es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

كتاب گويا

كتاب گويا

Ir al canal en Telegram
1 566
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
نه هفت طبقه آسمان و نه هفت طبقه زمین برای جا دادن خداوند کافی نیست، ولی قلب انسان به تنهایی می تواند او را در خود جای دهد. پس آلکسیس، خیلی مواظب باش تا هیچ گاه دل کسی را نشکنی! #زوربای_یونانی #نیکوس_کازانتزاکیس https://t.me/AudioBook4/9975

با مشاهده‌ ابزاری که دشمنتان برای ترساندن شما به کار می گیرد می توانید بفهمید از چه چیزی بیش از هر چیز دیگری می ترسد ... #اریک_هوفر -------------❅✾❅------------ @cultural_magazine1

#ایزابلا_بویر -------------❅✾❅------------ @cultural_magazine1

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو می‌جوشد، بی‌آنکه ردش را بشناسی. بی‌آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی....!  #جای_خالی_سلوچ  #محمود_دولت‌آبادی https://t.me/AudioBook4/9835

گفت : خیلی می ترسم و من گفتم چرا؟ و او گفت : چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول! خوشحالی این شکلی وحشتناک است. ازش پرسیدم چرا؟ و او گفت : وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را از تو بگیرد ، می‌گذارد این طور خوشحال باشی.. #بادبادک_باز #خالد_حسينی https://t.me/AudioBook4/9576

روزهای جنگ بود و بگیر بگیر، ازش پرسیدم: “پدربزرگ، چه خبر؟” گفت: “هرکی هرچی دارد بخورد.” جمله‌ی دهقانی‌اش هزار معنا داشت. بوی ناامنی روزگار را زودتر از همه‌ی ما احساس کرده بود. شاید از همان روزها بود که تکه‌ای نان در جیبم می‌گذاشتم تا وقت و بی‌وقت در دهنم بگذارم. کمی به خاطر زخم معده، کمی هم به این خاطر که من عاشق نانم. نان را خیلی دوست دارم. مرا یاد بچگی‌هام می‌اندازد، یاد دشت گندم پدربزرگ که هیچ‌وقت آنجا احساس تنهایی نمی‌کردم. هروقت گم می‌شدم، سروکله‌اش از یک جایی پیدا می‌شد و با جلیقه‌ای سیاه در زمینه‌ی طلایی گندم به طرفم می‌آمد: “آهای مجید، کجایی؟ دنبال چی می‌گردی؟ می‌خواهی برات بلدرچین بگیرم؟ یک خرگوش سفید؟ “ دستم را می‌گذاشتم توی دست زمختش، و همه‌ی روستا را باهاش دور می‌زدم. دم رودخانه پاچه‌ی شلوارمان را بالا می‌زدیم و می‌گذشتیم، کنار چشمه مشتی آب می‌خوردیم، چند گلابی از باغ می‌چیدیم و نیم‌چردمان را پرت می‌کردیم جلو گاوها. هروقت می‌آیم لقمه‌ای نان در دهنم بگذارم و آن را فرو دهم بغض می‌کنم، گریه راه نفسم را می‌بندد و دلم می‌خواهد با همان لقمه که فرو می‌دهم در هق‌هقم خفه شوم. نمی‌دانم چرا. این موضوع را وقتی با مددکارم خانم هایکه در میان گذاشتم، از پنجره به بیرون خیره شد و بعد از سکوتی طولانی گفت: “برای اینکه بوی شرافت می‌دهد.” یادم رفته بود که درباره‌ی چی صحبت می‌کردیم. گفتم: “چی؟” گفت:”نان.” #فريدون_سه_پسر_داشت #عباس_معروفی https://t.me/AudioBook4/7930

#آرزوهای_بزرگ    ۱۴ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۱۳ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۱۲ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۱۱ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۱۰ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۹ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۸ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۷ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۶ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۵ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۴ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۳ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ    ۲ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4

#آرزوهای_بزرگ ۱ #چارلز_دیکنز خوانش: #محمودرضا_قدیریان @audiobook4