es
Feedback
Ardalan.amin.javaheri

Ardalan.amin.javaheri

Ir al canal en Telegram

PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه‌ ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==

Mostrar más
1 862
Suscriptores
Sin datos24 horas
-127 días
-6030 días
Archivo de publicaciones
واقعیت این است که اصلا انسان نیازمند وجود ندارد، اینکه چند نفر جمع بشوند و به یک نیازمند کمک کنند از بنیه اشکال اساسی دارد، زیرا هیچ انسانی شرافت خودش را از سر راه نیاورده است که در اوج ناتوانی بایستد تا شما ته جیبتان را برایش خالی کنید. اصلا شما انسان ها به این فکر کرده اید که حتی اگر با گلریزان کردن مشکل شخصی را حل کنید او باید برای ادامه زندگی اش چه کار کند؟! یعنی آن حقارتی که با سخاوتمندی مهمانش کردید را چه کسی می‌خواهد جمع کند؟ آیا انسان های خیری هم هستند که دور هم جمع شوند تا غرور از دست رفته ای انسانی را به او برگردانند؟ آیا کسانی هستند که سعی کنند دوست شما باشند و نه فقط با احترام بلکه با دقت شما را نگاه کنند؟ کسی هست که جای اینکه فقط راجب خودش حرف بزند از شما طوری سوال بپرسد که فکر کنید انسان ارزشمندی هستید؟ اینجاست که می‌گویم ما انسان ها نمی‌توانیم بدون هم زندگی کنیم، قرار نیست من از خوبی کسی اینقدر بی غرور شوم که سال ها با روانکاوی بخواهم خودم را درمان کنم. متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

چه کسی میفهمد کسی عوض شده وقتی چهره اش با دیروز هیچ فرقی ندارد؟ چه کسی می‌فهمد پلیسی دزد شده وقتی هنوز همان لباس پلیسی اش را در تن دارد؟ حالا چه کسی میخواست بفهمد من دیگر آن زن دیروزی نیستم وقتی هنوز در همان خانه ی قبلی زندگی می کردم؟ فقط کسی که با چشم هایش من را نگاه نمی‌کرد می‌فهمید من عوض شده ام، فقط کسی که لباس هایم را نمی‌دید می‌فهمید من دزد شده ام و فقط کسی که به من عادت نداشت می‌فهمید من دیگر در آن خانه زندگی نمی‌کنم.. من فریاد میزدم که در حال فرق کردن هستم. مثل تمام این سالها که فریاد می‌زدم چقدر همه را دوست دارم... ولی آنها که در نزدیک ترین حالت به من زندگی می‌کردند، هیچوقت، هیچکدام از حرف هایم را نشنیدند. متن از داستان : #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

"تقصیر تو نیست، خودت هم میدانی که تقصیر تو نبود. تو نمی‌توانی همه چیز را کنترل کنی کوهن. وقتی میخواهی همه چیز در کنترل تو در بیاید تنها اتفاقی که می‌افتد این است که کنترل خودت را نیز از دست می دهی. " متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

