.....کلبه شعر.....
Ir al canal en Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Mostrar más740
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
....کاش بودی سرم را رویه شانه هایت میگذاشتم و میبوسیدمت
وقتی بودی آنقدر بزرگ نبودم وقتی هم که رفتی بزرگ نشدم
دستهایم سرد است کاش بودی دستم را میگرفتی
کجایی؟؟؟
شنیدم بهشت هم برایت کم است
خوش به حالت کاش من را هم میبردی
دلم برایت تنگ است
همیشه عاشقت هستم شبها به خوابم بیا مثل هر شب
دوستت دارم #مادرم...🥀
سایه #مادر بر سرتان مستدام باد
مــــیم مــثل مـــــادر
....بے شمارند آنهایے ڪه....
نامشان "آدم" است
ادعایشان"آدمیت"
ڪلامشان"انسانیت"
من دنبال ڪسے میگردم ڪه...
نه "انسان" باشد
نه "دوست"
نه" رفیق صمیمی"
تنها
"صاف"باشد و"صادق"
پشت سایه اش
" خنجرے "نباشد
برای"دریدن"هیچ نگوید
همان باشد ڪه"سایه اش"مے گوید
"صاف و یڪرنگ"
....شب بی تو به آخر برسانیم چه سخت است
در حسرت تو گیج بمانیم چه سخت است
خوابیدن و یک لحظه اگر جای بمانیم
مفهوم تو را هیچ ندانیم چه سخت است
هر چند غزل های تو را زمزمه کردیم
وقتی که قصیده نسرائیم چه سخت است
برگیر شبی از دل بیدل شده شب را
بی مهر تو روزی گذرانیم چه سخت است
از عشق سخن گفتن و از عشق شنیدن
وقتی که نفهمیم و نبینیم چه سخت است
#محسن_صدری_نیا
....چیزی از عشق بلاخیز نمیدانستم 👌👌
هیچ از این دشمن خونریز نمیدانستم
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم؟ شیوۀ پرهیز نمیدانستم
گفتم ای دوست، تو هم گاه به یادم بودی؟
گفت من نام تو را نیز نمیدانستم
بغض را خندۀ مصنوعی من پنهان کرد
گریه را مصلحتآمیز نمیدانستم
عشق اگر پنجرهای باز نمی کرد به دوست
مرگ را اینهمه ناچیز نمیدانستم
#سجاد_سامانی
....در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم
آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم
از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم
دنیا همه اش ماااال شما شاااد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم
دیوانه بگویید به ما هیییچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم ...
....من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس میارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجرهای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیام میفهمید...
#جبران_خلیل_جبران
....رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاری است
رودِ تنهاییِ من ماضیِ استمراری است
زندگی مثل همین قصّهی تنهایی من
اختیاری است که در ذاتِ خودش اِجباری است
دل که دل نیست، بلوریست که از فرطِ غبار
مثل یک ظرفِ عتیقه تَهِ یک انباری است!
موشها ذهنِ مرا، روحِ مرا میکاوند!
چند وقتیست میانِ تنِ من حفّاری است
درّه ها حاصلِ زخمیست که از تنهایی
بر تنِ کوه فرود آمده، زخمش کاری است
گاه گِردِ سرِمن کُلّ ِ جهان میگردد
قصّهی مبهمِ دیوانگی ام اَدواری است
غیر تنهایی بی واژه و گستردهی من
هر چه در چشمِ جهان هست همه تکراری است…
گاه گاهی دلِ خود را به دلِ من بِسپار!
