کانال رسمی شهر کارچان
Ir al canal en Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
Mostrar más2 087
Suscriptores
+124 horas
-17 días
+230 días
Archivo de publicaciones
Repost from تبلیغات بخش معصومیه
#کارچان
#اولین_سالگرد
🏴آگهی فوت مرحومه معصومه بهبد (کارچانی)
📡ڪــانــال اطلاع رسانی و تبلیغات بخش معصومیه 📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
@bakhsh_massoumieh
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈
Repost from تبلیغات بخش معصومیه
#قلعه_نو
#اولین_سالگرد
🏴آگهی فوت مشهدی فرج اله شفیعی
📡ڪــانــال اطلاع رسانی و تبلیغات بخش معصومیه 📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
@bakhsh_massoumieh
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈
🌹
سلام 🌸
💗آرزو میکنم
🌸امروز و هر روزتون
💗قلبتون پر باشـد
🌸از مهـر و محبت
💗تنتـون سلامت
🌸روحتون سرشار از آرامش
💗و روزی و برکتتون روز افزون
🌸صبحتون دل انگیز و شاد
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥 ادامه جنگ هاماوران
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
#داستانهای_شاهنامه
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
داستان های صوتی شاهنامه فردوسی به نثر امروزی
🔥 جنگ هاماوران
⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱⚜🔱
رستم در راست سپاه گرازه و در چپ سپاه زواره برادرش را قرارداد و در قلب سپاه نیز خودش قرار گرفت و جنگ شروع شد . هر طرف که رخش میتاخت گویی همانجا آتش افشاندهاند . رستم بهسوی شاه شام تاخت و او را از زین برداشت و بر زمین زد و دو دستش را بست . زواره نیز بهسان شیر به سمت شاه مصر و شام رفت و او را به دونیم کرد . شاه هاماوران به هر سو مینگریست کشتهها را میدید . پس پیکی نزد رستم فرستاد و امان خواست. بدینسان کاووس و پهلوانانش آزاد شدند . کاووس شاه هاماوران را بخشید و به قیصر پیام داد که اگر از روم کسی به برو بوم ما بتازد همان بلایی که بر سر مصر و بربر و هاماوران آمد بر سر آنها هم میآید . آنها پاسخ دادند : که ما چاکر شاه هستیم ولی افراسیاب ادعای تخت تو را کرده است و به آن تکیه زده . ما با او جنگیدیم و او بسیاری از ما را کشت . حالا که تو آزاد شدی اگر بخواهی به کمکت میآییم . وقتی کاووس نامه آنها را خواند به افراسیاب نامه نوشت که دست از سر ایران بردار و توران برای تو کافی است . عقلت را به کار انداز که اگر قلدری کنی رستم را میفرستم تا دمار از روزگارت درآورد .
افراسیاب از نامه کاووس خشمگین شد و پاسخ داد : بر و بوم ایران از آنمن است و کسی تاب جنگ مرا ندارد . کاووس لشکری بیاراست و قصد جنگ با افراسیاب را کرد و از آنسو افراسیاب هم لشکری از تورانیان آراست .
جنگ آغاز شد و تهمتن غران به قلب سپاه حمله برد و بسیاری را هلاک کرد . افراسیاب به دلیران سپاهش گفت : هرکس او را شکست دهد دخترم را به او میدهم و ایران را به او میسپارم . اما ایرانیان با گرزهای سنگین تورانیان را کشتند و دوسوم سپاه توران نابود شد و افراسیاب فرار کرد .
کاووس شاه به پارس آمد و بر تخت نشست و به هر سویی پهلوانی را با سپاهیانی فرستاد ازجمله مرو و نیشابور و بلخ و هرات . سپس جهانپهلوانی را به رستم سپرد .
چون مدتی گذشت دستور داد تا در البرز کوه سنگ خارا بکنند و دوخانه برای چهارپایان بسازند و دوخانه دیگر از آبگینه نیز برای خود ساخت و دوخانه نیز برای ذخیره سلاحهای جنگی فراهم نمود .
❌ادامه دارد....
