Eagle_Text
Ir al canal en Telegram
1 655
Suscriptores
-124 horas
-87 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
1 655
دوست دختری خوبه که باباش شمال ویلا بسازه هر اخر هفته با خانومش بره سر بزنه ببینه کارگرا تا کجا پیش رفتن!
@eagle_text
1 655
میبینم که همه ریختن توی کانال دانلودش کنن😂👌🏻
امشب قبل عملیات دوتایی اینو ببینین بعدشم لنگاس که میره هواااا
#عمو_ایگل
1 655
🎬 365 Days: This Day
👤 Barbara Bialowas , Tomasz Mandes
👥 Anna Maria Sieklucka, Bronislaw Wroclawski, Michele Morrone
🎖: /10 | 🍅 : % | Ⓜ️ : %
........................................
🎭ژانر : #اروتیک
🗂لورا و ماسیمو برگشته اند و قوی تر از همیشه هستند. اما روابط خانوادگی ماسیمو و مردی مرموز که برای قلب لورا پیشنهاد می کند، زندگی عاشقان را پیچیده می کند.
🚀MOVIE 1 WEB-DL
1080 YIFY | 1080 RARBG | 1080x265 | 720 YIFY | Sub
🚀MOVIE 2 WEB-DL
1080FHD CMRG | 1080x265HDR
1080 YIFY | 1080 VXT | 1080 RARBG | 1080 Galaxy | 720 YIFY | 720 Galaxy | 480 | Sub
🥷 #Series / @eagle_text
1 655
به اندازهی آدمهای روی کرهی زمین راه و روش دوست داشتن وجود داره.
آدما در عین شباهتهاشون کلی متفاوتن باهم واسه همین تو آدمای جدید راه و روشهای افراد قدیمی رو برای دوستداشتن نخواید، چون اینطوری فقط خودتون رو هدر میدین.
@Eagle_text
1 655
از آداب معاشرت فقط دست دادن و سلام کردنش رو بلدم :)
اگر دوتا سوال اضافه بپرسن دیگه بلد نیستم :*)
@Eagle_text
1 655
یک پسر بچه توی یک روستای کوچیک بدنیا اومد.
رنگ پوستش خیلی سفید بود و چشمای درشتی داشت.
مامانش رفته رفته طی بزرگ کردن بچه اش متوجه شد که،
بچه اش هیچ احساساتی نداره
ولی به جاش تمام وجودش پر از اشتیاق خوردنه.
درست مثل یک زامبی.
برای همین مادرش اونو توی زیرزمین حبس کرد تا بقیه روستایی ها اونو نبینن.
هر شب گاو و گوسفندای اهالی روستا رو
میدزدید تا اونو سیر کنه.
اینطوری پسرش رو مخفیانه بزرگ کرد.
یک شب مرغ میدزدید، روز بعدش یک خوک میدزدید.
چند سالی به همین منوال گذشت.
یک روز یک بیماری مسری شیوع پیدا کرد و باقی حیوونا رو از بین برد و تعداد زیادی از ادمها رو هم کشت.
اونایی که از بیماری مسری قسر در رفته بودند
روستا رو ترک کردند.
اما مادر نمیتونست پسرش رو تنها بگذاره
و برای اینکه گریه های پسرش که ناشی
از گرسنگی بود رو آروم کنه، یکی از پاهای خودش رو قطع کرد و به پسرش داد.
بعدش دستش رو بهش داد.
و بعد تمام اعضای بدنشو به پسرش داد.
در اخر وقتی که فقط یک بدن بدون دست و پا براش مونده بود، برای آخرین بار پسرش رو در آغوش گرفت ...
تا پسرش هر چیزی رو که ازش مونده بخوره.
پسر بچه با هر دو تا دستش، بدن بدون دست و پای مادرش رو تنگ در اغوش گرفت و برای اولین بار توی زندگیش حرف زد:
-مامان
تو ...
خیلی گرمی...
پسر بچه واقعا چی میخاست ؟
+ اینکه خودشو سیر کنه؟
+ یا گرمای مادرش رو حس کنه؟
@Eagle_text
1 655
تا میایم از نبود یکی لذت ببریم سر و کلهاش پیدا میشه.
نمیدونم بو میکشن داریم خوش میگذرونیم یا چی!؟
@Eagle_text