رودِ تنهاییِ من تا ابدیت جاری است…
#یدالله_گودرز
....لعنت به من و شعرِ تَرو ریزشِ باران
لعنت به تو و خاطره وبغضِ خیابان
لعنت به جهانی که مرا از توجدا کرد
لعنت به منِ دربه درِعاشق وخواهان
لعنت به تو که در طلبم هیچ نجنگی
لعنت به منِ جنگ طلب در پی سامان
لعنت به همان درد که افتاد به جانم
لعنت به دوایی که نشد ختم به درمان
....کاش در تندیس آدم دل نبود
این همه غم داخلش منزل نبود
کاش جای هر غمی آغوش بود
عاشقان را جرعه ای دمنوش بود
کاش می شد قلبها را لمس کرد
لحظه های عاشقی را حبس کرد
کاش می شد عشق را از سر نوشت
هر کسی تقدیر خود را می نوشت
کاش می شد واژه هارا مست کرد
یا که در دیوان حافظ دست کرد
کاشکی لیلی به مجنون می رسید
صبح خوشبختی آنها می دمید
کاش جنس قلب ما از شیشه بود
جای احساسات هم اندیشه بود
کاش می شد گفت دل از سنگ نیست
در خیال عاشقان نیرنگ نیست
کاش می شد عکس دل را قاب کرد
لحظه های بی کسی را خواب کرد
کاش دنیا مهربان و ساده بود
شعر خوشبختی ما را می سرود
....بيشه داران ، با تبر داران ، تباني کرده اند
قامت بالا بلندان را ، کماني کرده اند
ريشه خواران فسون ، بر تکدرخت پيرباغ
زاغ را ، مامور برج ديده باني کرده اند
صحبت از بزم بهار و جام هاي لاله نيست
داس ها ، گلگشت ها را ، ارغواني کرده اند
ساحت پاک پگاه کفتران ، خاکستري است
بس که صيادان در آن ، کرکس پراني کرده اند
آبياران ، با شب و مرداب ، پيمان بسته اند
اين دو رنگان ، آبها را هم ، رواني کرده اند
آرزوي مردن خورشيد و تکرار شب است
آنچه خفاشان ، به شوقش ، پر فشاني کرده اند
عاشقا ! برگرد ! راه عشق را پيچانده اند
....آشفته دلان را هوس خواب نباشد
شوری که به دریاست به مرداب نباشد
هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق
آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد
در پیش قدت کیست که از پا ننشیند
یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد
چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست
نرگس شود افسرده چو در آب نباشد
گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت
آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد
....شمیم شعر شبم را بهانه کن امشب
مرا پرنده ی شوق شبانه کن امشب
سکوت منشاء فریادهای پر بغض است
نوای گریه ی ما را ترانه کن امشب
به بیت بیت غزلهای من نفس برسان
میان هرغزلم باز لانه کن امشب
دلم گرفته بباران مرا که برخیزم
غروب را غزل عاشقانه کن امشب
من از کرانه ی یک عصر کوچ آمده ام
به سمت عشق دلم را روانه کن امشب
تو میرسی به نگاهم پس ازشکستن بغض
بهار آمده در من جوانه کن امشب
چه آسمان غریبه نشسته بر سر شهر
بیا به شهر دلم آشیانه کن امشب
....خواستم احساس را در سینه زندانی کنم
عشق را پیش دو چشمان تو قربانی کنم
خواستم تا بر کَنم مهر تو را از جان و دل
یک دم آرامش نصیب قلب طوفانی کنم
خواستم دیگر نگردی ماه من در نیمه شب
کهکشانی را خلاص از دور بطلانی کنم
خواستم در زندگی ، یادت فراموشم شود
روز و شب درکنج میخانه هوسرانی کنم
خواستم هرگز نباشی سجده گاهم تا سحر
مُهر عشقت را جدا از روی پیشانی کنم
خواستم اما چرا هر لحظه با یادت گذشت؟
از چه رو دور از تو باید حس ویرانی کنم ؟
خواستم ، اما چرا هر شب تو در خواب منی؟
نیست ممکن از تو یک دم ، رویگردانی کنم !
