es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

Ir al canal en Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

Mostrar más
853
Suscriptores
+124 horas
+27 días
+330 días
Archivo de publicaciones
"بدن زیباترین شی قابل سرمایه گذاری فردی" برشی از کتاب جامعه شناسی بدن، لو بروتون، ترجمه ی ناصر فکوهی بودریار در میدان دستکاری نشانه هایی که مصرف را مشخص می کنند، بدن را زیباترین شی قابل سرمایه گذاری فردی و اجتماعی می داند. او می نویسد: "کشف دوباره ی بدن، پس از یک هزاره تقواگرایی، خود را در قالب آزادسازی فیزیکی و جنسی بدن، حضور همه جانبه ی آن در تبلیغات، مد، فرهنگ توده ها یا کیش بهداشت، وسواس جوانی، شیک پوشی و رژیم های غذایی نشان می دهد که همه و همه گویای آن هستند که بدن به موضوع رهایی بدل شده است." گفتمان بدن تحت تاثیر اخلاق مصرفی، جایگزین گفتمان روح شده است. نوعی الزام به لذت به صورت ناخودآگاه به کنشگر وارد می شود که وی را به سوی رفتارهای مصرفی لذت جویانه بنابر بازی نشانه ها سوق می دهد. فرد با تغییر بدن خود در آرزوی آن است که هستی اش را دگرگون کند؛ بدین ترتیب بدن دیگر تجسم غیرقابل تقلیلی از خود نیست بلکه یک برساخته ی شخصی است، یک شی گذرا و قابل دستکاری که می توان بارها و بارها بنا بر تمایل فرد تغییرش داد. میان انسان و بدنش نوعی بازی به راه می افتد، میلیون ها نفر به صورتی صنعتگرانه، بدنشان را به ماده ای بدل کرده اند که با خلاقیت و خستگی ناپذیری، از آن چیزهای مختلف می سازند. زنان به ویژه هدف این فنون تغییر شکل هستند که تحقیرشان می کنند و ترغیبشان می کنند به نحوی بدن خود را تغییر دهند. زنان بی هیچ دغدغه ای به جراحی زیبایی روی می آورند تا شکل چهره، سینه و باسنشان را تغییر دهند و چربی های اضافی را حذف کنند و بدین ترتیب آثار و نشانه های پیری را تغییر یا با آنها مبارزه کنند. در این میان باورهای پیشین درباره ی اینکه بدن مرد نقش اندکی در جذابیت او دارد، از میان می روند. مرد، بیش از این بر اساس اعمالش داوری می شد و چندان دغدغه ای درباره ی بدن و پیری نداشت. اما امروز مردان نسبت به ظاهر خود به مثابه ی صحنه پردازی جذابیت خویش دغدغه پیدا کرده و در این راه می خواهند میان سلایق زیباشناسانه بدنی و حفظ ظاهر مردانه شان پیوند برقرار کنند. "جامعه شناسی بدن لو بروتون ترجمه ی ناصر فکوهی" @ELDialectico

روسپی و همسر شکل های مکمل از خودبیگانگیِ انسان مونث در جهان پدرسالاراند:همسر لذت را قربانیِ نظام ثابت زندگی و مالکیت می کند، در حالی که روسپی، در مقام همدست مخفیِ همسر، آنچه را که بیرون از دایره ی شمولِ حقوق مالکانه همسر است-یعنی لذت را - با فروش آن وارد [حوزه ی] روابط مالکیت می کند. آدورنو و هورکهایمر دیالکتیک روشنگری @ELDialectico

نیکوکاری و سیاست، کارکرد دوگانه‌ی ارزش و ضد ارزش نقد و نظری بر نمایشنامه‌ی «لطیفه‌ی پس از شام»، اثر «کریل چرچیل» ارغوان قاسم‌نژاد چهل سال پیش، کریل چرچیل به سفارش برنامه‌ی تلویزیونی «بازی امروز» در شبکه‌ی BBC بریتانیا، نمایش‌نامه‌ای طنز در شصت‌و‌شش اپیزود کوتاه نوشت که اجرای آن با استقبال زیادی از سوی مخاطبین مواجه شد. با این که حدود چهل سال از انتشار این اثر می‌گذرد، اما اثری‌ست که می‌توان آن را به تمام دوران تعمیم داد. «نیکوکاری و سیاست» موضوعی‌ست که تاریخ مصرف مشخصی ندارد و حتی به گفته‌ی سوفی بویز که این نمایش‌نامه را در سال ۲۰۱۴ در لندن به روی صحنه برد، گویی «برای زمانه‌ی فعلی» نوشته شده است؛ یعنی چهل سال بعد از زمان انتشار این اثر. همان‌طور که گفتیم این اثر درباره‌ی «سیاست و نیکوکاری»ست. با طرحی متمرکز و کنایه‌وار در مورد قدرت در جهان که در آن همه‌چیز سیاسی‌ است. در واقع نویسنده می‌خواهد به طور ضمنی در لایه‌های پنهان این نمایش‌نامه از سیاست و تأثیر آن روی جوانب مختلف زندگی انسان‌ها بگوید. در INSTANT VIEW⚡️ بخوانید. http://vrgl.ir/p2u8D @ELDialectico

