Hakkın Yolunda, Milletin Yanında
Ir al canal en Telegram
Bu kanal Türk Milleti’nin hizmetindedir. Bu kanalın sahibi “Ben Türk’üm” diyenlerdendir. Ne Mutlu Türk’üm Diyene
Mostrar másIrán338 654La categoría no está especificada
495
Suscriptores
+124 horas
-37 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
واقعیاتی در میرزا کوچک جنگلی و نهضت جنگل
نهضت جنگل در اوت 1914 (شهریور 1293) به عنوان شعبۀ گیلانِ اتحاد اسلام و با حمایت مالی و لجستیکی دولت عثمانی شروع شد. اولین عملیات شناختهشده جنگلیها در اکتبر ۱۹۱۵ صورت گرفت، و حملات متعدد نیروهای انگلیس (نیروی پرسیای شمالی) و روس تزاری همگی شکست خوردند.
برخی از بلشویکها نیز از ۱۹۱۵ در گیلان بودند و به دلیل دشمنیشان با دولت تزار با نهضت جنگل همکاری میکردند. انقلاب دموکراتیک بورژوازی روسیه در فوریۀ 1917 که موجب تضعیف تزارها شده بود به طیف بلشویک جرأت داد تا از جنگل بیرون آمده و اقدام به بلشویزه کردن گیلان کنند. از ژانویۀ ۱۹۱۷، بلشویکها شروع به تضعیف و حتی نابودی زمینداران و تجار و روحانیون گیلان، و به دست گرفتن کنترل گیلان کردند که باعث نارضایتی مردم گیلان و نیز منجر به ایجاد شقاق بین طیف اصلی نهضت جنگل یعنی اتحاد اسلام و بلشویکها شد.
این موقعی بود که افسران عثمانی به دلیل شکست عثمانی مجبور به ترک جنگل شده بودند در حالیکه بلشویکهای روسیه در حال قدرت گرفتن بودند. این شرایط منجر به صعود طیف بلشویک نهضت جنگل در آوریل ۱۹۱۸ گردید. اما، از طرف دیگر، نیروی پرسیای شمالی (انگلیس) که مخالف قدرتگیری بلشویکها بود در ۲۹ مارس ۱۹۱۹ عملیات علیه انقلابیون را شروع کرد و گروهی از قوای انگلیسی وارد رشت شدند. بورژواها و روحانیون که از اعمال بلشویکها به تنگ آمده بودند از قوای پرسیای شمالی استقبال و حمایت کردند. با اینحال، قدرت قوای بلشویک بر قدرت نیروی پرسیای شمالی چربید و بلشویکها در ۵ ژوئن ۱۹۲۰، جمهوری شورایی ایران را تأسیس کرده، و بدینترتیب، مسیر نهضت جنگل را از اتحاد اسلامی علیه اشغالگران روس و انگلیس به جمهوریخواهی سوسیالیستی تغییر دادند.
همۀ اینها در حالی بود که از همان آغاز نهضت جنگل اختلافات شدید مسلکی و مرامی میان میرزا کوچک و طیف بلشویک وجود داشت. بنابراین، و در پی تحولات گفتهشده، میرزا کوچک روابط خود با کمونیستها را قطع کرده و به حالت قهر از رشت خارج شد تا به همرزمان خود در جنگل بپیوندد. اما قبل از ترک رشت، در بیانیهای رسمی، نسبت به تبلیغات و اقدامات مسلکی فرقۀ عدالت (همان کمونیستها)، یعنی نابودی بورژوازی و توهین به مقدسات اسلامی، ابراز انزجار نموده و بازگشت خود را منوط به برچیده شدن آنها از گیلان کرد.
در طرف دیگر، پس از پایان جنگ و پیروزی اشغالگران که منجر شده بود افسران عثمانی نهضت جنگل را ترک کنند، برخی اعضای نهضت نیز دچار استیصال و سرگردانی استراتژیک شده و تمایلات انگلیسمحور پیدا کرده بودند. این طیف در ۲۷ دسامبر ۱۹۱۸ با استفاده از حضور میرزا کوچک در یک مأموریت جنگی، یعنی در غیاب وی، جلسهای تشکیل داده و تصمیم گرفتند پیشنهاد وثوقالدوله مبنی بر ترک جنگل و تسلیم به نیروی پرسیای شمالی را قبول کنند.
شرایط برای میرزا کوچک که به ایدۀ اولیۀ نهضت جنگل ـ مبارزه با اشغالگران روس و انگلیس ـ وفادار بود به شدت سخت شده بود. وی تلاش کرد تا از بیراههها به یک جای امن در خلخال عزیمت کند، اما شرایط آب و هوایی نیز با او یار نبود. نهایتاً در 2 دسامبر 1921 (۱۱ آذر ۱۳۰۰) همراه هوشنگ، که در واقع یک افسر آلمانی با نام گائوک بود، در کوههای خلخال دچار بوران شدید شده و جان باخت.
@ilter
از جانب دیگر بر این امر نیز تأکید شد که هویت اجتماعی ایرانیان، از یک ماهیت ثابت و پیوستگی تاریخی برخوردار نبوده است. تاریخ هویت در ایران معاصر، تاریخ گسستها و پیوستگیها است. تحویل پروژۀ هویتسازی ملی ایرانی به پروژۀ هویتسازی ایرانی متجدد، مهمترین گواه وجود گسستهای متعدد در امر هویت اجتماعی ایرانیان محسوب میشود.
شاید مهمترین دستاورد پژوهش حاضر را بتوان اثبات این مهم دانست که قدرت، یکی از علل اساسی بروز پروژۀ تجدد و هویتسازی ایرانی متجدد بوده است. هویت ایرانی در دورۀ رضاشاه خود به خود پدید نیامد و یا به قول عدهای سر از خواب چندین هزار ساله برنداشت، بلکه دقیقاً بر پایۀ مقتضیات، قدرت و به مثابۀ جزئی از گفتار مدرن قدرت ساخته شد. البته دولت مطلقه به منظور تأسیس هویت ایرانی متجدد، از برخی عناصر موجود در هویت فرهنگی دیرپای ایرانیان نیز بهره جست، ولی با تعریف جدیدی از آنها، این عناصر را در ساختمان هویت ایرانی متجدد به مثابۀ مصالحی برای بنای تازه به کار گرفت. همچنین، دولت مطلقۀ مدرن پهلوی اول، بنا به خصلت استقلال نسبیاش از طبقات و گروههای اجتماعی، توانست پروژۀ هویتسازی را سامان دهد.
در پایان، اشاره به این نکته حائز اهمیت فراوان است که ساخت دولت مطلقه به عنوان یک مرحلۀ اساسی در تاریخ سیاسی ایران محسوب میشود، که کل مبحث هویتسازی و تجدد، تنها در پرتو قدرت آن ممکن و میسر گردید. از این رو است که هویتسازی در عصر پهلوی اول جزئی از تاریخ سیاسی معاصر ایران به شمار میآید.
