633
Suscriptores
-224 horas
+47 días
+2730 días
Archivo de publicaciones
در بیماران خودشیفته بزرگ بین، نیاز به بیرون کشیدن تحسین، همدلی، و تصدیق از دهان دیگران وجود دارد.
و همینطور مقایسه دائم بین خود و دیگری با چاشنی حسادت است. درواقع در هر موقعیتِ بین فردی تعیین میکند که چه کسی در بالا و چه کسی در پایین است.
در این باب از نگاه روانکاوی به نام دکتر گلن گابارد به برخی از سبک های ارتباطی در افراد خودشیفته میپردازیم.
افراد خودشیفته معمولا در سه مدل مشخص میشوند.
خودشیفته بزرگ بین
خودشیفته آسیب پذیر
خودشیفته پرکار
آگرانیکزاک خاطر نشان میکند که " افراد خودشیفته لزوماً با اینکه چه احساسی دارند شناسایی نمی شوند بلکه بر اساس این که چه احساسی را در دیگران ایجاد می کنند معرفی می شوند".
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد از انزوای محضی که مرگ را همراهی میکند می ترسد.
ما می کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.
کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد، تصوری که یک انسان زنده از مردن دارد، به خود رها شدنِ مطلق و بی چون و چراست.
از کتاب "مامان و معنای زندگی" از اروین یالوم
"اکتاویو پاز" از زندگی و مرگ میگوید:
زندگی
هزاران اندام دارد و هیچ ندارد،
هرگز نمى جنبد و هرگز باز نمى ایستد،
زاده شده تا بمیرد، و در دمِ مرگ زائیده مى شود.
زندگى آیا نامیراست؟ از زندگى مپرس،
چرا که خود حتى نمى داند زندگى چیست،
این مائیم که مى دانیم
که او نیز روزى باید بمیرد و باز گردد
به آغاز، به سکون اصلِ خویش.
پایان دیروز، امروز، و فردا،
اتلاف زمان
و هیچ، مقابل آن.
بعد ـ آیا بعدى خواهد بود؟
آیا نخستزادگى نشانه زندگى است
بافت زایشى دنیاها،
آغاز دوباره و دائمى چرخشى بى معنى؟
کسى پاسخى نمى دهد، کسى نمى داند،
تنها مائیم که مى دانیم زندگى کردن براى زندگى است.
«در این دنیا هیچ کس نباید گناه دیگری را قضاوت کند تا زمانیکه اعتراف کند خودش نیز گناهکار است. و یا شاید حتی از کسی که مورد قضاوت قرار می گیرد گناهکارتر است».
بخشی از رمان داستایوفسکی " برادران کارامازوف"
هیچ گاه از خودت نمی توانی بگریزی. این تقدیر توست. تنها امکانی که برایت می ماند، نگریستن به خودت است.
"از داستان های کافکا"
در مدارس سالها فکر و ذهن بچه های مردم را به فرمول و معادله های فیزیک، شیمی و ریاضی خسته میکنند.
از طرفی ادبیات، اندیشه و اخلاق را هم که تقریبا از برنامه ی تمام دبیرستان ها و دانشکده ها برداشته اند و در اینصورت مغز هر کودکی، انباری از فرمول و قانون و معادله می شود.
اما چه نتیجه ایی از این حاصل میشود؟
افراد، اندیشه ورزی و توان تفکر و مهارت های زندگیِ منحصر به فردشان را درنمی یابند.
چون هیچ تجربه یِ معینی به دنبال فرضیات و معادلات نیست و در هیچ آزمایشگاهی برای شاگردان، اندیشه ای به عمل نمی آید.
در این مواقع، افراد وقتی نمی توانند اندیشه کنند، افسرده میشوند. و این فرد افسرده در برابر دنیایی که نمی داند با آن چگونه زیست کند، برخورد میکند.
و این است عاقبت مدارس و دانشگاه ها و آموزشگاه ها که ردپایی از پرورش را در آن نمی بینیم.
مطالب بیشتری از این موضوعات را در کتاب غربزدگی جلال آل احمد بخوانید...
ﺗﺠﺮﺑﻪی ﻣﺸﺘﺮک برخی ﺑﯿﻤﺎران از تنفر، اﺣﺴﺎسِ "ﭘﻮﭼﯽ" اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺑﯿﺸﺘﺮ اوﻗﺎت در زﻧﺪﮔﯽ دﺳﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﺒﺎنﺷﺎن میشود.
ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ در ﺳﻄﺢ آﮔﺎﻫﯽ، و ﻫﻤﯿﻦﻃﻮر اﺣﺴﺎﺳﯽ ﮐﻪ ﻓﺮد از دﯾﮕﺮان و رواﺑﻂ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻣﯽﮐﻨﺪ. جملاتی شبیه اینکه "کسی منو دوست ندارد و یا من را طرد میکنند و یا به من محل نمیگذارد و یا با من عصبانی هستند".....
رﻫﺎ ﮐﺮدن در سطح فکری او ﺣﺲ اﻧﺰوای ﻋﻤﯿﻘﯽ اﯾﺠﺎد ﻣﯽﮐﻨﺪ.
ﺑﺮای ﺗﺠﺮﺑﻪیِ ﺑﺎ دﯾﮕﺮی ﺑﻮدن، درابتدا، دﯾﮕﺮی ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ "ذﻫﻦ" ﺣﻀﻮر داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ و در ﻣﻮارد ﺣﺎد، اﺣﺴﺎسِ ﮔﺴﺴﺘﮕﯽ و ناتوانیِ ارتباط با هر چیزی و یا هرکسی است.
