257
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
257
اگر کانال دارید در بیوتون بنویسید که عضو کانالتون بشوم. حداقل از خواندتان محروم نشوم. باتچکر.
257
بعضی که وارد کانال میشوند ، هم اسم دارند هم عکس و هم بیو و آیدی. موقع خارج شدن تبدیل میشوند به نقطه یا حرف یا علامت تعجب!
مثل خود آدمها. وقتی باهات آشنا میشوند خوب و مهربان و گرمند. کافی است کمی نچسب باشی، آنوقت آن روی سکه را میبینی.
257
Repost from بلو ماری 🌊
زهره و میلاد قربانیهای یه استاکر شدن و واسه همین بحث استاک کردن داغ شده.
دوست دارم یه روزی مفصل در مورد استاک شدن و افراد استاکر حرف بزنم که چقدرررر خطرناکن و چقدر نمونههای آزارش رو دیدم بین اطرافیانم.
افراد استاکر با اینکه به وضوح بهشون میگید که تمایلی به ارتباط ندارید محیط اینترنت، زندگی و محل کار شما رو براتون ناامن میکنن، سعی میکنن با اطرافیان شما ارتباط بگیرن، بدون میل شما هدیه میفرستن و تمام اکتهای خودشون رو عاشقانه تلقی میکنن. بسته به درجه خطرناکی استاکر این رفتارها میتونه به تهدید و ارعاب هم بکشه و خب... با توجه به پیشینهی شاعرانه ما که قشنگترین بیتی که میپسندیم بیت "گهگه یاد کن به دشنامم، سخن تلخ از تو شیرین است"، در وهله اول باید حواسمون باشه که مختل کردن امنیت شما چه تو فضای مجازی و چه محیط زندگی نشانههای قطعی عدم سلامت روانی هستن.
257
عزیزم؛
بگذار این نامه بهارنامهی من برای تو باشد.
بهار نامهی شمارهی ۴:
عزیزم
دارم وسط سرفهها مکرر برایت مینویسم. میدانی بعد از دو روز که احساس بهبودی میکردم یکدفعه و برای چندمین بار گلو درد و سرفهام برگشت. مثل دفعهی قبل. و جالب است که هر دوبار بعد از حرص خوردن و غر زدن بر سر پسرک بود. این بچه به غایت بد و بینظم و شلخته مینویسد و همین آخر مرا میکشد. به خودش هم گفتم. اما اگر ذرهای برایش مهم باشد.
ترجیح میدهد به همان حال بنویسد و مادر نداشته باشد تا اینکه به خودش کمی زحمت بدهد و اینقدر جان به لب من نرساند. (میدانم که برای هر کسی بگویم میگوید کاش همهی غصه دنیا بدخطی بچهها بود. اما روی این یکی حساسم و بیفایده البته. چه کنم؟!)
بعد وسط سرفهها گفتم نکند واقعا بمیرم و نامهی تو را ننوشته باشم.
امروز بعد مدتها نشستم کتاب بخوانم. از ذوق کتاب جدیدی که دوستم فرستاده بود. ما با هم بده بستان کتابی داریم و کتابهای قشنگمان را برای هم میفرستیم. داشتم فکر میکردم اگر به خانهات بیایم از کتابهایت قرض میگیرم. از کتابهای بوبن. اگر بیایم... میدانی چقدر جای نرفته دارم و چقدر دوست ندیده. آنها که دورند و دستم نمیرسد به همین چیزهای نزدیک هم نمیرسم. کتابهای نخوانده، فیلمهای ندیده، حتی کانالهایی که فرصت نکردهام تمامشان را بخوانم. به گرد پای تو هم نمیرسیدم. هی مینوشتی و من هنوز قبلیها را نخوانده بودم. بعد چیزی آن انتها بود که دلم میخواست بخوانم اما اگر میآمدم پایین نمیدانستم باید تا کجا بالا بروم. همیشه عقب بودم. جمعه نشستم و خودم را رساندم به انتهای کانال. حالا هم که دو روز است چیزی ننوشتهای.
میدانی ، البته که میدانی. بقیه هم پیشتر اینها را گفتهاند. تو زن پر شوری هستی. لااقل آنچه ما از تو میخوانیم و میدانیم نمایش یک زن پر از زندگی است. میدوی، میرسی، میخوانی، مینویسی، بازی میکنی، میسازی، شکل میدهی، رنگ میپاشی و نمیگذاری زندگیات خالی بماند. گاهی هم میدوی و نمیرسی اما باز ناامید نمیشوی.
این شور زندگی در تو تحسین برانگیز است. این همه توان و انرژی که برای مادر و معلم و دختر و همسر و معشوق بودن میگذاری اگر نگوییم بینظیر، کمنظیر است. اما گاهی احساس میکنم تو را از خودت بودن دور میکند. شاید فرصتی پیدا نمیکنی. گاهی مینویسی اما وقتی باز برمیگردی پیش بقیه ضعیف نیستی. با کسی از دردهات حرف نمیزنی و همه را برای خودت نگه میداری. دردهای بقیه را میپرسی و میشنوی اما به خوشی و به خنده برگزارش میکنی. شاید بد نباشد یک وقتهایی هم آنکه غر میزند تو باشی. آنکه مراعات لازم دارد تو باشی.
عزیزم عیبی ندارد اگه حالت خوش نیست. همهی ما لازم داریم گاهی بداخلاق و بدعنق و عصبانی باشیم.
