157
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
157
So play the cards that you're dealt
Nobody likes you more than when you're being yourself
157
گیوم دو ماشو، تقریبن سیصد سال قبلتر از باخ میسرود و مینوشت و میساخت و این گوشهی گرانبها از موسیقی قرون وسطایی نیز مربوط است به سالی از سالهای قرن چهاردهم. «اویی که صبحگاهان میخندد هموییست که عصرگاهان خواهد گریست» مرثیهایست غریب در باب چرخش ناگزیر چرخ سرنوشت و خوشبینی سادهانگارانه و ذاتی انسان به این روند.
He laughs in the morning who weeps in the evening.
And he believes Love works
For his benefit when she is attacking him
And doing him wrong;
And he thinks joy is hastening
To help him, while she lags behind.
Fortune does all this harm
As she turns her wheel,
And she doesn't wait for daybreak
To turn it; she doesn't stop,
But turns, turns again, turns it upside down,
Until she brings to the top
He who was lying flat in the gutter;
He who was exalted she brings low,
And makes the happiest man sad and gloomy
In no time at all.
157
۱- همسایهی مجاورمان لابد برای بزرگتر شدن خانهش یک زمانی دیوارش را برداشته، آنسوی دیوار ما را گچ و چینی نازک تنهاییمان را از هر زمان شکنندهتر کرده. از اعضای این خانواده فقط گاه پدر را دیدهام که تا همین چندماه پیش، کیسههای گچ و نخاله را که حاصل نوسازیهای یکنفرهاش در خانه بود لب به لب پر میکرد و با دقت هر چه تمام روی دوچرخهاش میبست. میبرد، جایی خالی میکرد و برمیگشت. جدا از صدای گوشخراش آهنگ که گاه در بدترین اوقات روز مهمان ما میشود، کلید ارتباط من و این خانه یک روشوییست که ظاهرن در گوشهای از زیرزمین و دقیقن در پشت دیوار ماست. مشخص است که زیاد از آن استفاده نمیشود، هر چند روز یک بار صدای آب است که با طنین عجیبی چند ثانیه در لوله پایین میرود و تمام.
۲- سه سال پیش که برای اولین بار به صورت جدی جایی مشغول به کار شدم، یک روز دوشنبه بود. پسری بود شاید دو سه سال بزرگتر از من؛ مسئول پذیرش نسخ. مهربان بنظر میآمد و کمحرف بود. فکر نمیکنم بیشتر از چند کلمه با هم صحبت کرده باشیم و اسمش هم یادم نمانده. سهشنبه که رفتم او نبود، و دیگر هیچ وقت نیامد. صبح همان روز از بالای صخرهای سنگی در حوالی شهر سر خورده و داخل دریاچه افتاده بود. همراهانش، که از قضا همکارانش هم بودند، زمانی بهش رسیدند که کار از کار گذشته بود.
----------
«وقتی سپیده میزند» حکایت این روزهای ماست. انگار دور بودن از آدمها به این انجامیده که پیوندمان با دیگران را بازبینی کنیم. نسل ما مدتهاست که اگر نگوییم ارتباطات خونی را نادیده میگیرد، لااقل به هیچ عنوان آن را در رده پراهمیتترین راه پیوند جای نمیدهد. اما ظاهرن مسأله از گپ و گعدههای دوستانه و گفتوگوهای روزمره با رفقای مجازی هم فراتر است. اگر کسی را نمیبینید، یا با او مکالمهای ندارید، باز هم نمیتوانید منکر چیزی شوید که شاید در بین شما وجود داشته باشد. جوهری نامناپذیر که خود مدیرِ خود است و به ارادهی شما وقعی نمینهد. نه تنها از سیمهای برق و لولههای فاضلاب میگذرد، بلکه به دلخواه خود با زمان و مکان بازی میکند.
157
در دالان سبز خاکیی زیتونها
با باد میرفتیم
با روشنای زرد
و من
از مهر سنگ
از قعر
از ستاره میگفتم
که به بلندی کوهها بود
و تو –
تنهاییات را میان اطاقات گفتی
و اینکه
دیوارهایش را
با لکههای دلت نقش کردهای
و در قبال زندگیت
مرگ را
(که مثل گچ دیوار – مات و سرد است)
یافتهای
و وحشت و تنهایی
و تنهاییت را
در برابر جنگل زیتون
و مشعل دودین
و فریاد خوکها و شیون شبِ پایان
و خوف شب
و زمزمهی رود
و باد
و پــرنده
و برگ –
گفتی
و دیدم
که مست هول
در راه زمزمه میکردی
و من –
غمناکْ زمزمهات را –
در دل میگرفتم.
حسین رسائل
آوازهای پشت برگها/دفتر اول: غزلهای داوود و قصیدهی تو