دختر: پس هشت هزار نفر به‌خاطر شرایطی که قبلاً بود مردن؟ سِلبی: بله. دختر: خب تو هم می‌خوای سهم صندوق اعانات حوادثت رو خرج کنی
دختر: پس هشت هزار نفر به‌خاطر شرایطی که قبلاً بود مردن؟ سِلبی: بله. دختر: خب تو هم می‌خوای سهم صندوق اعانات حوادثت رو خرج کنی تا همه چیز رو برگردونی سر جای اولش... سِلبی: ببین، واقع‌بین باش. نود درصد مردم این‌جا صاحب ده درصد از کل زمین‌هان، خب؟ خودت این رو بهم گفتی. سه درصد بقیه هم همه‌ی زمین‌های مرغوب تو دست‌شونه و توش موز و نیشکر صادراتی کشت می‌کنن. خب، پس کاملاً روشنه که هر کاری که با پول اعانه کنیم همه چیز رو مثل قبل می‌کنه، مگه این‌که کل جامعه عوض بشه. کاری که از دست ما بر می‌آد اینه که کارها رو موقتاً رفع و رجوع کنیم.» لطیفه‌ی پس از شام | کریل چرچیل @ELDialectico

این‌قدر اخم نکن رفیق. به‌هرحال همه‌چی این‌قدرها هم افتضاح نیست. یکی می‌گفت سی ‌سال تو ایتالیایی که خانواده‌ی بورجا بهش حکومت کردند فقط درگیری بود و وحشت و قتل و خون‌ریزی. ولی از دلش میکل‌آنژ و لئوناردو داوینچی و رُنسانس هم درآمد. مردمِ سوئیس عشقِ برادرانه داشتند؛ پانصد سال دموکراسی و صلح، به کجا رسید؟ ساعتِ کوکی خروس‌دار. مردسوم گراهام گرین @ELDialectico

استراگون: [غمگین.] می‌بینی، وقتی من این‌جا نیستم، راحت‌تر می‌شاشی. ولادیمیر: هم دلم برات تنگ شده بود... هم خوشحال بودم. حکایت عجیبیه، نه؟ استراگون: [جاخورده.] خوشحال؟ ولادیمیر: شاید کلمه‌ی درستش این نباشه. استراگون: حالا چی؟ ولادیمیر: حالا؟... [سرخوش]... باز این‌جایی... [بی‌تفاوت.] بازم با هم‌ایم... [افسرده.] باز من این‌جام. استراگون: می‌بینی، وقتی با تو هستم حالت بدتره. منم وقتی تنهام حالم بهتره. ولادیمیر: [آزرده.] پس چرا همش خودت رو به من می‌چسبونی؟ استراگون: نمی‌دونم. نمایشنامه: در انتظار گودو ساموئل بکت @ELDialectico

اگر زمان منتظر ما می‌ایستاد تا ما به بلوغ برسیم، قطعا زندگی با نقص‌های کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدون واژه‌ی «ا
اگر زمان منتظر ما می‌ایستاد تا ما به بلوغ برسیم، قطعا زندگی با نقص‌های کمتری را تجربه می‌کردیم. نمی‌دانم زندگی بدون واژه‌ی «افسوس» چه شکلی خواهد بود! شیرین‌تر است یا مزه‌ی یکنواختی دارد!؟ تنهایی پر هیاهو بهومیل هرابال @ELDialectico

بازپرس تمام قد ایستاده بود و می‌پرسید آیا به خدا اعتقاد دارم. گفتم نه. با عصبانیت نشست. گفت این محال است؛ همه‌ی آدم‌ها به خدا معتقدند، حتی آنهایی که به خدا پشت می‌کنند. این اعتقاد او بود و اگر در این اعتقاد شک می‌کرد زندگی‌اش بی‌معنا می شد. فریاد زد، «شما می‌خواهید زندگی من بی‌معنی بشود؟» تا جایی که من می‌فهمیدم، این ربطی به من نداشت و همین را به او گفتم. آلبر کامو | کتاب: بیگانه مترجم: خشایار دیهیمی @ELDialectico

مرا دفن سراشیب‌ها کنید که تنها نمی از باران به من رسد اما سیلابه‌اش از سر گذر کند مثل عمری که داشتم... بیژن الهی/ نوروز ۵۱ @ELDialectico

