کانال رسمی شهر کارچان
Ir al canal en Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
Mostrar más2 121
Suscriptores
+324 horas
+57 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
غلومسین بهمحض اینکه ماتسودا باهاش چشمتوچشم شد، چکش رو انداخت، یه جیغ کاراتهکاری از بیخ نافش کشید و پرید تو آسمون و ناگهان چندتا حرکت ناب و عجیب و غریب کاراته به نمایش گذاشت. چنان فیگور گرفته بود و زوزه میکشید و بالا و پایین میپرید که بروسلی باید جلوش لنگ مینداخت!
ماتسودا و مربیش چارشاخ گاردونشون زده بود بیرون. وسط بازار مسگرخونِ اراک، یکی پیدا شده بود که تمام قواعد کاراته رو به هم زده بود! غلومسین بعد از حرکات محیرالعقولش، در حالی که صورتش سرخ شده بود و چشمهای ورقلمبیدهش داشت از حدقه بیرون میزد، نشست رو چارپایه و دستهاش رو گذاشت روی پیشونیش و جیک نمیزد. هنوز تو فیگور بود. رگ وسط پیشونیش یه بند انگشت ورم کرده بود. خشم اژدها را تا این حد از نزدیک ندیده بودم. اوسغلومسینِ مسگر، یهتنه پرچم ایران و اراک رو جلو اوشین و هاتسوکو و دار و دسته ی ژاپنی ها بالا برده بود. اشک از گوشهی چشم آدمهایی که ناظر این صحنه بودن چیکه چیکه داشت جاری می شد.
ماتسودا سرش رو برد بیخ گوش مترجم فولادزره و یه چیزی گفت. مترجم سری تکون داد و روبه غلومسین کرد و گفت:
«خانم میگه اگه میشه یه بار دیگه اون حرکت رو انجام بده.»
غلومسین نگاه غضبآلودی به مترجم کرد و هیچی نگفت. ماتسودا یه تعظیم ریزی کرد و بعد دستش رو کرد داخل کیفش و یه پونصدی شقنشکسته درآورد و گرفت سمت غلومسین. اوستا دستش رو پس زد.
مترجم گفت: «اگه پونصد دیگه بزاره روش، یه بار دیگه اون حرکت رو انجام میدی؟»
غلومسین خون از چشماش میچکید. مترجم بیخ گوش ماتسودا چیزی گفت. ماتسودا به نشونهی تأیید سری تکون داد، دست کرد تو کیفش، چندتا پونصدی دیگه زد تنگ پونصدیِ اولی و داد دست مترجم فولادزره که بده به غلومسین، بلکه اوستا رو راضی کنه یه بار دیگه اون حرکت منحصربهفرد رو انجام بده.
با خودم گفتم: خاکتوسرت غلومسین، بگیر دیگه بدبخت خر! پول دو ماه چکش زدنته بیچاره، دوتا جفتک بزن و خلاص!
مترجم رفت داخل مغازه با غلومسین مذاکره کنه که یکهو، مثل سربازی که دستور عقبنشینی ناگهانی بهش رسیده باشه، مثل برق یه عقبگرد زد و دست اوشین رو گرفت و دِبکش!
مردم به اعتراض؛ یههُوووی دستهجمعی کشیدن،
یکی گفت: «چه خبرته غلومسین! یه بار دیگه اون کار رو بکن دیگه! زنه از جاپون آمده،مهمونه، ناامیدش نکن! یه بار دیگه بپر تو آسمون و چهارتا جنقولک بازی کن، پول هم بگیر، بزن پر شالت دیگه!»
غلومسین یه نگاهی به جمعیت و ماتسودا انداخت و گفت برید پی کارتون،
«خدا شاهده این که دو سه هزار تومنه، اگه صد هزار تومن هم بده، محاله ممکنه دوباره با پتک بکوبم رو بیضه هام!»
عبدالرضا حاج علی بیگی
Repost from N/a
اوشین در بازار اراک
بازار ، شلوغ پلوغ بود. به قول مشخانمآغا، ساعت یازده که میشد دیگه سگ صاحبش را نمیشناخت. مغازهها کلهصبح وا میکردند.از ساعت هفت یواشیواش رفتوآمدها شروع میشد.
