آریتمی
Ir al canal en Telegram
آریتمی، جایی برای غوطهور شدن در ضرباهنگ هنر، فلسفه و موسیقی… اینجا، زندگی در نوسان است و ما در جستجوی معنا
Mostrar más3 708
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-2330 días
Archivo de publicaciones
3 708
امروز شاید یک CD چیز عجیبی به نظر نرسد؛ یک دیسک کوچک که زمانی گوشهی داشبورد ماشین، داخل ضبط خانه یا کیف هر عاشق موسیقی پیدا میشد.
اما ۱ اکتبر ۱۹۸۲، وقتی سونی در ژاپن CDP-101 را وارد بازار کرد، ماجرا کاملاً تازه بود.
CDP-101
نخستین پخشکنندهی تجاری CD بود و قیمتش ۱۶۸ هزار ین؛ رقمی که برای یک دستگاه موسیقی واقعاً سنگین بود. همزمان، شرکت CBS/Sony پنجاه عنوان موسیقی را روی CD منتشر کرد. اولین عنوان این فهرست هم «۵۲nd Street» از بیلی جوئل بود.
اما جالبترین بخش داستان، شاید خودِ شکل CD باشد.
سونی و فیلیپس هنگام طراحی استاندارد جدید، بر سر اندازهی دیسک و مدت زمان ضبط بحث داشتند. فیلیپس دیسک ۱۱٫۵ سانتیمتری و حدود ۶۰ دقیقه را پیشنهاد میکرد؛ سونی دنبال زمان بیشتری بود. ایده این بود که یک اثر موسیقی طولانی، مخصوصاً یک اپرا یا قطعهی کلاسیک، وسط کار مجبور به تعویض دیسک نشود.
نتیجه شد دیسکی با قطر ۱۲ سانتیمتر و حداکثر حدود ۷۵ دقیقه زمان پخش، با صدای دیجیتال ۱۶ بیتی و نرخ نمونهبرداری ۴۴٫۱ کیلوهرتز.
و بعد، اتفاقی افتاد که امروز شاید بدیهی به نظر برسد:
سی دی آرامآرام از یک فناوری گرانقیمت تبدیل شد به قالب اصلی موسیقی.
سونی میگوید تا پایان ۱۹۸۲ بیش از صد عنوان CD منتشر شده بود. در ۱۹۸۴، با ورود نخستین CD پلیر قابلحمل و ارزانتر، محبوبیت این فرمت سرعت بیشتری گرفت. دو سال بعد، کفهی ترازو بین CD و صفحههای آنالوگ شروع به برگشتن کرد و در سالهای بعد، CD به یکی از مهمترین قالبهای موسیقی تبدیل شد.
یک دیسک کوچک، یک لیزر، و آغاز دورهای که برای خیلی از ما با صدای تقتق باز شدن خشاب ضبط و برق رنگینکمانی روی سطح CD خاطره شده.
۱ اکتبر ۱۹۸۲ — آغاز عصر CD.
در آریتمی ، داستان پشت آثار را پیدا میکنیم.3 708
امروز شاید یک CD چیز عجیبی به نظر نرسد؛ یک دیسک کوچک که زمانی گوشهی داشبورد ماشین، داخل ضبط خانه یا کیف هر عاشق موسیقی پیدا میشد.
اما ۱ اکتبر ۱۹۸۲، وقتی سونی در ژاپن CDP-101 را وارد بازار کرد، ماجرا کاملاً تازه بود.
CDP-101
نخستین پخشکنندهی تجاری CD بود و قیمتش ۱۶۸ هزار ین؛ رقمی که برای یک دستگاه موسیقی واقعاً سنگین بود. همزمان، شرکت CBS/Sony پنجاه عنوان موسیقی را روی CD منتشر کرد. اولین عنوان این فهرست هم «۵۲nd Street» از بیلی جوئل بود.
اما جالبترین بخش داستان، شاید خودِ شکل CD باشد.
سونی و فیلیپس هنگام طراحی استاندارد جدید، بر سر اندازهی دیسک و مدت زمان ضبط بحث داشتند. فیلیپس دیسک ۱۱٫۵ سانتیمتری و حدود ۶۰ دقیقه را پیشنهاد میکرد؛ سونی دنبال زمان بیشتری بود. ایده این بود که یک اثر موسیقی طولانی، مخصوصاً یک اپرا یا قطعهی کلاسیک، وسط کار مجبور به تعویض دیسک نشود.