#داستانهای_شاهنامه
از آن به بعد کاووس تصمیم گرفت که همهجا را تحت سلطه درآورد . از ایران تا توران و چین و ازآنجا تا مکران هرکس پذیرفت که خراجگزار او باشد با او کاری نداشت و بدین ترتیب به بربر رسید. شاه بربرستان تن به جنگ با او داد پس دلاورانی چون گودرز و طوس و فریبرز و گستهم و خراد و گرگین و گیو قصد جنگ کردند و جنگ سختی درگرفت و ایرانیان پیروز شدند و بربرها به پوزشخواهی برآمدند .
کاووس آنها را بخشید و بهسوی کوه قاف و باختر آمد و آنها همه او را پذیرفتند و به خراج او تن دادند . ازآنجا شاه به زابلستان رفت تا یک ماه مهمان رستم بود . بعدازآن هیاهو از اعراب مصر و شام برخاست که از خراجگزاری شاه کنار کشیدند . شاه سپاه را به آنسو برد تا به میان سه شهر مصر و بربر و هاماوران رسید . جنگ سختی درگرفت و پهلوانانی چون بهرام و گرگین و طوس و کشواد و گودرز و گیو و شیدوس و فرهاد همگی به نبرد برخاستند و بالاخره لشکر آن سه شاه شکست خورد . اولین شاهی که تن به صلح داد شاه هاماوران بود و بعد شاه بربر سپس شاه مصر و شام تن به صلح دادند و کاووس هم پذیرفت .
کاووس خبردار شد که شاه هاماوران دختری بسیار زیبا دارد پس کاووس او را از شاه هاماوران خواستگاری کرد . شاه هاماوران ناراحت شد و در دل گفت : اگرچه او شاه است اما من در جهان همین یک دختر را دارم . اگر فرستاده شاه را رد کنم توان هماوردی با او را ندارم و اگر دخترم را بدهم دلم راضی نمیشود . اما در نهایت مجبور شد که بپذیرد .پس دخترش سودابه را نزد خود خواند و ماجرا را گفت و نظرش را پرسید . سودابه گفت : اگر چارهای نداری باید این کار را کرد .او کم کسی نیست و شاه جهان است پس چرا باید ناراحت بود ؟ شاه هاماوران که نظر مثبت سودابه را دید با وصلت موافقت کرد ولی در دل ناراحت بود . پس از یک هفته فرستادهای نزد شاه فرستاد که اگر شاه دوست دارد مهمان ما شود . او میخواست با این نیرنگ هم شهر و هم دخترش را نجات دهد اما سودابه پی به مقصود او برد و به کاووس گفت :این دعوت را مپذیر که نیرنگ است . اما کاووس کسی از آنها را مرد نمیدانست پس با دلیرانش بهسوی مهمانی شاه هاماوران رفت . شهری بود به نام شاهه که آنجا را برای پذیرایی کاووس آذین بسته بودند . یک هفته از او پذیرایی کردند ولی ناگاه از بربرستان لشکری آمد و شبانگاه کاووس و پهلوانانش را گرفتند و دنبال سودابه رفتند که او را بازگردانند اما سودابه نپذیرفت و گفت : من از کاووس جدا نمیشوم و اگر میخواهید مرا هم به زندان بیندازید . شاه هاماوران خشمگین شد و او را هم به زندان نزد شوهرش بردند . سپاهیان کاووس بازگشتند و پراکنده شدند و چون کسی بر تخت شاهی نبود هرکسی ادعای پادشاهی میکرد . افراسیاب هم لشکری ساخت و با تازیان به مبارزه پرداخت و ترکان پیروز شدند و روزگار بر ایرانیان تیره شد و آنها نزد رستم رفتند و مدد خواستند .
دریغست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
رستم سپاهی آماده کرد و فرستادهای نزد شاه هاماوران فرستاد و اتمامحجت کرد . شاه هاماوران به فرستاده رستم گفت اگر رستم به اینجا بیاید با او میجنگیم و او را هم به زندان میاندازیم .