لبویی ها و باقالافروشها زودتر میآمدند. یکی تنه میزد، اون یکی بیست تا تخته فرش گذاشته بود روی چرخحمالی و میزد پی پای مردم و می رفت. یکی بساط چارقد چیتی پهن کرده بود کنج دیوار، دو نفر سر حساب کتاب با هم گلاویز بودن. بزاز کلیمی با نیمذرع پارچه قواره میکرد.
یکی می گفت دوتا بخر سه تا ببر، یکی دیگه صداش رو کشیده بود رو سرش و داد می زد آی خونه دار و بچه دار ظرف و زنبیل و بیار، اونطرف هندونه فروشه یه قاچ هندونه زده بود نوک کارد و میگفت به شرط چاقو، بدو که حراجش کردم، هوای گرم و دم کرده تابستون با بوی زردچوبه و عرق تن رهگذرا قاطی شده بود.
یه عده با طاس و بقچهی حموم میرفتن گرمابه ی داخل بازار. یکی سرش را گذاشته بود به شیر فشاری وسط چارسوق آب میخورد. خلاصه، بلبشویی بود.
اوایل دههی شصت ، تلویزیون یه سریال ژاپنی نشون میداد به اسم «سالهای دور از خانه». البته مردم به اسم اوشین میشناختنش. داستان یه دختر بچه بود که ننه باباش از فقر و بدبختی میفروختنش و بعد داستان های جالبی براش اتفاق می افتاد. خلاصه، تب اوشین در ایران حسابی بالا گرفته بود.
یه روز داشتم تو شلوغی نزدیک ظهر تو بازار قدم میزدم که یکهو گفتند اوشین و هاتسکو دارن داخل بازار لِتِر میزنن. پرسیدم کجان؟ گفتند جلو سرای کاشونیها. ما رو میگی؟ دِبُدو! اوشین اون موقع ها ابهتی بهحساب میاومد. خلاصه رسیدم، شلوغی بیسروتهی که نگم برات... بعله، خودش بود. اوشین بود! اصلاً ژاپنیها و چینیها و کرهایها همشون یه پا اوشینان، همشون مثل همن.چشمای بادومی و دندون های میزون سفید و لاغر مردنی، من که هنوز هم که هنوزه نفهمیدم اینا با هم چه فرقی دارن.
از لای جمعیت سُریدم جلو و خودم رو رسوندم به اوشین. بچه بودم، دستهام رو گذاشتم رو هم و یه کم خم شدم و گفتم: «سایانورا خانم اوشین، سایانورا!» یه خانم مانتویی هم همراهشون بود. بی مقدمه هُلم داد کنار و گفت: «اوشین کیه؟ برو پی کارت! این خانم ماتسودا عضو تیم ملی کاراتهی ژاپنه!» ما رو میگی؟ بدجوری خورد تو ذوقمون، راق موندیم. پس این جماعت چی میخوان دوروبر این زنه؟
تو این خیالات بودم که یکی گفت: «دروغ میگه، اوشینه! این میخواد به ما نگه!» بعد جمعیت یکصدا گفتند: «سایانورا، تاناکورا، ریوزو، اوشین، هاتسوکو!» زن ژاپنی بیچاره هم فقط تعظیم میکرد و لبخند میزد. اوس عبدالله از اونور بازار گفت: «خودشه! اوشینه! اونم هاتسوکوه! اگه نیست، پس چرا انقد نیشش را وا میکنه و دولا و راست میشه؟»
به یه چشم به هم زدن، شلوغ شد که یه استوار شهربانی با اسلحه سر کمرش سراسیمه آمد وسط معرکه. صورت استخوانی و دستهای زمخت با رگهای درشت. دستش رو قبضهی هفتتیرش بود. اوشین با دیدن کهریزی دوباره تعظیم کرد. خانم مترجم بیخ گوش استوار یه چیزی گفت. استوار کهریزی یه نگاه خشم آلودِ پر جذبه ای به دوروبر کرد و رو به مردم گفت:
«خانمها، آقایون! این خانم، خانم ماتسودا، عضو تیم ملی کاراتهی ژاپنه. اون یکی هم مربیشه. بفرمایید مزاحم نشید، متفرق شید.»