چند هفتهی پیش پسرک لوبیای جوانه زدهاش را برد مدرسه و ظهر با یک لوبیای دیگر برگشت. مال دوستش بود که ریشههاش بزرگتر شده بود و برگهاش داشت از بین دو لپهی نیمهبازش میآمد بیرون. قشنگ بود. نگهش داشتم. توی ظرفش آب ریختم و گذاشتم بزرگ شود. اول همانطور کف ظرف میخزید و بعد قد راست کرد. ساقهای به بالا زد و برگهای بیشتر. ریشههایش هم بیشتر شدند.
یک روز پسرک گفت گیاهها برای رشد به آب و آفتاب نیاز دارند. گفتم و خاک مناسب. گفت گیاهِ من بدون خاک هم دارد رشد میکند. داشت رشد میکرد اما یک جایی برگهاش کوچک شد و پژمرد. نگه داشتنش دیگر فایده نداشت. دیگر حتی قشنگ هم نبود.
میدانی آدم باید بگردد و خاکش را پیدا کند. خاک مناسب.
نمیدانم چه در سرت میگذرد عزیزم. نمیدانم گیر و گرفت زندگیات کجاست. لازم هم نیست بدانم. اندکیش را درک میکنم، بسیاریش را نه. اما دعا میکنم جایی باشی که باید. کاری را انجام بدهی که خیرترین است و جسم و جانت را در پناه خودش دارد.
یادت باشد تو همان دختری هستی که رشتهی دانشگاهت را عوض کردی و رفتی دنبال علاقهات. حالا کمی بزرگتری، شرایط پیچیدهتر است. اما هنوز میتوانی همانقدر پرقدرت و جسور باشی.
امید دارم به زودی ببینمت و امیدوارم که حضور حضوریام، به قدر کافی خوب باشد و آرزو نکنی کاش به همان حضور مجازی بسنده میکردی.
بهترینها برایت.
۲۱ اسفند ۴۰۱
بنین
257
زن لکاتهی اثیری بیدار شد. همهجا خون ریختهبود. سه قطره اینجا، سه قطره آنجا، روی لباسهایش. پیراهنش، روی شورتش. زن لکاته از بس کتک خوردهبود، نای حرکت نداشت. دیگر مثل عکس روی قلمدان نبود. دیگر زیبا و خرامان راه نمیرفت. هرکس که نگاهش میکرد، با نگاهش سنگی میانداخت و میرفت. زن لکاته صدایش در نمیآمد. وقتی مرد به جانش افتادهبود که دیروز غروب کجا بودی، با کی بودی و چرا گردنت کبود است! زن سکوت کردهبود و به غروب فکر میکرد. به اینکه مدتهاست غروب را ندیده، خطور قرمز و بنفش و نارنجی که در هم میدوند را فراموش کرده و نمیداند چرا گردنش وقتی از خواب عصر پریده اینطور خونی و کبود است. زن نمیدانست. زن از بس فکر کردهبود به مرز جنون رسیدهبود. و داشت گریه میکرد. تمام روز. تمام شب. و در گوشش سکوتی کرکننده میپیچید. کسی که میخواست او نباشد، زنده نماند، دیوانه شود، رسوا شود، بیآبرو بمیرد، کارش را خوب بلد بود. حالا نوبت بقیه بود. روزگار و آدمها زن لکاتهی اثیری را به اسارت گرفتهبودند و قصد جانش داشتند. و او در اتاقی رو به هیچ و سکوت در حال جان دادن بود. حتی به زمان رسیدن بهار و شکفتن گلها و به بار نشستن شکوفهها او دیگر نایی برای نفس کشیدن نداشت. خونش تمام دنیا را یواش یواش برمیداشت و همه از بوی خونش مست و دیوانه و آواره میشدند لابد. و او برمیگشت روی عکس قلمدان. زیبا و خرامان. و دیگر سرش درد نمیکرد. و دیگر سیگار بهمن مغزش را مسخ نمیکرد. و دیگر هیچچیز این دنیا او را تکان نمیداد. چون او مردهبود. برای همیشه. تا ابد. زن لکاتهی اثیری هرزه مرد.
257
Repost from سینما پارادیـزو
▪️تئودور آدورنو
ـــ نظریۀ زیباشناختی ــ ترجمه صالح نجفی
ـــ پیش از رهایی موضوع آثار هنری از قیدهای سنتی، بیشک هنر از جهتی به وجهی بیواسطهتر از آنچه پس از رهاییِ موضوعش میبینیم اجتماعی بود. خودآیینیش، استقلال فزایندهاش از جامعه، تابع آگاهی بورژوایی از آزادی بود، آگاهیی که خود با ساختار جامعه پیوند داشت. پیش از ظهور این آگاهی، بیگمان هنر با نظام سلطۀ جامعه و عُرفهای حاکم بر آن در تقابل بود اما از استقلالِ خودش آگاهی نداشت.
▫️I Am Trying To Remember (2021)
▫️Dir. Pegah Ahangarani
🎥 @CinemaParadisooo
257
https://t.me/nothhhhhh/11353
یه وقت سوتفاهم نشه من به اون ناشناسی که بهت بی احترامی کرده فحش دادم وگرنه خودت که عزیزی
257
اولین ناشناس خیلی گوه خورد و خاک بر سرش که انقدر بیشعوره و حق انتخاب نداره که جایی که دوسش نداره نمونه.
