es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

HYꤓN

HYꤓN

Ir al canal en Telegram

` 𝐇 𝐘 𝐔 𝐍 @byunivunbot

Mostrar más
391
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-530 días
Archivo de publicaciones
هات ترین بود ادیتت و پسندم شد

Repost from 𝒞herry X
𓂃 ✦ 𝖿𝖺𝖼𝖾 𝖼𝖺𝗋𝖽 𝗇𝖾𝗏𝖾𝗋 𝖽𝖾𝖼𝗅𝗂𝗇𝖾𝗌. 𓂃 #Baekhyun 🍒 𝖼𝗁𝖾𝗋𝗋𝗒𝗑 ؛ 𝗆𝗒 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝖺𝗋𝖼𝗁𝗂𝗏𝖾 ؛ 𝗈𝗇︎ 𝗍𝗂𝗄︎𝗍𝗈𝗄︎

مرسی زیبا 🤍

Repost from Jazz
Touches and feet The only law here is sin.

Repost from Jazz
+8

هارمونی زیبایی ساختی و وایب آرامش بخشی داشت خسته نباشی 🖤

در ستایشِ آنچه از ما باقی می‌ماند
گمان می‌کنم آدمی، بیش از آن‌که از گذرِ عمر پیر شود، از انبوهِ خویشتن‌هایی فرسوده می‌شود که در امتدادِ سالیان، یکی پس از دیگری، در او می‌میرند؛ آن کودکِ ساده‌دل که جهان را به وسعتِ رؤیاهایش می‌پنداشت، آن جوانِ سرکش که خیال می‌کرد هیچ طوفانی توانِ خم کردنِ قامتش را ندارد، و آن دلِ بی‌پناه که هنوز باور داشت هر دستی که به سویش دراز می‌شود، قصدِ نوازش دارد. همه روزی در جایی از وجودِ ما جا می‌مانند؛ خاموش، فراموش‌شده و چشم‌به‌راهِ بازگشتی که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. چه اندوهِ غریبی‌ست که آدمی، برای زنده ماندن، ناگزیر از وداع با بخش‌هایی از خویشتن است؛ باید از باورهایی که روزی مقدس می‌شمرد دل بکند، از آرزوهایی که شب‌های دراز به نامشان بیدار مانده دست بشوید و گاهی حتی دستی بر شانه‌ی گذشته‌ی خویش بگذارد و بگوید: دیگر از این‌جا به بعد، راهِ من از تو جداست. و چه کسی می‌داند در آن لحظه، کدام‌یک بیشتر رنج می‌کشد؛ آن‌که می‌رود یا آن‌که می‌ماند و باید با جای خالیِ رفتن خو بگیرد؟ ما گمان می‌کنیم زمان، مرهمِ زخم‌هاست؛ حال آن‌که زمان، بیش از آن‌که درمانگر باشد، آموزگارِ سکوت است. به ما می‌آموزد چگونه نامی را بی‌لرزش بر زبان بیاوریم، چگونه از کنارِ خاطره‌ای عبور کنیم بی‌آن‌که در برابرش زانو بزنیم و چگونه لبخند بزنیم، هنگامی که در دورترین گوشه‌ی جانمان، اندوهی کهنه هنوز چراغی کم‌سو روشن نگه داشته است. زخم‌ها همیشه التیام نمی‌یابند؛ گاهی تنها آن‌قدر با ما مأنوس می‌شوند که دیگر حضورشان را از جنسِ درد نمی‌شماریم، درست همان‌گونه که گوش، پس از سال‌ها هم‌نشینی با باران، صدای چکیدنِ قطره‌ها را از سکوت بازنمی‌شناسد. و با این همه، چه شگفت‌انگیز است این سرشتِ آدمی؛ این تواناییِ محزون برای دوباره برخاستن، برای رویاندنِ شکوفه بر شاخه‌هایی که زمستان، مغزِ استخوانشان را سوزانده است. گویی در ژرفای هر ویرانی، بذرِ کوچکی از آفرینش نهفته است؛ بذرِ چیزی که هنوز نامی ندارد، هنوز شکل نگرفته و هنوز از رسیدنِ بهار بی‌خبر است. شاید زندگی همین باشد؛ نه رهاییِ کامل از اندوه، نه پیروزیِ همیشگی بر تقدیر، بلکه هنرِ آهسته‌ی زیستن با آنچه از دست رفته و شهامتِ دل سپردن به آنچه هنوز نیامده است. من گاهی می‌اندیشم که اگر آدمی می‌توانست یک‌بار، تنها یک‌بار، تمامِ زندگیِ ازدست‌رفته‌اش را از بلندای سالخوردگی تماشا کند، چه می‌دید؟ آیا برای روزهایی که با شتاب از کنارشان گذشته بود اشک می‌ریخت؟ آیا دست بر چهره‌ی جوانی می‌کشید که این‌همه بی‌رحمانه از او انتظار داشته بود؟ آیا به آن دلِ عاشق، به آن روحِ خسته و به آن انسانی که در آینه‌ی سالیان، هزار بار فرو ریخته و دوباره برخاسته بود، اندکی مهربان‌تر می‌نگریست؟ شاید بزرگ‌ترین حسرتِ ما همین باشد؛ اینکه تا زمانی که در میانِ روزها زندگی می‌کنیم، قدرِ گذرِ آرامشان را نمی‌دانیم و هنگامی که به گذشته بدل می‌شوند، تازه درمی‌یابیم چه ثروتِ بی‌صدایی را از کف داده‌ایم. ما اغلب در انتظارِ لحظه‌ای بزرگ، زندگی را از یاد می‌بریم؛ در انتظارِ رسیدن، از راه غافل می‌شویم و در جست‌وجوی خوشبختی، از کنارِ هزاران لحظه‌ی کوچک می‌گذریم که می‌توانستند معنای خوشبختی باشند. و شاید هیچ حقیقتی تلخ‌تر و در عین حال رهایی‌بخش‌تر از این نباشد که هیچ‌چیز برای همیشه از آنِ ما نیست؛ نه آدم‌ها، نه روزگار، نه جوانی و نه حتی آن کسی که امروز در آینه می‌بینیم. ما رهگذرانِ اقلیمی هستیم که پیوسته تغییر می‌کند؛ می‌آییم، دل می‌بندیم، می‌سازیم، ویران می‌شویم و سرانجام، چیزی از خود در جهان باقی می‌گذاریم که شاید حتی نامی از ما بر آن نباشد. پس شاید باید آموخت که به‌جای چنگ زدن به ماندگاری، معنای گذر را دریابیم؛ که بدانیم زیباییِ شکوفه، در گروِ جاودانگی‌اش نیست و ارزشِ سپیده‌دم، به این نیست که شب را برای همیشه از جهان براند. بعضی چیزها درست از آن رو عزیزند که رفتنی‌اند؛ درست از آن رو در جان ریشه می‌دوانند که می‌دانیم روزی باید با خاطره‌شان ادامه دهیم. و من نمی‌دانم در پایانِ این راه، از ما چه باقی خواهد ماند؛ نامی فراموش‌شده بر سنگی سرد، خاطره‌ای محو در ذهنِ غریبه‌ای دور، یا لرزشِ محبتی که سال‌ها پیش، بی‌آن‌که بدانیم، در قلبِ انسانی کاشته‌ایم. اما دوست دارم باور کنم که هیچ‌چیزِ راستینی یکسره به نیستی نمی‌پیوندد؛ که هر محبتی، هر رنجی و هر لحظه‌ای که با تمامِ وجود زیسته‌ایم، جایی در بافتِ ناپیدای جهان رسوب می‌کند و به شکلی دیگر، در هیئتی ناشناس، به هستی ادامه می‌دهد. شاید ما نمی‌مانیم؛ اما ردِ عبورمان، گاه تا سال‌ها پس از خاموشیِ قدم‌هایمان، بر خاکِ زندگی باقی می‌ماند. و مگر معنای زیستن، جز این است که در این جهانِ گذرا، چیزی بیافرینیم که رفتنِ ما نتواند تمامِ معنایش را با خود ببرد؟
— بیون بکهیون، از حاشیه‌های یک عمرِ نازیسته.

