که علم بدان چیز پیدا میکنیم؛ پس در علمِ حصولی، چهار قید داریم: حضور در برابرِ چیزی، پیدایشِ نمونه، «تا»بودن و جهتِ آن «تا»بودن: «إنَّ الشَّيءَ الغائِبَ عَنكَ إذا أدْرَکتَهُ، فَإنَّما إدراکُهُ – عَلَی ما یَلیقُ بِهذا الموضِعِ – هُوَ بِحُصولِ مِثالِ حقیقَتِه فیكَ؛ فَإنَّ الشَّيءَ الغائِبَ ذاتُهُ إذا عَلِمتَهُ، إنْ لَمْ یَحصُلْ مِنهُ أثَرٌ فیكَ فَاستَوَی حالَتا ما قَبلَ العِلمِ و ما بَعدَهُ و هُوَ مُحالٌ، و إنْ حَصَلَ مِنهُ أثَرٌ فیكَ و لَمْ یُطابِقْ فَما عَلِمتَهُ کَما هُوَ؛ فَلا بُدَّ مِن المُطابَقَةِ مِنْ جَهَةِ ما عَلِمتَ، فَالأثَرُ الَّذي فیكَ مِثالُهُ.». (کتاب حکمة الإشراق، محمّد ملکی، ط، ص 58). در قیدِ «مِنْ جَهَةِ ما عَلِمتَ» دو احتمال هست: الف: مُطابَقتِ «مِثال»ی که در ما پیدا شده با شیءِ خارجی، تنها از همان سویۀ «علم»یِ مِثالِ ما است، نه از سویههای دیگر. ب: مُطابَقتِ مِثال با شیءِ خارجی، بر حسبِ آن سویه از شیءِ خارجی است که بر ما پیدا شده و معلومِ ما گشته است. بدین دو احتمال اینجا کاری ندارم. سخن من این است که ما از کجا میفهمیم که «مِثالِ» درونِ ما، مِثالِ شیءِ خارجی و مطابِق با آن است؟ ما در برابرِ (حضورِ) چیزی قرار میگیریم، حالتی در ما پیدا میشود، آنگاه با فرضِ اینکه این حالت، نمونۀ مطابِق با آن چیز است، میگوییم بدان چیز علم داریم! ما در صورتی میتوانیم مطابَقَت را مفروض بگیریم که پیشترْ آن چیزِ مُطابَق را دیده و دانسته باشیم، امّا زمانی که تنها چیزی که در دستِ ما و نزدِ ما هست همین حالت یا نمونه و مِثال است – که در رویارویی با چیزی در ما پیدا شده – نمیتوانیم بگوییم: «این با آن مطابِق است». اگر آن چیزِ معلوم و دانسته را در جای دیگر و بهگونۀ دیگر شناختهایم، چه نیازی به حضور و مِثال است؟ و اگر آنرا تنها از همین حضور و پیدایشِ حالتِ درونی و مِثال شناختهایم، چه راهی برای مطابَقت هست؟ بهبیانِ روشنتر: بهانگیزههای گوناگونِ تَنی و روانی، در روبروشدن با چیزی، رویدادی در ما پدید میآید، امّا این رویداد چرا نمونۀ بهتای آن چیز باشد؟ برای اثباتِ منطبقبودنِ الف با ب، یا باید «ج»ی داشته باشیم که الف و ب هر دو را با آن برابر کنیم و سپس بگوییم دو چیزِ برابر با چیزِ سوم، با هم نیز برابرند، یا باید «ب» را پیشتر دیده و شناخته باشیم و بگوییم الف با آن برابر است؛ بگذریم از اینکه بهطورِ کلّی، مفهومِ همانندی و مشابَهَت، پنداری بیش نیست و ذهنِ انسان، با چشمپوشی و تسامحِ بسیار، از سرِ روبرونشدن با «هیچ»، این مفهوم را ساخته است!
