549
Suscriptores
+124 horas
+27 días
+730 días
Archivo de publicaciones
549
*گلستان خیال*
*گزارش فساد*
حکایت. گویند روزی شاه سلطان حسین صفوی قاضی القضات پایتخت را احضار نمود و گفت : به جناب شما دو ماه فرصت میدهیم تا عریضهای حاوی فسادهایی که جواسیس ما خبر میدهند در ارکان حکومت رواج یافته به خدمت ما بیاوری البته درباریان را از این تفحص معاف نمودیم!
قاضی پس از دو ماه تحقیق و تفحص در فرصت مقرر با ۱۰ طومار خدمت شاه حضور یافت و عرض کرد : شاهنشاها! هر طومار حاوی چندین رخنه و خلل و فساد است که در ارکان حکومت راه یافته و صاحب منصبان از منصب خود سوء استفاده کرده رعیت یا خزانه عامره را مورد نهب و غارت و اختلاس قرار دادهاند.
شاه متغیر شد و گفت : جناب قاضی شتاب مکن و قبل از استنتاج موارد را به عرض ما برسان تا راهنمایت کنیم!!
قاضی گفت : جناب شیخ الاسلام پایتخت دو باب مدرسه را به منزل خویش تبدیل کرده و طلاب بینوا را از آن اخراج نموده است.
شاه گفت: دو باب مدرسه که ارزش تفحص ندارد. این عالمان و واعظان ارکان حکومت مخلده ما را مشید و قویم میکنند. مقدسات و مقدسین را وارد وادی پاسخگویی مکنید!
قاضی گفت: جناب قاضی عسگر و امام جمعه ی یکی از بلاد، پنج هکتار باغ مشجر وقفی را به تصرف خود درآورده و قبال نامچهای را هم تنظیم نمودهاند.
شاه گفت : آن را به ایشان حل کردم و بخشیدم زنهار که نام ایشان بر زبان آوری مبادا رعیت از اهل علم بدگمان شوند و از دعا گویان ما تنفر حاصل کنند!
قاضی گفت: جناب سپهسالار طهمورث میرزا زدوبندی نموده و امتیاز معامله توتون با پرتغالیها را از آن خود ساخته است.
شاه گفت : سپهسالار همواره حامی ما بوده و بی اذن ما کاری نکند! مورد بعد چیست؟
قاضی گفت: جناب قوللر آقاسی معین وزارت، از سهمیه ی سالانه مواجب قزلباش ، به هفت پسر خود هر یک سهمی اختصاص داده است.
شاه گفت: پسرانی رشید تربیت کرده که همه جان نثار مایند!!
قاضی گفت : جناب مین باشی سعدالملک ، سهمیه چکمه و علیق سربازان تحت امر را به فروش رسانده و غصب نموده است.
شاه گفت: گوش او را بپیچانید که هنگام جدال با اخوی شاهزاده گشتاسب، اغلب جانب او را میگرفت.
قاضی گفت :والی قره باغ امیر جنگاور، ضرایب گمرکات مرزی برای بازرگانان دو سوی مرز بیشتر کرده و خود در آن تصرف میکند.
شاه گفت :تا بازرگانان شکایتی نکردهاند رها کنید که ولایت قره باغ ولایتی حساس است و مهم!
قاضی گفت :بیگلر بیگی کرمان جناب امین حضور ، عشریهای بیش از آنچه میباید از رعیت کشاورز اخذ کرده و برای خود برداشت کرده است.
شاه پرسید : آیا در جان نثاری به مقام سلطنت وفادار است؟
قاضی گفت : بله اعلیحضرت.
شاه گفت :جناب قاضی! این دله دزدی ها در بین چاکران و جان نثاران معمول است و در جنب وسعت خزانه ی عامره پشیزی نمی ارزد !
اصل این است که اینها به مقام ظل الهی ما وفادارند و باید مواظب بود تا از آن تخطی نکنند!
قاضی طومار نخست را در هم پیچید و بقیه را در بقچه ای زیر بغل گرفت و گفت : دیگر زیاده عرضی نیست !
شاه سلطان حسین گفت : خدای را صد مرتبه شکر و سپاس ! که مملکت در غایت سلامت رو به قلل جبال سعادت در صعود است!!
قاضی اذن خروج خواست و همانطور که بیرون میرفت زیر لب زمزمه میکرد که : راست گفت مولانا که« ماهی از سر گَنده گردد نی ز دم»
شاه گفت: جناب قاضی هنوز عرایضی داری ؟ قاضی گفت : خیر شاهنشاها ! در حال این دعا بودم که سایه ظل اللهی بر رعایا مستدام باشد تا فساد و خلل نداند که از کدام راه به این مملکت نفوذ یابد!!!
