es
Feedback
آریتمی

آریتمی

Ir al canal en Telegram

آریتمی، جایی برای غوطه‌ور شدن در ضرباهنگ هنر، فلسفه و موسیقی… اینجا، زندگی در نوسان است و ما در جستجوی معنا برای ارتباط بیشتر: @Mazaheri_Mani

Mostrar más
3 765
Suscriptores
+124 horas
-37 días
-2630 días
Archivo de publicaciones
راجر واترز نسخه‌ای جدید از Comfortably Numb منتشر کرده؛ اما این بار با خواننده و فعال فلسطینی! خب اینجا صرفا با یه کاور سر و کار نداریم، سولوهای افسانه‌ای گیلمور را حذف شدن و راجر عملا این اثر رو به به یه بیانیه سیاسی تبدیل کرده. سؤالاتی که ایجاد می‌شه: وقتی یه هنرمند علیه جنگ و سرکوب موضع می‌گیره، اما خیلی‌ها باور دارن در قبال بعضی سرکوب‌ها سکوت یا استاندارد دوگانه داره (مخصوصا مردم ایران که کلی طرفدار هم اینجا داره) آیا هنوز صداش برای مخاطب هاش معتبره؟ داریم به آهنگ گوش می‌کنیم یا ایدئولوژی؟ @Arhythmia

صدای بعضی آدم‌ها خاموش می‌شود، اما واژه‌هایشان نه امروز خبر درگذشت هما میرافشار را خواندم؛ شاعری که بخشی از حافظه موسیقایی ما
صدای بعضی آدم‌ها خاموش می‌شود، اما واژه‌هایشان نه امروز خبر درگذشت هما میرافشار را خواندم؛ شاعری که بخشی از حافظه موسیقایی ما ایرانیان را با کلماتش نوشت. از گلپونه‌ها که در خاطره جمعی ما ریشه دواند، تا ترانه‌هایی که با صدای هایده ماندگار شدند، با صدای معین به پرواز درآمدند، با صدای شکیلا رنگ دیگری گرفتند و با صدای بسیاری دیگر راهشان را به قلب چند نسل باز کردند. عجیب است؛ معمولاً نام خوانندگان را همه می‌دانند، اما کمتر از کسانی گفته می‌شود که پیش از هر صدایی، واژه‌ها را آفریده‌اند. ترانه‌سراها اغلب در سایه می‌مانند، در حالی که روح یک ترانه پیش از آنکه خوانده شود، در کلماتشان متولد شده است. شاید بسیاری از ما بارها آثار هما میرافشار را شنیده باشیم، بی‌آنکه بدانیم این واژه‌ها روزی از ذهن و قلم او گذشته‌اند. امروز، به احترام او اگر ترانه‌ای را می‌شناسید که شعرش را هما میرافشار سروده است، آن را در گروه به اشتراک بگذارید. شاید این بهترین بدرقه برای یک شاعر باشد؛ اینکه کلماتش یک بار دیگر خوانده شوند، زمزمه شوند و در میان ما زندگی کنند. یادش گرامی 🕯🖤

صدای بعضی آدم‌ها خاموش می‌شود، اما واژه‌هایشان نه امروز خبر درگذشت هما میرافشار را خواندم؛ شاعری که بخشی از حافظه موسیقایی ما
صدای بعضی آدم‌ها خاموش می‌شود، اما واژه‌هایشان نه امروز خبر درگذشت هما میرافشار را خواندم؛ شاعری که بخشی از حافظه موسیقایی ما ایرانیان را با کلماتش نوشت. از گلپونه‌ها که در خاطره جمعی ما ریشه دواند، تا ترانه‌هایی که با صدای هایده ماندگار شدند، با صدای معین به پرواز درآمدند، با صدای شکیلا رنگ دیگری گرفتند و با صدای بسیاری دیگر راهشان را به قلب چند نسل باز کردند. عجیب است؛ معمولاً نام خوانندگان را همه می‌دانند، اما کمتر از کسانی گفته می‌شود که پیش از هر صدایی، واژه‌ها را آفریده‌اند. ترانه‌سراها اغلب در سایه می‌مانند، در حالی که روح یک ترانه پیش از آنکه خوانده شود، در کلماتشان متولد شده است. شاید بسیاری از ما بارها آثار هما میرافشار را شنیده باشیم، بی‌آنکه بدانیم این واژه‌ها روزی از ذهن و قلم او گذشته‌اند. امروز، به احترام او اگر ترانه‌ای را می‌شناسید که شعرش را هما میرافشار سروده است، آن را در گروه به اشتراک بگذارید. شاید این بهترین بدرقه برای یک شاعر باشد؛ اینکه کلماتش یک بار دیگر خوانده شوند، زمزمه شوند و در میان ما زندگی کنند. یادش گرامی 🕯🖤

