دانشکده
Ir al canal en Telegram
https://www.daneshkadeh.org دانشکده: چکیده پژوهشهای بهروز دانشگاهی، آموختههای کنشگری و تجربههای جهانی مرتبط با مسائل ایران
Mostrar más3 230
Suscriptores
Sin datos24 horas
+67 días
+1930 días
Archivo de publicaciones
3 230
چگونه یک گروه کوچک و نسبتاً ناشناخته از اپوزیسیون تبعیدی عراقی توانست سیاست خارجی آمریکا علیه صدام حسین را شکل دهد؟ اصلا چطور شد که آمریکا تصمیم گرفت برای تغییر رژیم و براندازی صدام به عراق حمله کند؟ روایتهای معمول رسانهای و دانشگاهی تحلیل سادهای ارائه میکنند که طبق آن، امیال امپریالیستی دولت جورج بوش و تیم نئوکانهایی که سیاست خارجی را تعیین میکردند، باعث شدند تا اپوزیسیون تبعیدی از حمله به عراق حمایت کنند. اما این روایتهای سادهانگارانه نمیتوانند توضیح بدهند که چرا عراق از میان کشورهای دیگر انتخاب شد تا هدف نظامیگری آمریکا باشد؟
وسام الشیبی، مورخ و جامعهشناس سیاسی و استاد شعبهی ابوظبی دانشگاه نیویورک، در پژوهش مفصلی که چند ماه پیش منتشر شد، نشان میدهد که چطور «کنگرهی ملی عراق»، یک گروه کوچک از اپوزیسیون تبعیدی عراق با حضور افرادی نظیر احمد چَلَبی و کنعان مَکیه، در قانع کردن و هدایت سیاستگذاران آمریکایی برای حمله به این کشور نقشی حیاتی داشته است. اعضای «کنگرهی ملی عراق» دههها بود که پایشان را در خاک عراق نگذاشته بودند و از دور تحولات اجتماعی درون کشور را دنبال میکردند. جالب اینکه گروههای دیگری از اپوزیسیون عراق، نظیر احزاب مخالف کرد و شیعه، با وجود داشتن سابقه، تشکیلات، منابع مالی و انسانی نتوانستند به اتاقهای سیاستگذاری در آمریکا راه پیدا کنند.
پس از حملهی صدام حسین به کویت و جنگ اول خلیج فارس، «کنگرهی ملی عراق» همچنان تلاش کرد تا سیاستمداران آمریکایی را به تغییر رژیم ترغیب کنند. به قول کنعان مکیه «در تمام دههی ۱۹۹۰ هیچ کس به خواستهی ما محل نمیگذاشت. کنفرانس برگزار میکردیم، جلسات دیدار بین عراقیها و آمریکاییها میگذاشتیم… اما آمریکا هیچکدام را جدی نمیگرفت.» در آن زمان، نئوکانها اصلا در فکر تغییر رژیم عراق نبودند. در ویکلی استاندارد، شاخصترین نشریهی وقت نئوکانها، در همهی آن سالها هیچ مطلبی دربارهی عراق منتشر نشد.
اعضای کنگره تصمیم گرفتند تا شیوهی کاریشان را تغییر دهند و خود را با فرهنگ سیاسی آمریکا تطابق دهند. یکی از چهرههای نزدیک به چلبی میگوید: «تصمیم گرفتیم در سیاست آمریکا بیشتر از خود آمریکاییها مهارت پیدا کنیم. باید در فرهنگ آمریکا بیشتر از خودشان مسلط میبودیم. باید تاریخ آمریکا را بهتر از خودشان میدانستیم. بنابراین مطالعهای فشرده را آغاز کردیم، مثل یک دورهی دکتری. مطالعه کردیم که نظام سیاسی آمریکا چگونه کار میکند؟ نقش کنگره چیست؟ نقش سنا چیست؟ نقش اندیشکدهها و مطبوعات چیست؟ سیاستگذاری چگونه انجام میشود؟ فرآیند آن چیست تا بتوانیم از درون بر آن تأثیر بگذاریم؟»
تصمیم دیگری که اعضای کنگره گرفتند این بود که به سراغ گروهی از نخبههای قدرتمند سیاست خارجی آمریکا بروند و با صبر و حوصله با آنها روابط قوی برقرار کنند تا به موقع بتوانند آنها را بهپیشبرد تغییر رژیم عراق متعهد کنند. برای همین بود که اعضای کنگره تصمیم گرفتند به سراغ نئوکانها بروند.
چهرههای «کنگرهی ملی عراق» توانستند تصویری از خود ارائه کنند که باب میل آمریکاییها بود. مثلا احمد چلبی مدام تکرار میکرد که شیعیان عراق پایگاه روشنفکری و هنری جامعه هستند. چلبی حتی مدعی بود که شیعیان عراقی مشابه یهودیان هستند و به استفادهی نامحدود از عقل و خرد انسانی معتقد بودند؛ برخلاف اسلام سنی که به عقیدهی چلبی طبیعتی سرکوبگر و متعصب داشت.
وقتی دولت بوش آغاز بهکار کرد، فصل برداشت برای «کنگرهی ملی عراق» فرارسید. آنها سالها روابط خوبی را با چهرههای پرنفوذ سیاستخارجی که حالا در دولت بوش مقام و منصب داشتند، برقرار کرده بودند. چلبی موفق شد با دور زدن تحلیلگران سیا و وزارت خارجه، یک کانال ارتباطی مستقیم و محرمانه با وزارت دفاع و همچنین دفتر رییسجمهور و معاون رییسجمهور برقرار کند. «کنگرهی ملی عراق» از طریق این کانال، اسناد و اطلاعاتی را که صحت و سقمشان بررسینشده بود، مستقیما به تصمیمگیران میرساند. آنها پیامهایی از داخل عراق را نشان میدادند و گاه برخی از پناهندگان تازهی عراقی را برای شهادت دادن دعوت میکردند تا ثابت کنند که مردم عراق همگی منتظر آمریکا هستند تا آنها را از شر صدام رها کند. چنان که البسّام، یکی از اعضای کنگره میگوید: «هدف ما ایجاد یک بحران منطقهای بود که آمریکا را وادار کند وارد عمل شود و صدام و رژیمش را از میان بردارد.» واقعهی یازده سپتامبر این بهانه را برایشان فراهم کرد.
چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14281/
@Daneshkadeh_org
3 230
تغییر رژیم از طریق مداخلهی خارجی: موفقیت فاجعهبار
مداخلهی خارجی سودای بسیاری از مخالفان رژیم برای براندازی حکومتهای استبدادی است. اما این مداخلهها اغلب نهتنها شکست میخورند، بلکه پیامدهایی ویرانگر برای کشور میزبان بهدنبال دارند.
الکساندر داونز، استاد علوم سیاسی و مدیر مؤسسهی مطالعات امنیت و منازعه در دانشگاه جورج واشنگتن، پس از سالها پژوهش کیفی و آماری راجع به ۱۲۰ مورد تغییر رژیم از طریق مداخلهی خارجی در خلال سالهای ۱۸۱۶ تا ۲۰۰۸ نشان میدهد که نتیجه معمول مداخله سیاسی آشوب است: از جنگ داخلی و شورش گرفته تا بیثباتی سیاسی و اقتصادی بلندمدت.
🔸سه نوع مداخله نظامی
داونز سه نوع مداخله برای تغییر رژیم را شناسایی میکند:
۱. تغییر رهبران بدون تغییر ساختار حکومت
۲. تغییر ساختارهای نهادی (مثل قانون اساسی، ارتش یا دستگاه قضایی)
۳. بازگرداندن رژیمهای پیشین
جالب آنکه بیش از نیمی از موارد مداخله نظامی از نوع اولاند، یعنی فقط چهرهها عوض میشوند و نه ساختار قدرت.
🔸افزایش خطر جنگ داخلی
حدود یکسوم از تغییر رژیمهای خارجی در کمتر از ده سال منجر به جنگ داخلی شدهاند. این خطر بهویژه زمانی بالا میرود که فقط رهبران عوض شوند، بدون بازسازی نهادی. در ۸۳٪ از موارد جنگ داخلی، نوع اول مداخله (تغییر رهبر بدون تغییر ساختار) عامل اصلی بوده است.
همچنین اگر تغییر رژیم در بستر شکست نظامی در برابر کشور مداخلهگر رخ دهد، خطر بیثباتی بیشتر میشود. بهعبارت دیگر، کنار رفتن یک رهبر بهتنهایی، آن هم بهزور اسلحهی خارجی، بیشتر به خلأ قدرت و درگیریهای خونین میانجامد تا دموکراسی یا ثبات.
🔸فروپاشی ارتش و رقابت اولویتها
دو عامل کلیدی در بیثباتی پس از مداخله، از نظر داونز، عبارتند از:
۱. فروپاشی ارتش ملی: پس از مداخله، ارتش کشور هدف ممکن است تجزیه شود، برخی نیروها از نظام کنارهگیری کنند یا به شورش مسلحانه بپیوندند.
۲. تعارض اولویتها: رهبران جدید، دستنشاندهی قدرت خارجی هستند و بین پاسخگویی به مردم خود و تأمین منافع کشور مداخلهگر گرفتار میشوند. این دو اولویت معمولاً با هم در تعارضاند.
اگر به نفع مردم عمل کنند، قدرت خارجی ناراضی میشود و ممکن است دوباره مداخله کند. اگر به نفع مداخلهگر عمل کنند، حمایت مردمی از دست میرود و شورش یا کودتا شکل میگیرد.
🔸عمر کوتاه و فرجام خشونتبار رهبران دستنشانده
مطالعات نشان میدهد عمر سیاسی رهبرانی که با مداخلهی خارجی به قدرت میرسند بسیار کوتاه است و اغلب با خشونت از قدرت کنار زده میشوند. در بیش از ۹۰٪ موارد، آنها با چالشهای جدی سیاسی داخلی روبهرو میشوند. سه مسیر اصلی برای پایان کارشان عبارتند از:
۱. برکناری مستقیم توسط کشور مداخلهگر
۲. برکناری با چراغ سبز قدرت خارجی توسط بازیگران داخلی
۳. سرنگونی توسط نیروهای ملیگرا که مداخله را تهدیدی علیه حاکمیت میدانند
برخلاف تصور عمومی، تغییر رژیم نهتنها به روابط بهتر میان کشور مداخلهگر و کشور هدف منجر نمیشود، بلکه در بسیاری موارد آن را بدتر هم میکند. حتی مبادلات تجاری بین دو کشور بهطور میانگین ۴۵٪ کاهش مییابد.
تحریم اقتصادی و دیپلماسی اجباری، که بهعنوان گزینههای جایگزین مداخله مطرح میشوند، اغلب در عمل ناکارآمدند. موفقترین تحریمها تنها در ۳۸٪ موارد اثرگذار بودهاند، و «تحریمهای هوشمند» حتی کمتر (حدود ۱۰٪). دیپلماسی اجباری نیز معمولاً شکست میخورد.
آمریکا سردمدار تغییر رژیم در جهان است. این کشور در صد سال گذشته رهبران ۳۳ کشور جهان – از آلمان و ژاپن گرفته تا ایران و مکزیک – را برانداخته است. اما داونز در پژوهش خود مداخلات دیگر ابرقدرتها همچون اتحاد جماهیر شوروی سابق در اروپای شرقی برای حفظ رهبرانِ همپیمانش بعد از جنگ جهانی دوم را نیز از نظر گذرانده است، مداخلههایی که به باور او برای ملتهای کشورهای هدف جز تباهی ارمغانی نداشت.
مداخله نظامی به ابرقدرتها ختم نمیشود و قدرتهای کوچک که در تغییر رژیم دخالت داشتهاند شامل برزیل و آرژانتین در پاراگوئه (۱۸۶۹)، شیلی در پرو (۱۸۸۱–۸۲)، تانزانیا در اوگاندا (۱۹۷۹)، ویتنام در کامبوج (۱۹۷۹) و رواندا و اوگاندا در کنگو (۱۹۹۷) میشوند.
داونز نتیجه میگیرد که هرچه اجرای تغییر رژیم سادهتر بهنظر برسد، احتمال موفقیت آن کمتر است. او به طراحان تغییر رژیم با مداخلهی خارجی هشدار میدهد که تمرکز بر سرنگونی حکومتِ هدف، بدون برنامهای برای حکومتداری، اشتباهی مکرر و پرهزینه است. بهزعم او، حتی وقتی تغییر رژیم موفقیتآمیز بهنظر میرسد، معمولاً فاجعهای در کمین است. چکیدهای از پژوهش داونز را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14241/
@Daneshkadeh_org
3 230
دموکراسیخواهان صرب: گرفتار میان «بمباران ناتو» و «سرکوب رژیم»
در بهار ۱۹۹۹، با آغاز بمباران ناتو علیه صربستان، فعالان دموکراسیخواه صرب خود را در موقعیتی گرفتار یافتند: از یکسو زیر سرکوب شدید رژیم اقتدارگرای اسلوبودان میلوشویچ بودند، و از سوی دیگر قربانی جنگی شده بودند که به نام «نجات» مردم منطقه در جریان بود. این وضعیت نهتنها فعالیت مدنی را فلج کرد، بلکه نوعی بنبست اخلاقی نیز برای منتقدان حکومت پدید آورد: چگونه میتوان همزمان علیه استبداد داخلی و مداخلهی نظامی خارجی ایستاد؟
اِلیسا ساتیوکُف، مورخ و استاد مطالعات اروپای جنوبشرقی در دانشگاه لایپزیگ آلمان، در پژوهش خود به تحلیل وضعیت بغرنج نیروهای دموکراسیخواه در صربستان و موضعگیری آنان در جریان بمباران ناتو میپردازد. پیشزمینهی بمباران ناتو به بحران کوزوو بازمیگردد؛ جایی که جمعیت آلبانیاییتبار سالها با تبعیض و سرکوب مواجه بودند. با گسترش درگیری و رد مذاکرات صلح، ناتو بدون مجوز شورای امنیت دست به حملات هوایی علیه صربستان زد. این حملات گرچه بهنام دفاع از حقوق بشر آغاز شد، اما در عمل بیش از ۵۰۰ غیرنظامی صرب را نیز به کشتن داد و فعالان دموکراسیخواه را در تلهای تاریخی و سیاسی گرفتار کرد.