با خودم فکر میکنم که آیا میشود دوباره عاشق شد یا نه ؟! راستش میدانم که میتوانم باز کسی را دوست داشته باشم ، دوست داشتن جزوی از انسان است و از او فاصله نخواهد گرفت، این هورمون های که وقت آشنایی در من آزاد می‌شود حالم را از این رو به آن رو‌ می‌کند، اما آیا میشود با آدمی جدید اینقدر صمیمی شوم که تنش را جزوی از تن خودم بدانم ؟! آیا میتوانم عاشق بوی تنش باشم و زمانی که نیست بالشش را در بغل بگیرم؟! آیا میتوانم وقتی از بیرون به منزل میرسم و یا او به من می‌رسد بی احتیاط به گردنش حمله کنم ؟! آیا میشود او را مثل خانواده ی خودم ببینم یا نه ؟! اصلا مگر چقدر دیوانگی در من مانده ، فکر می‌کنی بتوانم دیوانگی کنم و ببینم تهش هنوز دوستم دارد یا نه ؟! من میترسم ، حالا دیگر از همه چیز میترسم، میترسم عاشق شوم ، میترسم نتوانم با او اینقدر صمیمی باشم که احساس کنم او را سالهاست می‌شناسم ، میترسم دیوانگی کنم ، میترسم وقتی رضایت اش را جلب نکردم از من دور شود... راستش میترسم آن شور جنگیدن دیگر در من نمانده باشد ...! اینهاست که وقتی با کسی قرار میگذارم آزارم میدهد ، وقتی من را میخنداند به این فکر میکنم که آیا این خود واقعی آن فرد است یا میخواهد من را اغوا کند ، وقتی سعی می‌کند دستم را بگیرد با لمس دستم به دنبال زمختی پوستش می‌گردم ، وقتی میخواهد من را ببوسد به تمیزی دهانش فکر میکنم ، وقتی تلفنی حرف می‌زنیم به این فکر میکنم که او به چه چیزی در مورد من فکر میکند و بدتر اینجاست که جواب این سوال اصلا برایم مهم نیست ، انگار خود آن فرد هم برایم مهم نیست ، هیچ چیز برایم مهم نیست ، مثل کسی هستم که از خانه اش دور‌ شده باشد ، دوست دارم قرار تمام شود تا زودتر برگردم ، برگردم به خانه ی خودم ، حتی وقتی کسی را در خانه ندارم، باز هم دلم میخواهد برگردم تا بتوانم به راحتی تصور کنم که او برگشته و من بی آنکه به تمیزی دهانش ، زمختی پوست دستش و بوی تنش فکر کنم به سمتش بروم ، و بی احتیاط به گردنش حمله کنم ، سرم را مثل کودکی در یقه اش فرو ببرم تا کمی آرام شوم. این آدمهای رنگارنگ، مال من نیستند ، گرچه وقت آشنایی با آنها هیجان زده میشوم ،‌گرچه گاهی بی اختیار به آینده کنارشان فکر میکنم ، گرچه بعضاً زیبا هستند ، ادکلن های گران قیمت میزنند اما انگار دل من حوصله نمی‌کند تا آنها را بشناسد ،  اینها بزرگ شده اند ، خوب را از بد تشخیص میدهند ، میدانند از من و وجودم دقیقاً چه چیزی میخواهند اما من هنوز نمیدانم جز بوی آشنای کسی، به دنبال چه چیزی میگردم... متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

"همیشه فکر می‌کردم کسانی که تو را دوست دارند همیشه دوستت خواهند داشت ، اما واقعیت این است که حافظه ی آدمها خیلی کوتاه مدت است ، حتی نزدیکترین آنها... شاید سالها در کنار آنها باشید، شاید چندین خاطره برای آنها ساخته باشید ، یا شب های عجیبی را کنار آنها صبح‌ کرده باشید، اما در نهایت شما فقط به اندازه‌ی چند خاطره ی آخر در ذهن آنها، مهم هستید ... " متن از داستان: #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

در پی دنیاهای رنگی رو به رویم فقط به تو پناه می‌برم ، یعنی فقط جایی را دوست دارم که تو آنجا باشی.. رنگ های نارنجی، قرمز ، زرد
در پی دنیاهای رنگی رو به رویم فقط به تو پناه می‌برم ، یعنی فقط جایی را دوست دارم که تو آنجا باشی.. رنگ های نارنجی، قرمز ، زرد یا آبی را میبینم، اما به سمت سیاهی می‌روم چون تو هنوز برایم همان‌جایی ، البته تو، به قول خودت سالها پیش از این سیاهی بیرون زده ای.. شاید امروز آبی پر رنگ باشی ، شاید آبی کمرنگ باشی ، شاید حتی سپیدی را حس کرده باشی اما برای من ، تفاوتی بین رنگ و نور وجود دارد و این یعنی شاید رنگ تو عوض شده باشد، شاید رنگ من به سیاهی برود، اما نور من همیشه جایی ایست که ردی از تو در آن به جا مانده باشد ، برای همین هزار بار از امروز هم اگر بگذرد ، من در پی دنیاهای رنگی رو به رویم فقط به تو پناه می‌برم... #اردلان_امین_جواهری

