منِ گذشته امضا
Ir al canal en Telegram
هنرمند آنگونه است که من دوست میدارم، آدمیست که چشمداشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز میخواهد و بس، ناناش و هنرش، ناناش و پریِ راهزناش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U
Mostrar más499
Suscriptores
-224 horas
+37 días
+2830 días
Archivo de publicaciones
اغلب، بهواسطهی زبان است که دیگری دگرگون میشود؛ دیگری کلام متفاوتی بر زبان میراند، و من نعرهی تهدیدآمیز دنیایی یکسر متفاوت را میشنوم، دنیایی که دنیای آن دیگری است.
برای تو میخندم
اقاقیا فرشته فقرا
شربت عصرانه خنکش را
برایمان مهیا میسازد.
بر تو خم میشوم:
رفتار نسیم و جانوران آب
در پوست توست.
و هوا جام جان شاپرکیست
که در میان هزار خورشید و هزار سایهی تو
میسوزد و شاهد است.
تو خوشههای سپید خردسالیی منی
که دوباره میچینم.
تو انگشتان نخستین منی.
کنار جالیزهای سبز خیار
فقرا میخندند:
میبینی چگونه برهنهام؛
حتا ناف مرا هنوز نبریدهاند:
عشقم چون تولدی تازه
هنوز لزج و خونیست.
برای تو میخندم.
در خانههای نزدیک
چراغها را زودتر افروختهاند.
هوا میان هزاران چراغ و هزاران سایهی تو
از دوردست تا نزدیک
خاکستر است.
مرا کاشته بودند
کاشته بودندم تا با خورشیدهای عجول
احاطهام کنند.
تو آمدی و چنان نرم مرا چیدی
که رفتار نسیم را در دست تو حس کردم.
تو شاهد خورشید و هوا شدی
نسیم در گیسوان سرخ سوزانت.
جانوران آرام به خواب شدند
و رفتار خون صافیی تو
در خواب یکایکشان
حس شد.
تو مانند چهرهیی شدی
که من بر او نگریستم
و
مینگرم.
عشقم چون تولدی تازه
هنوز لزج و خونیست.
بیا
حیاطهای کوچک را
حشرات و نور میپوشانند.
برای تو میخندم.
برای تو میخندم.
اقاقیا
امروز برایمان
شربت خنک عصرانه میآرد.
@about_clair
بیژن الهی.
تو از کجای افق آمدی
مثل افق بلند؟
که من هنوز، زخم غروب را
از صخره برنچيده
زخم از طلوعی ديگر میگیرم
و دوست داشتن را
مثل جنونِ سرزده
از سر میگیرم.
یدالله رؤیایی
به آنیکی
شرارهها، شرارهها:
اینیکی خود آنیکیست.
آنیکی نیست اینیکی—
در شب، که چنان برقبرق میزند هردم
که هردم انگار نمیزند.
جوانیی تو
مال علفهایی بود
که خشّوخشّ میکردند و خواب نمیدیدند...
اکنون رؤیا
پیرم میکند.
بیژن الهی
علف ایّام، دیدن
عاشق دچار اضطراب است چون معشوق به گفتههای او (سخن او یا نامههای او) با خست پاسخ داده یا اصلاً پاسخ نمیدهد.
رولان بارت
سخن عاشق
من، عزیزدلم، از تو جدا بشوم؟
من که اینجا پشت میزم در آرزوی روی تو مشرف به مرگ هستم؟ امروز موقعی که بیرون، توی راهروی تاریک، دستم را میشستم چنان در فکر تو دستوپا میزدم که برای آرام کردن خودم نزدیک بود در اثر تاریکی هوا به بیرونِ پنجره قدم بگذارم. این است حال و روز من.
کافکا.
Buy a ticket and get on the train
'Cause this is fucked up, fucked up.