Repost from N/a

Repost from N/a
` mr. light !! #Hyun ٫ ﹙🍪﹚ – 변백현 / .

Repost from 𝖡𝗒ꭎ𝗇ı
Fromm Live: 🐶:وقتی من آلبومی منتشر نمیکنم با تور ندارم،و شما باید منتظر وقفه ی من باشین،همیشه فکر میکنم که میتونم یه روز همه ی اینا رو جبران کنم. 🐶:چون حس میکنم در آینده میتونم تموم تلاشمو برای پر کردن این زمان به کار بگیرم، امیدوارم بتونیم با هم خوش بگذرونیم و برای مدت طولانی مثل الان با هم باشیم. 🐶:وقتی همو ملاقات میکنیم هنوزم احساس هیجان و عشق زیادی دارم. با احساسی که میخوام خوبی ها رو نشون بدم و غذاهای خوشمزه رو با هم به اشتراک بذاریم،درست مثل الان. 🐶:ممنونم که دوستم دارین،منم دوستتون دارم بیایین برای مدت بسیار طولانی با هم باشیم. 🐶:به لطفتون فردا با خوشحالی روزمو شروع و زندگی میکنم. من میرم،دوستتون دارم.

               𝐂𝖺𝗉𝗍𝗂𝗏𝖺𝗍𝗂𝗇𝗀 𝐀𝗅𝗅𝗎𝗋𝖾

photo content
+4

photo content

photo content

photo content

                  𝐃𝗋𝖾𝖺𝗆𝗅𝗂𝗄𝖾 𝐒𝖾𝗋𝖾𝗇𝗂𝗍𝗒

photo content

𝖧𝖾 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖽𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 𝖻𝖾𝖺𝗎ƚ𝗂𝖾𝗌 ‌‌‌‌ 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝐃𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌
+1
      𝖧𝖾 𝗌𝗁𝗂𝗇𝖾𝗌 𝗅𝗂𝗄𝖾 𝖽𝗂𝖺𝗆𝗈𝗇𝖽 𝖻𝖾𝖺𝗎ƚ𝗂𝖾𝗌 ‌‌‌‌ 𝗂𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝐃𝖺𝗋𝗄𝗇𝖾𝗌𝗌