توجه به موقعیت زبان فارسی در پروژۀ هویتسازی عصر پهلوی، از اين حيث حائز اهمیت است که پیش از اجرای پروژۀ هویت ایرانی متجدد توسط دولت پهلوی، گروههایی از ساکنان ایران به زبان فارسی ـ و با لهجههای متعدد و فراوان ـ سخن میگفتند، و بقیۀ مردم به زبانهای بومی و قومی خود صحبت میکردند. با این حال، گروه اخیر نیز آثار ادبی، هنری و فرهنگی خویش را به زبان فارسی تولید میکرد و از این لحاظ، زبان فارسی به نوعی زبان فرهنگی و ادبی ساکنان ایران محسوب میشد. این امر طی سالیان دراز و از طریق سازوکارهای پیچیدهای شکل گرفته بود. اما در پروژۀ هویت ایرانی متجدد، درباره مسئلۀ زبان، سیاست تازهای طراحی و به اجرا گذاشته شد. مطابق الگوی هویت ایرانی متجدد، تمامی ایرانیان باید به زبان ایرانی یعنی، زبان فارسی تکلم میکردند و استفاده از سایر زبانها ـ یا به تعبیر نظریهپردازان عصر پهلوی، لهجهها ـ از نظر ارزشها و هنجارهای پروژۀ هویت ایرانی متجدد، نامطلوب تلقی میشد. گفتار هویت ایرانی متجدد با تکیه بر ماشین قدرت دولتی، موفقیتهایی را به دست آورد ولیکن در عمل موفق به اضمحلال کانونهای زبانی نشد. زیرا وجود حوزههای زبانی ساکنان ایران واقعیتی غیر قابل انکار بود. به علاوه، وجود گفتارهای قومی ـ زبانی در داخل و خارج ایران، امکان اجرای تامّ و تمام چنین سیاستی را منتفی میساخت؛ همانطور که در واقعیت خارجی نیز ناکامی سیاست زبانیِ دولت مطلقه به روشنی دیده میشود. زیرا در همان زمان و سالها پس از آن، گروههای زبانی به حیات خود ادامه دادند و گفتار زبان فارسی ـ زبان ایرانی موفقیت چشمگیری به دست نیاورد. این امر نشان میدهد که گفتارهای هویتی معمولاً از بین نمیروند.
از سوی دیگر، برخلاف عدهای که معتقدند تلاش دولت مطلقۀ پهلوی در ساخته و پرداخته کردن هویت ملی خاصی برای ایرانیان کاملاً با شکست مواجه شد، و آن شکل از هویتسازی هیچ موفقیتی نداشت، باید گفت که بر اساس مدارک و شواهد تاریخی، گفتار هویت ایرانی متجدد در پروژۀ هویتسازی ملی در عصر پهلوی به طور نسبی با موفقیتهایی همراه بود. برخی از گروههای فرادست جامعه، خصوصاً اقشار تحصیلکردۀ جدید و نخبگان دانشگاهی، همه یا بخشی از عناصر سازندۀ ملیت را مطابق گفتار ایرانی متجدد، پذیرا شدند و آن سلسله تاکنون نیز تداوم یافته است.
در مقابل، باید اذعان نمود که پروژۀ هویتسازی عصر پهلوی به لحاظ خصوصیات و عناصر بنیادیاش، با دشواریها و محدودیتهایی روبه رو گشت. به عبارت دقیقتر پروژۀ تجدد ـ که پروژۀ هویتسازی ملی نیز جزئی از آن محسوب میشود ـ دارای نقایص و کاستیهای اصولی بود که تحقق تامّ و تمام آن را تقریباً غیر ممکن میکرد. دستگاه یکسانسازی و بهنجارسازی، مهمترین ابزارهای پروژۀ تجدد و هویت ایرانی متجدد بود، که در عین حال اساسیترین گرهها را در راه پیشبرد این پروژه پدید آورد. زیرا ابزارهای یاد شده با محصورسازی، محدودیتهای مهمی را سر راه گفتار هویت ایرانی متجدد قرار میدهند که مهمترین آنها موضوع غیریتسازی است. واقعیت این است که ایرانی متجدد به عنوان یک گفتار، غیریتهایی را پدید آورد و به همین لحاظ با محدودیتهایی نیز مواجه گشت. این محدودسازیها عمدتاً توسط نهادهای مختلف قدرت مطلقه پیدا شدند.
موضوع قابل تأمل دیگر این است که پروژۀ هویتسازی عصر پهلوی، در درون خود با تعارض بنیادی روبه رو بود. در این پروژه، ایرانی به عنوان سوژه، و به طور همزمان به عنوان اُبژه، شناخته میشد. ایرانی، تمدنساز، خلاق و پویا، تاریخساز و با شرافت نژادی بود، و در عین حال، همین ایرانی پایهگذار ملیت جدید ایرانی محسوب میشد و خود، موضوع ملیت قرار میگرفت. بدینسان، ایرانی از سویی، سوژۀ هویتسازی بود و از جانب دیگر، در مقام ابژه و موضوع ایرانیت واقع میگردید. به علاوه، گفتار هویت ایرانی متجدد دارای خصلتی ایدئولوژیک بود و مبتنی بر معیار و ملاکهایی در خصوص حقیقت ایرانیت. بر این اساس، گزارههای گفتار هویت ایرانی متجدد، امور حقیقی و کاملاً معنادار بودند که در مقابل امور غیرحقیقی و بیمعنا صفآرایی میکردند. از نظر معرفتشناختی، تجربهگرایی و عینیتگرایی پشتوانۀ معرفتیِ چنین معنا و حقایقی بود. بنابراین، خصایص و ویژگیهای اساسی پروژۀ هویتسازی عصر پهلوی، موجبات ایجاد بخشی از موانع و محدودیتها و در عین حال، موفقیت آن را فراهم میآورد. با این حال باید اذعان کرد که پروژۀ هویتسازی ملی ایرانی متجدد و گفتار آن در دورۀ پهلوی زاده شد، ولی به پایان نرسید و هم اینک نیز به عنوان پروژهای ناتمام، بخشی از تاریخ هویتسازی ایران معاصر به حساب میآید.