@about_clair
Feel like a brand-new person
But you'll make the same old mistakes
I finally know what it's like
(You don't have what it takes)
Stop before it's too late
I know there's too much at stake
Making the same mistakes
And I still don't know why it's happening
Stop while it's not too late
And I still don't know…
@about_clair
نمیدانم چرا روح آشفتهی من
پریشانبال و شوریده، پر میکشد بر دریا
و عشق من آنچه که دوست میدارم را
با بال هراس میپوشاند
در مرز موجها
آخر چرا؟ چرا؟
مرغ دریایی اندیشهام، در پرواز سوداییاش
میرود با موج
چرخزنان، با هر باد آسمان
کژ و مژ در جذر و مدی مورب
مرغ دریایی اندیشهام، در پرواز سوداییاش
مست آفتاب و آزادی
راهنمای او، غریزهای از دل این بیکرانگی
نسیم تابستان
بر موجی گلگون
آرام میبردش تا گرم خوابی آرام
گاه چه اندوهناک ناله میکند
که دلشوره میگیرد کشتیبان دور
پس رها، در مسیر باد، موج میزند
غوطه میخورد این بال زخمی
پر باز میکند و بعد دلتنگ دلتنگ، ناله سر میدهد
نمیدانم چرا روح تلخ من
با بالی پریشان و دیوانه پر میزند بر دریا
هر چه که برایم عزیز است
با بال هراس
عشق من میپوشاندش در سطح موجها
چرا؟ چرا؟
پل ورلن
نمیدانم چرا روح آشفتهی من
پریشانبال و شوریده، پر میکشد بر دریا
و عشق من آنچه که دوست میدارم را
با بال هراس میپوشاند
در مرز موجها
آخر چرا؟ چرا؟
مرغ دریایی اندیشهام، در پرواز سوداییاش
میرود با موج
چرخزنان، با هر باد آسمان
کژ و مژ در جذر و مدی مورب
مرغ دریایی اندیشهام، در پرواز سوداییاش
مست آفتاب و آزادی
راهنمای او، غریزهای از دل این بیکرانگی
نسیم تابستان
بر موجی گلگون
آرام میبردش تا گرم خوابی آرام
گاه چه اندوهناک ناله میکند
که دلشوره میگیرد کشتیبان دور
پس رها، در مسیر باد، موج میزند
غوطه میخورد این بال زخمی
پر باز میکند و بعد دلتنگ دلتنگ، ناله سر میدهد
نمیدانم چرا روح تلخ من
با بالی پریشان و دیوانه پر میزند بر دریا
هر چه که برایم عزیز است
با بال هراس
عشق من میپوشاندش در سطح موجها
چرا؟ چرا؟
پل ورلن
ازین جا رودی میگذرد
ازین جا ردپای تو
که رفت
و ماسهها را تراشید
و آبها را روشن کرد
و سنگها را صیقل داد
و زنبقهای ندبهخوان را آمرزید
تو در پی رودخانه نیستی
رود است که از پی تو جاریست
که در تو انعکاس خویش میجوید
که در پس تو نشسته در نظارهی خویش
تند بروی اگر، رود شتاب میگیرد
و کند اگر، آب میشود آبگیر
آنخل گونسالس
ترجمه محمدرضا فرزاد
Forever awkward
Forever strange
Forever awkward
And that's never gonna change
I'm never gonna stop being strange
Forever awkward.
@about_clair
بغلی از تنهایی
در خیابان چهار صبح
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
لیک من مثل تو هستم – تنها –
ای درخت، ای قفس خشک بهاری مدفون!
سیم پر خار و درخشانی از اخترها،
دور من، دور تو پیچیده از آفاق جهانی مجهول
و در این ساعت خاموشی،
ماه، موجود غریبیست که شخصیت بینامی دارد:
گاه چون صورت نورای قدیسان است
گاه پستان بلورین زنی است
خالکوبی شده با نام هزاران مرد
گاه چون دایرهی پوستی کولیهاست
ماه در خواب مرا میبیند:
پنج انگشت بپیچیده به پنچ انگشت
و دو بازو که گرفتهست دو زانو را تنگ
در خیابان چهار صبح
ماه، سبکیست به مقیاس جدید شعر
که ز تنهایی شب میشکفد الهامش
و در این ساعت خاموشی،
هر کسی بامی دارد بر سر
هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر
هر کسی نام و نشانی دارد
اما من،
روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح
پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت
و دو بازو که گرفتهست دو زانو را تنگ
بغلی دارم از تنهایی
بغلی از تنهایی
دیگران نام و نشانی دارند.
رضا براهنی.