"این حرص آدم را در می‌آورد وقتی چیزی نه آنقدر بد است که آن را نخواهی و نه آنقدر خوب است که آن را قبول کنی ." متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

InShot_20240720_2312447261.mp39.65 MB

ما زن ها وقتی کنار مرد هایمان می‌ایستیم، یعنی کنار تمام حماقت های آن ها هم ایستاده ایم ... یعنی می‌دانم بلد نیستی حقوق ماهانه ات را تا حقوق بعدی مدیریت کنی! ‌‌ [و بر خلاف غر هایی که میزنیم با تمام آن ها مشکلی نداریم، چون می‌دانیم شما هم ضعف دارید.] یعنی می‌دانم دوست داری با دوستانت ماهیگیری کنی و می‌دانم وقتی زنی جذاب را در کافه ای میبینی سرت را شبیه به جغد ها صد و هشتاد درجه می‌چرخانی...! ‌‌[باز هم، اگر حتی نشان دهیم بخاطر این موضوع مثلا قهر کرده ایم، می‌توانیم تمامش را ببخشیم.] ولی عزیزِ من، ما هیچ وقت این که با چشم دلتان ما را نبینید را فراموش نمی‌کنیم! متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

متن از داستان #گردو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

از امشب قسمت هایی از داستان #گردو در کانال قرار خواهد گرفت. داستان #گردو درباره ی یک زوج با نام های محمد و حیبا است که از لیبی به یونان فرار کردند و برای مدتی در دو کمپ جدا از هم نگهداری می‌شوند. قسمت های که خواهید شنید ، نامه های روزانه بین محمد و حیبا است  . امیدوارم دوست داشته باشید .

از امشب قسمت هایی از داستان #گردو در کانال قرار خواهد گرفت. داستان #گردو درباره ی یک زوج با نام های محمد و حیبا است که از لیبی به یونان فرار کردند و برای مدتی در دو کمپ جدا از هم نگهداری می‌شوند. قسمت های که خواهید شنید ، نامه های روزانه بین محمد و حیبا است . امیدوارم دوست داشته باشید .

"من این را خوبی نمی نامم، بیشتر توهم خوبی است که باعث می‌شود بدی ایجاد شود. همین توهم خوب بودن باعث قضاوت های ماست.  ما کسی را بد می نامیم که فکر می‌کنیم شبیه او نیستیم، اگر کسی باشد که با او همزاد پنداری کنیم بیشتر درکش می‌کنیم. پس جایی که می‌گوییم فلانی بد است یعنی ما اصلا وجه مشترکی با او نداریم.  در واقع استفاده از واژه "بد" سندی است که برای جدایی خودمان از رفتارهای شخص دیگری استفاده می‌کنیم. این در حالی است که خوبیِ واقعی باعث بهبود بدی می‌شود، چون آدم خوب اصلا بدی را نمی‌بیند، بلکه در هر گناهی دنبال روزنه ای می‌گردد تا امیدی برای برگشت آن فرد ایجاد کند، خوبی مثل امان نامه ایست که می‌گوید در مزرعه ما مشتاقانه برای تو جا هست. این کاری بود که عیسی مسیح می‌کرد.  او گناهکاران را نمی بخشید، آن ها را مجازات هم نمی‌کرد، بلکه یادشان می آورد که چقدر با ارزش هستند، این بزرگ ترین معجزه ی او بود که هیچ یک از شاگردانش آن را به خوبی یاد نگرفتند." متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

"نا امیدی یعنی هنوز با تمام قوا تلاش می‌کنید، اما دیگر به آن باور ندارید ..." متن از داستان : #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