چنین بود تا شش ماه بعد دعای قاضی، بواسطه ی محمود افغان قرین اجابت گشت!!
549
...
دستهای مادر...
مادربزرگم میگفت پیکر مادرش را بعد از مرگ، خودش شسته. میگفت مادرش وسواسی بوده؛ از آن پیرزنهای سرخ و سفید که بوی تمیزی میدهند و روسری سفیدشان روی موهای سفیدِ از فرق بازشده، سفیدی و پاکی مکرر میسازد.
میگفت مادرش همیشه هراس تختهای لزجِ هزارمُرده بهخوددیدهی مردهشویخانه را داشته.
این میشود که وقتی مادر میمیرد، مادربزرگم آستینها را بالا میزند، با ملحفهای سفید که بندِ رخت حیاط را سرتاسر میپوشاند اتاقکی گوشهی حیاط خانهی برادرش میسازد تا از دید پنهان باشند و شروع میکند به شستن مادر کنار حوض.
مادربزرگم میگفت آب ریخته روی سرِ مادر، صورتش را دست کشیده، موها را نوازش کرده، به شانههای نحیف نگاه کرده، پوست آویزانِ تن نگاه کرده، به چینها و ترَکهای شکم مادربزرگم...
باز آب ریخته، صلوات فرستاده و تن مادر را دست کشیده، پاها را شسته، آب ریخته، شسته، آب کشیده، تا رسیده به دستها...
مادربزرگم میگفت دستها را صاف کرده کنارِ بدن مادر، دستهای سفید لاغر با پوست شُلِ بازوها... مادربزرگم آب ریخته، دست کشیده، شُسته و به انگشتها که رسیده بغضش ترکیده...
مادربزرگم میگفت دستها...
و زانو زده کنار مادر، کنار حوض، کنار ظرف سدر و کافور، سجده کرده به دستها...
به دستهای مادر...
مادربزرگم یکییکی انگشتها را لمس کرده، آنطور که مادری تازهزا انگشتهای نوزادش را میشمرد که خیالش تخت شود که دهتاست...
مادربزرگم میگفت دستها را شسته، بوسیده، شسته، بوسیده،پیشانی چسبانده، دخیل شده به ضریح دستها... دستها...
مادربزرگم میگفت برایش دستها چیزی بودهاند والاتر، برتر، پاکتر، مقدستر از همهی پیکر.
شستن که تمام شده، وقت کفن کردن، وقت گذاشتن دستها لای پارچه سفید، مادربزرگم برای آخرین بار به آنها نگاه کرده و همان لحظه دلتنگ آن دستها شده.
دنیا خواستنی زیاد دارد؛ اما دربرابر دستهای مادر هیچ ندارد.
اگر مادر دارید، از دستهایش غافل نشوید؛ همهچیز است، همهچیز.
#سودابه_فرضی_پور
@simar50
549
....
آئینه عبرت
#رضیالدین_طبیب
قرارِ معلوم به نظر میرسد که جمهوری اسلامی میخواهد به هر ترتیب که شده ، و بیکم و کاست ، جا در جای پای مرشد محبوبش اتحاد جماهير شوروی بگذارد؛ گرچه به نظر میرسد حکام فعلی کشور بهرغم در اختيار داشتن تمامی امکاناتِ ممکن ،جز عدمعقلانیت و بیسوادی محض در سپهر سیاستورزی ، از داشتن یک حافظهی تاریخی ساده هم محرومند و یادشان رفته سی و اندی سال قبل بر امیرِ مقامران (توأمان استعاره از سالارِ قماربازان و حاکم اقمار و جمهوریهای چپی) چهها رفت و چهها شد!
حالا که آقایان یادشان رفته بیایید خودمان نگاهی کوتاه به روزهای احتضار مرشد اعظم بیاندازیم و بفهمیم اصلا چه شد که حضرتش از دست رفت، اما نوچُگان ریز و درشتش که یکیشان همین جمهوری اسلامی است هنوز از تاريخ عبرت نگرفتهاند!
در پایان سدهی قبل هیچ کشوری در دنیا به قدر شوروی دچار رکود اقتصادی و تصلب ایدئولوژیک نبود. در عالیترین سطحِ قدرت، احدی به دیگری اعتماد نداشت و اختلاس، دزدی، رانت، دروغگویی و شوآف سیاسی بیداد میکرد.