با نهیب استوار، مردم پخشوپلا شدن. اما من نه. سایهبهسایهی اوشین میرفتم. زنه خیلی با دقت بازار رو برانداز میکرد. مترجم فولادزره هم بود. دو قدم که میرفت، پشت سرش رو نگاه میکرد ببینه من هنوز دارم دنبالشون میکنم یا نه. یکهو برگشت، یه هُل دیگه به من داد و گفت: «بچهپرو! مگه نگفتم برو پی کارت؟»
گفتم: «به تو چه؟ اوشین خودش داره لبخند میزنه. کاسهی داغتر از آش! آتشکیِ قاشقنشسته! به تو چه؟»
هاتسوکو که صحنه رو دید، با مهربانی اومد جلو و یه لبخند زد و دستش رو به سمتم دراز کرد که دستم رو بگیره. گفتم: «سایانورا، مسلونا! نامحرمونا!» نفهمید چی میگم. مترجم فولادزره گفت: «آخه بزمجه، تو به قد محرم و نامحرم رسیدی؟»
بهم برخورد. گفتم: «برو پی کارت! جخت! ما پارسال تا حالا نماز و روزهمونم میخونیم!»
دوباره راه افتادیم. نرسیده به چارسوق، صدای چکش بازار مسگرا بلند شد. تالاق و تولوق میکوبیدن به قزقونها. صدا به صدا نمیرسید. ژاپنیها چارچشمی به مسگرا نگاه میکردن. یکی داشت رو کوره تشت مسی سفید میکرد، اون یکی لبهی قزقونچه رو گرد برمیکرد، یکی دوگوله درست می کرد.
رسیدیم جلو مسگریِ اوس غلومسین. غلومسین تا چشمش به زنهای ژاپنی افتاد، شروع کرد با شدت و هیجان تمام کوبیدن به بدنهی قزقون گندهای که داشت درست میکرد. یه لحظه سرش رو آورد بالا، یه نگاهی به کاراتهکار ژاپنی انداخت. خانم ماتسودا، یا همون اوشین خودمون، هم تا کمر جلو اوسغلومسین دولا شد و یه لبخند ملیحی زد.
برای رابطه خوب و ایجاد آرامش
✍نبین، نگو، نشنو، نپرس
#نبین
گاهی باید وانمود کنی که ندیدی (اصل تغافل)
#نگو
۱- هرچه شنیدی نگو
۲-به کسی که حرفت در او تاثیر ندارد نگو
۳- سخنی که دلی بیازارد نگو
۴-هر سخن راستی را هر جا نگو
۵- هر خیری که در حق دیگران کردی نگو
۶- راز را نگو حتی به نزدیکترین افراد
#نشنو
۱- هر سخنی ارزش شنیدن ندارد
۲- وقتی دونفر آهسته سخن میگویند سعی کن نشنوی
۳- غیبت را نشنو
۴- گاهی وانمود کن که نشنیدی (اصل تغافل)
#نپرس
۱- آنچه را که به تو مربوط نیست نپرس
۲- آنچه که شخص از گفتنش شرم دارد نپرس
۳- آنچه باعث آزار شخص میشود نپرس
۴- آن پرسشی که در آن فایدهای نیست نپرس
۵- آنچه که موجب اختلاف و نزاع میشود نپرس
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
با سلام ، به چند نفر نیروی کار خانم ترجیحا مجرد جهت کار در شرکت تولیدی شهرک صنعتی حاجی آباد نیازمندیم.
جهت معرفی کار و کسب اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۱۸۴۳۱۵۱۵۹ خانم نظری تماس حاصل فرمایید.
سلام
صبحتون بخیر وشادی
ان شاءالله ظهر خوبی در
کنار عزیزانتان داشته باشید.
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from N/a
پنجشنبهعصر
قلم در مشت میفشاری، تا واژهای بروید، نطفهای ببندد، کلامی بر صفحهای بنشیند؛ اما چه سود؟ نه سطری قواره میگیرد، نه جوهری میلغزد.
خامه چون خستهای بیرمق، بر سپیدی کاغذ یخزده، و خیال در محاق فرو میرود.