با شروع بمباران ناتو، سانسور و سرکوب مخالفان در صربستان به اوج خود رسید. فعالان دموکراسیخواهان از یک سو نگران بازداشت و خشونت فیزیکی حکومت بودند و از سوی دیگر نگران جانشان زیر بمبارانهای روزانهی ناتو. همزمان، باید با کمبود مایحتاج اولیه، محدودیتدر رفتوآمد، مشکلات بهداشتی و فشارهای روانی نیز دستوپنجه نرم میکردند.
مرگ یک روزنامهنگار منتقد به نام اسلاوکا چوروییا در آوریل ۱۹۹۹ یکی از نشانههای آشکار استفادهی رژیم از فضای جنگی برای حذف فیزیکی مخالفان بود. او در حالی کشته شد که رسانههای دولتی او را به «خیانت» متهم کرده بودند. وقوع این ترور با شلیک هفده گلوله به چوروییا وسط خیابان در روز روشن، موجی از ترس در میان روزنامهنگاران و فعالان بهپا کرد و بهوضوح نشان داد که دولت در حال سوءاستفاده از وضعیت اضطراری برای سرکوب بیوقفه است.
جنبش «صربستان دیگر» که از اوایل دههی ۹۰ با هدف مخالفت با ناسیونالیسم نظامی، ترویج صلح، حقوق بشر و همزیستی قومی شکل گرفته بود، اکنون با بحران عمیقتری روبهرو بود. بسیاری از اعضای این جنبش، که سابقهی تظاهرات گسترده علیه میلوشویچ داشتند، در فضای دوگانهی جنگی، یا سکوت اختیار کردند یا مواضع خود را تغییر دادند. رسانههای مستقل تعطیل شدند، قانونهایی برای لغو مجوز روزنامهها و تعقیب قضایی روزنامهنگاران تصویب شد و سانسور به اوج خود رسید.
در این فضای خفقان، برخی گروهها مانند رادیوی مستقل و پرشنونده بی۹۲ و ائتلاف اعتراضی «اُتپور» تلاش کردند صدای اعتراض را زنده نگه دارند. با این حال، رهبران «اُتپور» پیش از آغاز رسمی جنگ اعلام کردند که تا پایان حملات، فعالیتهای خود را متوقف خواهند کرد. دلیل آنها روشن بود: نه میخواستند به نفع ناتو ظاهر شوند، نه در وضعیت اضطراری امکان فعالیت امن وجود داشت.
سوال محوری در آن روزها برای بسیاری از فعالان این بود که آیا صربستان باید بهطور جمعی برای جنایات کوزوو پاسخگو باشد؟ برخی میگفتند بمباران ناتو پاسخی ضروری به سالها سرکوب و نسلکشی بود. برخی دیگر، حتی مخالفان سرسخت میلوشویچ، این حمله را غیرمشروع و آسیبزا میدانستند. این شکاف، صفوف اپوزیسیون را دوپاره کرد.
در چنین فضایی، هر موضعگیری سیاسی میتوانست خطرناک باشد. دفاع از حقوق بشر به حمایت از ناتو تعبیر میشد؛ مخالفت با بمباران به همراهی با رژیم. فعالانی تلاش کردند تا موضع سومی اتخاذ کنند: رد هر دو جبههی خشونت. آنها خواستار راهحلی برای پایان جنگ بودند، اما در فضایی که شعارش شده بود «یا ناتو یا رژیم»، شنیدهشدن صدای سوم دشوار بود.
برخی از روشنفکران اپوزیسیون نیز حملهی ناتو را فرصتی برای سقوط میلوشویچ تلقی کردند، اما تجربه بهزودی نشان داد که این امید بیش از اندازه خوشبینانه بوده است. میلوشویچ توانست از تلفات و فشار حمله و حس قربانیبودن مردم، برای منزویکردن مخالفان و تثبیت رژیم خود استفاده کند.
در پایان جنگ، جامعهی صربستان خسته، پراکنده و بیاعتماد بود. با این حال، شعلهی اعتراض خاموش نشد و یک سال بعد، مردم دوباره به خیابان آمدند و در اکتبر ۲۰۰۰، رژیم میلوشویچ فروپاشید. تجربهی جنگ، زخم عمیقی بر پیکر جنبش دموکراسیخواه گذاشت: زخمی از سکوت، دودلی و فشار دوگانهای که بسیاری از کنشگران را یا به حاشیه راند، یا به تجدیدنظر واداشت. چکیدهای از این پژوهش را در دانشکده بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14229/
@Daneshkadeh_org
3 230
پنج قرن تلاشنافرجام برای اصلاح زبان انگلیسی
ایدهی اصلاح زبان و خط فارسی از دوران مشروطیت تا امروز بارها مطرح شده است. طرفداران این ایده آنرا چارهای برای توسعه و پیشرفت کشور و درمان عقبماندگی خواندهاند. آنها استدلال میکنند که اصلاح زبان یادگیری آن را آسان میکند، از خطاهای املایی جلوگیری میکند و در نتیجه موجب افزایش سواد عمومی میشود. همین استدلالها برای بیش از پانصد سال در دفاع از اصلاح زبان انگلیسی و سادهسازی املای آن مطرح شده اما اغلب نافرجام ماندهاند. شیوهی املا و تلفظ انگلیسی یکی از بدترینها و بیقاعدهترینها در میان دیگر زبانهاست. با این حال انگلیسی نزدیک به یک قرن است که به زبان فراگیرِ میانجی در جهان تبدیل شده و زبان مادری بیش از ۳۸۰ میلیون نفر و بیش از یک میلیارد انگلیسیزبان غیربومی در سراسر جهان است.
گِیب هنری، نویسنده و پژوهشگر زبان انگلیسی، در کتاب تازهاش به بررسی تاریخچهی جنبشهای ناموفق اصلاح زبان انگلیسی از میانهی قرن شانزدهم میلادی تا امروز میپردازد.
انگلیسی بهگفتهی هنری حاصل امتزاج دستکم هشت نظام زبانی است: از سلتیک و لاتین و آلمانی تا نوردیک و فرانسوی. قرنها مهاجرت، تهاجم و همزیستی فرهنگی باعث شد نوشتار و تلفظ واژهها بیقاعده شود؛ نمونهٔ مشهورش «ough» است که در کلمات “through”، “though” و “rough” هر بار آوایی متفاوت پدید میآورد.
روشنفکران مشهوری همچون مارک توآین، جان دیویی، جرج برنارد شاو و چارلز داروین هر یک در مقطعی تلاش کردند در مکتوباتشان به مخاطبان بگویند میتوان «laugh» (خنده) را با سه حرف «laf» نوشت؛ یعنی با همان حروفی که میشنویم؛ اما در نهایت آنها بیهوده کوشیدند دیگران را با خود همراه کنند.
با گسترش سواد در اروپا و آمریکا، شعارهایی در ستایش «منطق» و «عقلانیت» خط بالا گرفت، ولی جامعهٔ چاپ و آموزش میلی به بازنگری کتابها و اسناد نداشت. بنجامین فرانکلین، یکی از پدران بنیانگذار آمریکا، در ۱۷۶۸ رسالهای با عنوان «الفبای نوین» نوشت و کوشید نشان دهد حذف حروف بیصدا، هم یادگیری را ساده میکند و هم صرفهی اقتصادی دارد؛ با این حال حتی نزدیکترین دوستانش او را همراهی نکردند.
نوآ وبستر، مؤلف فرهنگ لغت مشهور آمریکایی، با انگیزهای میهنپرستانه یعنی جداسازی هویت ایالات متحده از بریتانیای استعمارگر به عرصه آمد. او میخواست زبانی تازه برای کشور نوپا شکل بگیرد و برای همین در ۱۷۸۹ طرحی متهورانه برای سادهسازی املا داد. جامعهٔ باسواد ولی محافظهکارِ آن روز آمریکا طرح او را مسخره کرد، اما بیست سال بعد که فرهنگ لغت وبستر منتشر شد، تغییرات کوچکی بیسروصدا در لغتنامه نشست و کمکم جا افتاد. هنری میگوید این موفقیت نه بهخاطر منطق سادهسازی، بلکه بهدلیل حس میهندوستی بود.
در سدهی نوزدهم، اصلاح املا با جنبشهای اجتماعی دیگری همچون لغو بردهداری و اعتدال در مصرف الکل همپوشانی یافت. اصلاحطلبان استدلال میکردند سادهسازی نوشتار میتواند به سوادآموزی بردگان تازهآزادشده کمک کند. این موج به تأسیس انجمنهایی مثل «انجمن اصلاح املا» انجامید.
اوج ماجرا در ۱۹۰۶ رخ داد؛ زمانی که تئودور روزولت، رئیسجمهور وقت آمریکا، دستور داد مکاتبات کاخ سفید با املای سادهشده نوشته شود. واکنش منفی رسانهها بیرحمانه بود؛ طنزپردازان کاریکاتورهای تمسخرآمیز چاپ کردند و مسابقات ملی املا بهمثابه دفاع از «پیچیدگی باشکوه» زبان تشکیل شد. نخستین برندهٔ این مسابقه، دختر سیزدهسالهٔ سیاهپوستی بود که نشان داد حتی «کابوس املا» را میتوان به مهارتی افتخارآمیز بدل کرد.
هنری سپس به عصر اینترنت میرسد؛ جایی که پیامک و ایمیل و فضای آنلاین ناگهان شکلی از سادهنویسی و اختصار را عادی کردند. بسیاری این را نشانهٔ «انحطاط زبان» میدانند، اما او استدلال میکند زبان همواره در حال تغییر است و اینترنت تنها شتاب این فرایند را آشکار کرده است. به باور او، مقاومت در برابر تغییرهای بالادستی نشان میدهد که اصلاح واقعی از کف خیابان و میان گویشوران میجوشد، نه از پشت میز سیاستگذاران.
نوآ وبستر، زبانشناس نامدار آمریکایی، جملهای دارد که این پویایی زبان را بهزیبایی توصیف میکند: «کاملاً غیرممکن است که پیشرفت زبان را متوقف کنیم، زبان انگلیسی مثل مسیر رودخانهی میسیسیپی است، دارای شتابی است که نمیتوان سر راهش ایستاد.»
چکیدهای از نکات مهم کتاب هنری گیب را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14180/
@Daneshkadeh_org
3 230
«رواداری» چیست؟ در چه شرایطی باید با دینداران روادار باشیم؟ چه وقتی نارواداری فضیلت است؟ آلن جی لِوینوویتز، استاد ادیان در دانشگاه جیمز مدیسون، در رسالهای که گزارش آن را میخوانید به محدودیتهای رواداری دینی و البته به ارزشهای نارواداری دینی در شرایطی مشخص پرداخته است.
لوینوویتز اشاره میکند که رواداری اغلب با احترام یا مهربانی اشتباه گرفته میشود و به این ترتیب به اشتباه تصور میشود که اگر ناروادار باشیم حتماً نامهربان و نامحترم هم هستیم. لوینوویتز میخواهد استدلال کند که میتوان ناروادار بود و در عین حال برخورد محترمانه و مهربانانه هم داشت، و در واقع احترام گذاشتن به دیگری در مقام کسی که او را سزاوار داشتنِ عقاید معقول میدانیم، گاه مستلزم نارواداری با اوست.
به نظر او نباید با اتکا به مفهوم رواداری نقدها و اظهار نظرهای خونسردانهای را هم که صرفاً قصد بیان واقعیت راجع به ادیان دارند، محکوم کرد و آنها را گفتههایی توهینآمیز و بهقصد نفرتپراکنی نامید.
از نظر لوینوویتز باید میان احترام و رواداری فرق گذاشت: بسیاری از مورخان علم بیتردید برای ظرافتهای طب جالینوسی احترام قائلند، اما روا نمیدارند که بهعنوان دانش پزشکی برای درمان مردم در دانشگاه تدریس شود.
تمایز گذاشتن میان رواداری و احترام از خطای محتمل دیگری نیز جلوگیری میکند، یعنی خلطکردن نارواداری با توهین یا بیادبی. حتی وقتی فکر میکنیم عقاید دینی دیگران برخطا یا شرورانه است، مدنیت اقتضا میکند که افکارمان را مؤدبانه و در چارچوبهای خاصی بیان کنیم یا در مواقعی اصلاً از خیر گفتنشان بگذریم. اما نقد مؤدبانهی باورهای دینی هم بالاخره ممکن است خاطر باورمندان را آزرده کند، آنها را برنجاند و احساس کنند به آنها بیاحترامی شده است.
رفتار مؤدبانه، برخلاف ملاحظهکاری احساسی، اخلاقی و معرفتی، موضعی فکری نیست. مؤدب بودن نوعی رفتار است. شما ممکن است هیچ احترامی برای باور مشخصی – مثلاً باور به نوعی توطئهاندیشی خام – قائل نباشید اما این باعث نمیشود که وقتی در کوچه به کسی که به چنین نظریهای باور دارد برمیخورید سرش داد بزنید. اگر انواع مختلف احترام را با رواداری قاطی کنیم ممکن است بهنظر بیاید که هر نوع نارواداری نیز مستلزم بیاحترامی به اشخاص است.
یکی از مشکلات مهم چنین خلطی این است که باعث میشود هر نوع نقد باورهای دینی در ساحت عمومی را کلاً منع کنند، و این بهنوبهی خود برای آزادی بیانی که لازمهی حیات جوامع دموکراتیک و نهادهای آموزش عالی است خفقانآور است.
