629
Suscriptores
+524 horas
+807 días
+8530 días
Archivo de publicaciones
629
سپاس از زندگی
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
دو پرتو نورانی داد که وقتی باز میشوند،
به خوبی میتوانم سیاهی را از سپیدی تمیز دهم.
و بنگرم پس زمینه پر ستاره را در آسمان بالای سرم
و ببینم از میان انبوه مردمان،
کسی را که دوستش دارم.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
گوشی داد تا با تمام وسعتاش
ضبط کنم - شب و روز - آوای جیرجیرک و قناری را،
چکشها و توربینها و آجرها و توفانها را،
و صدای دلنشین محبوبم را.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
صدا و الفبا را داد
و با آنها کلماتی که بیندیشم و بیان کنم:
«مادر»، «دوست»، «برادر» و روشنایی بتابد
به مسیر روحی که عشق میورزد.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
توان رفتن داد با پاهای خستهام.
با آنها از شهرها و گودالها گذشتم،
از درهها و دشتها، کوهها و بیابانها،
و از خانه تو، از خیابان و حیاط خلوت ات.
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
دلی را داد که باعث میشود چهار ستون تنم بلرزد
وقتی که میبینم میوه و ثمره ذهن آدمی را.
وقتی که میبینم خوبی چقدر از بدی فاصله دارد.
وقتی که میبینم در روشنی چشمان تو…
سپاس از زندگی، که به من چیزهای زیادی داد.
بلند خندیدن و اشتیاق را داد.
با آنها شادی و رنج را تمیز دادم،
دو مادهای که به ترانههایم شکل میدهند،
و به ترانههای تو نیز هم که همچون همان اند،
و به ترانههای همه که همان ترانههای من اند.
سپاس از زندگی، به خاطر همه آنچه به من ارزانی داشت.
#ویولتا_پارا
#شعر_جهان
@simar50
629
تئوری موسی چیست...؟!
یک خواهرزاده داشتم بهنام مصطفی، وقتی مدرسه میرفت، درسش اصلاً خوب نبود و خواهر من از دست این پسر پیر شد. این بچه تویِ کلاسشون یک شاگرد اول داشتند که اسمش «موسی» بود ولی مصطفی بچه خواهرم خودش تویِ همه درسها افتضاح بود. عصر وقتی که مصطفی از مدرسه میومد خونه، خواهرم ازش میپرسید: مصطفی! دیکته چند شدی؟! اولین چیزی که مصطفی میگفت این بود که؛ موسی شده یازده!! (معنی این حرف این بود که وقتی موسی شاگرد زرنگ کلاس شده ۱۱ از من توقع نمره خوبی نداشته باشید مثلاً من شدم هفت)
مصطفی اول نمره موسی رو میگفت که گند خودش رو توجیه کنه!
یک روز دیگه که میومد خونه همشیره ما ازش میپرسید:
مصطفی ریاضی چند شدی...؟!
مصطفی بلافاصله میگفت؛ موسی شده سیزده...!!
با گفتن نمره موسی، خواهرم خودش میفهمید که مصطفی چه گندی زده...!!
همشیره من میگفت وای به اون روزی که مصطفی در یک درسی میگفت: موسی شده ۱۰...!!، اون روز سختترین روز من بود، چون معنی این حرف این بود که «من شدم مثلا ۲» اما اگر موسی ۲۰ یا ۱۹ میشد دیگه مصطفی هیچ حرفی درباره نمره موسی گزارش نمیداد...!!
واقعیت اینه که ما بین آشنایان و دوستان اسم این روش و تکنیک رسانهای و اطلاعرسانی صداوسیما و جراید کشور را گذاشتیم؛ «تئوری موسی» و لذا همهی ما ۴۴ ساله که با این تئوری آشنایی داریم و زندگی میکنیم...!!
یعنی هر وقت یک خرابکاری در کشور واقع میشه، صداوسیما و جراید و رسانهها شروع میکنند به نشر اخباری که بعضی از کشورهای دنیا در اون موضوعِ بهخصوص یه مشکلی براشون پیش اومده...!!
