es
Feedback
▩⃟꣄ꪾ🔮 Neverland • BL ChiChat

▩⃟꣄ꪾ🔮 Neverland • BL ChiChat

Ir al canal en Telegram

⟆ ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ 🅑🅛🏳‍🌈🅖🅛 ʜᴏᴍᴇ ⟅ ᚐᚐᚐ ᚐᚐ ᚐ🧚‍♀𝙉𝙚𝙫𝙚𝙧𝙡𝙖𝙣𝙙 Ⓜ𝙚𝙙𝙞𝙖🪄ᚐ ᚐᚐ ᚐᚐᚐ ᯓ کلیپ و ادیت ᯓ ᯓ اخبار و حواشی ᯓ 🪼 ارتباط با ما: ະ @NeverlandMediaQA_bot ❌️لینک ورود به کانال فیلم و سریال و مانهوا در: ❌️ @NeverlandMedia

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram ▩⃟꣄ꪾ🔮 Neverland • BL ChiChat

El canal ▩⃟꣄ꪾ🔮 Neverland • BL ChiChat (@bl_chitchat) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 16 850 suscriptores, ocupando la posición 2 669 en la categoría Humor y entretenimiento y el puesto 19 551 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 16 850 suscriptores.

Según los últimos datos del 03 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -185, y en las últimas 24 horas de -12, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 9.10%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 6.53% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 1 533 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 101 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 113.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como #livie, پرث, سانتا, #perthsanta, #loveyouteacher.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
⟆ ᴡᴇʟᴄᴏᴍᴇ ᴛᴏ 🅑🅛🏳‍🌈🅖🅛 ʜᴏᴍᴇ ⟅ ᚐᚐᚐ ᚐᚐ ᚐ🧚‍♀𝙉𝙚𝙫𝙚𝙧𝙡𝙖𝙣𝙙 Ⓜ𝙚𝙙𝙞𝙖🪄ᚐ ᚐᚐ ᚐᚐᚐ ᯓ کلیپ و ادیت ᯓ ᯓ اخبار و حواشی ᯓ 🪼 ارتباط با ما: ະ @NeverlandMediaQA_bot ❌️لینک ورود به کانال فیلم و سریال و مانهوا در: ❌️ @NeverlandMedia

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 04 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Humor y entretenimiento.

16 850
Suscriptores
-1224 horas
-257 días
-18530 días
Archivo de publicaciones
والدینش خیلی اسم قشنگی براش انتخاب کردن 🥺           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 🩵 #TicketToHeaven 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

ولی بارت خیلی گناهیه😭 اینکه فردا قسمت آخره غممو گین می‌کنه. زود گذشت...           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 🩵 #TicketToHeaven 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

یه پست رندوم دیدم که یه کارگردان مذکوری که نمی‌شناسمش گفته: بعضیاشون(بازیگرا) واقعا با هم دوستن و بعضیاشون از هم متنفرن ولی ف
یه پست رندوم دیدم که یه کارگردان مذکوری که نمی‌شناسمش گفته: بعضیاشون(بازیگرا) واقعا با هم دوستن و بعضیاشون از هم متنفرن ولی فن سرویس ازشون بازیگرای خوبی ساخته، پس مجبورن جوری تظاهر کنن که فنا باور کنن تو واقعیت با همن. هر چی تعداد افراد بیشتری اینو باور کنن، پول بیشتری گیرشون میاد. زندگی همینه دوستان ☕️ من همین که کاپلایی که دوستشون دارم از هم متنفر نباشن کلاهمو می‌ندازم هوا. انتظار چیز دیگه‌ای ندارم😂           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 🩵 #JustForFun 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

ری‌اکشنشون خیلی بامزه بود😂           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 🩵 #BossNoeul 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

فکر کن یه عمر بچه بزرگ کنی که آخرش بهت هیس کنه😂😂😂           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 🩵 #Junior 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

پاول چرا داره آب می‌ره 🐈           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ ⭐️ #PoohPavel 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

گاهی‌اوقات با دیدن این ویدیوها، حس می‌کنم اینا دارن زندگی می‌کنن، و زندگی داره ما رو... چیز نه.... یعنی خیلی کیوتن😐            🪴▹ #Dream           ➖➖➖➖➖ 〰️ ⭐️ #RealCouple 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

خون ناراویت دل و جرئتت واقعا ستودنیه 😨 یه‌کمم به من قرض بده.           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ ⭐️ #Pond 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