لوینوویتز میگوید اینجاست که مشکلات پیش روی تعریف رواداری، احترام، و ادب روشنتر میشود. رواداری همان احترام نیست. احترام مستلزم این است که شهروندان نه فقط باورهای مختلف دینی را مجاز بدانند، بلکه از آنها استقبال کنند؛ با وجود این احترام به ما اجازه میدهد که به جدّ دربارهی همین عقاید بحث کنیم چون باور داریم برخی از آنها غلطند، و امیدواریم بحث در نهایت به رد این عقاید غلط منتهی شود.
ارزش بیش از حد قائلشدن برای رواداری دینی، میتواند مردم را وسوسه کند که مواضع فکری غیرمسؤولانهای بگیرند: یعنی در برابر عقاید و کردارهایی که میدانند غلط و حتی مضر است سکوت کنند؛ یا رویارو نشدن خودشان با چنین عقاید و کردارهایی را توجیه کنند؛ یا خود آن عقاید را بدون اینکه وارد بحث شوند با داوریهای نسبیگرایانه توجیه کنند.
حدی از نارواداری اجتنابناپذیر و در حقیقت مطلوب است. کسانی که با مروجان خرافات به بحث میپردازند در برابر تفکر غیرانتقادی آنها ناروادارند؛ هر قدر هم که افکار خرافه بیآزار باشند، باز بالقوه خطرناک هستند. نقد افکار خرافه مثل هر بحث دیگری میتواند مؤدبانه یا بیادبانه دنبال شود؛ اما بحث مؤدبانه نیز در نهایت ناروادارانه است.
بسیاری از مؤمنان از اینکه به هر زبانی به آنها بگوییم عقاید مهم و عمیقشان غلط است، میرنجند و احساس اهانت میکنند، خصوصاً وقتی در موقعیتی باشند که فکر کنند صدایشان کمتر به جایی میرسد و تحت نظر و سختگیری هم هستند. مؤمنان فکر میکنند هویتشان با عقاید دینیشان رقم خورده است، و احساس میکنند حرمتی که باید به شخصیت انسانیشان گذاشته شود، با این نقدها شکسته میشود. اما لوینوویتز فکر میکند که باید راجع به صدق باورهای دینی، خاستگاه سنتهای دینی، هدف و فایدهی کردارهای دینی و همهی این قبیل مسائل بحث عمومی کرد، حتی اگر حرفزدن راجع به این مسایل موجب رنجش کسانی شود که با ما مخالفند.
چکیدهای از نکات مهم کتاب لِوینوویتز در باب محدویتهای رواداری دینی را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14087/
@Daneshkadeh_org
3 230
در کشورهایی که از دیکتاتوری به دموکراسی گذار کردهاند، چه بر سر هیئت حاکمه و صاحبان نفوذ و قدرت در نظام استبدادی آمده است؟
خاویر پادییا، پژوهشگر علوم سیاسی دانشگاه شهر نیویورک، و نویسندگان همکارش برای پاسخ دادن به این پرسش بهطور مشخص بر مورد گذار اسپانیا از یک دیکتاتوری چهلساله به دموکراسی متمرکز شدهاند: فرایندی که با مرگ ژنرال فرانسیسکو فرانکو در سال ۱۹۷۵ آغاز شد.
اگر طی حدود یک قرن گذشته به موارد گذار مسالمتآمیز از حکومتهای اقتدارگرا به دموکراسی بنگریم، میبینیم که نهادهای دموکراتیک این کشورها را اغلب اعضای هیئت حاکمهی نظام پیشین طراحی کردهاند. نخبگان نظامهای دیکتاتوری در مسیر گذار به دموکراسی کوشیدهاند کاری کنند که در حکومت بعدی جای خودشان امن باشد، بهدلیل جنایتهایشان تحت تعقیب قرار نگیرند و تا حد ممکن امتیازاتشان را هم از دست ندهند. این همان چیزی است که به گذار از بالا موسوم است.
اما طی گذار به دموکراسی دقیقاً چه اتفاقی برای کلیت حاکمان چنین کشورهایی میافتد؟ پژوهشگران پروندهی زندگی ۶۱۴ نفر از کسانی را که مناصب بالای سیاسی، اقتصادی، نظامی، مذهبی و فرهنگی را در ۱۰سال آخر دوران فرانکو عهدهدار بودند بررسی کردند تا ببینند این افراد در دموکراسی اسپانیا چه وضعی پیدا کردند. آدمهایی نظیر وزرا و رؤسای نهادهای دولتی، مدیرکلهای بزرگترین شرکتهای اقتصادی، روحانیون عالیرتبه و فرماندهان کل نظامی، استانداران، شهرداران شهرهای بزرگ، رؤسای دانشگاهها، نمایندگان سنا، سفرای کشورها، استادان دانشگاههای مشهور، رؤسای بانکها و غیره.
با بررسی دادهها یک فرضیهی مهم تأیید میشود: چون فرایند گذار اسپانیا به دموکراسی فرایندی از بالا به پایین بوده است، هر چه فرد در دوران دیکتاتوری فرانکو اهمیت بیشتری داشت، موقعیتی که در دوران دموکراسی کسب کرد هم مهمتر بود.
نخبگان اقتصادی دوران فرانکو در دوران دموکراسی در قیاس با دیگر نخبگان دوران دیکتاتوری بیشتر صاحب نفوذ باقی ماندند. افول قدرت آنها سالها بعد شروع شد و آنهم ناشی از کهولت و بازنشستگی و یا مرگ بود. بسیاری از نخبگان اقتصادی دوران فرانکو در دوران گذار به دموکراسی، خصوصاً در سالهای حساس اولیه اغلب متصدی مشاغل سیاسی مهمی بودند؛ یعنی اهمیتشان در این دوره افزایش یافته بود و روی شکلگیری قانون اساسی و دموکراسی اسپانیا تأثیرگذار بودند.
نخبگان سیاسی هم توانستند تا حدی موقعیت خود را در دوران گذار حفظ کنند. مانوئل فراگا، بنیانگذار «حزب همبستگی مردمی» که حزبی محافظهکار و مسیحی بود در دوران فرانکو وزیر اطلاعات و گردشگری بود؛ آدولفو سوارز، که برجستهترین چهرهی گذار و اولین نخستوزیر منتخب در دموکراسی هم بود، در دوران فرانکو یک «فالانژ» (معادل اسپانیایی فاشیست) و مدیر تلویزیون دولتی بود.
کسانی که فرایند گذار را هدایت میکردند با این استدلال که باید از شورش و کودتا جلوگیری کرد، درصدد برآمدند تا تغییرات اقتصادی شدیدی بهوجود نیاورند و عامدانه از برهمزدن ترکیب نخبگان اقتصادی و همچنین تعقیب و پاکسازی نخبگان نظامی، سیاسی و همچنین روحانیون کلیسا که حامیان رژیم فرانکو بودند خودداری کردند.
خلاصهای از نکات مهم پژوهش پادییا و همکارانش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14079/
@Daneshkadeh_org
3 230
مالکان زمین همچنان صاحبان قدرتند!
«زمین قدرت است. هویت ما، گذشته خانوادگی ما، ثروت ما و رفاهمان، و روابطمان همه ریشه در زمین زیر پایمان دارد»
مایکل آلبرتوس، استاد علوم سیاسی دانشگاه شیکاگو، کتاب اخیر خود را با این کلمات شروع میکند. او میخواهد نشان دهد که زمین چه اهمیت بینظیری در شکلدهی و تحول زندگی و معاش و سیاست انسانی داشته و دارد. آلبرتوس بهطور خاص بر تحولاتی متمرکز است که در دو قرن اخیر و در نتیجهی بازتوزیع بیسابقهی زمین در جوامع مختلف دنیا رخ داده است.
در قرون اخیر بارآوری زمین چند برابر شده است. با افزایش جمعیت در دوران معاصر ارزش زمین هم افزایش فراوان یافته و بهنحوی روزافزون کمیابتر شده و در نتیجه قدرت و ثروت مالکان زمین هم مضاعف گشته است.
آلبرتوس تخمین میزند که ارزش کل اراضی کره زمین باید حدود ۲۰۰ تریلیون دلار باشد که از ارزش کل تولید ناخالص اقتصاد جهانی بیشتر است و هیچ شکل دیگری از ثروت نمیتواند با آن رقابت کند.
قدرت زمین همچنین قدرتی اجتماعی است. زمینداران بزرگ در هر جایی معمولاً در بالای هرم سلسله مراتب اجتماعی قرار داشتهاند و از موهبت دسترسی خاص به سازمانها و محافل اجتماعی برخوردار بودهاند.
مالکیت زمین همچنین اولین شاخص شهروندی و امکان مشارکت سیاسی در بسیاری از جوامع بوده است. به همین ترتیب سیاستهایی که دولتها بر زمین گذاشتهاند، از قبیل اصلاحات ارضی، سیاستهای مالیاتی و تعیین محدودههای کاربری زمینها و اعطا یا سلب مالکیت زمین به این و آن، از مهمترین ابزارهای یارگیری و حذف رقبای سیاسی بوده است.
آلبرتوس میگوید رشد جمعیت، دولتسازی و نزاعهای اجتماعی در دو قرن گذشته، در سرتاسر جهان موجب تحولات چشمگیری در مالکیت زمین در جوامع مختلف شده است، و پیامدهای انقلابی در ساختار جوامع پدید آورده است، امری که آلبرتوس آن را «بازسازماندهی بزرگ» میخواند.
برخی الگوهای جمعیتی کنونی بر این دلالت دارند که جمعیت جهان پیش از سال ۲۱۰۰ میلادی از ۱۰ میلیارد نفر خواهد گذشت. بحرانهای اقلیمی نیز بهنحو بیسابقهای شدت گرفتهاند و باعث شدهاند سرزمینهایی که صدها و هزاران سال زیستگاه انسان بودهاند، غیر قابل سکونت شوند. بنابراین اگر افزایش جمعیت طبق این الگوها رخ دهد، فشار برای دستیابی به زمین به اوج خواهد رسید و میتوان پیشبینی کرد که توزیع زمین نیز بسیار ناهموار خواهد بود.
با توجه به موانع اجتماعی برای تغییر، تعجبآور نیست که مالکیت زمین در بیشتر نقاط جهان همچنان به نفع مردان است و این شکاف به نابرابری جنسیتی بیشتر دامن میزند. اما یکچیز واضح است: «هر جایی که زنان مالکیت بیشتری بر زمین به دست آوردهاند، در برابری حقوق نیز به دستآوردهای بیشتری نائل شدهاند.»
دو مثال اخیر تجربهی اصلاحات ارضی در کلمبیا و بولیوی است که طی آن سند زمینهای کشاورزی مشترکا به نام زن و شوهری که روی آنها کار میکردهاند زده شد. توانمندسازی زنان از طریق مالکیت زمین منجر به افزایش حضور و قدرت تصمیمگیری زنان در سیاست شد. پس از این اصلاحات ارضی، زنان بومی توانستند موقعیتهای سیاسی بیسابقهای بیابند و صدای بلندتری در جمع حکمرانان جامعه پیدا کنند.
مروری بر کتاب مایکل آلبرتوس را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14062/
@Daneshkadeh_org
3 230
با بحران «یاوهگویی» چه کنیم؟
در فضای سیاسی امروز جهان، به هر طرف که رو کنیم، با انبوهی از حرفهای مفت، مزخرف و نادرست مواجه میشویم که از بد حادثه خریدار هم دارند. این گفتارها از سوی سخنگویان متنوعی بر زبان میآیند، اما وجوه مشترکی دارند که هری فرانکفورت، فیلسوف فقید آمریکایی، سالها پیش در رسالهی «در باب حرف مفت» به آنها پرداخته بود.
از نظر فرانکفورت، مشخصهی مشترک مهم یاوهگویان، کسانی که حرف مفت میزنند، این است که اهمیتی به «حقیقت» نمیدهند و نسبت به حقیقت، جزئیات گفتار و نسبت به حرفهای دیگران با بیقیدی رفتار میکنند.
یاوهگو اهمیتی به جستجوی حقیقت امور نمیدهد، بلکه به قول فرانکفورت، آرمانش وفاداری به خودش و ایستادن بر سر حرفهای خودش است. به جای اینکه در پی دادن تصویری درست از دنیای مشترکمان باشد، میخواهد ادعاهای خودش را به کرسی بنشاند، تا خودش را ثابت کند.
این رفتاری است که در سرتاسر جهان از رهبران عوامفریب و مستبد میببینیم؛ و از آن بدتر، میببینیم که چطور هیمن رفتار به سطوح پایینتر جامعه هم تسری پیدا میکند و گوینده و خریدار اراجیف و چرت و پرت چطور زیاد میشود. در واقع، اصلاً بُرد چنین رهبرانی در همین است که انبوه مردم دیگر نگران درستی و حقیقت امور نباشند.
نکتهی مهمتر این است که شیوع این رفتار، هم سیاست و هم شهروندی دموکراتیک را شدیداً به خطر میاندازد زیرا مردم دیگر با یکدیگر بهعنوان افرادی نگاه نمیکنند که هر یک چشمی به دنیا دارند و میتوانند بازگو کنندهی حقیقت از منظر خودشان باشند و استدلالهایشان درخور شنیدن است.
حال پرسش این است که در برابر چنین بحران همهگیری چه میتوان کرد؟ سوفی بورگو استاد مطالعات سیاسی در دانشگاه اتاوا میگوید در عصر حاضر، چارهاندیشی برای نجات دموکراسی و سیاست از خطر عادیسازی بیقیدی در قبال حقیقت و مشروعسازی شیوع گفتارهای نفرتپراکنانه ضرورتی عاجل است.