بدین ترتیب، در آستانۀ به قدرت رسیدن رضاخان، علاوه بر گفتارهای قدیمی هویت جمعی، اشکال تازهای از گفتار هویت ملی نیز پدیدار گردید، و مآلاً آرایش جدیدتری را در عرصۀ هویت جمعی و اجتماعی ایرانیان باعث شد. در آرایش تازه، گفتارهای قدیم و جدید دوباره به تعادل جدیدی رسیدند، و هر کدام سهم خاصی از گروههای اجتماعی را به خود اختصاص دادند. در عین حال، در این دوران، گفتار هویت ملی بیش از دیگر رقبای خود با اقبال اجتماعی مواجه گشت. گسترش دامنه و نفوذ اجتماعی گفتار هویت ملی با پیشرفت پروژۀ دولت ـ ملتسازی مدرن پیوستگی داشت، زیرا در پروژۀ دولت ـ ملتسازی مدرن، تکوین مبانی جدید همبستگی اجتماعی ـ تحت عنوان همبستگی ملی ـ الزامی و ضروری بود. تأسیس سلسلۀ پهلوی و روی کار آمدن رضاشاه، فصل جدیدی در آرایش هویتی جامعۀ ایران محسوب میشود. در این دوران، دولت مطلقه منازعۀ قدرت را به سود خود تمام کرد. این دولت به منظور ایجاد هویت ملی، پروژۀ خاصی را طراحی کرد و به مرحلۀ اجرا درآورد. پروژۀ هویتسازی دولت مطلقۀ پهلوی که از آن تحت عنوان پروژۀ هویت ایرانی متجدد یاد شد، در دوران سلطنت رضا پهلوی، شکل خاصی از هویت اجتماعی را ایجاد کرد. به دنبال تأسیس هویت ایرانی متجدد، بار دیگر آرایش هویتی جامعۀ ایران دستخوش تغییر شد و در نقشۀ آن دگرگونیهای مهمی به وجود آمد. بر اساس نتایجی که در پژوهش حاضر به دست آمد، میتوان گفت که گفتار هویت ایرانی متجدد، توانست به عنوان گفتار مسلط هویتسازی، برتری جدی (هژمونی) خود را به رقبا و مخالفانش تحمیل کند. این مهم از طریق ایجاد پیوستگی میان پروژۀ تجدد و این نوع خاص از پروژۀ هویتسازی ملی و حمایت دولت مطلقه از آن صورت پذیرفت. به عبارت دقیقتر، تکوین ساخت دولت مطلقۀ مدرن نوساز، علت اصلی مسلط شدن گفتار هویتسازی ایرانی متجدد در ایران بود. این امر به نوبۀ خود تغییراتی را در آرایش هویتی ایران پیش آورد. گفتارهای دینی ـ اسلامی، ایلی ـ عشیرهای و اشرافی، بیشترین حملات را از جانب پروژۀ مسلط هویتسازی متحمل شدند، و متعاقب آن، جایگاه خویش را در سلسلهمراتب هویتی از دست دادند. آموزههای هویت ایرانی متجدد به همراه برنامههای دولت مطلقه برای استقرار این شکل از هویت اجتماعی، در عمل، گفتارهای یاد شده را دچار وضعیت انفعالی کرد، و سپس به حاشیه راند. به طوری که طی دوران شانزده سالۀ سلطنت مطلقۀ پهلوی اول، گفتارهای یاد شده به شدت تضعیف شدند. با این حال، گفتار مسلط هویتسازی علیرغم همۀ تلاشهایی که به عمل آورد، موفق به از بین بردن گفتارهای یاد شده، خصوصاً گفتار دینی و قومی ـ زبانی نشد. گفتار مسلط هویتسازی، در عمل، تنها توانست با تکیه بر دولت مطلقۀ پهلوی، موقعیت و جایگاه خاصی را در سلسلهمراتب هویتی ایران اشغال کند و رقبای خود را به حاشیه براند.
توجه به این نکته حائز اهمیت فراوان است که پروژۀ مسلط هویتسازی، در طول دورۀ مورد نظر، همواره با هماوردیهای جدیای روبه رو بوده است و تا پایان این دوره، نیز نتوانست بر آن غلبۀ تامّ و تمامی بیابد. شاید مهمترین و در عین حال سادهترین گواه بر صدق این مدعا، حوادث و رویدادهای ایران بعد از سقوط رضاشاه باشد. طی این دوران، با حذف حمایت دولت از گفتار هویت ایرانی متجدد، موقعیت مسلط آن دچار نقصان جدی شد و بلافاصله گفتارهای رقبا و مخالفان، مجال حضور و عرض اندام یافتند. ظهور مجدد هویت دینی، قومی ـ زبانی و ایلی ـ عشیرهای و چالشهایی که بر سر مسایل دینی ـ مذهبی، قومی و زبانی و ایلات و عشایر پدید آمد، همگی حکایت از این واقعیت دارد که گفتار هویت ایرانی متجدد، به مدد حمایت دولت مطلقۀ پهلوی و با یاری ابزارهای مؤثر آن، وجه مسلط یافت. به علاوه، بر خلاف تبلیغات رسمی، هویت ایرانی متجدد، تنها شکل هویت اجتماعی در دورۀ سلطنت پهلوی اول نبود. سایر اشکال هویت جمعی و اجتماعی به لحاظ سیطرۀ سخت و گستردۀ دولت مطلقه، مجال عرض اندام نیافتند و به زور قدرت در حاشیه قرار گرفتند. برای توضیح پیدایش گفتار مقاومت در مقابل پروژۀ مسلط هویتسازی، توجه به یک نکتۀ اصلی ضروری مینماید. برخلاف برخی تصورات مبتنی بر گفتار نوسازی، با ظهور گفتار هویت ملی، گفتارهای قدیم یکسره نابود نخواهند شد. به عبارت دقیقتر معمولاً گفتارها از بین نمیروند، بلکه موقعیت و جایگاه متفاوتی در آرایش و سلسلهمراتب هویتی جامعه پیدا میکنند. به طور مثال، هویتهای قومی و زبانی در ایران هیچگاه از بین نرفتند، بلکه در برهههای مختلف از موقعیتهای خاصی برخوردار شدند. زمانی نقش مهمی در فرآیند هویتسازی به دست آوردند و حتی وجه مسلط پیدا کردند، و روزگاری نیز به حاشیه رانده شدند و از حداقل تأثیرگذاری و اثربخشی برخوردار گردیدند.
به علاوه باید در نظر داشت که همۀ گفتارهای هویت جمعی کهن ایرانی، به یک اندازه در معرض حملات مدعی جدید نبودند، و بدین لحاظ نیز تمامی گفتارهای یاد شده، به یک نسبت دچار خسارت و تحمل زیان نشدند. به طور مثال، هویت مذهبی شیعیان در جریان ظهور هویت ملی نه تنها در معرض خطر نابودی قرار نگرفت، بلکه میتوان گفت پیدایش گفتار هویت ملی تا حدود زیادی، به تقویت این گفتار، در برابر سایر هویتهای دینی و مذهبی انجامید. این امر دربارۀ هویتهای دینی پیروان ادیان دیگر، خاصه زردشتیان نیز صادق است. در خصوص این موضوع میتوان به هویت اسلامی و هویت ایلی ـ عشیرهای اشاره کرد. در جریان جنبش مشروطیت و روزگار پس از آن، تأکید بر هویت اسلامی به منظور تحریک و تشجیع ایرانیان برای مقابله با کفار روسی و سایر معاندان اجنبی و کافر، همسان و همتراز هویت ملی صورت پذیرفت. به علاوه، در همین زمان از عناصر و اجزای سازندۀ هویت دینی برای مقابله با خطراتی که نظام مشروطیت را تهدید میکرد، سود جسته شد. به کارگیری واژگان رایج در هویت دینی و اسلامی، مانند وطن اسلامیه، پیروان آیین نبی، جهاد مسلمانان علیه کفّار اجنبی و جلوگیری از تسلط کفار بر جان و مال مسلمانان، گواه این واقعیت است که هویت دینی در این دوران از حیات بالندهای برخوردار بوده است، و گفتار هویت ملی، بر این اساس، در مواقع ضروری، از ذخیرۀ انرژی و انباشت قدرت هویت دینی سود جسته است. افزون بر مفاهیم بنیادی هویت دینی، میتوان به سمبلها و نمادهای این هویت، مانند شهید و شهادت اشاره کرد که به دفعات از جانب گفتار هویت ملی به کار گرفته شد. این امر به ترتیب دیگری دربارۀ هویت ایلی ـ عشیرهای نیز صدق میکند. زیرا این شکل از هویت جمعی، نیز با ظهور گفتار دولت ـ ملت و گفتار هویت ملی نه تنها از میان نرفت، بلکه بنا به ملاحظاتی تقویت شد. شواهد و مدارک مسلم تاریخی تصدیق میکند که همبستگیهای ایلی، بیشترین نقش را در بسیج ایلات بختیاری داشته است. تودۀ بختیاری در منازعۀ مشروطه و استبداد و بازگشت محمدعلی میرزا، طرفیت خاصی نداشته و شاید بتوان گفت که اندیشۀ روشنی دربارۀ رجحان مشروطیت بر نظام سیاسی سابق در سر نداشته است. آنچه آنان را به میدانهای نبرد میکشاند و در صف مشروطهخواهان قرار میداد، وفاداری به سلسلهمراتب اجتماعی ایلی بود. تبعیت از سلسلهمراتب قدرت ایلیاتی، یکی از ارکان هویت ایلی ـ عشیرهای را تشکیل میداد، و این امر مهمترین سهم را در شکلدهی به رفتار فرد ایلیاتی داشت.