رستم با سپاهش به هاماوران رفت و جنگ سختی درگرفت . رستم به قلب سپاه هاماوران حمله برد و سپاهیان را در همریخت و همه را پراکند . شاه هاماوران به مصر و بربر پیام داد که اگر به کمک ما بیایید رستم را از بین میبریم وگرنه او به شما هم رحم نمیکند .مصر و بربر هم مهیای جنگ شدند . وقتی رستم چنین دید کسی را پنهانی نزد کاووس فرستاد که اگر من به جنگ ادامه دهم ممکن است از روی کینه تو را نابود کنند . کاووس پاسخ داد: تو کار خودت را بکن و به جنگشان برو .
رستم به سوارانش گفت :
چو ما را بود یار یزدان پاک
سر دشمنان اندر آریم خا
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🎥 دانلود سریال «نیوکمپ»
🎞 قسمت پنجم
💠 نسخه اورجینال
🎞 کیفیت 480p
🔰 ژانر: کمدی | خانوادگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
،دایی ولی چاقوی دسته شاخیش را بیرون می آورد ، اصرار دارد که سر گاو را ببرد تا حلال شود ، میرزا تقی خودش دامدار است و تجربه دارد ، حال و روز گاو را براندازی می کند د و می گوید هیچیش نیست ، الان بلند میشه ، در حین همین گفت و گوها صاحب گاو از راه می رسد ، بی مقدمه شروع می کند به ناله و نفرین ، چشمش که به دم زخمی گاو می افتد بیشتر شلوغش می کند ، دایی ولی هنوز منتظر فرمان بریدن سر گاو است ، مثل جلادها چاقوی دسته شاخی را در دستش گرفته و صاف توی چشمهای گاو بیچاره را نگاه می کند.
در همین احوال پریشان ناگهان گاو از جا بلند می شود
خودش را تکانی می دهد شروع می کند به نشخوار کردن ، دایی ولی که کم کم از بریدن سرگاو ناامید می شود نگاهی به دم نیم کنده ی گاو می اندازد و با چاقوی دسته شاخی دم گاو را از همان محلی که زخمی شده می برد و می اندازد وسط جاده ، صاحب گاو هاج و واج به دایی ولی نگاه می کند ، دایی ولی می گوید بریدم که جراحت نکنه ، میرزا تقی می گوید یه کم خاکستر برای بستن زخم دم گاو لازم دارم ، یکی از پسر بچه ها که دور بر محل حادثه جمع شده اند میرود پی خاکستر ، دایی ولی می گوید حالا که می روی پارچه هم بیاور ، چند دقیقه بعد گاو در حالی که دم نصفه و نیمه اش با خاکستر و پارچه پانسمان شده شروع می کند به چرا در حاشیه جاده، صاحب گاو هم از تک و تای اولیه افتاده ، مش قربان رو می کند به صاحب گاو و اسمش را می پرسد ، پیرمرد جواب می دهد قنبر ، مشتی می گوید عمو قنبر خدا را شکر کن و برو صدقه و خیرات بده ،الحمدلله گاوت سالم است ، پیر مرد حاضر جوابی می کند و می گوید شما باید صدقه بدهید که گاو من طوریش نشد وگرنه باید مینی بوس را همینجا می گذاشتید و می رفتید.
مینی بوس خسارت چندانی نخورده ، سپر آهنی دست ساز که شریف خودش طراحی کرده از خسارت جدی جلوگیری کرده
باران بند می آید، بگم خانم یک پنج قرانی دور سر شریف و بقیه می چرخاند و می گوید این هم صدقه سری سلامتی مسافران و شوفر سر به هوا
عمو شریف مینی بوس را روشن می کند و دوباره راه می افتد ، چند دقیقه ای به سکوت می گذرد ، بعد دایی ولی شروع می کند از شجاعت خودش در بریدن دم گاو و تیزی چاقوی دسته شاخی گفتن،
شریف حالا با احتیاط بیشتری رانندگی می کند ، بگم خانم رو می کند به دایی ولی و می گوید یک دقیقه زبان به دهن بگیر تا دوباره حواس راننده را پرت نکنی ، مش قربان هم تایید می کند.
