1 594
Suscriptores
Sin datos24 horas
-327 días
-9230 días
Archivo de publicaciones
1 594
ترسم از اون روزیست ک من بشوم تو تو بشویی من
و این تداخل تغییر حس هایمان
این را به تو فهماند ک من چ ها کشیده ام…
1 594
سکوت، همیشه نشانهی آرامش نیست.
مثل سکوتی که بعد از پریدن از یک خواب بد میآید
سکوتی که بعد از بو کردن یک عطر قدیمی در هوا میپیچد
سکوت خانهای که بیحضور مادر خالیتر از همیشهست
یا سکوتی که در گذر از کوچههایی که خاطرههایت را به دوش میکشند، سنگینتر میشود.
شاید اصلاً سکوت برای آدمیزاد ساخته نشده باشد.
بنظرم سکوت باید زبان پروانههای آبی باشد؛
آنها که بیصدا میچرخند، میسوزند و میمیرند برای شمعشان.
آدمِ دوپایی که من میشناسم، نمیتواند در سکوت بمیرد؛
و اگر سکوت کرده باشد همان سکوت، حکم مرگش را امضا کرده است.
1 594
میدونید چیه؟ یه موقعی آدم خجالت میکشه از سختی ای که میکشه، از دلیل اشکی که میریزه، از نگرانی که داره، از ترسی که شب ها رو ازش میگیره حرف بزنه یا به روی خودش بیاره.
ولی من همه اینا رو درک میکنم، اگه با فیلمی اشکت در اومده، اگه ترسی که خواب شب رو ازت گرفته ولی خیلی ها درکش نمیکنن، اگه امروز هیچکس فکرشم نکرد که چقدر برات سخت و فرسایشی بود... من همه اینا رو درک میکنم و بهت حق میدم. اگه امروز یه لحظه جا زدی و نخواستی ادامه بدی ولی چاره ای جز پیش رفتن نداشتی، بابت تمام روزهای سختی که میگذرونی خسته نباشی.
همه اینا یه جایی تو رو محکم تر میکنن، اون اشکی که ریختی غبار گلوت رو گرفت، اون حس جا زدن لحظه ای بهت نشون داد که اجباری در کار نیست، اون شب هایی که نتونستی بخوابی یه جای دیگه جبران میشن. برای همه و همه و همه ش خسته نباشی. امروزم گذشت.
1 594
بعد از جدایی به شکلی عمیق غمگین شدم
همیشه مشکل ما اینکه دیر متوجه میشیم
دیر میفهمیم
چون ارزش رو متوجه نمیشیم در زمان حال
دوستان خانواده همه میگفتن ک بزار بگذره زمان حالتو خوب میکنه
ولی من هر روز افسرده تر و هروز بیشتر فرو میرفتم توی باتلاق غم
شروع به پیش تراپیست رفتن کردم
دکتر تراپیست توی جلسه پنجم گفت تو افسردگی حاد داری
نمیفهمیدم چی میگه
ولی من از غم نداشتنش لذت میبردم
چون مربوط به اون بود
زمان گذشت
من با خیال اون زندگی میکنم حتی الان
با خیال ک الان کنارمه الان پیشمه
با خیال زندگی کردم باهاش
وضعیتم بد تر شد
ارتباط کم رنگی وجود داشت
ارتباطی ک امید من بود
ولی دکتر میگفت باید کاملا جدا بشی
ک هیچ ارتباطی نداشته باشی
ولی دکتر میدونست همین ارتباط منو زنده نگه داشته بود
به پیشنهاد و اصرار شدید دکتر
گفت کاری بکن ک اون تمام ارتباط با تو رو از بین ببره
چون میدونست من اینکارو نمیکنم
انجام دادم
و حالم بدتر شد
نمیدونم
شاید همین نوشتن راه نجات باشه
1 594
الان قصد نداری پیش هم باشیم
ولی کاش روزی ک خواستی پیش هم باشیم ، نمیدونم من باشم
وتوان موندن
رو داشته باشم