پس از پایان جنگ جهانی اول و تحولات بعد از آن، گفتار هویت ملی نیز شقوق مختلفی یافت و از ضرورت کلی و بسیط اولیهاش خارج شد. همانگونه که در یکی از فصول پژوهش ذکر گردید، دستکم سه سرمشق اصلی و مهم را ذیل هویت ملی میتوان از یکدیگر تفکیک و متمایز کرد. این امر نشان میدهد که گروههای اجتماعی، مطابق پایگاه طبقاتی، علایق ایدئولوژیک و رهیافت عملی به پروژۀ نوسازی ایران آن را قرائت کردند. به طور مثال گروههایی که دلبستگیهای عمیق و گستردهای نسبت به مبانی هویت اسلامی داشتند، گفتار هویت ملی را آنگونه فهم کردند که با هویت دینی آنان در تعارض قرار نگیرد و بدین ترتیب پایهگذار گفتار هویت ملی ـ مذهبی یا ملی ـ اسلامی شدند. همچنین گروههای دیگری که اعتقاد به ارزشهای سکولاریستی (عرفی) داشتند، گفتار هویت ملی مطلوب خود را به نحوی سامان دادند که نقش عنصر دین در ساختمان ملیت ایرانی بسیار اندک و ناچیز باشد.
استدلال اولیۀ این پژوهش آن بود که ایرانیان پیش از قرار گرفتن در گردونۀ مدنیت جدید اروپایی، صاحب صورتهای متعدد و مختلف هویت جمعی بودند. وجود اشکال گوناگون هویت جمعی، ریشه در ساختار موزاییکی جامعۀ ایران، و رابطۀ تعارضآمیز قطعات موزاییکهای اجتماعی، و ساختار پراکندۀ قدرت سیاسی این سرزمین با یکدیگر داشت.
اما آشنایی ایرانیان با ایدئولوژیهای جدید اروپایی، و رسوخ مناسبات سرمایهداری اروپایی، و پیوستگی روند تحولات داخلی ایران با سیاستهای قدرتهای بزرگ، موجبات ظهور گفتارهای جدید هویت را فراهم آورد. ایران و جامعۀ ایرانی به دلایلی که شرح آن در متن این پژوهش گفته شد، به روزگار مشروطیت در عرصههای جدید حیات اجتماعی و سیاسی گام گذاشت، و خود را رو در روی صورتهای جدید حکومتگری، نظامهای تازۀ اجتماعی ـ اقتصادی، و انواع متفاوتی از همبستگیهای اجتماعی، و سبکهای دیگر زندگانی یافت. در ابتدا، گروه کوچکی از نخبگان به دنیای جدید روی خوش نشان دادند و اندکی بعد، دل و جان به معشوق جدید، یکسر باختند و یک دل نه، صد دل شیدای فرنگ و هفت شهر عشق آن دیار شدند. این نخبگان، اولین منادیان گفتار هویت ملی، و در سطحی کلانتر، نخستین راویان گفتار دولت ـ ملت مدرن بودند. از نظر طبقاتی، منادیان اولیۀ گفتار هویت ملی، ریشه در طبقات فرادست جامعۀ ایرانی داشتند. مطابق اسناد و مدارک تاریخی، نخبگان یاد شده عمدتاً از میان مقامات دیوانسالاری، اعیان و اشراف، زمینداران بزرگ، روحانیان و تجار عمده برخاسته بودند، و به این موقعیتهای طبقاتی تعلق داشتند. این گروه کوچک، در طی روند تحولات سیاسی ـ خصوصاً در دوران جنبش مشروطیت ـ توانست ایدئولوژی خود را در لایههای میانی جامعۀ ایران گسترش دهد. توسعۀ مراکز آموزشی جدید و نشر و ترجمۀ کتابهای نویسندگان اروپایی، از ابزارهای مؤثر نخبگان برای پیشبرد گفتار هویت ملی به حساب میآمد.
در پی تحولات یاد شده، آرایش قدیم کانونهای هویت جمعی بر هم خورد، و صورت تازهای از نقشۀ هویت ایرانیان پدیدار گشت. در آرایش جدید، صورتهای قدیم در کنار صور جدید هویت، به حیات تاریخی خود ادامه دادند. این نکته درخور تأمل فراوان است که ظهور گفتارهای جدید هویت ایرانی را، به هیچ رو نباید با محو و نابودی گفتارهای قدیم هویت جمعی قرین دانست. شواهد فراوان تاریخی این امر را تأیید میکند که تقریباً اکثر صورتهای قدیم هویت جمعی، در روزگار ظهور هویتهای جدید اجتماعی، نیز به حیات خود ادامه دادند. به عبارت دیگر، ظهور گفتارهای جدید هویت اجتماعی، تنها انواع دیگری از همبستگی گروههای اجتماعی را در پی داشت، در حالیکه اشکال قدیم همبستگی جماعات انسانی به جای خود باقی بودند و گفتارهای خاص هویت جمعی نیز تداوم داشتند.
هویت و توسعه
در مطالعات توسعه، استدلال میشود که هویت ملی و توسعه به یکدیگر وابسته هستند و رابطهای مستقیم دارند. هویت ملی منسجم میتواند یکی از مهمترین عوامل شکلدهندۀ توسعۀ اقتصادی و اجتماعی کشور بوده، و با افزایش همبستگی فرهنگی و همگرایی اجتماعی بین اعضای جامعه به عنوان یکی از عوامل اساسی توسعه عمل نماید.
اما اگر شکافهای هویتی داخل یک کشور در خطوط قومی، زبانی، یا مذهبی با استعمار داخلی، یعنی حاکمیت یک گروه بر گروههای دیگر، همراه باشد، که میتواند در روابط ساختاری نابرابر به صورت مرکز ـ پیرامون دیده شود، به نابرابریهای سیاسی، فرهنگی و اقتصادی میانجامد، و همانطور که آندره گوندر فرانک در نظریۀ وابستگی استدلال کرده است، بر «توسعۀ نابرابر» آن کشور دلالت میکند.
توسعه نیز، بطور مستقیم و غیر مستقیم، بر هویت ملی تأثیر میگذارد. توسعۀ اقتصادی و اجتماعی یک کشور به بهبود شرایط زندگی و ارتقای سطح زندگی افراد جامعه منجر میشود که، به نوبۀ خود، باعث افزایش تعلقات اجتماعی، تحکیم ارزشهای مشترک جامعه و تقویت هویت ملی میشود (گونزالس ـ کازانووا 1965؛ هچتر 1975؛ پیت و هارتویک 2015؛ دلگادو 2021).
