دیالکتیک روشنگری
Ir al canal en Telegram
853
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+230 días
Archivo de publicaciones
تقدیم نامه کتاب:
اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار
تالیف محمود سریع القلم
@ELDialectico
لطفا سنگی را تصور کنید که در حالی که به حرکت خود ادامه می دهد قادر باشد بی اندیشد و بداند که دارد تا آن جا که می تواند، می کوشد تا به حرکت خود ادامه دهد. این سنگ که فقط از کوشش خود آگاه است...یقین خواهد کرد که کاملا آزاد است، و تصور خواهد کرد که فقط به خواست خود ادامه می دهد. این آن آزادی انسانی است که همه به داشتن آن می بالند و صرفا عبارت است از این حقیقت که انسان از خواست خود آگاه است، ولی از عللی که موجب پدید آمدن این خواست شده است خبر ندارد.
اسپینوزا/راجر اسکروتن/ترجمه: اسماعیل سعادت/ انتشارات طرح نو
@ELDialectico
بعد از شهریور بیست یک بچه ناگهان بیدار شده، با دوتا شاخک خیلی حساس نسبت به مسائل اجتماعی، بدون هیچ آمادگی به اصطلاح علمی، جامعهشناسی، فلسفی و غیره روی فرمولهای پر از اشتباه، مثلاً اینکه دشمنِ دشمنِ ما دوست ماست.
چون ما همیشه روس را بالادست داشتیم و انگلیس را پائین. از زیر انگلیس انگولک میکرد، بلند میشدیم روس میزد با مشت روی سر و کلهمان. خب ما دیدیم یکی آمده با هر دوی اینها میجنگه، یعنی دشمنِ دشمنانِ ماست.
یک فرمولی درست کردند، در واقع بیشتر نظامیانِ ایران که دشمنِ شما دوست ماست و ما هم خیلی خوشحال که یک فرمول توی زندگیمان پیدا کردیم و خب تلاشهای نادرست اشتباهآمیز و غیره و در نتیجه گرفتار روسها شدم.
چون در منطقهی آنها بود که من فعالیت میکردم. حالا برای چی، واقعاً الان نمیدانم. میخواستیم مثلاً قیامی علیه ارتش شوروی ساکن ایران، یعنی اشغالگرِ ایران، انجام دهیم یا نمیدانم هرچه. به هرحال کارمان در نفرگیری و اینها بود و تبلیغات.
من چندین بار دستگیر شدم، منتها طولانیتریناش یک سال و یک ماه بعد از کودتای ۲۸ مرداد بود. که البته این زندان برای من فوقالعاده عالی بود. در درجهی اول حزب توده را شناختم. که از همان توی زندان قطع رابطه باهاشان کردم و خب یک مقدار بیداریهای دیگری برای من در پی داشت. در واقع توی زندان مقدماتِ ساختهشدن تفکرات من آماده شد. زندان یک دبستان بود برای من.
احمد شاملو
مصاحبه ی مجله ی آدینه
@ELDialectico
فرانک اسلاید(آل پاچینو):اونقدر تو شکر ول می زنی که مزه عسل واقعی رو فراموش کردی!
1992-Scent Of A Woman
@ELDialectico
تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرارِ این پیشِ پا افتادهترین سخن که دوستت میدارم
چون تندیسی بیثبات بر پایههای ماسه
به خاک درمیغلتی
و پیش از آنکه لطمهی درد درهمات شکند
به سکوت
میپیوندی
@ELDialectico
ژاک بعد از چهل سال، برای اولین بار بر سنگ قبر پدر نکته ای را در می یابد که آغازگر ماجرای کتاب است "ناگهان فکری به ذهنش رسید که تا ته دلش را لرزاند. خود او چهل سال داشت. مردی که زیر این سنگ دفن شده بود، و پدر او بود، از او جوان تر بود." می دانیم که کامو نیز، پدرش را در جنگ از دست داده بود، و زمانی که برای اولین بار بر سر قبر پدر حاضر شد، این نکته را دریافت که اکنون از پدر خود پیرتر است و این لحظه از زندگی اش را به طور دقیق در میان یادداشت هایش با ترجمه "خشایار دیهیمی" شرح داده است...
" در تنهایی به دنیا آمدن" /"منوچهر بدیعی" /ماهنامه "اندیشه پویا" شماره 11 مهر و آبان 1392
@ELDialectico
_«بهت یک نصیحت میکنم؛ شایدم یک وصیت!»
_«آن چیست؟»
_«روز شماری مکن. حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتادهای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمیتواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمیتواند یک جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظهها کنی، خودت گذر لحظهها را سنگین و سنگینتر میکنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.»
طریق بسمل شدن
محمود دولت آبادی
@ELDialectico
Song: Russian Roulette
Artist: Jack Savoretti
Album: Between the Minds
@ELDialectico
بکوش تا یک موجود انسانی بمانی. و این بدان معناست که محکم، روشنبین و سرزنده باشی. یک موجودانسانی ماندن، یعنی اگر نیاز باشد، تمام زندگی خودرا، شادمانه، بر«ترازوی بزرگ سرنوشت» افکندن، اما، درهمان حال، ازهر روز آفتابی، از هرابر زیبا به وجدآمدن.