یک ساعت بعد مینی بوس در میدان وسط آبادی فرود می آید ، شریف با ژستی فاتحانه سیگارش را به نوک نی سیگار می زند و دود و دمی راه می اندازد ، بگم خانم بقچه اش را به گرده گرفته و غر غر کنان به سمت منزل حرکت می کند ، میرزا تقی و مش قربان هم به دنبالش راه می افتند ، بقیه هم هر کدام به طرفی راه خانه ی خود را در پیش می گیرند
تا سال بعد دوباره چه شود خدا می داند
عبدالرضا حاج علی بیگی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
آبگرم_ ۲
بگم خانم تسبیح فیروزه ای دانه درشتش را از جیبش بیرون آورده و دارد ذکر و ورد می خواند
عمو شریف سیگار دود می کند و چپ و راست دنده عوض می کند
بگم خانم حین ذکر گفتن زیر دندانی چندتایی لیچار و بد و بیراه بار شریف می کند و از دود و دم سیگار شکایت می کند
میرزا تقی و مش قربان کنار هم نشسته اند و دارند از خاطرات گذشته های دور برای هم قصه می بافند.
دایی ولی چرت می زند ، به جز بگم خانم باقی زنها همه خوابیدند ، شریف از داخل آینه به مش قربان اشاره ای می کند، قربان منظور شریف را می گیرد و صدایش را می اندازد ته حلقش و فریاد می زند برای سلامتی آقای رانند بلند صلوات بفرست ، بعد خودش و به همراه شریف و میرزا تقی شروع می کنند با صدای عربده مانند صلوات فرستادن ، دایی ولی از خواب می پرد ،هاج و واج دور و برش را نگاه می کند ، عمو شریف می زند زیر خنده و بقیه هم خنده شان می گیرد.
هوا ابری است ، قطره های درشت باران به شیشه جلوی ماشین می خورد ، مینی بوس قراضه ناله می کند و از سربالایی بالا می رود ، باران شدید می شود ، شریف برف پاک کن را می گذارد روی دور متوسط ، برف پاکن هنوز چهارتا چپ و راست نزده که صدای خرِچ و خروچی شنیده می شود و بعد برف پاک کن ها از کار می افتند
راننده از مسیر فرعی به سمت آبادی راه افتاده و حالا وسط بَر بیابان برف پاک کن ها از کار افتاده ، شدت باران زیاد است ، عمو شریف مینی بوس را می کشد سمت راست جاده و می ایستد.
بگم خانم شروع می کند به غر و لُند ، دایی ولی دوباره خوابش می برد و خر و پفش به هوا بلند می شود
میرزا تقی و مش قربان پیاده می شوند ، شریف کاپوت را بالا زده و مشغول وارسی موتور برف پاکن است
موتور برف پاک ها سوخته و هیچ راه علاجی نیست ، باران با سرعت در حال باریدن است ، میرزا تقی با آن عینک ته استکانی کله اش را می چپاند زیر کاپوت مینی بوس ، دنبال چه می گردد خدا می داند ، شریف سرتا پا خیس شده ، مش قربان آفتابه را برداشته و راه افتاده به سمت سرازیری دِ برو ، عمو شریف از ترس اینکه دوباره مش قربان گم و گور شود صدا می زند آی تازی کجا ؟
مش قربان توجه نمی کند ، میرزا تقی می پرسد حالا چه کنیم شاید باران حالا حالا ها بند نیامد وسط این بیابان که نمی شود ماند
شریف نگاهی به میرزا می اندازد و دستش را می کند داخل شلوارش ، میرزا سرش را بر می گرداند آنطرف ، به شریف می گوید خجالت بکش مرد ، شریف خنده اش می گیرد
میرزا دوباره سرش را به سمت شریف می چرخاند ، شریف کش زیر شلواریش را بیرون کشیده و یک سر آن را به تیغه ی برف پاک کن سمت راننده بسته و سر دیگر کش را از درز شیشه بغل به فرمان مینی بوس می بندد ، مش قربان نفس نفس زنان آفتابه به دست از سربالایی بالا می آید.