@ilter
معنای هویت و رویکردهای مختلف به آن
بخش یکم. معنای هویت
بخش دوم. رویکرد جوهرگرایانه
بخش سوم. جامعهپذیری (رویکرد سازهانگارانه)
بخش چهارم. رویکرد گفتمانی
منبع. اکبری، محمدعلی (۱۳۹۳)، تبارشناسی هویت جدید ایرانی (عصر قاجاریه و پهلوی اول)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ دوم، صص ۳۱۷-۳۲۳.
@ilter
رویکرد گفتمانی
در این رویکرد، هویت ضرورتاً و به طور مستمر از گوهر ثابتی برخوردار نیست. هویت کارناوال متغیر و متحرکی است که همواره در ارتباط با جریانهایی که ما نماینده یا مخاطبشان واقع میشویم و از طریق نظامهای فرهنگی که ما را احاطه کردهاند، شکل مییابد و تغییر میکند. برابر این رویکرد، هویتها «فرآوردههایی تاریخیاند». هویت انسان از لحاظ تاریخی و اجتماعی «معلق در فضاست و به وسیلۀ کردارهای تاریخی تغییر سمت میدهد. بنابراین از این منظر، از «انسان ذاتی» ـ و هویت ذاتی ـ نمیتوان سخن گفت. انسان، جلوههای تاریخی گوناگون پیدا میکند.
در این رویکرد، به هویت از روزنۀ تاریخی نگریسته میشود، نه زیستشناختی. انسان، موضوع هویتهای گوناگون در زمانهای مختلف است. هویتهایی که پیرامون یک «من» منسجم نمیشوند. از این رو تعیین هویت انسان، همواره در حال دگرگونی است، آنچه در فرآیند شکلگیری هویت، قابل تأمل و تعمق است «صرفاً منطق تکرارپذیری نشانهها و نمادهای هویتی از بستر یک گفتار به گفتار دیگر است».
برابر رویکرد گفتمانی ـ گفتاری هیچ هویت اجتماعی بنیادینی در کار نیست. «قدرت» و «دانش» در هر عصری هویت انسان را رقم میزند. البته انسانها در طی زمانهای کم و بیش طولانی هویتی مییابند، و بر وفق آن به خود و به جهان نگاه میکنند و بر اساس آن عمل میکنند. انسان هویت خود را در جماعات و سرزمینها و در درون همبستگیها مییابد، و این جماعات و اجتماعات همواره دگرگون میشوند. هویت آدمی همچون مومی در «چنگال قدرت» شکلپذیر است. انسان بر اساس هویتی که برای خود قائل است، در صحنۀ تاریخ و اجتماع ظاهر میشود و این هویتها همواره «فرآوردۀ کردارهای تاریخی» هستند. بدین لحاظ برداشت انسان از خود ـ یعنی هویت اجتماعی ـ اوست که چهره عوض میکند».
میشل فوکو را باید پژوهشگری دانست که دربارۀ اشکال هویتهای جديد ـ هویتهای انسانِ عصر مدرن ـ بسیار سخن گفته است. او در صدد «مرکززدایی از سوژهها» ـ فاعل و کارگزار تاریخی ـ برآمد. از نظر وی، «سوژه یک امر ساختهشده است» و تمامی اشکال هویت «برساختۀ» دانش و قدرتاند و بس. فوکو دربارۀ شکلگیری و پیدایش اشکال هویت در عصر مدرن، به تحقیقات عملی فراوانی دست زد و تئوری خود را دربارۀ چگونگی شکلگیری هویت آدمی در جوامع جدید تدوین کرد. فوکو با تبارشناسی علوم انسانی جدید، ادعا میکند که این علوم چنان سامان یافتهاند که «ادراکی تازه و مثبت از مفهوم «خود» به دست دهند، مفهومی به کلی متفاوت، با رویکرد مسیحی که بر انکار نفس تکیه داشت.» به عقیدۀ او مفهوم تازۀ «خود»، در علوم انسانی، از طريق تأسيس مفهوم «غير» ظاهر شد. این کار از طریق گفتار یا گفتمانهای وابسته به نیروها و نهادهای اجتماعی قدرتمند صورت میگیرد. فوکو بر این باور است که انسانها برای فهم خودشان به چهار تکنولوژی متوسل میشوند: تکنولوژیهای تولید، تکنولوژیهای نظامشناسانهای، تکنولوژیهای قدرت، و تکنولوژیهای خود. همانطور که مارکس به تکنولوژیهای تولید علاقمند بود، میشل فوکو به تکنولوژیهای «خود» دلبسته است. فوکو در صدد نشان دادن این نکته است که چگونه «غیر» و «من» در «ما»ی جامعه پنهان میشود. به نظر او مسألۀ «غیریت»، فقط مسألۀ تفاوت نیست، بلکه مسألۀ «سلسلهمراتب» است، زیرا «غیر» کسی نیست که توسط او ما خود را میشناسیم، بلکه «غیر» کسی است که ما بر حسب او در مییابیم که «فروتر» یا «فراتر»یم. فوكو هویت را «تمایز نقابها» میداند. وی معتقد است که «غیریت»، یعنی: بیگانهای که جزء «جمعی» نباشد و از آن طرد شود. در واقع «تعیین «غیریت» یعنی هویت؛ وقتی ما «غیر» را میشناسیم، هویت خودمان را میشناسیم».
منبع. اکبری، محمدعلی (۱۳۹۳)، تبارشناسی هویت جدید ایرانی (عصر قاجاریه و پهلوی اول)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ دوم، صص 317-323.
میشل فوکو را باید پژوهشگری دانست که دربارۀ اشکال هویتهای جديد ـ هویتهای انسانِ عصر مدرن ـ بسیار سخن گفته است. او در صدد «مرکززدایی از سوژهها» ـ فاعل و کارگزار تاریخی ـ برآمد. از نظر وی، «سوژه یک امر ساختهشده است» و تمامی اشکال هویت «برساختۀ» دانش و قدرتاند و بس. فوکو دربارۀ شکلگیری و پیدایش اشکال هویت در عصر مدرن، به تحقیقات عملی فراوانی دست زد و تئوری خود را دربارۀ چگونگی شکلگیری هویت آدمی در جوامع جدید تدوین کرد. فوکو با تبارشناسی علوم انسانی جدید، ادعا میکند که این علوم چنان سامان یافتهاند که «ادراکی تازه و مثبت از مفهوم «خود» به دست دهند، مفهومی به کلی متفاوت، با رویکرد مسیحی که بر انکار نفس تکیه داشت.» به عقیدۀ او مفهوم تازۀ «خود»، در علوم انسانی، از طريق تأسيس مفهوم «غير» ظاهر شد. این کار از طریق گفتار یا گفتمانهای وابسته به نیروها و نهادهای اجتماعی قدرتمند صورت میگیرد. فوکو بر این باور است که انسانها برای فهم خودشان به چهار تکنولوژی متوسل میشوند: تکنولوژیهای تولید، تکنولوژیهای نظامشناسانهای، تکنولوژیهای قدرت، و تکنولوژیهای خود. همانطور که مارکس به تکنولوژیهای تولید علاقمند بود، میشل فوکو به تکنولوژیهای «خود» دلبسته است. فوکو در صدد نشان دادن این نکته است که چگونه «غیر» و «من» در «ما»ی جامعه پنهان میشود. به نظر او مسألۀ «غیریت»، فقط مسألۀ تفاوت نیست، بلکه مسألۀ «سلسلهمراتب» است، زیرا «غیر» کسی نیست که توسط او ما خود را میشناسیم، بلکه «غیر» کسی است که ما بر حسب او در مییابیم که «فروتر» یا «فراتر»یم. فوكو هویت را «تمایز نقابها» میداند. وی معتقد است که «غیریت»، یعنی: بیگانهای که جزء «جمعی» نباشد و از آن طرد شود. در واقع «تعیین «غیریت» یعنی هویت؛ وقتی ما «غیر» را میشناسیم، هویت خودمان را میشناسیم».