اجرای آکوستیک ترانه فروپاشی از هم باز می‌شوم... از هم باز می‌شوم... حشره‌ای گرفتار در کهربا... من تپشی‌ام رو به خاموشی آن سرخوشی، دروغ بود عشقِ ما فیلم‌نامه‌ای خاموش است که هیچ‌کس نمی‌تواند از برش کند؛ مدام سانسور شده، مدام بازنویسی شده... کنارت دراز می‌کشم و سعی می‌کنم وانمود کنم هنوز همه‌چیز طبیعی‌ست مثل حشره‌ای گرفتار در کهربا، تبدیل شده‌ام به صدایی یکنواخت و بی‌جان. دیگر آن خوش‌خیالِ نادان نیستم از هم باز می‌شوم... از هم باز می‌شوم... گرمایش را حس می‌کنیم در حالی که چیزی در استخوان‌هایمان دارد می‌میرد این، سرودِ عشقِ ماست؛ عشقی بی‌خدا، بی‌تاج‌وتخت... از هم باز می‌شوم... از هم باز می‌شوم... چشم‌هایت وقتِ طلوع سرد می‌شوند... وقتی که از هم جدا می‌شویم مرا در تاریکی رها کردی مثل حشره‌ای گرفتار در کهربا، من سرخوشی‌ای هستم در حال فروکش کردن بهشت ما دروغ بود از هم باز می‌شوم... از هم باز می‌شوم... گرمایش را حس می‌کنیم در حالی که چیزی در استخوان‌هایمان دارد می‌میرد این، سرودِ عشقِ ماست؛ عشقی بی‌خدا، بی‌تاج‌وتخت... از هم باز می‌شوم... @Arhythmia

بعضی رابطه‌ها تمام نمی‌شوند؛ فقط یک‌روز می‌فهمی کسی که کنارت خوابیده، دیگر عشق نیست، جسم بی‌جان عشق است! نه دعوایی شده، نه کسی رها کرده، نه حتی آن فروپاشیِ باشکوهیرخ داده که بتوان بعدها از آن داستان ساخت. همه‌چیز سرِ جایش اسن، و دقیقاً همین ترسناک است. Unravelling درباره‌ی همین پوسیدن بی‌صداست. فروپاشی‌ای که از بیرون دیده نمی‌شود. مثل ساختمانی که سال‌ها ترک برداشته اما هنوز چراغ‌هایش روشن‌اند و آدم‌ها داخلش زندگی می‌کنند انگار قرار نیست یک‌روز روی سرشان آوار شود. برای همین تشبیه حشره در کهربا، در این ترانه این‌قدر دردناک است. کهربا، مرگ را زیبا نگه می‌دارد، چیزی را حفظ می‌کند که دیگر زنده نیست! بعضی آدم‌ها هم دقیقاً همین کار را با عشق می‌کنند؛ رابطه را نگه می‌دارند، خاطره را نگه می‌دارند، حتی خودشان را کنارِ هم نگه می‌دارند… فقط چون جرأت ندارند اعتراف کنند که روحِ ماجرا مدت‌ها پیش مُرده. و تلخ‌تر اینکه راویِ ترانه هنوز دارد نقش بازی می‌کند:
I’ll lie beside you and I’ll try to play along… کنارت دراز می‌کشم و وانمود می‌کنم همه‌چیز طبیعی‌ست
این جمله عاشقانه نیست، وحشتناک است. وحشتِ آدمی که آن‌قدر خودش را سانسور کرده که دیگر نمی‌داند کدام نسخه‌اش واقعی ست. شبیه شخصیت‌های رمان بار هستی؛ آدم‌هایی که بینِ ماندن و فرار معلق‌اند، چون هیچ احساسی دیگر وزنِ واقعیِ خودش را ندارد. نه عشق، نه آزادی، نه حتی تنهایی. و شاید برای همین ترانه این‌قدر سرد و آخرالزمانی به نظر می‌رسد. چون درباره‌ی شکستنِ قلب نیست؛ درباره‌ی لحظه‌ای‌ست که آدم، وسطِ یک رابطه، آرام‌آرام از ذرون تهی می‌شود. بی‌صدا مثل لباسی که نخ کش شدهو تا بخواهی بفهمی چه شده، تمام بافت از هم فرومی‌پاشد... #مانی_مظاهری @Arhythmia