نتیجه شد دیسکی با قطر ۱۲ سانتیمتر و حداکثر حدود ۷۵ دقیقه زمان پخش، با صدای دیجیتال ۱۶ بیتی و نرخ نمونهبرداری ۴۴٫۱ کیلوهرتز.
و بعد، اتفاقی افتاد که امروز شاید بدیهی به نظر برسد:
سی دی آرامآرام از یک فناوری گرانقیمت تبدیل شد به قالب اصلی موسیقی.
سونی میگوید تا پایان ۱۹۸۲ بیش از صد عنوان CD منتشر شده بود. در ۱۹۸۴، با ورود نخستین CD پلیر قابلحمل و ارزانتر، محبوبیت این فرمت سرعت بیشتری گرفت. دو سال بعد، کفهی ترازو بین CD و صفحههای آنالوگ شروع به برگشتن کرد و در سالهای بعد، CD به یکی از مهمترین قالبهای موسیقی تبدیل شد.
یک دیسک کوچک، یک لیزر، و آغاز دورهای که برای خیلی از ما با صدای تقتق باز شدن خشاب ضبط و برق رنگینکمانی روی سطح CD خاطره شده.
۱ اکتبر ۱۹۸۲ — آغاز عصر CD.
در آریتمی ، داستان پشت آثار را پیدا میکنیم.3 708
اوایل دههی ۹۰ میلادی، هیپهاپ داشت شکل موسیقی جریان اصلی را عوض میکرد و مایلز دیویس هم، با اینکه از بزرگترین اسمهای تاریخ جَز بود، تصمیم نداشت بیرون گود بایستد.
سال ۱۹۹۱ چند تهیهکنندهی هیپهاپ برایش موسیقی آوردند. بین آنها ایزی مو بی توجه مایلز را جلب کرد؛ مخصوصاً یکی از بیتهایی که با سمپلر ساخته بود.
مایلز آهنگ را شنید و گفت:
Man, that’s me. I want thatو همکاری شروع شد. ترومپت مایلز روی بیتهایی قرار گرفت که از دنیای جَز فاصلهی زیادی داشتند. شش قطعه ضبط شد و قرار بود پروژه خیلی بزرگتر از این باشد؛ حتی صحبت از یک آلبوم دو دیسکه و همکاری با پرینس هم وجود داشت. اما مایلز فرصت تمام کردن پروژه را پیدا نکرد و ۲۸ سپتامبر ۱۹۹۱ درگذشت. اِیزی مو بی بعداً کار را جمع کرد و آلبوم «دُو-باپ» در سال ۱۹۹۲ منتشر شد؛ اثری که سال بعد برای مایلز یک گرمی هم به همراه آورد. شاید عجیبترین نکته این باشد که مایلز در آخرین ماههای زندگیاش سراغ موسیقیای رفت که خیلی از همنسلانش اصلاً جدیاش نمیگرفتند. او تا آخر عمرش داشت دنبال صدای تازه میگشت. پشت آثار معروف، معمولاً داستانهایی هست که شنیدنشون از خود اثر هم جذابتره. آریتمی 🎵
3 708
از «دِ دورز» خواستن فقط یک کلمه رو عوض کنه.
جیم موریسون قبول کرد
اما جلوی دوربین، همون کلمهی ممنوعه رو خوند. 😏
🎵 «لایت مای فایر» — «دِ دورز»
۱۷ سپتامبر ۱۹۶۷
پشت آثار معروف، معمولاً داستانهایی هست که شنیدنشون از خود آهنگ هم جذابتره. 🎵
3 708
۱۷ سپتامبر ۱۹۶۷، در چنین روزی
د دورز برای اولین و آخرین بار به شوی تلوزیونی ان سالیوان رفتند؛ یکی از مهمترین برنامههای تلویزیونی آمریکا که دیدهشدن در آن میتوانست برای یک گروه موسیقی اتفاق بزرگی باشد.
این گروه در آن شب قرار بود دو قطعه اجرا کنند:
People Are Strange
Light My Fire
همهچیز ظاهراً طبق برنامه پیش میرفت تا چند دقیقه مانده به اجرا، تهیهکنندههای برنامه سراغ گروه آمدند و روی یک کلمه دست گذاشتند:
higher
در جملهی معروف آهنگ:
Girl, we couldn’t get much higher.
