.....کلبه شعر.....
Ir al canal en Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Mostrar más599
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
امشب تمام شهر را بیدار می خواهم
دلتنگم و یک پنجره دیدار می خواهم
دیگر برای اشک هایم جان پناهی نیست
من شانه ای محکم تر از دیوار می خواهم ...
#مرتضی_شاکری
@hamnafasane1
برای آمــدنت بیقــرار مــانده هنوز
دو چشم وحشیِ مستی که تار مانده هنوز
پرم ز حجم سکوت غریب و پرتشویش
گلایه های شبـم بی شمـار مانده هنوز
بمان که آمــدنت را بهــار مـژده دهد
که وقت شادی و جشن بهار مانده هنوز
شمرده ام غم بی حــد و مرز شعــرم را
یکی دو تا ، نه گلم تا هزار مانده هنوز!
اگر نباشی ، غزل عاشقانه بی معناست
و بی تو شعر چه بی اعتبار مانده هنوز
تمام مسئله ی کل این جهان این است :
که عطر ناب تنــت ماندگار مانده هنوز
خدا کنـد که نباشــم بدون آغوشــت
پس از تو رنگ خزان در بهار مانده هنوز .
#فاطمه_ساکی
@hamnafasane1
ستارهی من و تو ، گرچه در مدار همند
هزاااار سال ولی ، دووور از کنار همند
خوشا به هم نرسیدن که ماه با خورشید
همیشه دوووور، ولی باز بی قراااار همند ...
#سهیل_محمودی
@hamnafasane1
غنچه را باد صبا از پوست میآرد برون
بینسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است
ماتم فرهاد کوه بیستون را سرمه داد
بی همآوازی نفس از دل کشیدن مشکل است
#صائب_تبریزی
@hamnafasane1
چشمک زند به بخت سیاهم ستارهای
دادهست روشنی به شبم، ماه پارهای
ای ماه شب فروز، ز من درگذر که من
از خلق روزگااااار، گرفتم کنارهای
دشتم، فریب خورده ز هر ابر تیرهای
یا چوب خشک سوخته از هر شرارهای
بگذار مست باشم که این درد کهنه را
جز با می کهن، نه علاجی نه چارهای
از من تو درگذر که دگر در خور تو نیست
مردی دلش ز تییییغ جفا پاره پارهای ...
#حمید_مصدق
@hamnafasane1
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
از هستیام اگر چه بر انگیختند گرد
#هوشنگ_ابتهاج
#سلامدوستانوهمراهانگرانقدر
@hamnafasane1
دل زود باورم را به کرشمهای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی
#رهی_معیری
@hamnafasane1
ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار میآمد و علاوه بر چهرهی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی، الهامبخش طبع شاعرانه ورزی به شمار میآمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت میکرد، حضور داشت و در همین نشست و برخاستها بود که بین او و جوانی بلندبالا اهل مازندران علائق عاشقانه شکفته شد و بتدریج حدیث مهرورزی آنها به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و نهایتاً بین ورزی و همسرش جدائی رخ داد و آن عاشق و معشوق باهم ازدواج کردند.
طبع ظریف و حساس ورزی از این جدائی بسیار آزرده و مکدّر و ملول شد و به تدریج به آشفتگیهای روحی گرفتار آمد. دوستان مشترک آنها که رنج و عذاب بیحد ورزی را میدیدند و احتمال میدادند که به جنون گرفتار آید، از این رویداد بسیار رنجیده و ناراحت شدند و آن را مغایر آئین دوستی و جوانمردی میدانستند و جمعاً به مرد بلندبالای مازندرانی فشار وارد آوردند که زن را رها کند و نهایتاً پس از ۷-۶ ماه آن دو از هم جدا شدند و زن بار دیگر به زندگی ورزی پیوست و غزل زیبا و پرمعنای «آمد امّا در نگاهش آن نوازشها نبود»، بازتاب این رویداد بود. داستانی که موجب شد تا ورزی، آزردگیهای روحی و احساسات لگدمال شده خود را در این غزل بیان کند. از سردی بوسهها و نگاههای بینوازش و آغوش بدون مهر شکوه و شکایت کند و از رسوائیها ناله سردهد. تردید ندارم که خوانندگان صاحبنظر این نوشته براحتی میتوانند به عمق ملال و آزردگیهای روحی شاعر پیببرند.
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ...
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود.
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی، در آن آیینه ی سیما نبود.
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی پروا نبود.
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود.
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را، نشان از آتش سودا نبود.
دیدم، آن چشم درخشان را ولی در آن صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود.
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود.
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
@hamnafasane1
ترانه سرا: ابوالحسن ورزی
آواز:غلامحسین بنان
پیانو: معروفی
بیات اصفهان👇👇👇👇
....به چشمانت نمی آید بفهمی رازداری را
بیا پنهان کنیم از هم ازین پس بیقراری را
دل بی طاقت خود را به دست عقل بسپاریم
مگر از او بیاموزیم راه بردباری را
پشیمانی گناه عشق را کمتر نخواهد کرد
چرا با گریه باید زد نقاب شرمساری را؟
من و تو سرنوشت بوسه پروانه و شمعیم
که در دنیا یکی کردند جشن و سوگواری را
همیشه عشق در بازی دنیا وقت نشناس است
تو هم تمرین کن ای دل
با خودت
چشم انتظاری را...