....مستم نکن از بوسه ی مستانه،دوباره
من توبه نکردم که خورم باده،دوباره
بی قیـــــــدم و آواره و دیوانه، بماند
قلبی نشکستم که شوم شانه، دوباره
وا مانـــده به کار دل بی تابم و هرگز
نازی نخرم تا نزنـــــــم چانه ،دوباره
شش گوشه ی دل را نخریدی که فروشی
هر شب به هوس بازی ی بیگانه،دوباره
روزی که نشــــد چشم ترم ، مانع رفتن
گفتم به دل از پوچی ی افسانه،دوباره
سازی که به ناکوکی اغیــــــــــار نوازد
باید شِکند کُنــــــج همان خانه ،دوباره
سر میکنــــــم از بخت بَدم ،با غم ِ ایام
لعنــــــت به تو و بغض غریبانه، دوباره
....من میــنویسم از تو، تو میـنویسی از من
انگار ما دو روحیم، در انحصار یک تن
چیزی شبیه عشقیــم، چیزی شبیه رویــا
حتی زبان ما هم، گاهی به وصفش الکن
شـــاید خدا برایم، روح تورا فرستــــــــاد
روحی که وصل من بود، نزدیک تر ز گردن
با قصه ی من و تو، شعری دوباره گل کرد
با ماجرای ســیب و زنی کـنــار یـک مرد
زنی که می نشیند، مــات نــگاه رویـت
با گونه های سرخ و با چشم های روشن...
این قصه هم سرآمد، با یک جدایی اما
من مینویسم از تو، تو مینویسی از من
...باز من آمده ام مست غزلخوانی تو
بر لبم حسرت یک بوسه ی طولانی تو
میزبان دل من شو!خودم آورده ام اش
با دوصد شور به سرمنزل مهمانی تو
#چشم و لب های تو هربار که همدست شدند
طفلکی قلب من و زلزله ی آنی تو!
"دوستت دارم" و این را تو نکردی باور
می کشم رنج ازاین "آنچه نمی دانی" تو
مشکن قلب مرا "آه" ندارد شوخی!
ترسم این است شود باعث ویرانی تو
بر سر عشق من آری تو قسم می خوردی
وای بر من اگر این بود مسلمانی تو ...
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
@hamnafasane1
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹👈
زیر باران با خیالت رمز و رازے داشتم
با دو #چشم_مست تو راز و نیازے داشتم
با تمناے رخ زیباے تو نااااز آفرین
غرق دریاے نیاز و چشم نازے داشتم
شانهات را آرزو ڪردم ڪه بغضے بشڪنم
با دلے باران زده پر سوز سازے داشتم
شب ڪه آمد ڪوچهها رنگ نگاهت را گرفت
همچو شبگردان نواے دلنوازے داشتم
تا سحر در معبد چشمان تو دیوانهوار
بیدل و شیدا چه شورے در نمازے داشتم
در میان شعلهها، آتش بجان، پروانهوار
گرد شمع روے تو سوز و گدازے داشتم
ناز شست ماه رویت اے گل رعناے من
همچو بلبل نغمههاے یڪه تازے داشتم
چون ڪبوتر خسته در پایان یک پرواز تلخ
دل به سوداے شڪار شاهبازے داشتم.
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
@hamnafasane1
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹👈
#چشمهایت زاده ی دریاست باور می کنی
سرزمین روز وانفساست باور می کنی
ظاهرا دیوانه هستی در غزلها نازنین
#مست هم باشی که واویلاست باور می کنی
شعر از چشم تو لبریز است باور می کنم
بر لبت صدها غزل پیداست باور می کنی
بوسه ات گرمای تابستان لبت مجنون ولی ...
لای موهای تو صد لیلاست باور می کنی
از نگاهت می چکد لبخند مثل شعرهات
رقص تو آئینه ی دنیاست باور می کنی
#سارا_سینکی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
@hamnafasane1
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹👈
...زرد و افسرده شدم، زود زمین افتادم
#مستِ_چشمانِ تو بودم، که چنین افتادم!
اسبِ زیبای نگاه تو مرا برد که برد
رامِ احساس تو بودم که ز زین افتادم
چشم قاجاری تو، عادتِ خونریزی داشت
توی"کاشانِ" تنت، کشته به "فین" افتادم!
حس من تشنه ی"صائب"، غزلم "وحشی"وار
شور "حافظ" به لبم. دستِ "حزین" افتادم!
کی در این شهر، وفاداری و ایمان مُرده ست؟
که چنین خسته ز تاب و تبِ دین افتادم!
سیب سرخی شده ام، بخت من و دست چلاق!
ملک ایران شده ام! دامن چین افتادم!
#رضوان_کریمی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
@hamnafasane1
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹👈👈