بوروکراسی پیرسالارانهاش، شوروی را به یکی از بیخاصیتترین و متعفنترین نظامهای اداری دنیا مبدل کرده بود؛ صاحب منصبان از ارشدش گرفته تا محلی، تا زمان مرگ در پستهایشان حضور داشتند.
در سراسر نظام دولتی هیچکس کاری نمیکرد چـون نه هیچ طرح و ابتکاری وجود داشت، نه ارادهای برای فعالیت مفید و سازنده وجود داشت و نه از مبتکرین و ایدهپردازان حمایت و قدردانی میشد. آن کارگزاران مدام پیر و پیرتر میشدند و تنها مردانی در آستانه مرگ، بر شوروی حکـومت میکردند!
شاید بپرسید: خب پس چرا حکومتی تا این حد نابود و ناکارآمد ٧٠ سال سرپا ماند و یک تنه برای حریف گردنکلفتی کرد و نامش لرزه بر اندام غربیان میانداخت؟!
روسیه از نظر منابع انرژی از نفت، گاز و فلزات گرفته تا اورانیوم و سنگهای قیمتی صاحبِ مقامِ نخست در دنیاست و همین ثروت بیکران بود که به حکومت ناکارآمد و تبهکار شوروی اجازه داد به مدت ٧٠ سال به حیات خود ادامه دهد و سخاوتمندانه این کشور غنی را در راه انقلاب، سوسیالیسم و گردنکشی مصرف کند!(دقیقاً فعل صحیحش مصرف کردن کشور است!)
رهبران شوروی برای تبدیل شدن کشورشان به قبلهی سوسیالیسمِ جهان، هرچه در اختیار داشتند و یا به دستشان میرسید تاراج، حیف و میل و نابود میکردند: از دریا و محیط زیست گرفته تا چاه نفت و اموال عمومی.
ولی تنها دغدغهی آنها از صبح تا شام نه ساختن و آباد کردن کشور و رفاه ملت که دشمنی ایدئولوژیک احمقانه با غرب ، ماجراجوییهای اتمی و مسابقۀ تسلیحاتی با آمریکا بود! البته اعداد و ارقام روی کاغذ میگفت که شوروی بزرگترین نیروی نظامی جهان را در اختیار دارد؛ همان ارتش ترسناکی که حالا بقایایش در اوکراین در حال جنگ است و واقعاً و بدرَقَم حیثیتش بربادرفته!
چون از همان بدو تأسیس نظام سیاسیشان، کار مملکتداری و حکمرانی خود را روی ایدئولوژی، خبرچینی، هیجان، انقلابیگری، بیاعتمادی و جمود اندیشه بنيان نهاده بودند، بیآنکه خودشان بدانند یا حتی بخواهند هرچه طرف مقابل میگفت بلافاصله در ذهنشان ترجمانی واژگونه مییافت:
"تعامل" را سازش کردن
"مذاکره" را تسلیم شدن
"سیاستورزی" را ابراز ضعف کردن
"همکاری" را خیانت کردن
"هیجانزدگی" را شجاعت داشتن
"استقلالنظر" داشتن را توطئهورزی و
"عقلانیت" را بیایمانی و الحاد به آرمان انقلاب تلقی میکردند.
اما همان شورویِ قَدَرقدرت بعد از سقوط مبدل شد به کشوری مقروض و گورستانی متروک و مملو از هزاران تانک و هواپیمای جنگی بلااستفاده که میشد آشکارا آنها را در سرتاسر خاک روسیه و سایر جمهوریهای اقماریاش از قرقیزستان تا بلاروس تماشا کرد. تجهیزات نظامی گسترده و گرانقیمتی که نه هیچ مشتری سخاوتمندی پیدا میشد تا شوروی را از مرگ اقتصادی عنقریبش نجات دهند و نه حکومت وقت توان حفظ و پرداخت هزینۀ سنگین نگهداری از آنها را داشت.
آن زرادخانههای فوق سری و پایگاههای نظامی دیگر به گورستانهایی مبدل شده بودند که آینۀ تمام نمایی از انحطاط و سقوط یک ایدئولوژی کور و عقیم بودند. گورستان آرزوهای مردم بینوایی که به امید دستیابی به آزادی، دموکراسی، زمین و غذای بیشتر با «انقلاب» از تزارها عبورکردند، اما فرجام کارشان به ظهور حکومتی خونریز، مستبد و زباننفهم انجامید که جز آرمانهایی نظیر آزادی و دموکراسی و برابری، اقتصاد و نان آنها را در چشم برهم زدنی از دستشان ربود.
@simar50
#گناه_مومنانه
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