فکر نمی‌کنم وقتی از حضور در رابطه صحبت می‌کنیم ، منظور فقط حضور فیزیکی باشد!  مشکل اینجاست که یک سری از چیزها را فقط یک زن می‌فهمد.  فقط خود اش!  نه حتی دوست صمیمی اش،  نه پدر یا مادرش  و نه حتی خود همسرش.  مثلا اینکه کسی که دوستش دارد کنارش هست یا نه؟!  آن مرد می‌تواند اینقدر به ما نزدیک باشد که وقتی در تخت خوابیده، هرم نفس هایش ما را گرم کند اما هنوز از درون یخ زده باشیم. می‌تواند در مهمانی دست مان را گرفته باشد ولی اینقدر تنها باشیم که انگار هیچکس ما را نمی‌شناسد!  اینها را نمی‌شود گفت. نمی‌شود نوشت، نمیشود حرف زد، چون کسی چیزی که ما می‌بینیم را نگاه نمی‌کند.  متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

متن از داستان: #گردو نویسنده: #اردلان_امین_جواهری

زندگی هزار چهره دارد، یعنی در همین یک قابی که نگاه می‌کنید هزار چهره وجود دارد. مثلا امکان ندارد کسی که از شما متنفر است چهره شمارا همان شکلی ببیند که فردی که عاشق شما شده از شما نگاه می‌کند. یا یک خیابان را وقتی از داخل خودرو شخصی خودتان نگاه می‌کنید و از آن می‌گذرید، یک دنیا تفاوت دارد با زمانی که همان خیابان را وقتی اتومبیل ندارید، از داخل اتوبوس‌ تماشا می‌کنید..! من جای هر دوی این ها بوده ام و با خودم فکر کردم شاید حالا دوبار با یک مکان آشنا شده باشم، یک بار وقتی در ماشین زیبای خودم بودم و یکبار دیگر وقتی مجبور بودم با اتوبوس جا به جا شوم... شاید آدم ها هم همین شکل باشند، مثلا وقتی بالا هستیم شکلی از آن ها بشناسیم و زمانی که پایین آمدیم چهره ی دیگری از آن ها را ببینیم، در واقع ما یک نفر را در زندگیمان هزار بار می‌شناسیم و تمام این شناخت، فقط از جایگاهی شکل می‌گیرد که ما داریم. برای همین میگویم نتیجه ی قضاوت های ما به حال آن لحظه ی خودمان بر می‌گردد، وگرنه نه کسی آنقدر ها بد است و نه کسی آنقدر ها خوب... این ما هستیم که یا با خودرو شخصی آنها را می‌بینیم و یا در اوج نیاز در اتوبوسی داغان از کنارشان رد می‌شویم... متن از داستان : #به_زودی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

هیچ راهی برای عوض کردن گذشته وجود ندارد به جز یک راه و آن عوض کردن آینده است. مردم حافظه کوتاه مدتی دارند،  همه میخواهند در زمان سفر کنند و به گذشته برگردند در حالی که زمان مثل یک دایره است ولی یک دایره یک طرفه، که در آن برای برگشتن به عقب، باید جلو رفت... متن از داستان : #در_جهان_همه_عاشق_میشوند نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri

Mensaje de voz16:43

کسی که از گفتن واقعیت فراری بود، حالا داشت واقعیت های تلخ و نا امید کننده اش را پشت هم و با اعتماد به نفس بالاتری بیان می‌کرد. انگار واکنش های بدِ ما، درست مانند سدی جلوی سیل واقعیت می ایستد تا هیچکس به ما راست نگوید. ما اینور سد منظره ای دلپذیر و زیبا را می‌بینیم که در آن اندکی آب، زیر نور آفتاب و در سکون تکان می‌خورد. ولی آن طرف سد پر از آب های خروشانی است که چون نمی‌خواهند خرابی به بار بیاورند، پنهان شده اند ، ولی وجود دارند. اینقدر هم آنجا خواهند ماند تا یک روز، سد، شهر و هر آنچه در مسیر است را باهم ویران کنند. متن از داستان: #دختر_اوکراینی نویسنده: #اردلان_امین_جواهری https://t.me/ardalanjavaheri