بورگو میگوید نظریهپردازان سیاسی راجع به اهمیت گفتار سیاسی و لزوم آزادی بیان بسیار گفتهاند، اما چیزی که الان پرداختن به آن ضرورت دارد، تمرکز بر اهمیت «شنیدن» است. بدون شنیدن توأم با مراقبت و دقت، چیزی به اسم «صدا» یا مکالمهی معنیدار هم وجود نخواهد داشت.
اما مشکل اینجاست که حتی برای مکالمهی معنیدار با دشمن و شنیدن صدای او هم ما با وضعیت برابری مواجه نیستیم. کسانی که از خودگذشتگی میکنند و خودشان را برای درگرفتن گفتگو به خطر میاندازند، کسانی هستند که در موقعیت ستمدیده قرار دارند، نه قدرتمندان و برخورداران.
یک مثالش داریل دیویس است: روشنفکر و هنرمند سیاهپوست آمریکایی که عمری را به گفتگو با کو کلاکس کلانها گذرانده؛ یعنی با سرسختترین نژادپرستان سفید و دشمن آمریکاییهای آفریقاییتبار.
داریل دیویس بارها با اعضای این گروه همصحبت و همپیاله شده به این امید که گفتگویی حقیقی بینشان در بگیرد و در نتیجهی چنین گفتگوهایی برخی از اعضای این گروه از آن برگشتهاند. دیویس با کسانی وارد گفتگو میشود که در وهلهی اول نسبت به یکدیگر هیچ همدلیای ندارند؛ گفتگوهایشان چهرهبهچهره است و راجع به مسائلی است که ابتدا بیاهمیت جلوه میکنند اما میتوانند باورهای سیاسی طرفین را به مخاطره بیندازند؛ و رابطهای در این مکالمهها ساخته میشود که طرفین را به چیزهایی که به اشتراک دارند واقف میکند.
در عمل این فرد سیاهپوست و فعال ضدنژادپرستی است که اول ادعاهای خودش را کنار میگذارد و مکالمه را با سفیدپوستان قدرتمند نژادپرست شروع میکند؛ و این اوست که باید به خودش سختی بدهد و عقاید و سازمان آنها را بهدرستی بشناسد؛ آدمی در جایگاه دیویس است که باید در هر گفتگویی چشمانداز شکست مکالمه را در نظر داشته باشد و عواقبش را تحمل کند.
بورگو میگوید اگر مثال دیویس را نمونهای از گفتگوی بالقوهرهاییبخش بدانیم، میبینیم که با دعوت به چنین مکالمهای عملاً داریم طرفهای ستمدیدهای مانند زنان زیر سلطهی مردسالاری و رنگینپوستان گرفتار نژادپرستی و امثال ایشان را دعوت میکنیم که خود را بهسختی و دردسر و خطر بیندازند و مکالمهای خطرناک را با سرانجامی نامعلوم به امید تغییر آغاز کنند.
اینجا است که بورگو میگوید رسیدن به وضعیت شهروندی بهتر و برابر و حفظ دموکراسی یا نیل به آن از طریق گفتگو، مستلزم از خودگذشتگیهای نابرابر مردمان است: از خودگذشتگی کسانی که همین الان در معرض ستم هستند، برای اینکه شاید با قبول خطر بتوانند پس از پیمودن راهی دشوار، قدری در عقاید برخی از اعضای گروههای مسلط که تن به گفتگو میدهند، خلل ایجاد کنند یا در ایشان همدلیای برانگیزند.
چکیدهای از حرفهای سوفی بورگو را در زیر بخوانید
https://daneshkadeh.org/global/14033/
@Daneshkadeh_org
3 230
کتابهای دانشکده را رایگان دانلود کنید و یا آنلاین بخوانید
📕جوانان و سیاست
شیوهها و چشماندازهای سیاستورزی و کنشگری جوانان
📝دکتر آصف بیات
وب | پیدیاف
📕فمینیسم و دولت
رابطه فمینیستها و دولت: تقابل، تعامل، هر دو، یا هیچکدام؟
📝دکتر نازنین شاهرکنی
وب | پیدیاف
📕جنبش و دموکراسی
ارکان جنبش دموکراسیخواه: سازماندهی، ائتلاف، و اعتراض
📝دکتر محمدعلی کدیور
وب | پیدیاف
📕جامعه و سلامت روان
رویکردهای تشخیص و درمان در جامعهدچار گسست و بحران
📝دکتر ارکیده بهروزان
وب | پیدیاف
📕زبان و ملیگرایی
📝دکتر الکساندر جباری
رابطهی زبان، سیاست و هویتهای مدرن
وب | پیدیاف
📕تدوین قانون اساسی
📝دکتر آنا فروشتوفر و دکتر الکساندر هادسن
سازوکارها، شیوهها و نیروهای موثر در فرآیند تهیه قانون اساسی
وب | پیدیاف
📕نیروهای مسلح و اعتراضات مردمی
واکنش نظامیان به قیامهای مردمی در حکومتهای اقتدارگرا
📝دکتر رویا ایزدی
وب | پیدیاف
📕انتخابات در نظامهای اقتدارگرا
شیوههای سیاستورزی و ماهیت رژیمهای اقتدارگرای انتخاباتی
📝دکتر امیرحسین مهدوی
وب | پیدیاف
📕زنان و تغییر قانون
تلاشها و روندهای تاریخی اصلاح وضعیت حقوقی زنان
📝دکتر سحر مرانلو
وب | پیدیاف
📕نظامیان و اقتصاد
انگیزهها و پیامدهای حضور نیروهای نظامی و امنیتی در اقتصاد
📝دکتر علیرضا اشراقی و دکتر رویا ایزدی
وب | پیدیاف
📕چندفرهنگگرایی و حقوق اقلیتها
📝دکتر میثم بادامچی
حقوق اقلیتها و فدرالیسم: نظریه، نقدها و مطالعات موردی
وب | پیدیاف
📕عراق، جنگ و حافظه
زندگی روزمره و تجربه عراقیها در دوران جنگ با ایران
📝دکتر حوراء الحسن
وب | پیدیاف
دانشکده ابتکاری است برای معرفی پژوهشهای دانشگاهی و تجربههای جهانی مرتبط با مسایل ایران
دانشکده منتخبی از منابع مطالعاتی دربارهی مبحثی خاص را گرد میآورد؛ منابعی که بهروزترند و در فضای فارسیزبان شناخته نشدهاند.
میدانیم فرصت کم است و خواندنی بسیار. برای همین در این مجموعهها تلاش میکنیم تا مهمترین نکات هر منبع را چکیده کنیم و «لُب مطلب» را به صورت خلاصهای ساده و منسجم به شما ارایه کنیم
از طریق کانال تلگرام میتوانید از انتشارات تازه دانشکده باخبر شوید
https://daneshkadeh.org/readers/
@Daneshkadeh_org
3 230
جودوی فمینیستی با دولت پدرسالار
آیا فمینیستها باید با دولت همکاری کنند؟ یا همواره استقلال خود را حفظ کنند و از هرگونه مطالبه حمایتی از دولت بپرهیزند؟ آیا راهکاری میان این دو رویکرد وجود دارد که هم از ظرفیتهای دولت بهره ببرد و هم از سازشهای ناخواسته جلوگیری کند؟
حدود دو دهه بعد از آغاز فعالیت «فمینیسم دولتی» در استرالیا، هِستِر آیزنشتاین فمینیست جامعهشناس در سال ۱۹۹۵ کتابی نوشت با عنوان «در میان مبارزان: فموکراتهای استرالیایی و دولت» و در آن به بررسی جامع بحث و جدل حول فمینیسم دولتی پرداخت.
آیزنشتاین برای واکاوی این مجادلات به آغاز ماجرا بر میگردد، یعنی به اینکه اصلا اصطلاح «فموکرات» برای وصف فمینیستهای دولتی چطور پدید آمد. در دهه ۱۹۷۰، اصطلاح «فموکرات» به زنانی اطلاق میشد که با هدف پیشبرد مطالبات فمینیستی وارد دولت شده بودند و در سمتهای مشاورهای یا اجرایی پایین فعالیت میکردند. بسیاری از این زنان همچنان عقاید رادیکال داشتند و ورودشان به دولت ناشی از عملگرایی بود، نه سازش.
نویسندگانِ دستراستی از اصطلاح فموکرات به نحوی تحقیرآمیز برای اشاره به این گروه استفاده کردند. از طرف دیگر، فمینیستهای رادیکال فموکراتها را متهم میکردند که جنبش زنان را به حقوق و مزایا فروختهاند. برخی فمینیستهای غربی هم مخالف فموکراتها بودند. از دهه ۱۹۶۰، فمینیستهای غربی تحت تأثیر «چپ نو» به شدت مخالف سلسلهمراتب شدند و از دموکراسی مشارکتی حمایت کردند، مدلی که در آن همه اعضا حق رأی و اظهار نظر دارند. این بحثها در تقابل میان اصلاحطلبان و انقلابیون بازتاب داشت، اما در عمل، فمینیستهای دولتی طیفی گسترده از لیبرال تا سوسیالیست را شامل میشدند.
جنبش زنان با توجه به تجربه تبعیضهای دیرپا، نسبت به هر نوع ساختار سلسلهمراتبی بدبین بود و به دنبال تقسیم برابر قدرت و کار در سازمانهای خود بود. اما این نگرش برای فموکراتها در محیطهای اداری تنشهایی ایجاد کرد؛ از یکسو، حذف سلسلهمراتب گاهی بهرهوری را کاهش میداد و از سوی دیگر، کار کردن در دولت مستلزم پذیرش ساختارهای سلسلهمراتبی بود، که آنها را به سازش با نظام پدرسالار متهم میکرد.
یک دهه بعد، یعنی در دهه ۱۹۸۰، معنای اصطلاح فموکرات تغییر کرد و به زنانی اشاره داشت که در دولت به مقامات بالاتر رسیده بودند و تعهد سیاسی به فمینیسم داشتند. این تغییر نشاندهنده افزایش مشروعیت فموکراتها در دولت و سیاست بود.
یک چالش فموکراتها این بود که حتی پس از ورود به دولت، از آنان انتظار میرفت تنها به «مسائل زنان» بپردازند و تعریف بسیار محدودی از این مفهوم داشتند. فموکراتها تلاش میکردند هم این نگاه را تغییر دهند و هم جایگاه زنان را در تصمیمگیریهای کلان تثبیت کنند.
فموکراتها با چالشهایی دیگری هم مواجه بودند، از جمله اینکه جنبش زنان به آنها یاد داده بود که جهان را باید بهطور کلی دگرگون کرد، اما درون دولت فهمیدند که تغییر، مستلزم واقعبینی و گامهای کوچک اما مؤثر است.
فموکراتها همچنین به «فرهنگ زنانه» توجه داشتند؛ فرهنگی که از تجربه تاریخی زنان شکل گرفته بود. آنها این فرهنگ را وارد فضای مردسالار اداری کردند و از آن بهعنوان ابزاری برای تغییر تدریجی ساختار قدرت بهره بردند.
با گذر زمان، فموکراتها دیدند عملیترین روش این است که زنان را بهعنوان یک گروه ذینفع مانند کارگران و صنعتگران معرفی کردند و از دولت برای تأمین منافع زنان مطالبه داشتند. اما برخلاف گروههای دیگر، آنها ریشه محرومیت زنان را در ساختار پدرسالار میدیدند و سعی داشتند با نوعی «جودوی فمینیستی» از ابزار دولت علیه خودش استفاده کنند.
برخلاف فمینیستهای غربی که بر برابری جنسیتی تأکید داشتند، فموکراتهای استرالیایی بر تفاوت زنان و مردان تمرکز کردند، اما نه از منظر نقشهای سنتی، بلکه از زاویه محرومیت خاص زنان. آنها نشان دادند که زنان با مشکلاتی متفاوت مواجهاند و دولت باید برای رفع این نابرابری مداخله کند.
فموکراتها که خود را با قواعد اداری و سلسله مراتب آن مجهز ساخته بودند، عناصر متمایز متعلق به فرهنگ زنانه را هم با خود وارد محیط اداری کردند. آنها با همین فرصتآفرینی همراه با تعهد به ارزشهای فمینیسم توانستند بخشی از فضای مردانهی قدرت را تسخیر و دولت را تا حدی پاسخگو کنند. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/feminism-state/42/
@Daneshkadeh_org
3 230
گرامشی: پرهیز از شکافهای محلی با آموزش زبان ملی
آنتونیو گرامشی، فیلسوف تأثیرگذار ایتالیایی، زمانی که در زندان بود از جمله به مطالعهی آثار زبانشناسان ایتالیایی معاصر خود پرداخت و یادداشتهایی در خصوص برخی از جنبههای کار آنها در دفترهای زندان خود نوشت.
یکی از پرسشهایی که گرامشی در دفترهای زندانش راجع به آن بحث کرده، این است که، در هر زبانی، «چند جور دستورزبان داریم؟» و جواب بلافاصلهی او این است که «متعدد.»
از نظر گرامشی، کاری که دستورزبان میکند این است که در سطحی برای درستبودن یا نبودن گفتار «هنجار» وضع میکند. وضعکردن هنجار با مفهوم «هژمونی» یعنی فرادستی ارتباط دارد؛ هنجار را کسانی وضع میکنند که بر وضعیت فرهنگی جامعه فرادستی دارند، یعنی بهنوعی از طبقهی حاکم بهشمار میروند.
شاید در وهلهی نخست انتظار داشته باشیم که گرامشی زبان ملی را هم صرفاً برساختهی طبقهی حاکم ملی بداند. اما دیدگاه او وقتی جالبتر میشود که میبینیم این متفکر مارکسیست با تمرکز بر وضعیت ایتالیا، آموزش همین دستور زبان هنجاری را، که لاجرم تولید طبقهی حاکم است، برای دستیابی به زبان مشترک ایتالیایی یا زبان ملی لازم میداند.