تک‌آهنگ جدید گروه خفن میوز 🎶🔥 و مثل همیشه، بی‌نظیر ✨ @Arhythmia 🎵

تصور کن یه روز بیدار شی و تصمیم بگیری بالاخره زندگی کنی. نه اینکه فقط نفس بکشی، نه اینکه فقط دووم بیاری، یا فقط نقش آدم عادی رو بازی کنی. فقط زندگی کنی... بعد همون روز، دنیا با تمام وزنش بکوبه توی صورتت! این آهنگ شبیه گزارش یه سقوطه، سقوطِ آدمی که سال‌ها پشت دیوار انزوا، سکوت و بی‌حسی قایم شده و حالا برای یه لحظه خواسته برگرده به این دنیا. ولی مشکل اینجاست:
دنیا از آدم‌های زخمی استقبال نمی‌کنه، بعضی‌ها آن‌قدر طولانی توی تاریکی موندن که از نور فرارین.
برای همین این آهنگ، حس قشنگ عنگیزشیِ از نو شروع کن رو نداره. برعکس؛ بوی آدمی رو می‌ده که حتی امید داشتن هم خسته‌اش کرده. شبیه همون جهانِ سرد و بی‌تفاوتی که یهو آدم‌ها اونجا با خودشون احساس غریبگی می‌کنن. همون روزی که می‌فهمی مدت‌هاست واقعاً زندگی نکردی و ترسناک‌ترین بخش ماجرا این نیست که سقوط کنی؛ اینه که بعد از سال‌ها بی‌حسی، بالاخره بخوای چیزی رو حس کنی و همون لحظه، دنیا تمام زورش رو بزنه تا دوباره خاموشت کنه! شاید برای همین این آهنگ این‌قدر درد داره چون درباره‌ی مرگ نیست؛ درباره‌ی لحظه‌ای‌ه که آدم برای اولین‌بار می‌خواد زنده باشه و تازه می‌فهمه چقدر از خودش دور شده. و بعضی آدم‌ها دقیقاً همون روزی نابود می‌شن که تصمیم می‌گیرن دیگه فقط زنده نمونن، زندگی کنن. @Arhythmia