گویی چشمهی دل، از جوشش افتاده و نسیم الهام از حوالی جان رخت بربسته. با خود میگویی: «چون الهام نمیرسد، از کوشش مدد گیرم»؛ اما آنچه از عمق جان نجوشد، هرچند به همت، به دل نمینشیند. کلامی که از حریر دل نباشد، نقشِ سنگ است بر دیوار فراموشی.
قلم را وانهاده، واژگان نیمجان را در مشت مچاله میکنی و روانهی مزبله میسازی. آری، واژه اگر از چشمهی دل نجوشد، آب ندارد، جان ندارد، جانان ندارد.
دلتنگی پنجشنبهعصر، تو را به وادی اموات میکشاند. شاید بر سنگی، نامی، خاطرهای از دیروز بجوشاند، شاید از بطن سکوت، بانگی برخیزد، آوایی طربناک که قلمت را به رقص آورد. اما دریغ... گورستان، فصلِ غریبیست از کتاب هستی؛ هر گامی که بر خاک مردگان مینهی، غباری از اندوه بر جانت مینشیند.
هر سنگ، دفتر خاموشیست که در آن، قصهی انسانیست به اختصار نگاشته؛ آنان که روزگاری شمعِ محفل بودند، اکنون خاموشترین حضورند.
چه بسیار عزیزانی که روزگاری در سایهسارشان میآسودیم، و حالا جز مشتی خاک از سروِ وجودشان نمانده.
پریشان میشوی... آنگاه که بر سنگ قبری چشم میدوزی و درمییابی این نامِ آشنا، روزگاری نهچندان دور، با تو میزیست، میگفت، میگریید، میخندید. اکنون اما، خاک است و نامی، بیصدا و فریادی از خاموشی.
پیرمردی بر مزارِ پدرِ جوانمرگ خویش، آهسته فاتحه نجوا میکند؛ زنی خمیده، بر سنگِ مادر ازدسترفتهاش که در جوانی از جهان رخت بربسته، نوحه میسُراید. زمان، بر همهشان گذشته است؛ اما بر داغ دل، چه زمانهای گذشته؟
نامها را مرور میکنی؛ گمان میبری همین دیروز از این سرا کوچیدهاند، لیک تاریخِ وفات، دههها پیش را نشان میدهد. انگار زمان، نقابِ فریب زده بر چهرهی تو؛ از عمر، تنها وهمی مانده، و از خاطرات، غباری که در نسیمِ فراموشی میپراکند.
چه وهمآلود است و عجب هیچستانی است این چند روز، و چه دلبستهی هیچایم، ما جماعتِ غافلِ هیچطلب.
عمر نسیمیست و جان، پرکاهی.
سنگها سخن نمیگویند، اما بیزبانترینشان، فصیحتر از هر خطیبی، بر سرِ آدمی فریاد میکشد: «آنچه هستی، ناپایدار است؛ و آنچه اندوختی، به هیچت نآید در سرای ابدی.»
نسیم، جای پایت را با خاک رفتگان پر میکند؛ گویی هیچگاه در این جهان نبودهای. پس از چهرو، اینچنین دلبستهایم به این فانیسرا؟
آری، گورستان، خلوتکدهی معرفت است؛ نه برای آنان که رفتهاند، که برای ما واماندگان.
غباری که بر چهره مینشیند، غبار نیست، آینهایست که چهرهی غفلتزده ات را مینمایاند.
کجا اینچنین به یادت میآورند آنچه اندوختی، به کارت نیاید؟ کجا اینچنین به یادت میآورند که از قامتهای رعنا و روی زیبا و چشمان فریبا، جز غباری روان، چیزی نخواهدماند؟
گورستان، معدنِ جوشش معرفت است؛ و شاید از این روست که بر گذر در گذر درگذشتگان چنین سفارش فرمودهاند. ورنه مردگان را چه حاجت به نجوای فاتحهی واماندگانی چون ما؟
پنجشنبهعصر، مرگِ غریب را قریب میکند و بر کالبد جهان می دمد، چشمِ دل که بگشایی، اهلِ خاک، از بسترِ سرد و سیاهِ گور برخاستهاند و انگشتِ حیرت بر این همه غفلتِ ما، خیرهسرانِ بهاصطلاح زنده، به دندان گزیدهاند.