منبع. اکبری، محمدعلی (۱۳۹۳)، تبارشناسی هویت جدید ایرانی (عصر قاجاریه و پهلوی اول)، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ دوم، صص 317-323.
جامعهپذیری، رهیافتی است جامعهشناختی، که موضوع هویت را از رهگذر کنش متقابل بین فرد و جامعه بررسی میکند. از این منظر، انسان همچنان حامل هستهای باطنی است که همان «منِ واقعی» اوست، منی که از طریق عوالم فرهنگی «خارج» و «داخل» و هویتهایی که از آنان ساطع میشود، شکل میگیرد و تعیین هویت میشود. هویت در این دیدگاه، میان شکاف حوزۀ «شخصی» و «عمومی» پل میزند. همچنین جامعهشناسان هویت جمعی یا اجتماعی را محصول فرآیند «اجتماعی شدن» انسانی میدانند. «اجتماعی شدن»، فرآیند آموزش ارزشها، تشکل طرز تلقیها و فراگیری رفتارهای متناسب با هنجارهای پذیرفتهشدۀ یک جامعه است. در این رویکرد، فرد با تحقق فرآیند اجتماعی شدن، هویت یا «منِ» اجتماعی مییابد، همچنین دانستنیهای ضروری و پیشینی را برای انجام درست نقشهای اجتماعی کسب میکند. اجتماعی شدن در روانشناسی اجتماعی، فرآیندی را میرساند که از طریق آن فرد با اکتساب رفتاری که گروه میپسندد، یاد میگیرد تا با آن سازگاری یابد. خانواده، گروه همسالان، مدرسه و وسایل ارتباط جمعی، عوامل فرآیند اجتماعی شدن انسانها هستند. از جانب دیگر، پارسونز کانون اصلی در فرآیند اجتماعی شدن را «در پذیرش قبلی فرهنگی میداند که کودک در آن متولد شده است». از این رو، وی معتقد است که راه مؤثر اجتماعی شدن، قرار گرفتن در وضع اجتماعی است که در آن اشخاص قدرتمند و مسئول، خود در نظام ارزشی فرهنگ مورد نظر جذب گردیدهاند».
رویکرد گفتمانی
در این رویکرد، هویت ضرورتاً و به طور مستمر از گوهر ثابتی برخوردار نیست. هویت کارناوال متغیر و متحرکی است که همواره در ارتباط با جریانهایی که ما نماینده یا مخاطبشان واقع میشویم و از طریق نظامهای فرهنگی که ما را احاطه کردهاند، شکل مییابد و تغییر میکند. برابر این رویکرد، هویتها «فرآوردههایی تاریخیاند». هویت انسان از لحاظ تاریخی و اجتماعی «معلق در فضاست و به وسیلۀ کردارهای تاریخی تغییر سمت میدهد. بنابراین از این منظر، از «انسان ذاتی» ـ و هویت ذاتی ـ نمیتوان سخن گفت. انسان، جلوههای تاریخی گوناگون پیدا میکند.
در این رویکرد، به هویت از روزنۀ تاریخی نگریسته میشود، نه زیستشناختی. انسان، موضوع هویتهای گوناگون در زمانهای مختلف است. هویتهایی که پیرامون یک «من» منسجم نمیشوند. از این رو تعیین هویت انسان، همواره در حال دگرگونی است، آنچه در فرآیند شکلگیری هویت، قابل تأمل و تعمق است «صرفاً منطق تکرارپذیری نشانهها و نمادهای هویتی از بستر یک گفتار به گفتار دیگر است».
برابر رویکرد گفتمانی ـ گفتاری هیچ هویت اجتماعی بنیادینی در کار نیست. «قدرت» و «دانش» در هر عصری هویت انسان را رقم میزند. البته انسانها در طی زمانهای کم و بیش طولانی هویتی مییابند، و بر وفق آن به خود و به جهان نگاه میکنند و بر اساس آن عمل میکنند. انسان هویت خود را در جماعات و سرزمینها و در درون همبستگیها مییابد، و این جماعات و اجتماعات همواره دگرگون میشوند. هویت آدمی همچون مومی در «چنگال قدرت» شکلپذیر است. انسان بر اساس هویتی که برای خود قائل است، در صحنۀ تاریخ و اجتماع ظاهر میشود و این هویتها همواره «فرآوردۀ کردارهای تاریخی» هستند. بدین لحاظ برداشت انسان از خود ـ یعنی هویت اجتماعی ـ اوست که چهره عوض میکند».
معنای هویت
اصطلاح هویت در علوم مختلف به عنوان یک مفهوم دارای معانی متعدد و متفاوتی است. توسعۀ دامنۀ علوم جدید و گسترش حوزههای آن حیطۀ معنایی واژۀ هویت را بسیار فراخ کرده است. به طوری که امروز میتوان با مراجعه به فرهنگ اصطلاحات علوم مختلف، انواع متفاوتی از دستههای معانی را ذیل اصطلاح هویت به دست آورد. بعلاوه، پیدایش مکاتب مختلف در حوزۀ علوم انسانی ـ به معنای اعم ـ باعث ظهور قلمروهای مفهومی متفاوت و در عین حال متعددی از این اصطلاح گردید. به بیان دقیقتر، ظهور انواع و اقسام نظریهها و مکاتب گوناگون در حوزههای متعدد علوم انسانی، پیدایش انواع حوزههای مفهومی را ذیل مشترک لفظی به نام هویت، فراهم آورد. هویت، اصطلاحی است که در دستگاههای نظامهای فکری و الگوهای نظری، متضمن معانی متفاوت و گاه متضاد شد. یعنی این مکاتب فکری و الگوهای نظری بودند که چارچوب مفهومی خاصی به هویت میبخشیدند.
از بررسی آراء و دیدگاههای مختلف دربارۀ هویت و معنای آن، چنین بر میآید که در این باره سه رویکرد نظری عمده وجود دارد: رویکرد جوهرگرایانه، رویکرد جامعهپذیری و رویکرد گفتمانی.
رویکرد جوهرگرایانه
رویکرد جوهرگرایانه به یک معنی، رویکردی فلسفی است. لاک و دکارت را چهرههای مشهور رویکرد جوهرگرایانه باید دانست. مفهوم مدرن فلسفی از هویت بر این عقیده استوار گردیده است که در انسان هستۀ درونی یا «خود»ی وجود دارد. این خود، از بدو تولد ظاهر میشود و در طی زمان به تدریج گشوده میشود. جان لاک معتقد است، خود به عنوان خاطرۀ خوبیها و بدیها و به عنوان یک امر واقعی در آگاهی و استمرار آگاهی در خط زمان شکل میگیرد. از نظر او هویت شخصی به خاطره بستگی دارد. استمرار آگاهی به هویت امکان بقا میدهد و این امر، از نظر وی، مبنای مسئولیت اخلاق فردی است.