مشکل از اینجا میآمد که کلمهی هایر میتوانست برای مخاطب آن دوره اشارهای به «های شدن» و مصرف مواد روانگردان داشته باشد؛ چیزی که با فرهنگ موسیقی و ضدفرهنگ جوانان دههی ۶۰ گره خورده بود و برای یک برنامهی خانوادگی سراسری حساسیتبرانگیز محسوب میشد.
Ed Sullivan Show +1
تهیهکنندهها از گروه خواستند کلمه را عوض کنند.
گروه هم ظاهراً پذیرفت.
حتی در تمرین، جمله با نسخهی پیشنهادی اجرا شد:
Girl, we couldn’t get much better.
اما وقتی دوربینها روشن شدند، خبری از «better» نبود.
جیم موریسون همان higher را خواند؛ درست همانطور که در نسخهی اصلی آهنگ بود!
دورز بعد از آن اجرا دیگر به برنامه دعوت نشدند. حتی تهیهکننده به گروه گفت که اد سالیوان برای چند برنامهی دیگر هم آنها را میخواسته، اما دیگر روی صحنهی برنامه جایی برایشان نخواهد بود.
و این ماجرا امروز بیشتر از یک داستان دربارهی سانسور است.
دههی شصت آمریکا داشت عوض میشد؛ تلویزیون هنوز نمایندهی همان فرهنگ خانوادگی و محافظهکارانهی قدیمی بود و موسیقی راک، همراه با نسل جوان، داشت زبان و قواعد خودش را میساخت.
دورز دقیقاً وسط همین شکاف ایستاده بودند.
یک طرف تلویزیون ملی، اسپانسرها و قواعد پخش طرف دیگر راک، نسل جوان و جیمی که قرار نبود خیلی راحت سانسور را بپذیرد
و شاید به همین دلیل است که بعد از نزدیک شصت سال، هنوز کسی آن اجرای چنددقیقهای را یادش نرفته.
داستان های کمتر شنیده شده پشت آثار معروف در آریتمی3 708
۱۷ سپتامبر ۱۹۷۸، در چنین روزی
گروه «کویین» برای ساخت موزیکویدئوی آهنگ «بایسیکل رِیس» رفت سراغ یک لوکیشن معمولی؛ ورزشگاه «ویمبلدون گریهاند» در لندن، قرار بود یک مسابقهی دوچرخهسواری برگزار شود.
اما خب وقتی پای «کویین» وسط باشد، احتمالاً نباید انتظار یک مسابقهی معمولی را داشته باشی!
۶۵ مدل زن حرفهای را برای این کار آوردند، دوچرخهها را چیدند و مسابقه شروع شد؛ با این تفاوت کوچک که شرکتکنندهها برهنه بودند.
تصاویر این مسابقه بعدها در موزیکویدئوی «بایسیکل رِیس» و تبلیغات آلبوم «جَز» استفاده شد و خیلی زود به یکی از جنجالیترین تصاویر مربوط به گروه تبدیل شد.
حتی خود مسابقه هم حاشیهی بامزهای داشت. برگزارکنندگان ورزشگاه بعداً از گروه خواستند هزینهی تعویض زینهای دوچرخهها را پرداخت کند؛ چون، خب... زین دوچرخه بعد از چنین مسابقهای احتمالاً دیگر مثل روز اول نبود!
اما داستان جالبتر از این حرفهاست.
خود آهنگ «بایسیکل رِیس» از تماشای یک مسابقهی دوچرخهسواری الهام گرفته بود. «فردی مرکوری» هنگام کار روی آهنگ، مسابقهی «تور دو فرانس» را دیده بود و همین تصویر در ذهنش ماند.
بعد هم نتیجه شد یکی از عجیبترین قطعات «کویین»؛ آهنگی شاد و پرانرژی با زنگ دوچرخه، تغییرات ریتمیک و همان حس بازیگوشیای که خیلی از کارهای گروه را از موسیقی پاپ معمولی جدا میکرد.
یعنی از یک طرف، آهنگی دربارهی دوچرخهسواری داریم؛
از طرف دیگر، یک موزیکویدئو که ۶۵ دوچرخهسوار برهنه در آن حضور دارند.
و این دقیقاً همان جایی است که میفهمی چرا اسم «کویین» روی بعضی داستانهای موسیقی، خودش یک هشدار محسوب میشود!