اکنون که چشمهی یادها جوشیدن گرفته و قلبِ قلم در اشتیاقِ نوشتن میتپد، دیگر کاغذ تمنای وصل ندارد؛ دل، مبهوتِ هیچستان است. نگاه بر بالِ خیال و لب به فاتحه؛ و آنچه ماناست، مهر است و مهر است و مهر.
عبدالرضا حاجعلیبیگی
Repost from N/a
پنجشنبهعصر
قلم در مشت میفشاری، تا واژهای بروید، نطفهای ببندد، کلامی بر صفحهای بنشیند؛ اما چه سود؟ نه سطری قواره میگیرد، نه جوهری میلغزد.
خامه چون خستهای بیرمق، بر سپیدی کاغذ یخزده، و خیال در محاق فرو میرود.
گویی چشمهی دل، از جوشش افتاده و نسیم الهام از حوالی جان رخت بربسته. با خود میگویی: «چون الهام نمیرسد، از کوشش مدد گیرم»؛ اما آنچه از عمق جان نجوشد، هرچند به همت، به دل نمینشیند. کلامی که از حریر دل نباشد، نقشِ سنگ است بر دیوار فراموشی.
قلم را وانهاده، واژگان نیمجان را در مشت مچاله میکنی و روانهی مزبله میسازی. آری، واژه اگر از چشمهی دل نجوشد، آب ندارد، جان ندارد، جانان ندارد.
دلتنگی پنجشنبهعصر، تو را به وادی اموات میکشاند. شاید بر سنگی، نامی، خاطرهای از دیروز بجوشاند، شاید از بطن سکوت، بانگی برخیزد، آوایی تربناک که قلمت را به رقص آورد. اما دریغ... گورستان، فصلِ غریبیست از کتاب هستی؛ هر گامی که بر خاک مردگان مینهی، غباری از اندوه بر جانت مینشیند.
هر سنگ، دفتر خاموشیست که در آن، قصهی انسانیست به اختصار نگاشته؛ آنان که روزگاری شمعِ محفل بودند، اکنون خاموشترین حضورند.
چه بسیار عزیزانی که روزگاری در سایهسارشان میآسودیم، و حالا جز مشتی خاک از سروِ وجودشان نمانده.
پریشان میشوی... آنگاه که بر سنگ قبری چشم میدوزی و درمییابی این نامِ آشنا، روزگاری نهچندان دور، با تو میزیست، میگفت، میگریید، میخندید. اکنون اما، خاک است و نامی، بیصدا و فریادی از خاموشی.
پیرمردی بر مزارِ پدرِ جوانمرگ خویش، آهسته فاتحه نجوا میکند؛ زنی خمیده، بر سنگِ مادر ازدسترفتهاش که در جوانی از جهان رخت بربسته، نوحه میسُراید. زمان، بر همهشان گذشته است؛ اما بر داغ دل، چه زمانهای گذشته؟
نامها را مرور میکنی؛ گمان میبری همین دیروز از این سرا کوچیدهاند، لیک تاریخِ وفات، دههها پیش را نشان میدهد. انگار زمان، نقابِ فریب زده بر چهرهی تو؛ از عمر، تنها وهمی مانده، و از خاطرات، غباری که در نسیمِ فراموشی میپراکند.
چه وهمآلود است و عجب هیچستانی است این چند روز، و چه دلبستهی هیچایم، ما جماعتِ غافلِ هیچطلب.
عمر نسیمیست و جان، پرکاهی.
سنگها سخن نمیگویند، اما بیزبانترینشان، فصیحتر از هر خطیبی، بر سرِ آدمی فریاد میکشد: «آنچه هستی، ناپایدار است؛ و آنچه اندوختی، به هیچت نآید در سرای ابدی.»
نسیم، جای پایت را با خاک رفتگان پر میکند؛ گویی هیچگاه در این جهان نبودهای. پس از چهرو، اینچنین دلبستهایم به این فانیسرا؟
آری، گورستان، خلوتکدهی معرفت است؛ نه برای آنان که رفتهاند، که برای ما واماندگان.
غباری که بر چهره مینشیند، غبار نیست، آینهایست که چهرهی غفلتزده ات را مینمایاند.