شرط تاپ بودن توی دوماندی اینه که کل زندگیتو ریخت‌وپاش کنی زیر پای باتمت 😎           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ ⭐️ #TleFirstone 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

قانعم کنین که توی ویدیوهاشون غرق نشم😭😭😭            🪴▹ #Dream           ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎 #AWinterSunWakesTheWindInSpringHillsDream 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

🥰 والپیپر درخواستی از فرست‌خائو اگه دوست داشتین، برای بقیه کاپلا هم می‌ذارم♥️ 🪴▹ #Dream ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎#Wallpaper 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰
+3
🥰 والپیپر درخواستی از فرست‌خائو اگه دوست داشتین، برای بقیه کاپلا هم می‌ذارم♥️            🪴▹ #Dream           ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎#Wallpaper 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

+1
قیافه کنگ و پووین وقتی دوست‌پسراشون راجع‌به یه مرد دیگه صحبت می‌کنن: این جهیون چند تا زندگیو تا حالا خراب کرده😂😂😂           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #KengNamping 〰️ 📎 #PondPhuwin 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

وقتی همه‌ش دو سالته و میای ادای آدم بزرگا رو دربیاری😂           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #Fourth 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

Repost from N/a
یه جوری دو سال گذشت که حس می‌کنم اگه چشمامو ببندم و باز کنم شده چهار سال🥺           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #PerthSanta 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @PerthSanta_BL

الحق که بازیگرای مناسبی انتخاب کردن😏           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #DeepIn 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

چیزای که گفتن یکی از یکی حق‌تر بود 😭           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #NetJj 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

نگران بودم لیوانه حامله شه😂 با قسمت اول در چه حال بودین؟           🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 📎 #Knot 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

تنراک همه‌جا دنبال بارت می‌گشت. این آخرین وقت فراغتشون قبل از برگشتن به خوابگاه بود؛ بارت می‌تونست هر جایی باشه. سالن غذاخوری رو گشت، سالن استراحت رو گشت، اتاق تلویزیون رو گشت؛ اونجا نبود. خوابگاه، حموم‌ها، اتاق مطالعه؛ اونجا هم نبود. آخرش تصمیم گرفت بدوه سمت زمین ورزشی که توی تاریکی فرو رفته بود. «بارت...» تانراک صداش زد و صداش توی فضا پیچید. یه نفر توی تاریکی، تنهایی داشت توپ بسکتبال رو سمت حلقه پرت می‌کرد. لازم نبود زیاد بگرده؛ فقط با شنیدن نفس‌هاش، فحش‌های زیر لبش که از خستگی درمیومد، یا حتی آروم‌ترین حرکتش، فهمید خودشـه. «پس ما چی...؟» (متاسفانه چون انگلیسیش ترجمه ماشینیه به نظرم این جمله‌ش واضح نیست) تقریباً تونسته بود کلمات رو کامل به زبون بیاره، فقط یه ذره مونده بود که حرفش تموم بشه، اما دیگه دیر شده بود؛ لب‌های شیرین بارت روی لب‌هاش نشست. دوباره اشک‌هاش سرایز شدن، کاملاً درمونده. چطور می‌تونست این مرد رو ترک کنه؟ نفس‌هاشون تقریباً یکی شده بود. «نه!» طرف مقابل گفت، انگار می‌دونست تنراک می‌خواد چی بگه. «اما...» تنراک مکث کرد. حرف‌هایی که توی اتاق اعتراف شنیده بود، دوباره توی سرش پیچید. «من بی‌خیال نمی‌شم.» «اما... ما نمی‌تونیم تا آخر عمرمون همین‌طوری ادامه بدیم. ما طلبه‌ایم. تا مراسم تدهینمون دیگه چیزی نمونده و کاری که داریم می‌کنیم یه گناهه... یه گناه بزرگ.» تنراک طوری حرف می‌زد انگار کاملاً خرد شده بود؛ انگار دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونست درستش کنه. اشک‌هاش پشت سر هم روی گونه‌هاش سرازیر می‌شد. توی وجودش طوفانی از احساسات به پا بود. برای لحظه‌ای، توی دلش دعا کرد: «کاش می‌شد زمان رو برگردونم... کاش اون روز توی اون ماشین، کنار پدر و مادرم بودم.» «بیا از اینجا فرار کنیم...» زمزمه‌ای آروم بود و بعد دوباره بوسه‌ای محکم روی هر دو گونه‌ی تنراک نشست. اشک‌هایی که بی‌وقفه سرازیر شده بودن، آروم‌آروم پاک شدن و جاشون رو به لطافتی ملایم دادن. به جای اینکه با عجله خودش رو توی آغوش مرد روبه‌روش بندازه، فقط پشت سر هم سر تکون می‌داد؛ انگار داشت کمک می‌خواست، انگار داشت التماس می‌کرد: «خواهش می‌کنم... منو از اینجا ببر. یه جای خیلی، خیلی دور.»
          🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎 #TicketToHeaven 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