نظیر «تئوری موسی» رو ما در حوزه اقتصاد و معیشت، تورم، آتشسوزی، سیل، خشکسالی، مشارکت انتخاباتی، تلفات و ابتلا به کرونا، بیواکسنی و... بطور مستمر شاهد هستیم...
ولی هيچوقت مسئولین یا صداوسیما و جراید، از کارهای خوبی که سایر کشورها برای مردمشان میکنند، حرفی نمیزنند و فقط موقع خرابکاریهای مسئولین، یاد بقیه کشورها میافتند...!!
"تئوری موسی" یک "روش مدیریتی" در کشور ماست...!!
#تئوری_موسی
#دموقراضه
@simar50
629
.
طرف بدون چترنجات از هواپیما پرید پایین و کوچکترین خطا میتونست باعث مرگش بشه...!!
این کلیپ رو چند وقت قبل دیدم و الان دوباره دیدم و گفتم در این شرایط بد اقتصادی براتون بذارم تا پشمهاتون بریزه و هزینه اپیلاسیونتون پایین بیاد...!!!😂
@simar50
629
...
مالیات یا دزدی
کشورهایی که نفت و گاز دارند، مالیات ندارند. مانند: بحرین، کویت، عربستان، عمان، امارات و... که نرخ مالیاتِشان صفر است...
از طرفی دیگر کشورهایی که مالیات بالایی دارند، بالاترین رشد اقتصادی را هم دارند. مانند: فنلاند، سوئد، هلند، انگلیس، ژاپن، دانمارک، نروژ و...
فرقی ندارد آنها هم از کالا و خدمات مالیات میگیرند (همان مالیات ارزش بر افزوده در ایران) و خیلی از آنها بالاترین رفاه شادی را تجربه میکنند. مانند: نروژ، دانمارک، فنلاند و سوئد
فرق ندارد پول مالیات باشد یا نفت و گاز، هر چه باشد در نهایت خرج خود مردم خواهد شد...
و اما ما؛
به اندازه ثروتمندترین کشورهای خاورمیانه، نفت و گاز میفروشیم...!
به اندازه بزرگترین اقتصادهای دنیا، مالیات بر درآمد میپردازیم...!
به اندازه شادترین کشورهای دنیا، مالیات بر مصرف میدهیم...!
و به اندازه فقیرترین کشورهای آفریقایی در فقر و فلاکت به سرمیبریم...!
این دیگر عدم کفایت و سوءمدیریت نیست بلکه دزدی است، دزدی از جیب یک ملت، آن هم در روز روشن...!!
@simar50
629
...
سینهام دکان عطاریست
دردت چیست؟
شمبلیله،رازیانه، شاهی، گشنیز
اهل آویشن، نبیذِ سرخ شورانگیز
سینهام دکان عطاریست
دردت چیست؟
تو اگر جسمت بهاران است
اما جان تو پاییز
راه را گم کردهای
عازم مسجد سلیمانی
ولیکن میرسی تبریز
عاشقی تو
عاشقی تو...
#محمد_صالح_علا
@simar50
#شعر_عاشقانه
629
Repost from 3imar سیمار
ما باهمیم،
باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق ، از این شاخهدارتر؟
در آستانِ عشق و غزل
زنده میشویم
هر صبح
سعدیانه تر و خواجه وارتر
ما باهمیم و
دلبر و دلدادهی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟
بادا ...
که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و
شادی ما بیشمارتر
#سلام🌺
به امروزت خوش آمدی❤️
@simar50
#جویا_معروفی
#سارا_ساور
629
Repost from 3imar سیمار
ما باهمیم،
باده از این خوشگوارتر؟
سروِ بلندِ عشق ، از این شاخه دارتر؟
در آستانِ عشق و غزل
زنده می شویم
هر صبح
سعدیانه تر و خواجه وارتر
ما باهمیم و
دلبر و دلداده ی همیم
پیوند عاشقانه از این پایدارتر؟
بادا ...