او که همواره سعی کرده بود واقعنگری سیاسی خود را حفظ کند، میدید که نبود زبان ملی باعث ایجاد شکاف و برخورد بهویژه در میان تودههای مردمی میشود که در میان آنها محلیگرایی و تعلقات بومی سرسختتر از آن چیزی است که تصور میشود. به عبارت دیگر، مسئلهی مهم در ابعاد ملی برای گرامشی که بیش از همه هم به منافع طبقات کارگر مربوط میشد، ایجاد نوعی «همکاری عملی» در سطح ملی در جهت مبارزه با بیسوادی بود.
گرامشی معتقد است در هر زبانی و در زمان واحد انواع مختلفی از دستور زبان یا همان گرامر وجود دارد. یکی از آنها دستور زبان «درونی» یا «ذاتی» است. این همان دستوری است که فرد بدون آنکه بداند و با آموختن زبان از کودکی مطابق با آن صحبت میکند.
اما دستور زبانی که مورد توجه اوست دستور درونی نیست؛ گرامشی میگوید در واقعیت، یک یا حتی بیش از یک دستور زبان «هنجاری» وجود دارد. اگر بخواهیم تصور ملموسی از هنجارهای زبانی پیدا کنیم، میتوانیم به اتفاقات زبانی معمولی رجوع کنیم که حین گفتگوها رخ میدهد: اتفاقاتی مانند نظارت دوطرفه، گفتوگوی دوطرفه، آموزش و «سانسور» دوطرفه.
وقتی در موقع صحبت از همدیگر میپرسیم: «منظورت چه بود؟»، «صریح حرف بزن» و به این ترتیب میخواهیم به طرف صحبتمان القاء کنیم که بهشیوهی نادرستی حرف میزند یا حرف نادرستی میزند؛ یا وقتی از در تقلید و تمسخر او برمیآییم، میخواهیم هنجارهای حرفزدنش را زیر سؤال ببریم یا هنجارهایی به او تحمیل کنیم.
گرامشی میگوید در سطح کلان گفتاری هم این اتفاق با شدت تمام در جریان است و قضاوتها راجع به «درستی» یا «نادرستی» نوع حرفزدن آدمها مدام به آنها القاء میشود. بهاینترتیب، دستور زبان هنجاری ماهیتاً سیاسی است.
دستور زبان «هنجاری» در هر جامعه بهطور خودانگیخته عمل میکند و منتشر میشود، زیرا جامعه تمایل دارد هم از نظر سرزمینی و هم از نظر فرهنگی یکپارچه شود. گرامشی اما تأکید میکند که این بیان «خودانگیخته»ی بایدها و نبایدها چه در سطح خُرد بینفردی و چه در سطح کلان اجتماعی لزوماً همیشه به برقراری هنجار و همشکلی یا انطباق دستوری نمیانجامد، و حتی اگر بینجامد، این همشکلی یا انطباقی به فراخور زمان میتواند تغییر کند.
از طرف دیگر، گرامشی مشاهده میکند که هر گروه اجتماعی میتواند هنجارهای زبانی خودش را داشته باشد. به این معنا که هنجارهای زبانی به زمان و مکان و اجتماع دور فرد محدود میشوند. در عین حال، همواره گروهها و افرادی هستند که به طور مهارناپذیری نوآوریهای خاص خود را وارد زبان میکنند و این نوآوریها امکان سرایت مییابند.
از نظر گرامشی، تمایل به وحدت زبانی، منافاتی با «فردگرایی» بیانی ندارد، بلکه برعکس به آن جایگاه بالایی میدهد، زیرا دستور زبان شخصی، اسکلت قویتر و همگنتری برای بدنهی زبانی ملی میسازد و هر فرد بازتاب و مفسر آن زبان واحد ملی میشود. فرایند شکلگیری، گسترش، و توسعهی یک زبان ملی از طریق مجموعهی کاملی از فرایندهای مولکولی رخ میدهد. تدریجیبودن این فرایندها امکان میدهد که گویندگان زبان راجع به آنها آگاهی کسب کنند و بتوانند در شکلدهی به زبان نقش داشته باشند و فعالانه به نوآوری بپردازند.
خلاصهای از ایدههای گرامشی دربارهی زبان ملی را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/language-nationalism/14017/
@Daneshkadeh_org
3 230
بسیاری از جنبههای اندیشیدن ما دربارهی فارسی امروز، مانند فارسی به مثابهی «زبان مادری»، مفاهیمی کاملاً مدرن هستند. در واقع، بخش اعظمی از ایدههای ایرانیان دربارهی زبان تحتتأثیر شرقشناسان اروپایی قرن نوزدهم و بیستم شکل گرفته است.
دکتر الکساندر جباری استاد دانشکدهی مطالعات خاورمیانه و آسیا در دانشگاه مینهسوتا در کتاب شکلگیری تجدد فارسیزبان اشاره میکند که اصطلاح «زبان مادری» در جوامع شرقی اصلا وجود نداشت: این اصطلاح تحتتأثیر انگلیسیها در نیمهی قرن نوزدهم میلادی به زبان اردو وارد شد و بعد هم در گفتمان داخلی ایران در آغاز قرن بیستم ظاهر شد.
پیش از این، فارسی از بالکان تا بنگال و آنسوتر فراگیر بود، نه به این دلیل که این سرزمینها بخشی از یک «امپراتوری فارسی» بودند، بلکه به این خاطر که فارسی زبان سواد بود و برای افرادی با پیشینههای قومی و زبانی و مذهبی گوناگون قابل دسترس.
با وجود اینکه فارسی زبانی حائز اهمیت در حکمرانی، بوروکراسی، تجارت، آموزش، مذهب، ادبیات و سایر حوزهها محسوب میشد، بهندرت تنها زبان مورد استفاده در این جوامع بود. فارسی همیشه جایگاه معتبرش را با زبانهایی همچون عربی، ترکی و … به اشتراک میگذاشت. این مسئله فقط مختص خارج از مرزهای ایران نبود، بلکه نباید فراموش کرد که در داخل مرزهای ایران هم در دورهی صفویان در کنار زبان فارسی از زبان ترکی نیز حمایت میشد؛ یا برای مثال حتی زبان اول شاعرانی همچون سعدی و حافظ نیز فارسی نبود؛ بلکه این دو به زبان شیرازی باستان نیز شعر میسرودند.
چنین مسئلهای حاکی از این است که استفاده از فارسی در جغرافیاهایی همچون امپراتوری عثمانی، هندِ تحت حاکمیت گورکانیان یا حتی چین، به ایران مرتبط نبود. علاوهبراین، فارسی حتی در ایران هم زبانی بود که آموخته میشد و مسئلهی آموزش زبان فارسی تنها به مدارس شهرهای تبریز و سنندج ختم نمیشد، بلکه در شهرهایی همچون شیراز و همدان و … نیز آموزش داده میشد. با این وصف، تاریخ زبان فارسی و دلایل گستردگی آن در داخل و خارج از ایران، ماهیتی بسیار پیچیدهتر از دیدگاه سادهانگارانهای دارد که در آن پانایرانیستها یکسره تمجیدش میکنند و فارسیستیزان تقبیح.
به مناسبت روز جهانی زبان مادری، پیشنهاد میکنیم که کتاب جدید دانشکده را دانلود و مرور کنید. در این کتاب با پژوهشها و تجربههای مختلف جهانی و تاریخ شکلگیری ذهنیتهای مدرن دربارهی رابطهی زبان و ملیت آشنا میشویم.
https://daneshkadeh.org/language-nationalism/
@Daneshkadeh_org
3 230
جامعهشناسیای جدید در خدمت عدالت اجتماعی
مایکل بوراووی، جامعهشناس بریتانیایی، که اخیراً (۱۵ بهمن ۱۴۰۳) درگذشت، برای پژوهشگران علوم اجتماعی در ایران چهرهای شناخته شده بود. به همین مناسبت، در دانشکده ترجمهی مقالهای از او را در اختیار خوانندگان قرار دادهایم.
بوراووی در این مقاله استدلال میکند ما در عصری زندگی میکنیم که بازار، در ادامهروندهای بازاریسازی که از انتهای قرن هیجدهم میلادی آغاز شده، اکنون بیرقیب میتازد و هر چه را در مسیرش باشد، نابود میکند. او معتقد بود جنبشهای اجتماعی عصر حاضر هم، با وجود تنوع جغرافیایی و موضوعی، اشکل مختلف واکنش سیاسی به روندهای بازاریسازی هستند. این جنبشها، از جنبش اشغال والاستریت گرفته تا جنبش دانشجویی در شیلی و جنبش علیه ریاضت اقتصادی در جنوب اروپا، از اعتراضات به سلب مالکیت زمین در هند گرفته تا قیام علیه تصاحب زمینها برای شهرسازی در مناطق روستایی در چین، در اعتراض به بیعدالتیهای اجتماعی ناشی از ابعاد متفاوت بازاریسازی شکل گرفتهاند.
بوراووی بر آن بود که یک «جامعهشناسی جدید جنبشها» عرضه کند که بتواند این جنبشها را با وجود اهداف سیاسی گوناگون، با دیدگاهی وحدتبخش کنار هم قرار دهد. برای نشان دادن این موضوع، بوراووی شباهتهای کلیدی جنبشهای اجتماعی قرن حاضر را برمیشمرد.
۱. همهی این جنبشها شاخصهای ملّی دارند، حال چه از جنس مبارزه با دیکتاتوری باشد، چه در راستای مبارزه با ریاضت اقتصادی، یا علیه خصوصیسازی آموزش. این جنبشها در سطح جهانی از طریق شبکههای اجتماعی به هم متصل شدهاند و حتی سفیرانی بینشان رفتوآمد میکنند. گرچه چارچوب این جنبشها معمولاً ملّی بوده است، اما این جنبشها از یکدیگر الهام گرفتهاند.
۲. این جنبشها از فکر مشترکی الهام میگیرند؛ اینکه دموکراسی نیابتی را سرمایهداری، و مشخصاً سرمایهداری مالی، ربوده است. بازاریسازی باعث شده که با وجود متمرکز ماندن قدرت در دستشبکهی سرمایه-دولت،سازوکارهای انتخاباتی به آیینی بیاثر فروکاسته شوند.
۳. این جنبشها دموکراسی صوری را رد میکنند و در عوض دموکراسی مستقیم را برمیگزینند؛ سیاستی که گاه آن را سیاست «نگاه به آینده» میخوانند. این سیاست همانقدر که در حال مبارزهی عمودی با حاکمان است، روی برقراری پیوندهای افقی با همگنان خود هم متمرکز است.
۴. با اینکه به پیوندهای مجازی میان این جنبشها توجه بیش از حدی شدهاست، این پیوندها ضرورت حضور و پیوند در فضاهای واقعی را برجستهتر میکنند. اما همین امر لزوم حضور و و برقراری پیوند در فضای انضمامی واقعی را برایشان بیشتر عیان کرده است. پیوند مجازی برای اینکه مؤثر باشد نیازمند مکمل خود است؛ نقاطی که مردم در فضای واقعی در آن جمع شوند، مثل پارک زاکوتی در نیویورک، میدان کاتالونیا در بارسلون، میدان تحریر قاهره، میدان تقسیم استانبول.
۵. در همگی این جنبشها، اشغال فضای عمومی باعث شد که این جنبشها در برابر حملات شدید و سرکوبگرانهی متقابل پلیس، که اغلب با پشتیبانی ارتش هم صورت گرفت، بسیار آسیبپذیر شوند. چنین سرکوبهایی در امتداد ویرانکردن فضاهای عمومی در همه جا و برکشیدن فضاهای خصوصی بود. این جنبشها به شکل «اعتراضات سیال» هستند که در جایی ناپدید میشوند و از جای دیگری سربرمیآورند.
از نظر بوراووی، وحدت بخشیدن به این جنبشها مستلزم داشتن جامعهشناسی جدیدی است که فقط به نمایشهای سیاسی که این جنبشها بهکار میگیرند، ناظر نباشد، بلکه همچنین به فشار بازاریسازی نظر کند که این جنبشها علیهاش واکنش نشان میدهند. در این وضعیت، جامعهشناسان دیگر نمیتوانند وانمود کنند ناظرانی عینینگر از بیرون جامعه هستند. آنها جزئی از جامعهای هستند که مطالعهاش میکنند. باید به جامعهشناسی در مقام جنبشی اجتماعی و همزمان در مقام رشتهای علمی بیندیشیم، و خواهان مداخلهی انتقادی جامعهشناسی در دنیای پیرامونش باشیم.
بوراووی میگوید جامعهشناسی برای اینکه بتواند این نقشهای دوگانه پژوهش و کنش را به انجام برساند، باید سازوکارهای خود را برای گفتگویی در درون خود این رشته پدید آورد؛ سازوکارهایی که نه فقط در سطح محلی در درون دانشگاه، بلکه در سطح ملّی و از همهمهمتر سطح جهانی نیز کار کنند. به این ترتیب، جامعهشناسی خود باید تبدیل به جنبش اجتماعی شود. این مقاله را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14005/
@Daneshkadeh_org
3 230
پارانویای مظلومان: وقتی همیشه «کار، کار خودشان است!»
وقتی در موقعیت فرودستی و ستمدیدگی قرار میگیریم، گاه فهم و یافتن دقیق منشأ رنجی که میبریم ممکن نیست. به دلیل نبود اطلاعات موثق، وجود انبوهی از روایتهای متناقض، و بیاعتمادی به نهادهای صاحب قدرت، ناچار مدام به دنبال فهم سازوکارهای تصمیمگیری پشت پرده، نیت افراد و کشف دستان پنهانی هستیم که شرایط بحرانی ما را رقم زدهاند. فرد ستمدیده مدام در موقعیت ذهنیِ مواجهه با بدگمانیهای مختلف و گاه وسواسگون قرار میگیرد: به بیانی دیگر، در وضعیت پارانویایی قرار میگیرد که در آن واقعیت همواره «پشت پرده» تصور میشود و تنها از طریق رمزگشایی قابل دستیابی است. این موقعیت گریبان فعالان برابریخواه و عدالتجو را نیز میگیرد. مثلاً در بحبوبهی اپیدمی ایدز در آمریکای شمالی، برخی از فعالان حقوق همجنسگرایان معتقد بودند که ویروس را حکومت به جان شهروندان همجنسگرا انداخته و «کار، کار خودشان است.»