بعد از یه سنی دیگه دنبال عشقِ از دست‌رفته نمی‌گردی؛ دنبال خودت می‌گردی. دنبال همون نسخه‌ای که یه جا، وقتی که ترسیده بودی، فراموشش کردی!
What if I’d chosen to stay…
بعضی جمله‌ها انگار برای این ساخته شدن که نصفه شب مثل خوره بیفتن به جون مغزت و اون رو مورد سایش قرار بدن این آهنگ از لین میگه که ما همیشه یک نسخه‌ی جعلی از خودمون رو می‌فرستیم زندگی کنه: یه آدم خونسرد، یا شاید منطقی‌، یکی که زیادی بی احساسه و... بعد کم‌کم خودِ واقعی‌مون عقب نشینی می‌کنه، لال می‌شه، می‌پوسه، و یه روز به خودت میای که سال‌هاست داری نقشِ آدمی رو بازی می‌کنی که هیچ‌وقت نبودی. این همون سؤال کثیفیه که توی آهنگ می‌پرسه:
Am I for real or just something you made?
فقط درباره‌ی رابطه نیست، درباره‌ی کل زندگیه. اینکه چند نفر خود واقعی مارو دیدن؟ و بدتر از اون اصلا خودمون چهره اون رو یادمون میاد! شاید برای همینه که آدم‌ها از هم دور می‌شن. نه بخاطر اینکه عشق به بن بست می‌رسه؛ چون جرأتِ واقعی بودن تموم می‌شه آخرش یه روز می‌فهمیم بیشتر آدم‌ها رو شکست نابود نکرده، کار نسخه‌های نصفه‌نیمه‌ی خودشون بوده @Arhythmia

جهان‌وطنی حرف قشنگی است؛ شبیه نقشه‌ای که مرز ندارد و انسان را از تمام پیوندهایش جدا می‌کند؛ نه زبان می‌ماند، نه حافظه، نه خاک. اما تاریخ روی نقشه‌های بی‌مرز نوشته نشده؛ روی خاک نوشته شده، با خون! صادق زیباکلام می‌گوید «به ایرانی بودنم افتخار نمی‌کنم چون تصادفی است»، دارد یک مغالطه ظریف را جا می‌اندازد: اینکه هرچه انتخاب ما نبوده، بی‌ارزش است. تولد تصادفی است؛ درست. اما تداوم تصادفی نیست. قرن‌ها زبان، فرهنگ، شکست، پیروزی، شعر، جنگ، ساختن و ویران شدن این‌ها دیگر اتفاق نیستند. این‌ها انباشت‌اند. مسئولیت‌اند. این ایده که «ملت روبناست» از دل سنتی بیرون آمده که در قرن نوزدهم می‌خواست طبقه را جای ملت بنشاند؛ در برخی خوانش‌های کارل مارکس، ملت امری ثانوی تلقی می‌شد. اما همان تاریخ نشان داد وقتی پای تغییر واقعی وسط می‌آید، همین ملت است که بسیج می‌شود، نه انتزاع‌های جهانی. هیچ جنبش جدی‌ای بدون تکیه بر هویت مشترک دوام نیاورده است. در جامعه‌ای که اکنون دوباره درباره ریشه‌هایش حرف می‌زند، کوچک کردن آن ریشه‌ها ژست روشنفکری نیست؛ ساده‌سازی خطرناک است. نفی افراط‌گرایی ملی یک چیز است، تهی کردن مفهوم ملت چیز دیگر. اولی نقد است؛ دومی بریدن شاخه‌ای است که مردم روی آن ایستاده‌اند. ایران فقط یک نقطه روی نقشه نیست که بشود گفت «فرقی نمی‌کرد کجا به دنیا می‌آمدم». ایران یک تداوم تاریخی است. می‌توانی آن را دوست نداشته باشی، می‌توانی بی وطن باشی، می‌توانی نقدش کنی، اما نمی‌توانی وانمود کنی که هیچ وزنی در تعریف تو ندارد. چون اگر هیچ وزنی ندارد، چرا همین‌جا ایستاده‌ای و درباره‌اش حرف می‌زنی؟ جهان‌وطنی وقتی از زمین کنده شود، تبدیل می‌شود به هوای رقیق نظریه. تنفس در آن آسان است، زندگی کردن در آن نه. و جامعه‌ای که به آن بگویی «ریشه‌ات تصادف است»، دیر یا زود از تو خواهد پرسید: اگر ریشه تصادف است، پس تو به چه چیزی وفاداری؟ @Arhythmia

صادق زیبا کلام از جهان‌وطنی می‌گوید. اما چرا درست در لحظه‌ای که بحث هویت و ریشه در جامعه داغ است؟ این فقط یک حرف فلسفی است یا یک موضع سیاسی؟ در ادامه بخوانید…