که از عنایت عشق و خدای عشق
غم نیست باد و
شادی ما بی شمارتر
#سلام🌺
به امروزت خوش آمدی❤️
@simar50
#جویا_معروفی
#سارا_ساور
629
🟡 نظافتچی
روزی نظافتچی هواپیما که در حال تمیز کردن کابین خلبان بود، چشمش به یک کتاب کنار صندلی خلبان افتاد.
روی آن نوشته؛ کتاب راهنمای پرواز برای مبتدیان (جلد اول).
او کتاب را باز کرد. در صفحه اول آن نوشته بود؛ برای روشن شدن هواپیما کلید قرمز را فشار دهید!
او کلید قرمز را فشار داد و هواپیما روشن شد!
نظافتچی خوشش آمد و کتاب را ورق زد. در صفحه دوم نوشته بود برای راه افتادن هواپیما دکمه آبی را فشار دهید و او هم دکمه آبی را فشار داد. هواپیما به راه افتاد!
نظافتچی به صفحه بعد رفت که نوشته بود برای پرواز کردن دکمه سبز را فشار دهید. اما هم دکمه سبز را فشار داد و هواپیما شروع به پرواز کرد!
نظافتچی به یکباره خودش را در آسمان دید. نیم ساعتی حال خوشی داشت تا اینکه تصمیم گرفت بنشیند.
او دوباره کتاب را ورق زد. در صفحه آخر نوشته بود: لطفا برای یادگیری نحوه نشستن، جلد دوم کتاب را تهیه کنید!
آدمهای درون جمهوری اسلامی درست مثل همین نظافتچی ما هستند. یکسری حرفهای نصف و نیمه را از زبان این و آن شنیدهاند و با این دانش ناقص و غلط غلوط، چند صباحی را در آسمان لذت بردند اما اگر آن نظافتچی فقط خودش و هواپیما را منهدم کرد، اینها دارند کهنترین تمدن بشری را نابود میکنند. یکی باید از آن پشت کابین بیرون بیاید و این «نظافتچی» بیمقدار را از آن بالا به بیرون پرتاب کند!
هواپیمایی که او چنین به پرواز درآورده، ۸۵ میلیون مسافر دارد که میان آنها هزاران هزار خلبان زبده نشسته است!
@simar50
629
.
اختلاسگران چگونه بوجود آمدند...
صبح یک روز، در سال ۵۹ ناگهان حزباللهیهای دانشگاه، با هماهنگی سراسری انجمن اسلامیها، درِ دانشگاهها را بسته و از ورود دانشجوها جلوگیری کردند و گفتند این دانشگاهها اسلامی نیست و باید پاکسازی و اسلامی شود..؛ اسمش را گذاشته بودند انقلاب فرهنگی...!!!
همه دانشگاهها تعطیل شدند که نه یک روز و دو روز... که دو سه سال...!!
در این مدت بیشتر اساتید نخبه و دانشمند رفتند به اروپا و کانادا...
دانشجوها هم حدود یکسومشان یا ازدواج کردند، یا مشغول شغلی و حرفهای شدن یا...
یک عده زیادی هم به جرم فعالیت سیاسی ضد حکومت جدید یا اعدام شدند یا به زندانهای طویلالمدت افتادند یا کلاً تصفیه شدند...!
وقتی که بعد از سه سال تعطیلی، سرانجام دانشگاهها باز شدند برای قبول شدن دیگر تنها درسخوان بودن کافی نبود، دانشآموز باید غیر از کنکور در تحقیقات محلی هم قبول میشد تا بتواند وارد دانشگاه بشود...
یک مرد ریشدار با پیراهن بلندی که روی شلوار انداخته بود به سراغ همسایهها میرفت تا مطمئن بشود که نماز میخوانید و لباستان اسلامی است و زن همسایه را دید نمیزنید و حجابتان کامل است و موسیقی حرام گوش نمیکنید و اهل گروهکها نیستید و از این حرفها...!