پشت خیلی از آثار معروف، داستانهایی هست که معمولاً جایی تعریف نمیشن.
آریتمی میره سراغ همون داستانها.3 708
شما چطور؟ میتوانید هنرمندی را که با بخشی از جهانبینیاش مخالفید، همچنان همانقدر دوست داشته باشید؟
3 708
آیا میشود راجر واترز را هنوز هم دویت داست؟
این سؤال برای من ساده نیست.
سالها با موسیقی پینک فلوید و راجر واترز زندگی کردهام و با آن جهانبینیای که همیشه علیه قدرت، جنگ، سرکوب و بیاختیاری انسان ایستاده بود.
اما یک جایی، خودِ هنرمند از پشت آثارش بیرون میآید و شروع میکند دربارهی جهان نظر دادن و آنجا دیگر فقط با موسیقی طرف نیستیم.
واترز سالهاست مواضع سیاسی بسیار صریحی دارد؛ از حمایت جدی از فلسطینیها و انتقاد از اسرائیل گرفته تا مواضع بحثبرانگیزش دربارهی ایران. حتی بعضی حرفهایش درباره اعتراضات ایران با واکنش شدید ایرانیها روبهرو شد؛ بعدتر هم توضیح داد که منظورش حمایت از حکومت ایران نبوده، بلکه حمایت از مردم ایران و حق تعیین سرنوشت آنها بوده است.
من نمیخواهم بگویم هنرمند باید مطابق عقاید من فکر کند. اتفاقاً آزادی عقیده دقیقاً یعنی همین؛ او حق دارد هرطور میخواهد فکر کند و من هم حق دارم با بخشی از آن مخالف باشم.
مسئله برای من از جایی شروع میشود که آزادی، حق انتخاب و مبارزه با سرکوب، برای یک انسان یا یک ملت تبدیل به یک اصل شود و برای دیگری نه.
شاید به همین دلیل هنوز بعضی آهنگهایش را با همان لذت قدیم گوش میدهم، اما دیگر نمیتوانم نسبت به صاحب آن صدا مثل گذشته بیتفاوت باشم.
و شاید این همان بخش سخت رابطهی ما با هنرمندانی باشد که زمانی فکر میکردیم صدای خودمان هستند.
3 708
Alan “Blind Owl” Wilson
گیتاریست، خواننده، نوازندهی هارمونیکا و یکی از بنیانگذاران Canned Heat بود؛ اما اهمیتش فقط به نوازندگی محدود نمیشد. او از نوجوانی شیفتهی بلوز قدیمی بود و نقش مهمی در شناساندن دوبارهی موسیقی هنرمندانی مثل Son House و Skip James به نسل جدید داشت.
صدای فالستوی خاصش در آهنگ Going Up the Country یکی از ماندگارترین صداهای وودستاک شد؛ قطعهای که در واقع بازخوانیِ موسیقی بلوز قدیمی بود و نشان میداد ویلسون چگونه میتوانست گذشتهی بلوز را به زبان نسل خودش ترجمه کند.
اما شاید مهمترین همکاری زندگی کوتاهش، دیدار دوباره با Son House بود. ویلسون در سال ۱۹۷۰ با او ضبط کرد؛ نوازندگی هارمونیکای او در Between Midnight and Day بخشی از آخرین میراث موسیقایی ویلسون شد.
آلن ویلسون در ۳ سپتامبر ۱۹۷۰، تنها در ۲۷سالگی، درگذشت؛ درست زمانی که Canned Heat خود را برای تور اروپا آماده میکرد. علت رسمی مرگ، مسمومیت حاد و تصادفی با باربیتوراتها اعلام شد، هرچند دربارهی چگونگی مرگ او همچنان بحث وجود دارد.
امروز، ۵۶ سال از آن روز میگذرد.
اما «Blind Owl» هنوز در همان چند نت هارمونیکا، همان صدای بلند و کمی غریب، و همان پلی که میان بلوز دلتا و بلوز-راک ساخت، زنده است.
🦉🎸
In memory of Alan “Blind Owl” Wilson
#AlanWilson #BlindOwl #CannedHeat
3 708
🦉 آلن ویلسون؛ جغد نابینایی که صدای دلتا را به وودستاک برد
پشت صدای هیجانانگیز گروه Canned Heat، مردی ایستاده بود که بیشتر از آنکه دنبال شهرت باشد، شیفتهی تاریخ بلوز بود...