@ELDialectico «من در برابر نظم جهانی طغیان نمی‌کنم. در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کرده‌ام. به قدر کافی برای خوردن داشته‌ام. از چیزهای زیادی، رفاقت همسرم، فرزندانم، غروب‌ها لذت برده‌ام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کرده‌ام. این جا و آن جا در زمان‌های مختلف فشار دستی دوستانه متعلق به من بوده. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کرده‌ام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری می‌توانم بخواهم؟» زیگموند فروید: شهرت تنها پس از مرگ به سراغ ما می‌آید، و رک بگویم، آن چه پس از مرگ می‌آید به من مربوط نیست. هیچ آرزویی برای درخشش پس از مرگ ندارم. فروتنی من یک ارزش اخلاقی نیست جرج سیلوستر ویرک: «این که نام شما زنده خواهد ماند برایتان معنایی ندارد؟» زیگموند فروید: «از هیچ نظری خیر، حتی اگر زنده بماند، که به هیچ عنوان قطعی نیست. خیلی بیشتر به سرنوشت فرزندانم علاقه‌مندم و امیدوارم که زندگی آنها خیلی سخت نباشد. من نمی‌توانم زندگی آنها را چندان ساده‌تر کنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، پس اندازهای یک عمر را. با این حال، خوشبختانه، سن بار بیش از حد سنگینی نیست. می‌توانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت می‌دهد.» ما در راه کوچکی در باغ شیبدار خانه بالا و پایین می‌رفتیم. فروید به ملایمت بوته‌ی شکوفه داده‌ای را با دست‌های حساسش نوازش می‌کرد. زیگموند فرویدگفت: «من بسیار بیشتر، به این شکوفه علاقه‌مندم تا هر چیزی که ممکن است پس از مرگم برایم اتفاق بیفتد جرج سیلوستر ویرک: «بنابراین، شما در نهایت عمیقاً یک بدبین هستید.» زیگموند فروید: «نیستم. به هیچ اندیشه‌ی فیلسوفانه‌ای اجازه نمی‌دهم لذت من از چیزهای ساده‌ی زندگی را تبدیل به چیزی مسخره بکند.» جرج سیلوستر ویرک: «آیا شما به باقی ماندن هویت پس از مرگ به هر شکلی اعتقاد دارید؟» 🔲 زیگموند فروید: «هیچ فکری به این مسأله نمی‌کنم. همه‌ی چیزهایی که زندگی می‌کنند محو می‌شوند. چرا من باید باقی بمانم؟» جرج سیلوستر ویرک: «دوست دارید به شکلی برگردید، و دوباره از خاک شکل بگیرید؟ به کلامی دیگر، هیچ آرزوی جاودانگی ندارید؟» زیگموند فروید: «رک بگویم، خیر. اگر فرد انگیزه‌های خودخواهانه‌ای را که در پس همه‌ی رفتارهای انسان وجود دارند بشناسد، کمترین آرزویی به بازگشت ندارد. زندگی، با حرکتی دایره وار، همچنان همان خواهد ماند که بوده است.به علاوه، حتی اگر تکرار ابدی چیزها، با کلمات نیچه، قرار بود ما را دو مرتبه با پیکربندی جسمی به وجود بیاورد، این بی خاطره چه فایده‌ای می‌داشت؟ هیچ ارتباطی بین گذشته و آینده نمی‌بود.بنابراین تا آن جایی که به من مربوط می‌شود، کاملاً راضیم که بدانم آزار ابدی زندگی بالاخره تمام شده است. زندگی ما ضرورتاً مجموعه‌ای از مصالحه‌هاست، تقلایی پایان ناپذیر میان اگو و محیط آن. آرزوی طولانی کردن زندگی به مدتی نامعلوم، به نظرم پوچ می‌رسد.» قسمتی از گفتگوئی با زیگموند فروید، تنها مصاحبه مفصل به جا مانده از فروید که توسط «جرج سیلوستر ویرک» نویسنده آلمانی در سال ۱۹۲۷ انجام گرفت، زمانی که فروید ۷۰ سال داشت @ELDialectico

«هر کسی قادر است نگاه کند، اما همه لزوما نمی‌بینند» عكس و متن از : #آندره_كرتژ @ELDialectico
«هر کسی قادر است نگاه کند، اما همه لزوما نمی‌بینند» عكس و متن از : #آندره_كرتژ @ELDialectico