بخش اعترافش هم همین‌طور. توی ناول واضحاً به اینکه گیه و عاشق یه پسره اعتراف کرد.
معمولاً همه‌ی طلبه‌ها برای مراسم عشای ربانی به کلیسای جامع داخل محوطه‌ی مدرسه می‌رفتن. هر گونه فرایند اعتراف هم اونجا انجام می‌شد. اما این کلیسای کوچیک یه اتاق اعتراف داشت و یه دفتر اداری کوچیک هم کنارش بود؛ جایی شبیه اتاق مشاوره که طلبه‌ها می‌تونستن درباره مشکلات جدی با استادشون صحبت کنن. تنراک با عجله خودش رو اونجا رسوند، تلفن داخلی رو گرفت و شماره‌ای رو گرفت که برای درخواست صحبت با یکی از کشیش‌ها بود. «خدا با تو باشد.» تنراک مدت زیادی منتظر موند تا دریچه بین اتاق اعتراف و طرف مقابل باز شد و صدایی که شنید، صدایی بود که هیچ‌وقت انتظارش رو نداشت؛ صدای پدر آنون. «و خدا با شما هم باشد.» تنراک با لکنت جواب داد، اما دیگه نتونست غمش رو توی خودش نگه داره. «پدر، راهنماییم کنین..‌. مطمئن نیستم که گناه کردم یا نه.» «چه کاری کردی که فکر می‌کنی گناه بوده، فرزندم؟» «فرزند شما... فرزند شما عاشق شده.» تنراک اون‌قدر ساکت مونده بود که انگار داشت خفه می‌شد؛ انگار توی اعماق یخ‌زده‌ی اقیانوسی از گناه فرو رفته بود. اما اگه به سطح آب برنمی‌گشت، برای همیشه غرق می‌شد و تا آخر عمرش آروم‌آروم توی اون تاریکی فرو می‌رفت. «فرزندم، کسی که دوستش داری کیه؟ انسانی دیگه‌ست؟ همون‌طور که خدا به ما آموخته که انسان‌ها رو دوست داشته باشیم؟» اما تنراک جواب نداد. جرئت جواب دادن نداشت. توی هزارتوی خجالت و شرمساری گیر افتاده بود و راه فراری پیدا نمی‌کرد. با این حال، اون احساس سنگین دیگه غیرقابل تحمل شده بود. «پسرتون یه مرد رو بوسیده...» تانراک با لکنت گفت، انگار قلبش داشت از هم می‌پاشید. «اون همجنس‌گراست.» سکوتی عمیق ناگهان همه‌جا رو گرفت. اشک‌هایی که روی گونه‌های تنراک جاری بودن، از ترس سرد شدن. گفتش. همه‌ی رازهاش رو گفت. اگه امروز از مدرسه اخراج می‌شد، بعدش زندگیش چه شکلی می‌شد؟ «هنوز هم می‌خوای دوباره پدر و مادرت رو ببینی؟ ... تو جهانی که اون منتظرته، توی ملکوتش؟» صدا پرسید. هیچ نشونه‌ای از خشم نداشت؛ فقط سرشار از مهربونی و دلسوزی بود. همون مهربونی‌ای که قلب پر از عذاب وجدان شنونده رو بیشتر از قبل تحت‌تاثیر قرار داد. چشم‌هاش از اشک پر شد و احساساتی که دیگه قابل کنترل نبودن، از وجودش سرریز کردن. «من... پدر... دلم برای مامان و بابام تنگ شده... خیلی دلم می‌خواد دوباره ببینمشون.» تنراک با نهایت صداقت حرف زد. دلش می‌خواست فقط یک بار دیگه پدر و مادرش رو تو آغوش بگیره، فقط یک بار دیگه بهشون بگه دوستشون داره؛ مخصوصاً حالا که توی این دورهٔ سخت زندگی، مجبور بود همچین تصمیم سختی بگیره. اگه پدر و مادرش کنارش بودن و آروم سرش رو نوازش می‌کردن، دنیا خیلی کمتر بی‌رحم و سنگین به نظر می‌رسید. «اگه این‌طوره، پس برو و همه‌چی رو تموم کن. خودت رو از این عشق آمیخته به شهوت پاک کن و به راه درست برگرد. خدا همیشه تو رو می‌بخشه. خدا همیشه یه فرصت دوباره بهت می‌ده... فقط برگرد.» تنراک حرف‌های کشیش رو پذیرفت، آب دهنش رو قورت داد و آخرین تصمیمش رو گرفت. دیگه چیزی برای تحمل کردن باقی نمونده بود. اگه این آخرین فرصت بود که به راه درست برگرده، باید ازش استفاده می‌کرد. از کشیش اجازه گرفت، آروم از اتاق اعتراف بیرون اومد و از اون کلیسای کوچیک دوید بیرون.
          🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎 #TicketToHeaven 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat

