es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
468
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
Anyways, کلاس شیرینی‌پزی خوب سراغ دارید؟ اینستام رو ماه‌به‌ماه چک می‌کنم و از دنیای اطلاع‌رسانی کلاس‌ها دورم. اگر می‌شناسید که بدید بزنیم. 🙏

ولی من حس می‌کنم این طلسم و دعا و اینا فقط واسه بدبختی جوابه و این دعاهایی که می‌نویسن واسه موفقیت و اینا فایده نداره. فقط کوکائین می‌تونه پرفورمنس یک نفر رو تا حدی بالا ببره که طرف بدون سرمایه، ظرف دو سال، بار زندگی‌ش رو ببنده و بازنشسته بشه. البته همین کوکائین می‌تونه ظرف دو سال آدم رو هم بکشه ولی خب هر چیزی ریسکای خودش رو داره بهرحال.

یکی از دوستان قدیمی برام یه پیام فرستاده. از اینا که عکس یه کلبه‌ست وسط جنگل و تا کیلومترها هیچ‌کسی نیست؛ با این کپشن که کاش می‌شد آدم دست محبوبش رو بگیره بره تا ابد اینجا زندگی کنه. اولش با خودم گفتم آره کاش می‌شد. بعد دیدم چقدر اشتباهه این فکرم. من به بقیه خیلی نیاز دارم. من به دوستام احتیاج دارم. برای من لازمه با دوستم چت کنم، باهاش تلفنی حرف بزنم یا ویدئوکال کنیم و درحال ظرف‌شستن به هم بگیم چه چیزای جدیدی یاد گرفتیم. من نیاز دارم مادرم رو بغل کنم. نیاز دارم پدرم رو بغل کنم. من به دیدن خواهربرادرهام احتیاج دارم. به دیدن خواهر/برادرزاده‌هام احتیاج دارم. احتیاج دارم با مادربزرگ همسرم از فسنجون حرف بزنم و با پدربزرگش از دانشگاه. من نیاز دارم خانواده‌ش رو ببینم و بدونم حالشون خوبه. من نیاز دارم آقای بقالی بهم بگه سلام، چطوری دخترم؟ نیاز دارم آقای فروشندهٔ الکتریکی بهم بگه اگه نتونستی وصلش کنی بیار اینجا درستش کنم. من نیاز دارم خانوم فروشنده بهم بگه این دامن خیلی بهت می‌آد. من به بودن آدم‌ها نیاز دارم. دوست دارم که وقتی خاله‌م می‌آد مهمونی خونهٔ من بهش بهترین غذای ممکن رو بدم. دوست دارم وقتی دوستم می‌آد پیشم بهترین شیرینی‌ای که خوردم تا حالا رو برای اون هم بخرم. من دلم می‌خواد با هرکی همنشین می‌شم خوشحال باشه. من، در کمال ناباوری، آدم‌ها رو دوست دارم؛ و این رشدیه که خیلی ریز در من اتفاق افتاده، زیرپوستی و آروم و بی‌صدا. و این همون چیزیه که باعث می‌شه اشک توی چشمم بگرده و روشن‌شدن کبریت خوشحالی رو دوباره توی خودم حس کنم.

خالی‌ام. خالیِ خالی. صبح بیدار می‌شم و به گل‌هام نگاه می‌کنم و چیز خاصی نمی‌بینم. به جوجه‌هام هم همین‌طور. به لوبیا هم همین‌طور. بوی چای خوشحالم نمی‌کنه، بوی قهوه هم. به هیچ غذایی میل ندارم و هیچ شیرینی‌ای خوشحالم نمی‌کنه. بوی بارون می‌اومد اول صبح. اون هم هیچی. زمین برق می‌زنه از تمیزی. اهمیتی برام نداره. ویدئوهای غمگین می‌بینم بلکه بغضم بشکنه و سبک بشم. اون هم هیچی. با مامانم حرف زدم یک ساعت تا شاید بهتر بشم. اون هم هیچی. لوبیا اومد بغلم خوابید. باز هم هیچی. قرصام رو می‌خورم. لیتیم می‌لرزونه تنم رو. به‌جز لرزش؟ هیچی. کویرم. کویری که موجودات زنده‌ش مرده‌ان. تا چشم کار می‌کنه تلماسه‌ست. پُرم ولی از هیچی. خالی‌ام ولی جایی برای چیزی ندارم. حالم بده. می‌دونم باید یک جور دیگه پُر باشم. می‌دونم باید لای تلماسه‌ها موجودات مختلف بجنبن ولی هیچ خبری نیست. مثل لاک‌پشت جمع شدم توی خودم و حتی مامانم رو هم نمی‌خوام. بلد نیستم احساساتم رو پردازش کنم. نمی‌تونم بفهمم چجوری اومدم رسیدم به این تلماسه‌ها. چیزی نمی‌بینم که از روش قدم‌هام رو برگردم.