اگر من نبودم این حصار از خیلی پیش‌تر بر سرِ شما ویران شده بود. هنوز مانده تا دنیا را بشناسید… باید بزرگ‌تر شوید تا بفهمید من چه‌قدر شما را دوست داشته‌ام و همه‌ی تُف و فحش‌هایم چه حکمتی داشته است. تا نمیرم قدرم را نمی‌دانید و گذشته از این، من پدرتان هستم. فقط من هستم که می‌دانم خیر و صلاح شما در چیست. بنده حق ندارد از خدای خودش سوال کند که چرا گرسنه و تشنه‌اش می‌گذارد، چرا سیلاب و آتشفشان و توفان و گردباد برایش می‌فرستد… و چرا این‌جا سرماست و آن‌جا گرما… بچه هم همین‌طور… حق ندارد از دستور پدرش سرپیچی کند، پسر و دخترِ من آن‌گاه نزد من شیرین و دوست‌داشتنی‌اند که به اوامر من گوش بسپرند. کتاب‌ های مقدس هم همین را می‌فرمایند… می‌دانید که چرا کوچولوها را بیشتر دوست دارم؟ می‌بینم حتا در غذا خوردن و لباس پوشیدن و سرفه کردن درست حرکت‌های مرا تقلید می‌کنند. من چنینم و سایه‌ی خودم را دوست دارم! حصار و سگ‌های پدرم شیرزاد حسن ترجمه:مریوان حلبچه ای @ELDialectico

ماه مانند نرینه‌ای چشم‌چران است. پدر آفتاب را دوست می‌داشت، خورشید می‌سوزاند و برشته می‌کند و می‌جوشاند، کسی هم نمی‌تواند حتا
ماه مانند نرینه‌ای چشم‌چران است. پدر آفتاب را دوست می‌داشت، خورشید می‌سوزاند و برشته می‌کند و می‌جوشاند، کسی هم نمی‌تواند حتا از دور به چشم‌های خورشید خیره شود. سر را پایین می‌اندازد و چشم‌ها را می‌بندد. بی‌ شرفی ماه از آن است که دور از چشم خورشید فرار می‌کند و راز شب‌ها را برملا می‌سازد. حصار و سگ های پدرم شیرزاد حسن ترجمه:مریوان حلبچه ای @ELDialectico

نقطه مقابل عشق، نفرت نیست بلکه بی‌احساسی است، نقطه مقابل اراده، دودلی نیست بلکه خود را با وقایع خاصی درگیر نکردن، بی‌اعتنا بو
نقطه مقابل عشق، نفرت نیست بلکه بی‌احساسی است، نقطه مقابل اراده، دودلی نیست بلکه خود را با وقایع خاصی درگیر نکردن، بی‌اعتنا بودن و بی‌ارتباط ماندن با آنهاست. عشق و اراده رولو می @ELDialectico

من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه
من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که: کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت انسان در جستجوی معنی ویکتور فرانکل @ELDialectico

چرا تو؟ ‏چرا تنها تو ‏از میان تمام زنان ‏هندسه زندگی مرا عوض می‌کنی ‏ِ ضرباهنگ آن را دگرگون می‌کنی ‏پا برهنه و بی‌خبر ‏وارد دنیای روزانه‌ام می‌شوی ‏و در پشت سر خود می‌بندی ‏و من اعتراضی نمی‌کنم ‏چرا تنها و تنها ‏تو را دوست دارم، تو را می‌گزینم ‏چرا؟ ‏⁧ نزار قبانی @ELDialectico

هرکس در زندگی دوره ای را تجربه می کند که در آن هیچ کدام از وسایل بیان و هیچ یک از اشارات سر و دست راضی اش نمی کند، زیرا در آن دوره هیچ چیز خرسندش نمی کند مگر بی گدار به آب زدن... تکرار کی یر کگارد @ELDialectico

شهر‌ پر از خوابیدگان بیدار بود‌ که فقط گه‌گاه در لحظات استثنائی از سرنوشت خود فرار میکردند و در دل شب، زخم درونشان که ظاهرا بسته شده بود ناگهان سر باز میکرد. آنگاه از خواب می پریدند و سرسام زده آن را میآزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنجشان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن چهره منقلبشان را باز میافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوئیم به عادت روزمره بر می گشتند. خواهید پرسید که آنان چه قیافه ای داشتند؟ پاسخ ساده است؛ هیچ قیافه خاصی نداشتند. طاعون آلبر کامو مترجم: سید رضا حسینی @ELDialectico

طرحی از کریستف هوهلر @ELDialectico
طرحی از کریستف هوهلر @ELDialectico

دينداران بدترين دشمنان‌اند، چرا؟ زيرا كه كم‌زورترین مردمان‌اند: و به دليلِ كم‌زوری‌شان است كه نفرت در ايشان به هيولاوارترين و ترسناك‌ترین و معنوي‌ترین و زهرآگين‌ترین اندازه‌ها می‌بالد. بزرگ‌ترین نفرت‌ورزان در تاريخِ جهان همواره دينداران بوده‌اند. "تبارشناسی اخلاق" فريدريش نيچه @ELDialectico