به نظر میرسد که پیروان نظریۀ «منش اجتماعی» و «شخصیت اساسی» را باید از شاخههای رویکرد جوهرگرا در حوزۀ مباحث علوم اجتماعی به حساب آورد. پیروان نظریۀ منش اجتماعی، عقیده دارند که «در هر جامعه با توجه به شرایط ویژۀ آن، شخصیتی ویژه و متمایز از مردم دیگر جوامع تکوین مییابد.» نظریۀ شخصیت اساسی نیز بر این پایه استوار است که «خصوصیات فکری، عقیدتی، نظری و همچنین الگوهای رفتاری و ساختهای شناختی که از آغاز در انسان تجلی مییابند تا پایان عمر با اندک تغییراتی بر جای میمانند». این ویژگیها از سویی هویت شخص را میرسانند و از سوی دیگر نوعی تشابه بین آنان که در قومی خاص حیات آغاز کردهاند و تحت تأثیر عواملی یکسان با جامعه، پیوستهاند، پدید میآورد.
روی هم رفته باید گفت که رویکرد جوهرگرایانه، در بنیاد، به وجود هستۀ سخت و پایداری در هویت انسانی اعتقاد دارد. این هستۀ سخت، خصوصیاتی را به نحو ذاتی و جبلی در هویت انسانی پدید میآورد. هر فرد ـ در رویکرد فردگرایانه ـ و هر جماعتی ـ برابر رویکرد جامعهگرایانه ـ دارای هستۀ هویتی سختی است که هویت او را پدید میآورد، قوام میبخشد و از توالی تاریخی برخودار میسازد.
با ظهور «ملت» و پیدایش دیدگاههایی دربارۀ همبستگی ملی، نظریهای تحت عنوان «خُلق و خوی ملی» یا «کاراکتر ملی» به وجود آمد که به نوعی از زیرساخت «جوهرگرایانه» برخوردار بود. بر پایۀ نظریۀ کاراکتر ملی، «خلق و خوی ملی مجموعۀ یکپارچهای از منابع ملی، سنن ملی و آرزوها و آرمانهای ملی است که به سبب اهمیت خاص در زندگی ملتها، تصور از هر ملت را هم در ذهن افراد آن ملت و هم در ذهن ملل دیگر ـ شکل میدهد». متفکران عصر رمانتیک بر این عقیده بودند که «هر ملت دارای خلق و خوی مشخصی است که میتوان آن را در تاریخ آن ملت یافت». این نظریه در قرنهای هجدهم و نوزدهم و اوایل قرن کنونی هواداران زیادی در بین تاریخنگاران و ادیبان و فیلسوفان اجتماعی داشت. همچنین، میتوان گفت که «خوی ملی به ویژگیهای بالنسبه بادوام شخصیت، صفات فرهنگی یا ساختی و نهادی خاص یک جامعه اطلاق میشود که آن جامعه را از دیگر جوامع متمایز میکند. توکویل از جمله پژوهشگرانی بود که در مورد خصلتهای ملی در آمریکا به تحقیق پرداخت. سپس انسانشناسان، خصوصاً انسانشناسان فرهنگی بدان توجه نمودند. گورر در سال ۱۹۹۵ اثری به نام مروری بر خلق و خوی انگلیسی نوشت. بر این پایه گروهی از محققان بر این امر تأکید داشتند که شیوههای مشابه تربیتی در یک جامعه، پرورش جهات مشابهی در افراد را پدید میآورد. در میان صاحبنظران ایرانی گروهی طرفدار نظریۀ کاراکتر ملی بودند، از جملۀ آنها میتوان به کاظمزادۀ ایرانشهر و محمدعلی جمالزاده اشاره کرد.
جامعهپذیری
İran'da Askerî Islahatlar ve Batılı Subayların Faaliyetleri
Birinci Bölüm
İkinci Bölüm
Kaynak. Yılmaz Karadeniz, İngilizlerin İslam Ülkelerini Parçalama Politikası ve İran, İstanbul, 2016, 109-111.
@ilter
Sadrazam Emir-i Kebir’i bertaraf eden İngilizler, bundan sonra İran’da istedikleri gibi hareket etmişlerdir. İran’da yeni bir askerî birim olarak kurulan Kazak Tugayı’nda görevli Rus subayların ülkelerine gönderilmesini sağladıktan sonra manevra alanlarını iyice genişletmişlerdir. İngilizler, yıpranmış ve kendi içerisinde birliğini kaybetmiş bir ordu haline getirdikleri İran ordusunun geriye kalan gücünü de I. Dünya Savaşı’nda yok edip işgali gerçekleştirmişlerdir. İran’ın resmen işgal edilmesine kadar geçen sürede yıprattıkları Kaçar idaresini sonlandırıp, onların yerine sürekli kendilerine sadık kalacak bir askerî diktatör aramaya koyulmuşlardır. Ordu içerisinde hiçbir yeteneği ve özelliği olmayan Riza Han’ı bulup parlatmaya başlamışlar ve askerî darbe ile İran idaresinin başına getirmişlerdir. Bu zamana kadar sürekli yıpratılmış ve iç bütünlüğü kalmamış olan ordu, İngilizlerin bu teşebbüsüne ses çıkarmamış ve İslâm Devrimi’ne kadar İran’da İngilizlerin menfaat bekçiliğini yapmıştır.
@ilter
İran'da Askerî Islahatlar ve Batılı Subayların Faaliyetleri
İngiltere’nin askeri islahat, gerçekte ise Safevi idaresini Osmanlı Devleti’ne karşı ayakta durabilecek bir seviyede tutmak amacıyla bölgeye girişi, Şah II. Abbas döneminde (1587-1629) Shirley kardeşlerin İran’a gönderilmesiyle başlamıştır. III. Murad döneminde yoğunlaşan Osmanlı-İran Savaşları, IV. Murad ile devam etmiş, bu süre içerisinde her iki devlet güç kaybettiği gibi bölgede tam bir hâkimiyet de sağlanamamıştır. Safevi idaresi, güç kaybı yaşadığı 1721’de Afgan istilasına maruz kalmış ve iç karışıklığa sürüklenmiştir. Bu dönemde Avrupa’da cereyan eden Otuz Yıl Savaşları ve İngiltere’nin bu savaşlara müdahil olması, bölgeye girişini bir süre engellemiştir. İran’da Nadir Şah’ın iç karışıklığa son vererek iktidarı ele almasıyla tekrar fetihlere başlayan İran ordusu, Hindistan’a kadar gitmiş, burada ele geçirilen hazinelerle güçlenmiştir. Ancak Nadir Şah’ın ölümünden sonra iktidara gelen Zend Hanedanı döneminde giderek zayıflamıştır. Fars Körfezi’nde Portekizlilerin nüfuzunu kırıp etkili olmaya başlayan İngiltere, artık bölgeden çıkmamaya başlamıştır. İngiltere, kuzeyde güçlü bir şekilde ortaya çıkan Rusya’nın güneye sarkmaması için sürekli İran ordusunu takviye etmeye başlamıştır. Bu durum Kaçar dönemine kadar gelmiştir.