این روزها این ملودی را همه شنیده‌ایم، بی‌آنکه حتی اسمش را بدانیم. یک ویولن غریب که آرام آمد و نشست روی تصویرهایی که حالا دیگر فقط عکس نیستند؛ بخشی از حافظه‌ی زخمی ما هستند. @Arhythmia

صدا را می‌شود خفه کرد، اما حقیقت راه خودش را پیدا می‌کند. مشکل ما فقط سه فاسد نیست؛ تظاهر روشنفکرانه‌ی همان افرادیی‌ست که تاریکی را بزک می‌کنند. نقاب که بیفتد، می‌ماند دو سؤال ساده: شما دقیقا کی هستید؟ شما دقیقاً طرف کدام مردم ایستاده‌اید؟ @Arhythmia

می‌توان یک شمع را قوت کرد اما آتشش را نه وقتی شعله‌ها جان بگیرند، باد آن‌ها را بلندتر می‌کند
پیتر گابریل این ترانه را برای استیون بیکو نوشت؛ برای مردی که زندان و شکنجه نتوانست صدایش را از حافظه‌ی جهان پاک کند. «Biko» فقط یادآوری یک نام نیست، یادآوری این حقیقت است که بعضی صداها بعد از خاموش شدن، تازه شروع به پژواک می‌کنند. این قطعه را می‌گذارم برای همه‌ی کسانی که هنوز ایستاده‌اند؛ برای اینکه یادمان بماند آتش، کارش سوختن نیست کارش روشن کردن است. @Arhythmia

گاهی یک صدا از آن‌سوی جهان می‌آید و یادمان می‌اندازد که درد، مرز نمی‌شناسد. #پیتر_گابریل با این پست کنار مردم ایران ایستاد؛ ه
گاهی یک صدا از آن‌سوی جهان می‌آید و یادمان می‌اندازد که درد، مرز نمی‌شناسد. #پیتر_گابریل با این پست کنار مردم ایران ایستاد؛ همان هنرمندی که سال‌ها پیش در ترانه‌ای درباره مقاومت، از حافظه‌ای گفت که با سرکوب خاموش نمی‌شود. موسیقی همیشه فقط سرگرمی نیست. گاهی تبدیل می‌شود به پلی میان آدم‌ها؛ پلی که رویش می‌شود ایستاد و گفت: «ما همدیگر را می‌بینیم.» @Arhythmia

قطعه‌ی تازه‌ی #مهدی_یراحی از همان سطرهای آغازین، مخاطب را به دل زخمی پرتاب می‌کند که تازه است ، دهان باز کرده و در حال خون ریزی ست. وقتی از آشوئیتس به قتلگاه جوانی پل می‌زند، پیوندی می‌سازد میان خاطره‌ی فجایع ای که فقط در کتاب‌ها خوانده‌ بودیم و تجربه‌هایی که برای بسیاری از ما هنوز ملموسند. این ترانه دردی را فریاد می‌کند که در حافظه‌ی جمعی ما زق زق می‌کند؛ روایت نسلی ست که با وجود فشارها و تنگناها همچنان ایستاده. @Arhythmia