ایو کوزوفسکی سجویک، پژوهشگر برجستهی مطالعات جنسیت، در فصلی از کتاب احساس لمسکردن: تأثر، آموزش، عملکرد (انتشارات دانشگاه دوک، ۲۰۰۳) این رویکرد شناختی را «خوانش پارانویایی» مینامد، یعنی خوانشی که بر افشاگری سازوکارهای پنهان قدرت، سرکوب و ایدئولوژی متمرکز است. سجویک به این میپردازد که چگونه رویکرد پارانویایی در کارهای پژوهشی و تحلیل اوضاع سیاسی نه میتواند به دانش برسد و نه در بهبود اوضاع کارآمد باشد.
نقد اصلی سجویک به خوانش پارانویایی این است که اگر ما بدون نظریههای پر از شک و ظن هم به ماهیت سلطهجو، اقلیتستیز و پدرسالار نظامهای قدرت آگاهیم، پس این تئوریها چیزی به دانش ما اضافه نمیکنند، بلکه صرفاً فضای ذهنی ما را با تردید و تشویش بیشتر آمیخته میکنند.
از نظر سجویک، بدیل رویکرد پارانویایی «قرائت ترمیمی» است که به جای تمرکز صرف بر هراس و سوءظن حول نظامهای سرکوب، به دنبال راههای خلاقانه، لذتبخش و متحولکننده برای تعامل با جهان پیرامون است؛ راههایی که امکان کشف، شگفتی و امکانهای جدید را فراهم میکنند.
قرائت پارانویایی در حیطهی دانشگاهی ریشه در آن چیزی دارد که پُل ریکور، فیلسوف فرانسوی، نام «هرمنوتیک تردید» را بر آن گذاشت. هرمنوتیک تردید، که به تعبیر ریکور، میراث مارکس، فروید و نیچه است، رویکردی به تفسیر است که در آن خواننده هر متنی را غلطانداز فرض میکند، و همواره در جستجوی معنی «واقعی» در لابهلای سطور، پشت ظاهر گمراهکننده و در عمق ساختار متن است.
سجویک استدلال میکند که این شیوه از تفسیر متون و رویدادهای سیاسی، در بسیاری موارد، به نوعی وسواس فکری و حالت انتقادی خشک منجر میشود که عمدتاً حول احساسات منفی همچون ترس و اضطراب میچرخد و دیگر شیوههای تعامل با متن و جهان را محدود میکند.
مسئلهای که سجویک در اینجا پیش روی خوانندگان میگذارد مشخصاً این است: دانش قرار است چه کار کند؟ جستجوی دانش، بهدستآوردن و عرضهی آن، قرار است به چه کار بیاید؟ اگر مقصود بهترکردن اوضاع باشد، آیا دانشی که از هراس برآمده و به هراس بیشتر ختم میشود جای نقد ندارد؟
در یک کلام، سجویک تلاش میکند مکانیسمهای هراس را از شیوههای معرفتی جدا کند. او با مرور برخی رویکردهای توطئهاندیش در طیفهای چپ و راست سیاست آمریکا نشان میدهد که چگونه تداوم این رویکردهای پارنویایی ظرف چند دهه چنین اندیشههایی را از حاشیه به متن سیاست روز ایالات متحده آورده است. نه تنها سیاست، بلکه مطالعات فرهنگی نیز در ایالات متحده عرصهی تاختوتاز روشها و راززداییهای پارانویایی شده است.
رویکرد بدیلی که سجویک پیشنهاد میدهد رویکرد ترمیمی است؛ شیوهای از مواجهه با متن و جهان که به جای تمرکز بر عواطف منفی از طریق راهبردهای ترمیمی بر جستجوی مستمر لذت تمرکز میکند. سجویک میگوید به جای تأکید صرف بر خوانشهای پارانویایی که مبتنی بر افشاگری هستند، باید به تجربههای احساسی، تأثرات مثبت و شیوههایی که احساسات میتوانند امکانهای جدیدی برای سوژهی پیشرو فراهم کنند، توجه کرد. او با این کار، راهی برای نظریهپردازیای میگشاید که به امکانهای احساسی و زیستی افراد نیز بهاء میدهد.
خوانش ترمیمی ما را به امکانی اخلاقی میرساند که در آن نسبت به دیگری، حتی دیگری گناهکار، همدلی کنیم و او را آسیبدیده، و درخور عشق و مراقبت ببینیم. اما این امکان اخلاقی در وهلهی نخست از عشقورزیدن به خویشتن و مراقبت از خود آغاز میشود. از نظر سجویک، گذر از پارانویایی که سیاست را در خود بلعیده، مستلزم همین تغییر رویکرد است. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/14002/
@Daneshkadeh_org
3 230
جنبش دانشجویی شیلی: قاطع در خیابان، قاصر در مذاکرات سیاسی
اتحادیهی دانشجویان شیلی، روز ۷ اکتبر ۲۰۱۹ در اعتراض به افزایش قیمت بلیت مترو، از دانشجویان دعوت کرد تا با پریدن از روی گیت و نخریدن بلیت به تصمیم دولت اعتراض کنند. این کمپین به درگیری شدید دانشجویان و پلیس منتهی شد و در پی آن دولت بعضی از ایستگاههای مترو را تعطیل کرد. زندگی روزمره فلج شد و تعداد زیادی از شهروندان درگیر اعتراضات شدند. خیلی زود ناآرامیها به بزرگترین تظاهرات سه دههی اخیر منجر شد و درگیریها به سراسر کشور کشیده شد. دولت ابتدا سرکوب را در پیش گرفت، اما سپس وعدههایی از جمله توقف افزایش کرایهی مترو، بهبود خدمات بهداشتی، و افزایش حقوق بازنشستگان ارائه داد. این اعتراضات دست آخر به تدوین یک قانون اساسی جدید انجامید.
ایندیرا پالاسیوس وایادارس، استاد علوم سیاسی دانشگاه ایالتی میزوری، میپرسد چه عواملی سبب شد یک اعتراض دانشجویی ناگهان با چنین قدرتی در سراسر کشور شعلهور شود؟ به نظر او اعتراضات دو دلیل اصلی داشت: نخست، رشد اقتصادی به افزایش بیسابقهی نابرابری در شیلی دامن زده بود؛ دوم، مردم از حکومت خشمگین بودند و دولتمردان را حریص و دور از واقعیت جامعه میدانستند. وایادارس چهار ویژگی کلیدی این اعتراضات را برمیشمرد: ۱) خشونت بیسابقه ۲) حضور دانشجویان در خط مقدم اعتراض ۳) نبود رهبر مشخص و ۴) دگرگونی بنیادین صحنهی سیاسی.
مطالعات دربارهی جنبشهای اجتماعی سه نکته را درباره میزان تاثیرگذاری اعتراضات مردمی مشخص کرده: نخست، رخدادهای ناگهانی وقتی مؤثر میشوند که به سنت مبارزاتی طولانی و گستردهای گره بخورند و در بستری رخ دهند که در آن مردم پیشاپیش سازماندهی سیاسی را تجربه کردهباشند.
دوم، واکنش حکومت تعیینکننده است: حکومتها به رخدادهای مشابه واکنش یکسان نشان نمیدهند. هر چه واکنش شدیدتر باشد احتمال تشدید و تأثیر رخداد بیشتر است. اما واکنش حکومت لزوماً با شدت تهدیدی که از یک رخداد حس میکند، همخوان نیست. واکنش یکسان در بسترهای زمانی و مکانی متفاوت، معناهای گوناگون دارد.
سوم، محل وقوع رخداد بسیار مهم است: دو رخداد مشابه که در دو نقطهی جغرافیایی متفاوت رخ میدهند، تأثیرات یکسانی نخواهند داشت. رخدادی که در محل زندگی فعالان اجتماعی رخ بدهد، یعنی جایی که فعالان در آن سابقهی سازماندهی دارند، احتمال تأثیرگذاری بسیار بیشتری دارد.
هر سه این عوامل به نفع اعتراضات سال ۲۰۱۹ شیلی بودند. سابقهی سازماندهی مردمی باعث شد در دل اعتراضات، در سانتیاگو و شهرهای دیگر شوراهای همیاری محله تشکیل شوند که وظیفهی اصلیشان مقابله با خشونت پلیس بود. اتحادیههای کارگری هم با دانشجویان و دیگر بخشهای این جنبشاجتماعی همراه شدند و روز ۲۵ اکتبر بیش از ۱.۳ میلیون نفر را به خیابانهای سانتیاگو کشاندند. در پاسخ، دولت به معترضان اعلام کرد نه فقط افزایش بلیت مترو را متوقف خواهد کرد، بلکه بهبود بهداشت عمومی و افزایش حقوق بازنشستگی و افزایش حداقل دستمزد را نیز در دستور کار قرار خواهد داد.
اعتراضات ۲۰۱۹ در شیلی واقعهای تاریخی بود، اما تأثیر آن بر جنبش دانشجویی شیلی محدود ماند. جنبش دانشجویی به فاصلهی کوتاهی بعد از اعتراضات ابتدای سال ۲۰۱۹ رخ داد که بسیار سرنوشتساز شد. در این سال، جنبش با اعتراض دانشجویان زن به تبعیض و آزار جنسیتی در دانشگاهها آغاز شد. این اعتراضات به زودی به دیگر شهرها سرایت کرد و بیش از صدهزار زن را به خیابان کشاند. این تظاهرات باعث شد فمینیسم بخش تفکیکناپذیر جنبش دانشجویی شیلی شود، اما جنبش در فاصلهی کوتاه قدرت تحول بنیادین جدیدی را نداشته باشد.
با اینکه جنبش دانشجویی در کسب برابری جنسیتی موفق بود، اما در دیگر عرصهها بیشازپیش ضعیف بود. یکی از نقاط تنش، کاندیداهای رهبری جنبش بودند که برای همراهی با تحولات جدید، خود را فمینیست میخواندند، اما با احزابی همکاری میکردند که سابقهی طولانی زنستیزی داشتند. تفاوتهای ایدئولوژیک و اختلافنظرهای سیاسی عمیقتر شد و ائتلاف میان گروههای مختلف دشوارتر. دولت هم در مواجهه با اعتراضات به سرعت وارد عمل شد و نهادهای آموزشی را تعطیل کرد. بنابرین دانشجویان دیگر مکانی برای ملاقات نداشتند. در نتیجه، اشغال ساختمانها، به عنوان استراتژی اصلی جنبشهای دانشجویی، این بار عملی نشد.
کنشگران سیاسی معتقدند جنبش دانشجویی نقش مهمی در آیندهی شیلی ایفا خواهد کرد، اگر اعضایش بتوانند بر اختلافات سیاسی درونی فائق آیند. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/13987/
@Daneshkadeh_org
3 230
پناهندگان افغانستانی قربانی جدلهای سیاسی ترکیه
ترکیه میزبان بیشترین تعداد پناهجو در جهان است. بر اساس دادههای سازمان ملل، در سال ۲۰۲۲ بیش از ۳.۷ میلیون سوری و نزدیک به ۳۰۰ هزار افغانستانی در این کشور ساکن بودهاند. اسما هدی نایری، حقوقدان و پژوهشگر، با بررسی ۳۴۵ گزارش در روزنامههای حُریَت، صباح، سوزجو و جمهوریت دریافته که این رسانهها بیگانههراسی، افغانستانیستیزی و نقض حقوق پناهندگان را ترویج میکنند.
با آغاز جنگ داخلی سوریه، ترکیه سیاست درهای باز را اتخاذ کرد، اما با بقای بشار اسد، پناهندگان سوری «بار ناخواسته» شدند. سقوط کابل نیز موجی از نگرانی درباره «پناهجویان افغانستانی» را در رسانهها ایجاد کرد. پژوهش نایری هشت رویکرد رسانهای همسو با افغانستانستیزی را برجسته میکند:
۱. گفتمان «ما» و «دیگری» – گفتمانهای رسانهای اغلب تحت تاثیر روابط حاکم بر قدرت شکل میگیرند و بازنمایی وضعیت پناهندگان افغانستانی نیز از این قاعده مستثنی نیست. هشتاد و شش درصد از اخبار این چهار روزنامه تصویری یکسره منفی از پناهجویان افغانستانی بازنمایی کردهاند. در معدود اخبار بیطرف یا مثبت نیز چالشهای افغانستانیها بازتاب داده شده، یا موفقیتهای فردی افغانستانیها همچون پزشکان، دانشجویان برجسته یا قهرمانان ورزشی به خبرها راه یافته است.
۲. ادبیات خودستایانه علیه پناهندگان – استفاده از ادبیات خودستایانه و تأکید بر اینکه دولت ترکیه «مدافع تمام مردم ستمدیدهی جهان» است، از زمان حضور سوریها در رسانههای حامی دولت اردوغان شروع شد و با حضور افغانستانیها شدت گرفت. گفتمان رسانهای خودبزرگبینانه و اعطای لقب «قهرمان بشردوست» به ترکیه، حس دستپایینگرفتن پناهندگان و تحقیر «دیگری» را به مخاطبان القاء میکند.
۳. رویکرد پناهنده-قربانی – احمد هاکان، عضو شورای سردبیری حریت، در سرمقالهای با تیتر «حتی اگر خسته شدهایم، باید آرام بمانیم» مینویسد: «چند افغانستانی به زنان پیشخدمتمان همچون غذا خیره میشوند... همهمان خسته شدهایم. اما باید آرام بمانیم.» این رویکرد، کلیشه قربانیبودن پناهندگان را بازتولید کرده و امکان ایجاد انسجام اجتماعی با پناهندگان را تضعیف میکند.
