1 243
Suscriptores
-124 horas
-407 días
-5630 días
Archivo de publicaciones
در خاطراتم چیزها در هم میآمیزند... انگشتانش در موهایم بازی میکنند. قلبش، که حالا قلب من هم هست، نزدیک سینهام میتپد. اما او دیگر متعلق به خودش نیست، بلکه متعلق به من است.
دنیای بیرون برای من مثل یک زندان است، جایی که آدمها خود را در قالبهایی محصور کردهاند که هیچگاه نتواستهام در آنها جایی برای خود پیدا کنم.
هیچ چیزی در این دنیا مرا از تنهایی نجات نمیدهد. حتی وقتی در کنار دیگرانم هنوز احساس میکنم که در یک بیابان خالی ایستادهام.
کسانی که عشق به حیوانات را کوچک میشمارند، نمیدانند که خالصترین شکل عشق، عشقی است که چیزی جز محبت نمیطلبد.
اونقدر خودش رو میگیره که آدم شک میکنه نکنه من یه جایی درخواست رابطه داده بودم و خبر ندارم.
فکت:
دیدگاه واقعی یک فرد به حال و هوا یا شرایط خاصی وابسته نیست.
این حجم از تلاش برای دوری کردن از کسی که اصلاً بهت فکر نمیکنه واقعاً قابل تحسینه.