عمو شریف خطاب به میرزا تقی و مش قربان می گوید سوار شوید ، میرزا می گوید چی شد ، شریف پاسخ می دهد آبش رو کشیدن چلو شد و بعد می زند زیر خنده
راننده شوخ تالاپی می نشیند پشت فرمان مینی بوس و دستش را می گذارد روی استارت ، دنده را جا می کند و راه می افتد ، باران با شدت تمام می بارد ، سر تا پای شریف خیس شده ، بگم خانم یک پتوی زوار در رفته از لای بقچه بیرون می کشد و می اندازد روی دوش شریف
شریف سر کِش تمبانش را در دست چپش می گیرد و هر چند دقیقه یکبار به سمت خودش می کشد ، برف پاک کن با حرکت دست شریف حرکت می کند و شیشه را پاک می کند.
مش قربان صلوات می فرستد ، دایی ولی دوباره از خواب می پرد و این با یک زهر مار بار مشتی می کند یک پس گردنی سبک هم به او می زند.
ابتکار شریف جواب می دهد ، بعد صدایش را صاف می کند شروع می کند از خاطرات در راه ماندن ها و تجربه های این چنینی راست و دروغ سر هم بافتن، حرفهایش تکراری است ، کسی گوش نمی دهد ، بگم خانم تسبیحش را داخل جیبش می گذارد و چشمهایش را می بندد
جاده از وسط روستای سَریر آباد رد می شود، گوسفندها و گاوها در حاشیه جاده مشغول چرا هستند، از شدت باران کمی کم تر شده ، اما جاده خیس و لغزنده است ، به محض خروج از روستا شریف پایش را می گذارد روی پدال گاز ، همین که سرعت می گیرد یک گاو غول پیکر مثل جن وسط جاده سبز می شود ، عمو شریف دوپایی می رود روی ترمز و فرمان را به سمت چپ جاده می چرخاند ، مسافران مثل کاه می ریزند روی هم ، زنها جیغ می زنند ، صدای برخورد مینی بوس با گاو زبان نفهم مثل ترکیدن بمب صدا می دهد ، مینی بوس بعد از کلی تلو تلو خوردن متوقف می شود ، سکوت و دلهره بر همه جا حاکم می شود ، شریف نگاهی به سمت مسافران می اندازد ، صدا می زند کسی چیزیش نشده ، بگم خانم می گوید خیر نبینی شریف من که مُردم ، بقیه اعلام حیات می کنند ، شریف از مسافران که خیالش راحت می شود می پرد پائین بالای سر گاو ، دایی ولی و بقیه هم می آیند پائین ، گاو بیچاره پهن شده کنار جاده ، ظاهرا گوشه سپر خورده به دم گاو و دم گاو تقریبا از وسط کنده شده
🔴ساعت کاری روزانه دستگاههای اجرایی استان از نیمه خرداد تا نیمه شهریور مشخص شد
🔹سید مجتبی آل یاسین معاون توسعه مدیریت و منابع استانداری مرکزی در گفتگوی اختصاصی با خبرگزاری صداوسیما استان مرکزی:
🔸از شانزدهم خرداد تا نیمه شهریور ماه سال جاری ، ساعت کاری دستگاههای اجرایی، بانکها، شهرداریها و سایر نهادهای عمومی استان مرکزی ، همچون دیگر استانهای کشور ، از ۶ صبح آغاز میشود.
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
🌸سلام
🌼صبحتون پُر از عطر خدا
🌸یک سـلامِ بی حسرت
🌼بی نگــــرانی
🌸سلامی سرشار از آرامش
🌼روزتــــوڹ بخیـر و شاد شاد
🌸عاقبتتوڹ بخیـــر
🌼مهرتوڹ مستـدام
🌸محبتِ خــدا
🌼در دلتوڹ پیوسته جاری
#صبح_زیباتون_بخیر
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
