Viro 🍁
Ir al canal en Telegram
یه مدت نیستم ❤️💤 ویرو اینجاست! طراحی ها ، عکس ها و نوشته هایی که دوست دارم. [ Instagram.com/ViroArt_ ] ارتباط :(ادمین نمیخوام!😬) @iHesam_bot 🐳 کانال والپیپرمون: @ViroWall 🌱
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
3 808
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
3 808
اگر انسانها تا ابد زندگی میکردند،
اگر پیر نمیشدند،
اگر بدون مردن، همیشه سالم در این جهان زندگی میکردند،
خیال میکنی هرگز به خود زحمت فکر کردن به چیزهایی را میدادند که الان ذهنشان را مشغول کرده؟
منظورم این است که ما دربارهی همهچیز فکر میکنیم، تقریبا همه چیز، فلسفه، روانشناسی، منطق، دین، ادبیات...
فکر میکنم اگر چیزی به نام "مرگ" وجود نداشت، افکار پیچیدهی اینچنینی هرگز به وجود نمیآمد...
انسانها باید بهطور جدی، به معنی زندهبودنشان و اینک اینجا بودنشان فکر کنند، چون میدانند که روزی خواهند مرد.
درست است؟
اگر قرار بود برای همیشه زنده بمانیم، چه کسی به معنای زنده بودن فکر میکرد؟ چه اهمیتی داشت؟ یا حتی اگر برای کسی اهمیتی داشت، احتمالا فقط فکر میکردند: «خوب کلی وقت دارم، بعدا بهش فکر میکنم.»...
ولی ما نمیتوانیم تا بعد صبر کنیم...
باید همین لحظه به آن فکر کنیم…
هیچکس نمیداند قرار است چه اتفاقی بیفتد...
ما مرگ را برای رشد کردن لازم داریم...
مرگ، این موجود عظیم و نورانی است که هرچه بزرگتر و نورانیتر باشد، ما را دیوانهوارتر مشتاق فکر کردن دربارهی چیزها میکند.
| هاروکی موراکامی |
🌙 | @ViroArt
3 808
در گفتگویی از احمد شاملو میپرسند، آیا هنر و سیاست جایی به هم می رسند؟
او پاسخ میدهد: «آه بله، حتما. نرون شهر رم را به آتش میکشید و چنگ مینواخت. شاهاسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن میزد و غزل میگفت. بتهوون عظیمترین سمفونی عالم رادر ستایش شادی ساخت و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود، عظیم ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه «زاخسن هاوزن» را. ناصرالدین شاه هم شعر میسرود و هم نقاشی میکرد و نقاش میپروراند. اما، برای یک تکه طلا میداد سارق را زنده زنده پوست بکنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتی نداشت.
خب بله، یک جایی به هم میرسند: متاسفانه بر سر نعش یکدیگر!
📚 | @ViroArt
3 808
دچار نوعی بهت زدگی و بیحسی شده ام. احساس خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم، قدرت این را ندارم که تو را با خیالِ خودم به اینجا بیاورم.
هر چند که تصادفاً سمت راستم یک صندلی خالی وجود دارد، گویی برای تو گذاشته شده است
در چنگال چیزی هستم و نمیتوانم خودم را از دستش رها کنم…
📖 | @ViroArt