در هارت‌بروکن‌ترین حالت عمرم هستم و دیگه نمی‌دونم تا کجا گریه کنم کافیه تا اینقدر قفسهٔ سینه‌م درد نکنه. دیگه کلمه‌های قبلی برای توصیفم کافی نیست. غم‌اندوده شدم. اندوه‌آمیخته شدم. قلبم پاره‌پاره شد و در اسید سوخت. دل‌صد‌پاره‌شکسته شدم. نمی‌دونم دیگه چجوری بگم. کاش می‌مردم همینجا و زندگی نکبتم تموم می‌شد.

قرارداد فرستاده با دستمزد کمتر از ویراستاری عادی. می‌گه کمه چون اسمت رو می‌زنیم جای مترجم برات رزومه می‌شه. :))))))))))))))))) خدایا من رو از این خراب‌شده نجات بده. 😭😭😭

با تک‌تک سلول‌های بدنم دلم می‌خواد زعفرون پاک کنم. سه ساله حسرتش داره دیوونه‌م می‌کنه.

یه زخم هست رو دستم، یادگار لوبیاست. حدودا سه هفته‌ست داره خوب می‌شه و هنوز خوب نشده. بزگوار تا عمق پوستم رفته. جای زخمه هم شبیه جای خنجره. می‌خوام به همه بگم خفتم کردن چاقو خوردم ولی شکستشون دادم. شما هم صداشو در نیارین. چقدر زندگی خسته‌کننده‌ست. روزمرهٔ قشنگ‌تری نداشتم براتون. ببخشید. فقط می‌تونم بگم یه زاموفیلیای مشکی به خونه‌مون اضافه شده و خونه هم سرده و ما با پتو گردش می‌کنیم ولی عوضش بوی چای می‌آد. بوی غذا هم نمی‌آد چون سرشار از تهوعم و بیماری ویروسی گرفتم. خداحافظ.

حالا مجبور می‌شم نون بپزم. 🧌

خمیرترشم زنده‌ست و اسمش کیومرثه. تبریک به خودم و شما 😔🙏

بچه‌ها طاقچه روی این کتاب تخفیف گذاشته. حدودا ۹ ساعتش رو شنیدم و بهتون می‌گم که واقعا شاهکار کردن تو خوندنش. شااااهکاااااااار
بچه‌ها طاقچه روی این کتاب تخفیف گذاشته. حدودا ۹ ساعتش رو شنیدم و بهتون می‌گم که واقعا شاهکار کردن تو خوندنش. شااااهکاااااااار. اگر دنبال کتاب جدید هستین ارزش ریال‌به‌ریالش رو داره.

لوبیاشاه درحال حکم‌فرمایی از روی کمربند طبی. به انعطاف بدن مبارکشان توجه کنید. شب های سرد پاییز ۴۰۳
لوبیاشاه درحال حکم‌فرمایی از روی کمربند طبی. به انعطاف بدن مبارکشان توجه کنید. شب های سرد پاییز ۴۰۳

photo content
+2

با خودم گفتم باید تمرین کنم به آدم‌ها زنگ بزنم تا این مسئلهٔ تلفن‌هراسی‌م از بین بره. الان اینقدر زنگ زدم که فکر کنم دارم تبدیل می‌شم به یک زنگ‌پرسن. اولین باری بود که یک رفتار مستقیما نظرم رو درمورد یک موضوع عوض کرد. حالا دچار بحران شدم که کدوم قسمت شخصیتم صرفاً به‌خاطر یک رفتار شکل گرفته و تا کدوم عادت یک تصمیم لحظه‌ای کوچولو فاصله دارم.

دیروز استارتر خمیرترش درست کردم و امروز ضایع شدم. زندگی روش‌های جالبی برای آموزش صبوری انتخاب می‌کنه. مثلا به صبوریت پاداش نمی‌ده هیچ، یه پوزخندم می‌زنه و می‌گه حالا بازم بدو. بعد فندکشو می‌ندازه روی روان بنزین‌زده‌ت و جوکر™طور از صحنه خارج می‌شه.

از وقتی شیرجوش روگازی و کتری روگازی خریدم متاسفانه کیفیت زندگیم بهتر شده و همهٔ نوشیدنی‌های داغم خوشمزه‌تر. این هم قدم امروز برای تبدیل شدن به پدر‌ومادرم که کابوسش رو هر روز می‌بینم.

به نظرتون اخلاقیه که ویرایش کاری رو بپذیرم که برام واضحه با ترجمهٔ ماشینی ترجمه شده و یک آدم روش کار نکرده؟ نمی‌دونم چرا اینقدر احساس گناه می‌ده بهم همچین کاری ولی یه پیشنهاد بسیار خوشمزه گرفتم و بر سر دوراهی‌ام.

نون پختن صدبرابر پیچیده‌تر از شیرینی پختنه. مامان، بیا من را ببر. 😔🙏