۴. رویکرد «رنج دوردست» – رسانههای حامی دولت برای مقابله با فشار احزاب رقیب، پناهندگان را نماد «رنج دوردست» معرفی میکنند. نمونهای از این روایت، داستان مادر افغانستانی است که در مرز ایران-ترکیه برای گرم نگهداشتن کودکانش لباسهایش را کند و در سرما جان باخت. در این رویه، ترکیه به ظاهر مسئولیتی ندارد، چون رنج پناهندگان «در جای دیگر» رخ میدهد.
۵. تبدیل پناهندگان به عدد – پس از سقوط کابل، رسانهها به نقل از وزیر کشور از دیوارکشی در مرز ایران خبر دادند و تلاش برای توقف ورود «موج پناهندگان» را برجسته کردند. روزنامهی صباح جلوگیری از ورود پناهجویان را افتخار ملی دانست. نایری مینویسد: «بدون استفادهی مستقیم از توصیفهای تحقیرآمیز، این گفتمان تصویری منفی ارائه میدهد.» همچنین، در ۵۲٪ از اخبار این دوره، دستگیری و جلوگیری از ورود پناهجویان تنها از طریق عدد بازتاب یافت؛ این شیوه یکی از غیرانسانیترین ابزارهای رسانهای محسوب میشود.
۶. همدلی را سادهلوحی پنداشتن – رسانهها با یادآوری «خطای بزرگ» پذیرش سوریها هشدار میدهند که نباید اجازهی ورود افغانستانیها را داد. سوزجو در سرمقالهای نوشت: «آیا در اروپا سادهلوح دیگری جز ما وجود ندارد؟» در این رویکرد، درک انساندوستانه تحقیر شده و همدلی سادهلوحی تعبیر میشود، درحالیکه رسانهها برای تحریک خشم عمومی به اعداد غیررسمی و بیاساس تکیه میکنند.
۷. تصویرسازی از پناهندگان به عنوان «تهدید تمدنی» – رسانههای ترکیه با برجستهسازی تفاوتهای فرهنگی، پناهجویان را تهدیدی برای تمدن ترکی معرفی میکنند. جمهوریت در اوت ۲۰۲۱ نوشت: «در افغانستان نرخ سواد برای زنان ۲٪ و برای مردان ۱۸٪ است. هیچ آموزشی وجود ندارد، هیچ صنعتی نیست، فقط جنگ و ترور است! افغانستان تنها تروریسم و مهاجرت صادر میکند.» این روایت پناهندگان را افرادی بیسواد و عقبمانده معرفی کرده و آنها را تهدیدی برای فرهنگ ترکی، حقوق زنان و دستاوردهای جمهوریخواهی میداند.
۸. تئوری «مهندسی مهاجرت» – در این روایت، پناهندگان افغانستانی بخشی از توطئهای غربی برای تضعیف ترکیه معرفی میشوند. این گفتمان بر «مهندسی مهاجرت» بهعنوان طرحی امپریالیستی برای برهمزدن یکپارچگی اجتماعی و فرهنگی ترکیه تأکید دارد. سوزجو مدعی است که قدرتهای خارجی قصد دارند همگنی جامعهی ترکیه را از بین ببرند تا ملت را تضعیف کنند.
چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/special-issues/refugees-media/13979/
@Daneshkadeh_org
3 230
چرا کسانی که قانون پیشنهادی حجاب را طراحی کردهاند، تمرکز خود را بر تنبیه اقتصادی زنان گذاشتهاند؟
از نظر هادی کحالزاده، پژوهشگر مرکز مطالعات خاورمیانهی کراون در دانشگاه برندایس در آمریکا، طراحان قانون جدید حجاب عملاً از فشار اقتصادی شدیدی که بر گردن مردم است استفاده میکنند و قصد اعمال نوعی «تحریم اقتصادی داخلی» علیه زنان را دارند. پژوهش دادهمحور کحالزاده نشان میدهد که جریمههای مالی قانون پیشنهادی حجاب برای ۶۲٪ از خانوادههای ایرانی غیرقابل تحمل است.
کحالزاده با بررسی پیمایش نیروی کار ایران از سال ۱۳۹۰ تا ۱۴۰۲ نشان میدهد که نسبت زنان در مشاغل با مهارت پایین و متوسط ۱۰ درصد کاهش یافته است، در حالی که سهم زنان در مشاغل با مهارت بالا از ۳۳ به ۴۳ درصد افزایش یافته است.
یکی از عوامل کاهش سهم زنان در مشاغل با مهارت پایین و متوسط، کوچکشدن بخش کشاورزی است که اشتغال زنان در آن از ۲۲ درصد به ۱۱ درصد کاهش یافته است. همچنین، با وجود فشارهای اقتصادی، حدود ۲۰ تا ۳۰ درصد از زنان شاغل، بهویژه زنان ۲۵ تا ۴۰ ساله، به دلیل دستمزد ناکافی یا تبعیض جنسیتی در میزان دستمزد، بازار کار را ترک کردهاند. عمدهی این زنان در مشاغل با مهارت متوسط در بخش خصوصی مشغول به کار بودهاند. مضاف بر این، میزان زنانی که قبلاً در کسبوکارهای خانوادگی کارهای کمدرآمد یا بدون درآمد داشتند از ۲۵ درصد به ۱۲ درصد کاهش پیدا کرده است. این تغییرات بیانگر این است که علاقهی زنان به اشتغال در شغلهای کمدرآمد یا بدون درآمد به شکل قابل ملاحظهای کاهش و تقاضا برای دستمزد عادلانه در میان زنان افزایش یافته است.
با برطرفشدن تحریمهای اقتصادی در دورهی برجام در سالهای ۱۳۹۴ تا ۱۳۹۷، زنان علیرغم سهم ۱۲ درصدی در بازار کار، بیش از ۴۱ درصد از مشاغل تازهایجادشده در این دورهی رونق را به خود اختصاص دادند و مشارکت اقتصادی آنان از ۱۲ درصد به ۱۸ درصد افزایش یافت. اما با بازگشت تحریمهای اقتصادی در سال ۱۳۹۸ و همزمان با فراگیری کرونا و رکود اقتصادی، زنان تقریباً ۸۰۰ هزار شغل را از دست دادند. به عبارت بهتر، تمام شغلهای از دست رفته در این دوره از بازارکار زنان بوده است. شغلهای محدود جدید نیز تماماً به مردان اختصاص یافتند. زنان شهری با تحصیلات دانشگاهی یکی از اصلیترین ذینفعان هنگام رفع تحریمها بودند، در حالی که زنان در شهرهای کوچک با تحصیلات کمتر، از اصلیترین بازندگان سیاست فشار حداکثری و تحریمهای جدید آمریکا بودند.
کحالزاده معتقد است برای درک ابعاد تبعات اقتصادی قانون پیشنهادی حجاب، کافی است آن را در بستر افت شدید رفاه اجتماعی ایرانیان طی یک دههی گذشته بنگریم: افزایش آسیبپذیری اقتصادی و رفاهی خانوارهای ایرانی در طی یک دههی گذشته احتمالاً اصلیترین دلیل تأکید بر مجازاتهای اقتصادی به عنوان ابزار بازدارندگی در قانون بوده است.
قانون پیشنهادی حجاب میتواند بار مالی فاجعهباری را بر خانوادههایی تحمیل کند که یکی از اعضای آن قانون را نقض کند؛ هزینههایی که برای ۶۲ درصد از خانوادههای ایرانی غیرقابل تحمل است. به عنوان مثال، اگر یکی از اعضای خانواده برای بار دوم از نظر قانون حجاب ، پوشش نامناسب و حجاب نداشته باشد، ۳۰ میلیون تومان جریمه خواهد شد. بر مبنای درآمد خانوارها در سال ۱۴۰۲، این جریمه میتواند بین ۱۰۰ تا ۳۶ درصد از درآمد سالیانهی خانواده های فقیر،۳۵ تا ۱۶ درصد از درآمد سالیانهی خانوادههای آسیبپذیر و ۷ تا ۱۵ درصد برای خانوادههای طبقهی متوسط شهری و ۱۰ تا ۱۵ درصد از درآمد سالیانهی طبقه متوسط روستایی را در برگیرد.
قانون پیشنهادی تهدیدی برای فرصتهای شغلی و بازار کار زنان ایران نیز محسوب میشود. تخلف از قانون میتواند منجر به اخراج یا تعلیق از کار شود. همچنین جریمههای سنگین اقتصادی برای بنگاههای اقتصادی در صورت عدم رعایت حجاب توسط کارکنان، میتواند انگیزهی صاحبان این بنگاهها در استخدام زنان را کاهش دهد. کارکنان بخش عمومی یا غیرعمومی همچون اساتید دانشگاهای غیردولتی که قانون را نقض میکنند — حتی در خارج از محل کار خود — به ازای هر بار تخلف تا ۶ ماه از کار خود تعلیق میشوند و امکان ارتقاء شغلی را برای همیشه از دست خواهند داد. این مشاغل عمدتاً در بخشهای با مهارت بالای بازار کار زنان هستند که تابآوری بالاتری را در برابر شوکهای اقتصادی، از جمله تحریمها، از خود نشان دادند. زنان در همین مشاغل با مهارت بالا، که ممکن است تمکن مالی پرداخت جریمههای اقتصادی را داشته باشند، در صورت نقض قانون، در معرض خطر ازدستدادن موقعیت شغلی و منبع اصلی درآمد خود قرار میگیرند.
https://daneshkadeh.org/global/13924/
@Daneshkadeh_org
3 230
تکنیک عدم قطعیت: رژیم سوریه چطور با ترویج سردرگمی مردم را از مبارزه دلسرد میکرد؟
عکسهای دستکاریشده، اطلاعات راستیآزمایینشده، و اخبار جدیدی که با سرعت برقآسا جایگزین خبر داغ قبلی میشدند، از ویژگیهای قیام سال ۲۰۱۱ در سوریه بودند. از میان انبوه خبرها کدام راست و کدام دروغ بود؟ کدام گروه پروتکلهای خبررسانی را رعایت نمیکرد و برای جلب مشتری یا تحریک مردم، اخبار را دستکاری میکرد؟ سیل اخبار ضدونقیض به نفع چه کسی تمام شد؟
لیزا ودین، استاد علومسیاسی دانشگاه شیکاگو، کوشیده است با بررسی شبکههای اجتماعی و اخبار پاسخی برای این پرسشها در مسئلهی سوریه بیابد. برخلاف باور رایج که میگوید استبداد سلطهاش را با مخفیکاری و عدم ارائهی اطلاعات گسترش میدهد، سوریه نمونهی نقضی شد که در آن، انتشار بیش از حد دادههای متناقض به استبداد حکومتی دوام بخشید.
زمستان ۲۰۱۴ حسابهای کاربری مخالفان بشار اسد در فیسبوک یکبهیک تعلیق میشدند. فیسبوک یکی از شاهراههای پخش خبرها و گزارشهای شهروندان سوری بود. فعالان سوری به فیسبوک اعتراض کردند و ادعا کردند ارتش سایبری رژیم در اقدامی هماهنگ این صفحهها را با ادعاهای دروغین گزارش میکند. فیسبوک در پاسخ به این ادعا اظهار کرد، صفحاتی که مسدود شدهاند، سالهاست که مشغول نقض قوانین این شبکه هستند و حالا بالاخره درگیر قوانین فیسبوک شدهاند. اما توضیح نداد که این صفحات دقیقا به خاطر تولید چه نوع محتوایی قوانین شبکه را نقض کردهاند. سوال اصلی که بر جا ماند این بود که در میانهی موج پرشتاب خبرهای متناقض، چطور میتوان هر خبر را راستیآزمایی کرد و کدام صفحه قابل اعتماد است؟
در مسئلهی سوریه، زمین بازی بسیار پیچیده بود: هم رژیم و هم مخالفان با انتشار اخبار جعلی و روایتهای متناقض فضایی مبهم و گمراهکننده ایجاد میکردند. وضعیت چنان بود که حتی کمیتههای حقیقتیاب هم برای تایید یا ردشان دچار مشکل میشدند. در ابتدا، فعالان سوری از شبکههای اجتماعی برای مستندسازی خشونت رژیم استفاده میکردند. اما با ادامهی جنگ و افزایش توجه رسانههای بینالمللی شرایط پیچیدهتر شد. بهزودی برخی از شهروندخبرنگاران برای دریافت حمایت مالی و فروش خبر یا صرف جلب توجه، شروع کردند به دستکاری اخبار.
ودین به اهمیت آنچه روزنامهنگاران بهطور مکرر از آن با عنوان «عصر سیاسی پساحقیقت» یاد میکنند، اشاره میکند و میگوید شاید از دید برخی از مخالفان رژیم، پخش اخبار تاییدنشده مبارزه با یک نیروی استبدادگر محسوب میشد. اما بیشترین سود از این وضعیت را رژیم سوریه میبرد، نه به این دلیل که توانسته بود نسخهی خود از حقیقت را باورپذیر جلوه دهد، بلکه بهاینخاطر که با تردیدافکنی دربارهی تمامی گزارشها، محیطی اشباعشده از خبر ایجاد کرده بود که در آن هر خبر تکاندهندهای خیلی سریع با خبر بعدی جایگزین میشد و هیچ موضوعی مورد توجه قرار نمیگرفت. این بحران خبری مانع شکلگیری یک حقیقت مشترک و اجماع روشن به نسبت حوادث در جریان شد.