#محمدحسن_جمشیدی
@hamnafasane1
....از عشق تو هرگز نبریدم تو چه کردی؟
جز یاد تو طرحی نکشیدم تو چه کردی؟
من بوم دلم را که سپردم به نگاهت
با هر قلمم عشق خریدم تو چه کردی؟
من سایه شدم هر قدمی باتو به شبها
هر روز تو را بی تو دویدم توچه کردی؟
پیغام فرستادم و پیغام ندادی
از سنگ شنیدی؟! نشنیدم! تو چه کردی؟
دیوانه ی رسوا شده ام پای وفایت
من طعنه ز هر دست چشیدم تو چه کردی؟
تنها شده دل از تو ... ندارم خبرت هم
از عشق تو من خیر ندیدم تو چه کردی؟
@hamnafasane1
....تو كنارم باش اصلا شعرهايم مال تو
هر چه از تاثیر چشمت می سرایم مال تو
یک تبسم، یک نگاه ساده ی تومال من
در عوض هر چیز که مانده برایم مال تو
هیچ موجودی ندیدم از خدا بخشنده تر
"دوستت دارم "به حدی که خدایم مال تو!
رفت اسماعیل اگر با سر به قربانگاه عشق
چشم و گوش و فکر و قلب و دست و پایم مال تو
ثروت یک شاعرتنها فقط اشعار اوست
تو کنارم باش اصلا شعرهایم مال تو
@hamnafasane1
....میخواستم برای تو باشم نخواستی
عمری غزل سرای تو باشم نخواستی
گفتم کـه آشـنـای تـو بـاشـم نخواستی
هم درد و هم دوای تو باشم نخواستی
گفتم دوبـاره بـر دل عـاشـق نظـر کنم
..دلـدار بـا وفـای تـو بـاشـم نخواستی
لیلا شـدم بـرای تـو مـجـنـون مـن شـوی
بندی به دست و پای تو باشم نخواستی
گفتم همیشه بـا تـو بمانم به شهر عشق
معـشـوقه ای بـرای تـو بـاشم نخواستی
شـاعـر شـوم بـرای دلـت شـاعـری کنـم
هرلحظه هم صدای تو باشم نخواستی
@hamnafasane1
....من کلبه ای از عشقم و ویران تو هستم
درمانده ی گرمای دو دستان تو هستم
آغشته به “تو” میشود این جسم پر از عشق
چون شاعر دیوانه ی چشمان تو هستم
لبهای تو مانند دوبیتی قشنگی ست
من عاشق آن خنده و دندان تو هستم
هر یک مژه ات مثل غزلهای قشنگی ست
چون شیفته ی هر خط دیوان تو هستم
از سلسله ی موی تو شب هم شده عاشق
بیمار شده این دل و حیران تو هستم
بی جان شده ام در پی وصل رخ ماهت
با خنده ی خود جان بده ویران تو هستم
@hamnafasane1
....آرام تــر بگــــو
دوســتت_دارم هـایت را
بیـانــزدیک تــر
میخــواهـم
صـدای گـرم نفسهـایـت
دیــوانـــه ام کنــد
شبتون عاشقونه
@hamnafasane1
....لذت لب در قشنگی نیست در خندیدن است
چشم را آنکس که داد از بهر زیبا دیدن است
شیر باشی باز هم یک جای کارت لَنگ هست
چرخ این دنیا گهی بر عکس در چرخیدن است
خصلتِ دریاچه آبی بودن و دل پاکی است
خصلتِ مرداب دائم در لجن گندیدن است
گرچه ماه آسمان کارش فقط ولگردی است
کار خورشید جهان بر زندگی تابیدن است
شهرت پروانه در آغوش گل ها زندگی ست
کار جغد شب به روی شاخه ها نالیدن است
گر چه عاشق آرزویش دیدن معشوقه هاست
بولهوس ذاتش لبی را در هوس بوسیدن است
مسلک پاییز در ویرانی و افسونگری ست
گرچه پیغام بهار از بودن و روییدن است
من که با شعرم همیشه در خودم زندانی ام
آرزویم به همین شعر و غزل بالیدن است....
@hamnafasane1
....مدتی در قلب من بودی و حالا در سرم!
کار سختی نیست, تنها جا به جایت می کنم
بعد از این گاهی سلامی، گوشه چشمی، خنده ای
شکر ایزد! در همین حد هم قناعت می کنم
من نه جلادم! نه زندانبان، کسی هم نیستم
چون خودت می خواستی، باشد! رهایت می کنم
لب به دندان می گزم، پنهان بماند راز تو
بیش از این چیزی نمی گویم، رعایت می کنم
پیش من خوشبخت بودی، بعد از این هم سعی کن
لااقل خوشبخت تر باشی، دعایت می کنم
@hamnafasane1
....دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارم
به من آهسته میگویی " عزیزم دوسـتت دارم "
سرم بر شانه ات ، باور ندارم پیش من باشـی
تورا در خواب میبینم بگو یا این که بیدارم ؟
نوازش می کنی با مهربـانی گونه هایم را
چه رقصی دارد انگشتت به روی بغض تب دارم
کنار لحظه های تو دو فنجان قهوه می ریزم
اگرچه تلخ ، شیرین است با لبخندِ هَر بارم
کتابی میگذاری روی میزم مهربان من
و مـی گویی به آرامی که این هم آخرین کارم
غروب شنبه ای دیگر برایم شعر میخوانی
تمام هفته را من از هوای عشق سرشارم
تنم خورشید میخواهد کنار ساحل امنت
من از شبهای برف آلوده ی این شهر بیزارم
دلم ابریست از دست تمام بی تو بودن ها
اگر باران بیاید باز می آیی به دیدارم ؟!
@hamnafasane1