دیشب یه نگاه به چپترای ناول انداختم چون یادم بود به چیزاییش تفاوت بیشتری داشت. گفتم یه تیکه‌هاییشو به یاد سابق بذارم 🙄 توی ناول نامه‌هاشونو توی دفتراشون نمی‌نوشتن. توی یه کتاب مقدس (عهد عتیق) نامه‌هاشونو می‌ذاشتن می‌رفتن. طرف مقابل می‌اومد کتابخونه کتابو باز می‌کرد نامه رو می‌خوند جوابشو می‌ذاشت. از اسم مستعارم استفاده می‌کردن.
ممنون بابت رزها. خیلی قشنگن... عاشقشونم... تازه فهمیدم لای یه کتاب گذاشته بودیشون. اولش واقعاً غافلگیر شدم. از کجا پیداشون کردی؟ نگو یواشکی از غار مریم مقدس برداشتیش؟! — فیلیپ (تنراک) نه، ولی خیلی نزدیک بود. (هاها) این‌ها رو از محراب گرفتم. روز ولنتاین نزدیکه. ببخشید که فقط تونستم همین‌قدر برات پیدا کنم، ولی قول می‌دم اگه فرصتش پیش بیاد، یه عالمه رز واقعاً قشنگ برات پیدا کنم. پی‌نوشت: امروز توی همون جای همیشگی می‌بینمت. دلم برات تنگ شده... — ناتانائیل (بارت) منم دوستت دارم... منم دلم برات تنگ شده... — فیلیپ چرا وقت نداری بیای منو ببینی؟ دارم از دلتنگی می‌میرم! می‌دونی چقدر سخته هر روز همدیگه رو ببینیم، ولی نتونیم سمت هم بریم، با هم حرف بزنیم یا حتی به هم لبخند بزنیم، درحالی‌که ته دلم اون‌قدر می‌خوام بغلت کنم که دارم دیوونه می‌شم؟ راستی، درباره‌ی جمع کردن بوسه‌ها برای وقت‌هایی که با هم حرف نمی‌زنیم... هرچقدر هم ذخیره کنم، باز کافی نیست. حتی اگه کمتر از ده دقیقه از هم دور باشیم، باز هم دلم برات تنگ می‌شه. می‌تونیم همدیگه رو ببینیم؟ فقط پنج دقیقه، یا ده دقیقه... خواهش می‌کنم. این‌که این‌طوری ازت دور بمونم واقعاً عذاب‌آوره. تو دلت تنگ نمی‌شه؟ دلت نمی‌خواد همدیگه رو بغل کنیم؟ دلت نمی‌خواد همدیگه رو ببوسیم؟ امروز می‌تونیم توی همون جای همیشگی همدیگه رو ببینیم؟ نمی‌دونم، ولی حتی اگه نتونیم، بازم منتظر می‌مونم. حتی اگه نیای، بازم منتظر می‌مونم. منتظر می‌مونم تا هر دومون بفهمیم عشق چطور آدم رو تا مرز دیوونگی می‌کشونه. — ناتانائیل
          🌸 ▹ #Livie           ➖➖➖➖➖ 〰️ 💎 #TicketToHeaven 〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️ 🔮 @BL_ChitChat