ودین از این وضعیت با نام «انفجار اطلاعات» یاد میکند و میگوید فوران خبر نقش مهمی در تضعیف روزنامهنگاران در سوریه داشته است. از نظر او، وقتی افکار عمومی در معرض بار اطلاعاتی بیشازحد و بدون قطعیت قرار میگیرند، چند اتفاق روی میدهد:
- مخاطبان به خاطر تردید مداوم نسبت به صحت اخبار، به انفعال سیاسی پناه میبرند و ناخواسته همدست حکومت میشوند.
- مخاطبان برای گریز از فشار به جستوجوی اخباری میپردازند که عقایدشان را تایید کند و همین امر منجر به چندقطبی افکار عمومی میشود.
- وقتی اطمینانی از صحت اخبار وجود نداشته باشد، میتوان از قضاوت هم شانه خالی کرد. در سوریه، ژست عدم قضاوت باعث شد «قشر خاکستری» در برابر فعالان مدنی قرار بگیرند و سدی در برابر پروژهی تحول سیاسی شوند.
ودین در این مقطع به ظهور گروههای آلترناتیو همچون فیلمسازهای جوان و گمنام میپردازد که از سر ضرورت و با وجود امکانات محدود، سراغ تولید محتوایی رفتند که شاید بتوان «سینمای فوری» (emergency cinema) نامیدش. این شیوه روایت، مشهور به «أبونضارة» (Abounaddara)، برخلاف هیجانسازی رسانههای دیگر، تلاش میکرد روایتی سنجیدهتر از بحران سوریه ارائه دهد. مثلا یکی از این فیلمها با نام «عروس دریایی» (قندیل بحر) به کارگردانی خالد عبدالوحید نشان میدهد که چگونه خبرنگاران برای جلب توجه رسانهها و کمکهای مالی، به ساخت صحنههای دروغین فاجعه روی آوردند.
ودین میگوید در این شرایط بحرانی، پرسشگری و درگیرشدن انتقادی با اطلاعات و روایتها امری ضروری است. حتی اگر نتوان به حقیقت قطعی دست یافت، باز هم باید فضاهایی برای گفتوگو و بازتاب انتقادی فراهم کرد.چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/13915/
@Daneshkadeh_org
3 230
شوخی در عصر ظلمت: نقش طنز در تحولات سوریه
دو مرد ژندهپوش در کلبهای تاریک نشستهاند. یکی دستها و دیگری پاهایش را در سطل آب گرم گذاشته و هر دو به شکل خندهداری آه و ناله میکنند. اولی از شدت تشویق در یک مراسم دولتی دستهایش تاول زده و دومی را بهخاطر سرپیچی از تشویق شلاق زدهاند. این قسمت از سریال «امید! هیچ امیدی در کار نیست» همچون نامش لابهلای قهقههی خنده آب پاکی را روی دست سوریها میریزد و در حالوهوای پوچانگارانهای شبیه در انتظار گودو یادآوری میکند که هر انتخابی بکنی درد و رنج گریزناپذیر است.
کمدیهای سوری تحت رژیم اسد جز خنداندن چه ابعادی دارند؟ این پرسشی است که لیزا ودین، استاد علومسیاسی دانشگاه شیکاگو، کوشیده است با بررسی سریالهای طنز سوریهای به آن پاسخ بدهد.
وقتی سریالهای کمدی در ماه رمضان پخش میشدند خیابانهای دمشق و شهرهای بزرگ خالی از جمعیت میشد و از طرفداران بشار اسد تا مخالفانش همه پای تلویزیون بودند. ودین با بررسی محبوبیت سریالهای کمدی ساخت تلویزیون بشار اسد و کمدیهای انقلابی که پس از قیام ۲۰۱۱ در فضای اینترنت پخش شدند، میگوید سریالهای کمدی کارکردهای متفاوت و گاه متناقضی در شکلگیری و حتی کنترل اعتراضها داشتهاند.
سال ۲۰۰۰ وقتی بشار اسد در اولین سخنرانیاش وعدهی دوران جدیدی از آزادیها را داد، بسیاری از هنرمندانِ به امید فرارسیدن «بهار دمشق» دستبهکار تولید انواع آثار فرهنگی و هنری شدند. اما به زودی روشن شد آن وعدهها هرگز عملی نخواهند شد. رژیم با توسل به پروپاگاندای دولتی گسترده موفق شده بود اسد را مستبدی دلسوز و نه دیکتاتوری خشن معرفی کند. مستبدی که چارهای جز سختگیری نداشت، چون مردم هنوز درکی از مدرنیسم، آزادی و مدنیت نداشتند. او در این مسیر از همین سریالهای طنز که اجازهی پخششان را صادر کرده بود، بهره میجست.
ودین میگوید این سریالها برای حاکمان اقتدارگرا مفید بودند، چرا که خشونت را برای مردم قابل تحمل جلوه میدادند. آنها همچنین به مردم میباوراندند در به وجود آمدن فساد و ناکارآمدی خودشان هم مقصرند. یک مثال از این نقش دوگانه کمدی را میتوان در سریال «روستای فراموششده» به کارگردانی اللیث حجو یافت. در این سریال روستایی به تصویر کشیده شده که مردمش هیچ درکی از زندگی شهری ندارند و تمایلی هم ندارند از این عقبماندگی خلاص شوند. شخصیتها در موقعیتهایی مضحک چنین القا میکنند که هنوز یک آقابالاسر لازم دارند. اما حجو میگوید این کمدی بهطور ضمنی این را هم نشان میدهد که رژیم نتوانسته نهادهای دولتی بسازد که قادر به آموزش شهروندان باشند.
سوریهی پس از سال ۲۰۱۱ طنز واقعی و بیسانسور را در بستر اینترنت به نمایش گذاشت. این طنز، برعکس کمدی حکومتی، نه تنها مردم را شریک وضعیت نمیدانست، بلکه خواستهی عیانش رفتن بشار اسد بود. اما حلقهی مخاطبان طنز اینترنتی هرگز به گستردگی طنز تلویزیونی نشد و تنها گروههای خاصی را هدف قرار میداد.
با بالا گرفتن اعتراضها و کشتارها معیارهای طنز تغییر کرد و شبکههای اجتماعی سوریها پر شد از تمسخر اسد و نزدیکانش. شخصیت عروسکی به نام «بیشو» که کاریکاتوری از اسد بود در یک نمایش عروسکی به صورت رهبری کودکوار، خودشیفته و ناتوان نشان داده میشد که به چماقدارانش وابسته است. در یک قسمت بیشو از اینکه قدرتش کم گریه میکند و محافظی برایش یک لالایی میخواند با مضمون بیشتر کردن کشتارها و به این ترتیب او آرام میگیرد.
کمدی میتواند سوپاپ اطمینانی باشند برای کاهش ناامیدی جمعی و فشار سیاسی. در عینحال کمدی منتقدانه و سیاسی آگاهی جمعی از تناقضها و بیعدالتیها را بیدار میکنند و بستری برای همبستگی و همروایتی از وضعیت موجود به مخاطبان ارائه میکنند.
ودین یادآور میشود که طنز همیشه منظور مطلوب را نمیرساند. یکی از طنزهای انقلابی ویدئوکلیپی بود که در آن تصاویر مردانهی اغراقآمیز و فاشیستی را با ترانهای طنزآمیز که وفاداران اسد را هدف قرار میداد ترکیب شده بود. اما برخی از مخاطبین متوجه طنزآمیزبودن این کلیپ نشدند و آن را قطعهای در ستایش مردانگی نظامی حامیان اسد قلمداد کردند! تا آنجا که برخی از حامیان بشار اسد ترانهی این کلیپ را به عنوان زنگ آهنگ تلفنهای همراهشان انتخاب کردند.
از نظر ودین کمدی زمانی مؤثر است که مسیر مخاطب را از جهتی که انتظارش را دارد، منحرف کند و در عوض، با غافلگیری او را شگفتزده کند. کمدی بر پایهی عنصر غافلگیری ساخته میشود، که یکی از اساسیترین بخشهای یک شوخی است. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید:
https://daneshkadeh.org/global/13912/
@Daneshkadeh_org
3 230
رنجنامههای زندانهای سوریه: روایتگری با جوهر خاک و خون
نوشتن خاطرات زندان جز مستندسازی آنچه بر زندانیان گذشته است چه ابعادی دارد؟ ربکا شریعه طالقانی، استاد سابق ادبیات و فرهنگ خاورمیانه در کالج کوئینز در نیویورک، با بررسی ادبیات زندان در سوریه نشان میدهد که ادبیات زندان نوعی مقابلهی خلاق با حکومت اسد بوده است. وجود انبوه روایتهای زندان حاصل خلاقیت تکاندهندهی بازداشتشدگان سوری در استفاده از ابزار ابتدایی برای مکتوب کردن تجربیاتشان است.
منصور عمری روزنامهنگار و فعال حقوق بشر سوری در سال ۲۰۱۲، توسط ماموران ادارهی اطلاعات نیروی هوایی سوریه، بههمراه شمار دیگری از فعالان و حقوقدانان بازداشت شد. این فعالان حقوق بشر را زندانی و شکنجه کردند و ارتباطشان را با جهان خارج بریدند. گرچه منصور عمری یکسال بعد آزاد شد اما شماری از دوستانش زیر شکنجه کشته شدند و شماری دیگر در زندان محبوس ماندند.
مازیار بهاری فیلمساز ایرانی-کانادایی که خود در ایران زندانی شده بود، مستندی با محوریت ماجرای زندانی شدن عمری ساخته است با عنوان ۸۲ نام: سوریه، ما را از یاد نبر. عنوان این فیلم از قطعه پارچههایی گرفته شده که عمری از لباس خود بریده بود و روی آنها با قلمی از سوزن و جوهری از خاک و خون نام و تاریخ بازداشت همبندیهایش را ثبت میکرد تا به گروههای حقوقبشری خارج از زندان برساند.
حکومت حزب بعث در سوریه که با کودتای سال ۱۹۶۳ به قدرت رسید از همان ابتدا «وضعیت اضطراری» اعلام کرد که این وضعیت در عمل تا سال ۲۰۱۱ برقرار بود. از ابتدای رژیم بعث تا پایان آن در سال ۲۰۲۴ دهها هزار سوری و غیر سوری مقیم این کشور را به اتهام اینکه برای دولت تهدید بهشمار میآیند دستگیر کردند و بدون محاکمه به زندان انداختند.
آغاز انتشار ادبیات زندان در جهان عرب و سوریه را میتوان دهههای ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ دانست و این همان زمانی است که نخستین سازمانهای محلی حقوق بشری نیز تأسیس شدند. در دوران حافظ و بشار اسد مخالفان سیاسی، نویسندگان، و روشنفکران آثار متنوع و متعددی راجع به تجربهی زندانی شدن به دلایل سیاسی پدید آوردند. این آثار معروف به «ادب السجن» یا «ادب السجون»، پس از مرگ حافظ اسد در سال ۲۰۰۰ پرشمار شدند و خصوصاً بعد از آغاز انقلاب سال ۲۰۱۱ در ابعاد بسیار بیشتری انتشار یافتند.
نظام پیچیدهی زندانهای سوریه شامل ساختمانهای بزرگ غیرنظامی و نظامی است، از جمله زندان نظامی صیدنایا، زندان نظامی تدمُر، زندان مرکزی عدرا، و زندان زنان دوما. زندانیان اغلب بازجوییهای بسیار وحشتناکی از سر میگذراندند. در سلولهای کثیف پرجمعیت نگهشان میداشتند و در معرض سرمای شدید یا گرمای خفقان آور قرار داده میشدند. از آب یا غذا یا هر دو محرومشان میکردند و به امکانات بهداشتی دسترسی اغلب دسترسی نداشتند. و همچنین بعد از صدمه دیدن بر اثر شکنجه درمانشان نمیکنند.
زندانیان در شرایط بازجویی زندانی اغلب دسترسی به کاغذ و قلم یا هر امکان آرامشبخش دیگری نداشتند. آنها گرچه از نوشتافزارهای معمول بودند، اما گاه میتوانستند بهنحوی تجربیات خود را مکتوب و حفظ کنند. آنها به کرات روشهای خلاقانهای برای ساختن قلم و کاغذ با هر چیزی که بهدستشان میرسد ابداع کردهاند.
زندانیان زندان زنان دوما حتی توانسته بودند مداد و دفترچه واقعی پیدا کنند و خاطرات خود را یادداشت کنند. آنها همچنین راههایی خلاقانه برای پنهانکردن و بیرون بردن این دفترچهها پیدا میکردند.
زندانیان همچنین فنون یادسپاریای مختلفی ابداع کردند تا بتوانند خاطرات خود را بعداً بنویسند. این شیوهها را هم زندانیان سکولار پدید آوردهاند و هم زندانیان مذهبی که بسیاری از آنها فنون حفظ قرآن و حدیث را بلد بودند و از آنها بهره گرفتهاند.
ادبیات زندان شامل آثار متنوعی است که هم در برگیرندهی ساختارها و زبان مرسوم مانند گونههای داستانی و غیرداستانی و نمایشی و شعر هستند و هم در برگیرندهی نمونههایی که ساختارهای متداول روایت را میشکنند. ادبیات زندان مصداق خلاقیت زیباشناسانه زندانیان است و بخشی از تاریخ تجربهگرایی در ادبیات مدرن عرب به شمار میرود که در دههی ۱۹۶۰ ظهور یافت.
در ادبیات زندان، زندانی در مقام «سوژهی سخنگوی» حقوق بشر مدرن صدایی از آن خود دارد. پیوند ادبیات زندان و گفتار حقوق بشر تاکید این امر است که مفهوم حقوق بشر صرفاً مجموعهای از هنجارهای حقوقی و ادعایی سیاسی نیست؛ بلکه با تلقی ما از چیستی جامعه و فهم روایی ما از اتفاقات جاری در آن گره خورده است. چکیدهای از این پژوهش را در زیر بخوانید
https://daneshkadeh.org/global/13885/
@Daneshkadeh_org