Kaçar şehzadesi ve Tebriz valisi Abbas Mirza, İran-Rus Savaşları’nda alınan yenilgilerin sebebini orduda aramaya başlayınca, Avrupa orduları tarzında yeni bir ordunun oluşturulması amacıyla batıya devlet adamı ve öğrenci göndermeye başlamıştır. Ancak Avrupa’ya gönderilen devlet adamı ve öğrencilerin Osmanlıda olduğu gibi esas vazifelerini bırakarak mason localarında elde edilmeleri, bu insanların batı başkentlerinde eğlencelerle günlerini geçirmelerini, ülkelerine zararlı bir şekilde dönmelerini beraberinde getirmiştir.
Şehzade Abbas Mirza’nın başlangıçta, elden çıkan toprakları geri alma ve ülkeyi hârici saldırılara karşı koruma hususundaki niyeti, ölümünden sonra, orduyu o günün şartları için kullanma amacına dönüşmüştür. Rusya tarafından ele geçirilen kuzey vilayetlerini geri almak için takviye edilmeye çalışılan İran ordusu, dâhili güç odaklarını özellikle de aşiret kuvvetlerini ezme fikrine dönüşmüştür. Bu anlamda ordunun en önemli fonksiyonu, şahın huzurunda geçit törenleri icra edebilmek ve bu amaçla pratik yapmak olmuştur. Bu dönemdeki askerler yeni tüfek ve yeni üniformaları kuşanmış, törenlerden sonra da tüfek ve üniformaları ambarlara iade etmişlerdir.
Kaçarlar döneminde Abbas Mirza tarafından başlatılan, ancak istenilen seviyeye getirilemeyen orduda istihdam edilen yabancı subaylar, askerlerin hangi kıyafetleri giyecekleri işi ile uğraşmış ve yeni üniformalar için büyük miktarda paraların harcanmasına sebep olmuşlardır. İngiliz ve Fransız subayların İran ordusundan ziyade ülkelerinin menfaatleri için çalışmaları, bu alandaki bütün çabaları sonuçsuz bırakmıştır. Ordu içerisinde garantili bir maaş ile çalışma, makamların para karşılığı alınıp satılması devam etmiştir. Nasırüddin Şah’ın güçlü sadrazamı Mirza Taki Han (Emir-i Kebir), ordunun bu şekildeki halini, İngiliz ve Fransız subayların asıl niyetlerinin orduyu takviye etmek olmadığında fark etmiş, bu yüzden Prusya ve Avusturya’dan uzman subay istihdamına giderek gerçek manada orduyu tahkim ve tanzim etmeye başlamıştır. Nizam-ı Cedid ismiyle yenilikler yapmaya başlayan sadrazam Emir-i Kebir, ordunun teknik ve bilgi açısından gelişmesi için Darülfünûn Medresesi’ni kurmuş, buradan yetenekli İranlı subayların yetişmesini istemiştir. Ancak İran ordusunun güçlenmesini kendi çıkarlarına uygun görmeyen İngilizler, sadrazam aleyhinde çalışmaya başladıkları gibi, şah nezdinde kötüleyerek sadrazamın devlet kaynaklarını zimmetine geçirdiği yalanlarıyla şahı ikna etmiş ve katledilmesine sebep olmuşlardır.
معرفی کتاب «ایران و هندوستان در عصر جهانی ِشدن استعماری: آریاییها، زرتشتیها و همدستان»
نویسنده: ناصرالدین علیزاده، دانشیار روابط بینالملل
انتشارات: غازی کیتابائوی ـ آنکارا
تاریخ نشر: 2021
مشخصات و اسم کتاب به زبان اصلی (تورکی):
Alizadeh, Naseraddin. Sömürgeci Küreselleşme Çağında Iran ve Hindistan: Aryanlar, Zerdüştiler ve Işbirlikçiler (Ankara: Gazi kitabevi, 2021).
مقدمه
فصل یکم
فصل دوم
فصل سوم
فصل چهارم
فصل پنجم
فصل ششم
فصل هفتم
فصل هشتم
در بخش پایانی کتاب نحوۀ گسترش اهداف اولیۀ شبکۀ مزبور از زرتشتیان تبعۀ قاجار به نخبگان مسلمان بحث میشود. در سالهای دهۀ ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ اولین نسل ناسیونالیستهای ایرانی که به ملغمهای از آریاییگری و اسطورههای آذرکیوانی باور داشتند در ایران و قفقاز ظهور کردند. این بخش به تفصیل روابط بین آریانیستها، هاتاریا، نسل نخست ملیگرایان و رهبران طریقتها را مورد کنکاش قرار میدهد. با نزدیک شدن به اواخر قرن نوزدهم، تعداد آثار ترجمه شده از منابع غربی افزایش مییابد و باعث تفوق دیدگاه آریاییگری بر آذرکیوانی در بین ناسیونالیستهای دورۀ قاجار میگردد. تاریخنگاری ناسیونالیستی ایران که از این گرایشها الهام گرفته بود، مجموعهای از روایات تاریخی صرف نبود؛ بلکه به سرعت به ستون اصلی هویت ملی دولت ـ ملت ایران تبدیل شد. بدینترتیب در دورۀ پهلوی برداشت آریاییگرایانه با رگههای آذرکیوانی از ایران و ایرانی نهادینه و رسمی گردید. علاوه بر این، تحولات دورۀ قاجار به عرصۀ اندیشه و شبکههای فراملی خلاصه نمیشود. از دهۀ ۱۸۶۰ ادغام اقتصاد دولت قاجار در اقتصاد جهانی شروع گردید. افزایش تقاضا برای کالاهای تولید شده در غرب و هند مستعمره باعث کسری حسابهای تجارت خارجی شد. بنابراین، دولت قاجار برای بهبود تراز تجاری چشم به کشت و صادرات تریاک دوخت. بدینترتیب پارسیان هند که در تجارت تریاک دارای تجربه و شبکههای گستردهای بودند، از طریق زرتشتیان ایران و سایر همدستان، تولید و تجارت تریاک را به دست گرفتند. این تحولات علاوه بر تأثیرگذاری بر کشاورزی و تجارت در ایران دورۀ قاجار، زمینه را برای ظهور افراد و خاندانهای مرتبط با پارسیان فراهم کرد. این اشخاص و خاندانهای نوظهور در انقلاب مشروطه و تشکیل نظم نوین بر اساس ناسیونالیزم فارسی در دورۀ پهلوی نقش تعیینکنندهای بازی کردند. سرانجام، بخش دوم فصل هشتم کتاب به تأثیر پارسیان و هاتاریا بر تاریخنگاری منطقهای در ایران میپردازد. در این بخش بر جعل کتابها و اسناد مختلف از طریق یاران هاتاریا برای القاء هویت جدید در بین اهالی مناطق مختلف ایران تأکید میشود. برای مثال نقش جعلیات مختلف در نوشتن تاریخ خاندان دنبلی با جزئیات کنکاش شده است. همچنین نقش کتابهای جعلی همچون کتاب انساب الاکراد در مرتبط کردن کردها به زرتشتیان قبل از اسلام به تفصیل بحث گردیده است. کتاب حوادث و تحولات بعد از ترور ناصرالدین شاه در سال ۱۸۹۶ را پوشش نمیدهد.