روزا لوکزامبورگ،زن شورشی
ماکس گالو
@ELDialectico
معرفی کتاب:
جنس اول؛ تواناییهای زنان برای دگرگونی جهان |هلن فیشر | ترجمۀ نغمه صفاریانپور | نشرنو | ۴۲۸ صفحه | ۳۸۰۰۰ تومان
@ELDialectico
... جوان خام یگانه اثر در میان رمانهای اصلی داستایفسکی است که در مجلهای به چاپ رسید که دیدگاههای سیاسیاش درست نقطۀ مقابل دیدگاههای خود او بود. در روسیه، ادبیات و سیاست هرگز از هم خیلی جدا نیستند. واپسین رمانی که داستایفسکی نوشته بود آشکارا و بیپرده سیاسی بود؛ و چندین نامهای که در اواخر ۱۸۷۴ نوشته است گواه بر این است که نگران بود مبادا نکراسوف به دلایل سیاسی از پذیرش بخش یا بخشهایی از رمان او سر باز زند. این نکتهای بسیار مهمّ است؛ زیرا همین نگرانیها دست او را هم در انتخاب موضوع و هم در پروراندن آن میبست. دلمشغولی داستایفسکی در بیشتر کتابهای مهمّش در وهلۀ نخست مسائل زندگی و فلسفه است: در جنایت و مکافات ذهنش بیشتر درگیر معنای اخلاقّیات است؛ در ابله بیشتر درگیر آرمان اخلاقی است؛ در جنزدگان بیشتر درگیر رابطۀ اخلاق و سیاست و مذهب است؛ و در برادران کارامازوف بیشتر درگیر اصل و اساس مذهب است. با شناختی که از دیدگاههای او داریم، داستایفسکی نمیتوانست در صفحات مجلهای رادیکال، درباب هیچیک از این موضوعات نظر و عقیدهاش را آزادانه ابراز کند. جوان خام به هیچیک از این موضوعات نمیپردازد، یا پرداختنش به آنها سطحی و گذرا و برحسب تصادف است. این رمان در اساس فقط به واکنشهای روانی انسانها در برابر یکدیگر میپردازد.
داستایفسکی: جدال شک و ایمان
ادوارد هلتکار
ترجمۀ خشایار دیهیمی
@ELDialectico
داستایفسکی: جدال شک و ایمان
ادوارد هَلِتکار
ترجمۀ خشایار دیهیمی
چاپ نخست ۱۳۹۶ | ۴۰۸ صفحه
@ELDialectico
ما خیال می کردیم که راه رسیدن به آن ناکجاآبادمان از هرکوچه ای باشد ، باشد ؛ قصد فقط رسیدن است ، به دست گرفتن قدرت است ، حاکمیت سیاسی است . فکر هم می کردیم این چیزها ، این دورویی ها ، پشت و واروهای هر روزه مان را وقتی به آن جامعه رسیدیم مثل یک جامه قرضی در می آوریم و می اندازیم توی زباله دانی تاریخ . اما حالا می فهمم تاریخ اصلا زباله دانی ندارد . هیچ چیز را نمی شود دورریخت.
نیمه تاریک ماه
هوشنگ گلشیری
@ELDialectico
مرگ هوشنگ گلشیری مرگ هرکسی نیست؛مرگ او مرگ یگانه ایست در زمان ما
(رضا براهنی)
۱۶خرداد،سالمرگ هوشنگ گلشیری
@ELDialectico
برف خيال تو
در دستهاي دوستي من
بيش از دمي نماند
اي روح برفپوش زمستان
پنداشتم که پيک بهاري
پيراهنت به پاکي صبح شکوفههاست
پنداشتم که ميرسي از راه
فرخندهتر ز معني الهام
در لفظ زندگاني من ، خانه ميکني
پنداشتم که رجعت سالي
از بعد چهار فصل
با بعثت خجستهي خورشيد
در شام جاهليت يلدا
اما ، تو فصل پنجم عمر دوبارهاي
اي روح سردمهر زمستان
ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است
جز اين غروب زرد ؟
روز خوشي که ديدم آيا به خواب بود ؟
شب با هزار چشم
خندد به من که : خواب خوشي بود روز تو
روزي که شمع مرده در آن آفتاب بود
نادر نادرپور
@ELDialectico
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند. آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده،و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟ آقا ی محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم،فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...
نادر ابراهیمی
ابوالمشاغل
@ELDialectico
ایمان من به تو
ایمان من به خاک است
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست
که در تخریب بنای پوسیده ی اقتدار دیگران
نهفته است
تو
چون دستهای من
چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ
و چون تمام یادها
از من جدا نخواهی شد
نادر ابراهیمی
@ELDialectico