هی راجر ، امروز کدام سمت دیوار ایستاده‌ای؟! بعضی صداها فراتر از خوانندگی هستند؛ تبدیل می‌شوند به قطب‌نما. نسلی با آن‌ها یاد می‌گیرد کجا بایستد، به کدام سمت حرکت کند، و در تاریکیِ تبلیغات، جهت حقیقت را تشخیص دهد. برای ما، صدای تو سال‌ها چنین قطب‌نمایی بود. اما تراژدیِ تاریخ از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که قطب‌نما، ناگهان جهت را اشتباه نشان می‌دهد. وقتی رنج یک ملت به «تحلیل ژئوپلیتیک» تقلیل داده می‌شود، وقتی خون ریخته شده در خیابان‌ها پشت بازی‌های ایدئولوژیک پنهان می‌ماند، دیگر مسئله فقط یک موضع سیاسی نیست؛ مسئله فروپاشیِ دیوار اعتمادی است که سال‌ها با هنر ساخته شده. هنرمندی که عمرش را صرف هشدار درباره قدرت، سرکوب و فریب کرده، اگر در برابر همان الگوهای سرکوب سکوت کند یا آن را نادیده بگیرد، مردم اعتمادشان را پس می‌گیرند. این لحظه، لحظه‌ی اختلاف نظر نیست؛ لحظه‌ای است که احترام قدیمی و همیشگی جای خود را به خشم آگاهانه می‌دهد. آثار تو شاید همچنان شنیده شوند، اما جایگاهی که در حافظه‌ی عاطفی یک نسل داشتی، دیگر همان نیست. سقوط‌ گاهی بی صدا رخ می‌دهد درست در لحظه‌ای که مردم می‌فهمند صدایی که زمانی پشت آن‌ها ایستاده بود، دیگر کنارشان نیست. #مانی_مظاهری @Arhythmia

بهرام بیضایی درگذشت. او برای همراهی با زمانه ننوشت؛ زمانه را کاوید تا سازوکارش را نشان دهد. در آثار بیضایی، تاریخ روایت واحد
بهرام بیضایی درگذشت. او برای همراهی با زمانه ننوشت؛ زمانه را کاوید تا سازوکارش را نشان دهد. در آثار بیضایی، تاریخ روایت واحد ندارد، نه از سر نسبی‌گرایی، بلکه چون روایت اغلب در اختیار آن‌هاست که مانده‌اند. حذف‌شدگان، اگرچه حقیقت را با خود می‌برند، در تاریخ صدا ندارند. بیضایی ایران‌دوست بود، اما نه از جنس شعار و نوستالژی. اسطوره و فرهنگ ایران را برای ستایش گذشته به کار نگرفت؛ آن‌ها را ابزار پرسش کرد: پرسش از قدرت، از روایت رسمی، و از این‌که تاریخ چگونه ساخته می‌شود. یادش گرامی @Arhythmia

در دهم اکتبر ۱۹۹۷، آسمان یکی از صادق‌ترین صداهای قرن بیستم را بلعید. #جان_دنور، مردی که آوازش بوی خاک، چوب و آزادی می‌داد، در
در دهم اکتبر ۱۹۹۷، آسمان یکی از صادق‌ترین صداهای قرن بیستم را بلعید. #جان_دنور، مردی که آوازش بوی خاک، چوب و آزادی می‌داد، در همان چیزی جان باخت که بیش از همه دوستش داشت: پرواز. دنور اهل نیومکزیکو بود، اما روحش به کلرادو تعلق داشت؛ تا جایی که نامش را از پایتختش وام گرفت. او شاعر کوهستان‌ها بود کسی که موسیقی را نه برای شهرت، بلکه برای بازگرداندن انسان به طبیعت می‌خواند. در امتداد جاده‌هایی طنین می‌انداخت که بوی چوب سوخته و مه صبحگاهی می‌دادند. اما تقدیر همیشه برای عاشقان آسمان بی‌رحم است. در پنجاه‌وسه سالگی، هنگام هدایت هواپیمای کوچک شخصی‌اش، در اقیانوس آرام سقوط کرد. تراژدی آن‌قدر تلخ بود که تنها از روی اثر انگشت شناسایی شد — اما صدایش هنوز در باد مانده است. دنور نه فقط خواننده‌ای محبوب، که یک فعال محیط‌زیست، انسان‌دوست و شاعر بود؛ کسی که برای گرسنگی و صلح می‌جنگید، و در پایان، با همان پرنده‌ای که همیشه در صداهایش پر می‌زد، پر کشید. امروز، سالروز پرواز ابدی اوست. و شاید هر بار که Take Me Home, Country Roads را می‌شنویم، دقیقاً همان لحظه‌ای باشد که دنور دارد از میان ابرها به خانه برمی‌گردد #مانی_مظاهری