همین شد که از کلاس اول دبیرستان شما در خانه و به توصیهی والدین تمرین دروغ و ریا میکردید.
تمرین نماز خواندن الکی، ریش گذاشتن الکی، لباس پوشیدن الکی و زندگی کردن الکی..!
کافی بود خودت را توی یکی از سهمیهها جا کنی، خیلی هم سخت نبود، حتی دیگر زشت هم نبود.
کافی بود کمی دروغ بگویی و نمایش بدهی، که دیگر عادی شده بود و تو پذیرفته شده بودی...!!
جوانمردی و صداقت کم کم مُرد...
با همهی اینها، مشکل دیگری هم در کار بود؛ همسایهای که از سر حسادت یا دشمنی یا بد جنسی و یا هر انگیزهی دیگری در مورد شما بدگویی میکرد تا آیندهتان به فنا برود و حاصل چندین سال درس خواندن دود شود و هوا رود...!
اینجا بود که اگر قبول نمیشدید به تمام همسایهها مشکوک میشدید و دیگران را به چشم دشمن و بدخواه میدیدید...
ما دروغ و نمایش و دشمنی را آنقدر تمرین و زندگی کردیم که برایِمان کاملا عادی شد و در وجودمان باقی ماند و جزیی از هست و بودمان شد...!
دیگر نمیدانستیم خود واقعیمان چیست؟!
چه چیز دروغ است و چه چیز واقعی...؟!
مرز میان واقعیت و دروغ از بین رفت.
حتی در خانه، حتی در خلوت...
انگار همه چیز ساختگی شده بود، حتی حقیقت...
در چنین جَوی و فرهنگی، افرادی مثل خاوریها، زنجانیها پرورش یافتند که کم هم نبودند...
از همان روزهای اول تحریم شدیم،
اسمش البته محاصره اقتصادی بود...
همه چیز کوپنی بود، همه چیز بازار سیاه داشت.
عادت کردیم که صف بایستیم، با همدیگر کتککاری کنیم، فروشنده را دشنام دهیم و برای خریدن شامپوی داروگر تخممرغی دنبال پارتی و آشنا بگردیم...
رادیو و آقایان شعار خودکفایی میدادند و ما شامپوی تخممرغی تقلبی را به چند برابر قیمت میخریدیم...
دیگر بازار سیاه و پارتی و صف و سهمیه، جزیی از ساز و کار بودن ما شد...
انگار همهی راههای اصلی از بین رفته بودند و ما همواره دنبال راه میانبر و کوره راه و در پشتی بودیم...
حالا بعد از سالها، این شیوهی زندگی، این نحوهی دیدن و فهمیدن، این روش حل مسئله، تمام بودن ما را در بر گرفته و در هر معضل و بحران و بلیهای (حادثهای) خودش را نشان میدهد.
مثلاً همین کرونا را ببینید: ساختن کرونایاب مستعان و چندین نوع واکسن تخیلی، و تولید داروهای صددرصد موثر شیمیایی و گیاهی و طب اسلامی و دمنوش معجزهآسا و دورهمیهای یواشکی و سفرهای ممنوع و عزاداریهای بغل به بغل و سفر به ارمنستان برای واکسن و کتککاری در بیمارستان برای تخت خالی و فحش دادن به داروخانهچی و دنبال آشنا گشتن برای سُرُم و چندین برابر خریدن داروها و واکسنهای تقلبی و ایستادن در صف گورستان و...
گویا دیر فهمیدیم که حاصل همان دانشگاه و همان انقلاب فرهنگی و همان تلاش برای خودکفایی...، همین طریقهی زندگی کردن است.
انگار پذیرفتهایم که هیچ حقیقتی در کار نیست و همه چیز آمیزهی دروغ و نمایش و تخیل است!
و پذیرفتهایم که امروز برای ما تنها مرگ است که همچنان واقعیت دارد که سخت سرگرم کار است.
اینها هیچ کدام سیاهنمایی نیست...
حقیقتی تلخ و تهوعآور است که وجود دارد...
#دموقراضه
@simar50