همچنین لودگی و تنبلی ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺗﻮﺻﯿﻔﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ آندره گرین در باب "خودشیفتگی" در اﯾﻦ اﺷﺨﺎص توصیف کرده است.
در زبان آلمانی واژه "عشق" با واژه های "ستایش"و "لذت" و "آزادی" ریشه یِ مشترک دارد.
آنجایی که لذت، ستایش و آزادی نباشد، عشقی وجود ندارد.
یک آواز فولکلور فرانسوی است که می گوید "عشق فرزند آزادی" است. عشق و آزادی در این آواز هم پای یکدیگر هستند.
امروزه این پیوندِ درونیِ بسیار عمیق، بین عشق و آزادی کمتر تجربه می شود.
متاسفانه اغلب مردم از این هراسانند که اگر عاشق شوند آزادی خود را از دست می دهند. و نمی توانند باور کنند که عشق، در عین حال بیانگر پیشینه رشدِ آزادی است.
فروید معتقد است که فردِ خودشیفته، همان خودفریفتگی است که گویی عشق خود را از دیگران بریده و همه را به سوی خود متوجه کرده است.
این درست است که آدم های خودشیفته توانایی مهرورزیدن ندارند. ولی از آن درست تر این است که آنان قادر نیستند حتی خودشان را هم دوست بدارند.
شخصِ خودشیفته، هیچ چیز از برای خود نمیخواهد و او فقط برای دیگران زندگی می کند و به خود می بالد که برای خود اهمیتی قائل نیست.
"خودشیفتگی" و "عشق به خود" اصلا یکی نیستند، بلکه ضد یکدیگرند.
آدمِ خودشیفته، خود را بیش از حد دوست ندارد. بلکه کمتر از اندازه دوست دارد. در حقیقت او از خودش "متنفر" است.
گذشتِ زمان بر آنها که منتظر میمانند، بسیار کند است.
بر آنها که میهراسند بسیار تند.
بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی.
و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است.
اما بر آنها که عشق میورزند، زمان را "آغاز و پایانی" نیست.
زمان بود نداره ولی هستی داره: یعنی یک پدیدهٔ روانی است و میتواند کش بیاد و کند شود یا تند شود. هر چی بیشتر کِش بیاد به این معناست که ذهن درگیرِ دادههای بسیاری است.
اصلا مهم نیست که زمان چگونه میگذرد و یا چقدر زمان نیاز داریم.
ما کارمان را انجام میدهیم. همین.
انسانها در روابط شان با آدمیان دیگر، به دلیل کاستی هایشان در روابط، به هم آسیب می رسانند. این آسیب میتواند خیلی کوچک یا گاهی میتواند آنقدر عمیق باشد که بعد از آن، ادامهی رابطه امکان پذیر نباشد.
هر یک از ما انسانها در جایگاه آسیب زننده یا آسیب دیده قرار میگیریم. و حالتی از رنج را نگه میداریم. چون از درد بهره میبریم.
گاهی انسانهایِ طرف مقابلمان اصلا نمیشنوند البته به خاطر ذاتِ طبیعیِ رابطه نمی شنوند. گاهی نشنیدن و انکار؛ منفعتِ مازوخیستی بالایی دارد.
میل به ترمیم رابطه و بازسازی آن؛ منوط به عدم انکار و پذیرش لذت مازوخیستی آن خواهد بود.
در غیر اینصورت ترمیم و دلجویی بی فایده خواهد بود.
نیازِ انسان این است که باید احساس تعلّق به جایی داشته باشد.
انسان از آزادی مطلق وحشت دارد.
چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد، نسبت به هر کاری احساس مسئولیّت میکند و خود را نسبت به آن پاسخگو میداند؛ ولی اگر خود را تابع حکم یک فرد یا گروهی خاص یا مجموعه دستورهای دینی و آیینی بداند، مسئولیّتها را بر دوش آمر و ناهی میاندازد و خود را از مسئولیّتها و جوابگویی به مسائل مختلف رها میسازد.
انسان از "آزادی" میگریزد، چون میخواهد در دام مسئولیتی که لازمهٔ آزادی است نیفتد.
از آنجا که انسان همواره به سراغ کانون سرسپردگی و تعلّق میرود، بازار دیکتاتوریِ حاکمان بسیار رونق دارد.
دیکتاتوریها گرچه از انسان سلبِ آزادی میکنند، ولی از این نظر که بار مسئولیّتِ اعمال و افکار آنها را بر دوش میگیرند، موجب سرسپردگی خواهند بود.
"اریک فروم درباره گریز از آزادی"
ماری اِلِن بروس می گوید:
بشر به طور ساختاری نمی داند چه می خواهد. نمی داند به چه چیز اشتیاق دارد. فانتاسم با نشان دادن اینکه چگونه لذت ببرد او را به سوی اشتیاقش هدایت می کند و در عین حال از او مخفی می کند که اشتیاقش همیشه اشتیاق بزرگ دیگری است.
در ادامهی همین تأمل، پاز مینویسد:
«با سرکوب تفاوتها و ویژگیها، با حذف تمدنها و فرهنگهای مختلف، پیشرفت، زندگی را تضعیف میکند و مرگ را تقویت.»
مرگ از نظر پاز، فقط پایانِ زیست نیست؛ پایانِ تنوع است. و زندگی تا وقتی که چندصدایی است، زنده است.
در جهانی که تکنولوژی و قدرت، همه چیز را به سمت یکنواختی میبرند، پاز هشدار میدهد:
اگر فرهنگها و زبانها را یکدست کنیم، در واقع داریم مرگ را در دل زندگی میکاریم.