کجا اینچنین به یادت میآورند آنچه اندوختی، به کارت نیاید؟ کجا اینچنین به یادت میآورند که از قامتهای رعنا و روی زیبا و چشمان فریبا، جز غباری روان، چیزی نخواهدماند؟
گورستان، معدنِ جوشش معرفت است؛ و شاید از این روست که بر گذر در گذر درگذشتگان چنین سفارش فرمودهاند. ورنه مردگان را چه حاجت به نجوای فاتحهی واماندگانی چون ما؟
پنجشنبهعصر، مرگِ غریب را قریب میکند و بر کالبد جهان می دمد، چشمِ دل که بگشایی، اهلِ خاک، از بسترِ سرد و سیاهِ گور برخاستهاند و انگشتِ حیرت بر این همه غفلتِ ما، خیرهسرانِ بهاصطلاح زنده، به دندان گزیدهاند.
اکنون که چشمهی یادها جوشیدن گرفته و قلبِ قلم در اشتیاقِ نوشتن میتپد، دیگر کاغذ تمنای وصل ندارد؛ دل، مبهوتِ هیچستان است. نگاه بر بالِ خیال و لب به فاتحه؛ و آنچه ماناست، مهر است و مهر است و مهر.
عبدالرضا حاجعلیبیگی
با سلام
یک عدد عینک طبی پیدا شده ست
صاحب عینک با ارتباط با ادمین های کانال برای تحویل آن اقدام نماید
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
پنج شنبه است و ياد درگذشتگان😔
🌹 اَللّهُمَّ اغفِر لِلمُومِنینَ وَ المُومِنَاتِ وَ المُسلِمینَ وَ المُسلِمَاتِ اَلاَحیَاءِ مِنهُم وَ الاَموَاتِ ، تَابِع بَینَنَا وَ بَینَهُم بِالخَیراتِ اِنَّکَ مُجیبُ الدَعَوَاتِ اِنَّکَ غافِرَ الذَنبِ وَ الخَطیئَاتِ وَ اِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیءٍ قَدیرٌ بِحُرمَةِ الفَاتِحةِ مَعَ الصَّلَوَاتِ
🙏 التماس دعا 🙏
🌿🌺🌿🌺🌿🌿🌺🌿
پنجشنبه ها و بوی حلوای خیرات،
یاد آدم های رفته و عکس های یادگاری،
دلتنگی های اجباری...💔😔
یادی کنیم از درگذشتگان،
پدران و مادران آسمانی با ذکر فاتحه و صلوات🌸🙏
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
Repost from کانال رسمی شهر کارچان
#سلام
🌸آخر هـفته تـون
🕊سرشار از لطف الهی
🌸خدایا
🕊به اندازه ی مهربانیت
🌸در کار دوستانم، برکت
🕊در وجودشان، سلامتی
🌸در زندگیشان، خوشبختی
🕊و در خانه شان آرامش قرار ده🙏
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
💢 با سلام خدمت همشهریان عزیز گوشت شیشک درجه یک باکیفیت بالای گوشت در حضور مشتری کیلوی ۵۵۰۰۰۰ نقدی و چک یک ماهه قصابی قدیمی رضا بایرامی جیگر وسیرابی و کله پاچه و قلوه هم موجود است.
۰۹۱۸۱۶۱۳۲۷۹
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🌼چهارشنبه31 اردیبهشت
🌺ماه تون زیبا
🌸ان شاءالله امروز
🌼برای تک تک دوستانم
🌷همون روزی بشه که
🍃آرزوشودارند
🌺پرازخیروبرکت
🌸پرازدلخوشی
🌼پراز موفقیت و
🌷پراز محبت خدا در زندگی
صبحتون بخیر☀️
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
با سلام خدمت همشهریان عزیز👋
خوراک دام و انواع پرنده، سنگ نمک، خوراک شیری و پرواری ،خوراک مرغ
و عروس هلندی 🦜🐑
آدرس:کارچان خیابان مالک اشتر پایین تر از نون فانتزی برکت مغازه آقای رحیمی
منتظر شما همشهریان عزیز هستیم 😍
برای دریافت قیمت به شماره زیر تماس بگیرید:
09962548321
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
